فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شاید تنها راهش همین باشد

نسخه الکترونیک کتاب شاید تنها راهش همین باشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شاید تنها راهش همین باشد

چشمش افتاد به حفره‌ای تاریک در میانه‌ی دیوار سنگی نیمه‌کاره‌ای که انگار منافذش با چیزی شبیه ساروج پر شده بود. دیوار کوتاه بود. مردی سراپا سیاه‌پوش که کلاهی سرخ به سر و چراغی در دست داشت، پایش را از روی دیوار بلند کرد و داخل شد. دینا نتوانست صورتش را ببیند. ترمیم دیوارهای بنا و کاوش‌های باستانی‌اش چندی بود تعطیل شده بود. سر و وضع مرد هم نه شبیه باستان‌شناسان بود و نه کارگرها. دینا صدای تپش‌های قلب خودش را می‌شنید. پرهیب مرد شبیه یکی از کابوس‌هایش بود. با این حال نیرویی در پی مرد می‌کشاندش. دینا از دیواره پایین پرید. چراغ‌قوه را از کوله‌اش بیرون کشید و در پی مرد پا به حفره گذاشت. دالانی بلند پیش رویش بود. با سقف طاقی و ستون‌های سنگی. از دور نور چراغی را که مرد به دست داشت می‌دید. نور چراغ‌قوه را روی دیوارها انداخت. جای‌جای دیوار، آثاری از نقش و رنگ به چشمش می‌‌خورد. نقشی از چهره‌ای آشنا. اما انگار کسی یا کسانی خواسته باشند روی نقوش را بپوشانند دیوارها گچ‌اندود بود. از شیوه‌ی معماری و مصالح به‌کاررفته در هر بخش از دالان حدس می‌‌زد که باید در دوره‌های تاریخی مختلفی ساخته یا بازسازی شده باشد. در جستجوی مرد، به راهش ادامه داد. راه، به نظرش طولانی می‌‌رسید. دالانِ بلند، سرازیر و پیچ در پیچ بود و هر چه پیش‌تر می‌‌رفت هوا سنگین و نمدار می‌‌شد. دالان در پایان به تالاری می‌رسید. چند بار خواست برگردد اما نمی‌دانست چرا هنوز در پی مرد می‌‌رود. با این حال خوشحال بود که به دالان پا گذاشته. امکان نداشت بتواند چنین نقش‌هایی را به این زودی‌ها دوباره ببیند. از ورودی کوتاه و هلالی تالار گذشت.

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب شاید تنها راهش همین باشد



شاید تنها راهش همین باشد

مهرناز شیرازی عدل





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



آناهیتا(۱)

از اتوبوس که پیاده شد خورشید داشت غروب می کرد. همیشه دلش خواسته بود آتشکده را ببیند. پس به سرپرست گروه شان چیزی نگفت و با اتوبوسی که از آن مسیر می گذشت، راه افتاد. ظهر به شهر رسیدند و او دلش پر زد که یک راست بیاید آتشکده. دانشجویان گروه معماری، اما آن قدرها اصراری نداشتند. همه می خواستند اول بروند هتل، استراحت کنند، بعدش بروند بازار صنایع دستی. این ها وقتش را می گرفت. درباره ی آتشکده زیاد خوانده بود و می خواست هر چه زودتر ببیندش. آتشکده در مرکز بنایی بود که چندین دوره ی تاریخی را پشت سر گذاشته و بقایایش هنوز برجا بود. از شهر تا بنای باستانی با ماشین یک ساعت راه بود. به مچ دست چپش نگاهی انداخت. ساعتش را جا گذاشته بود. از هتل که بیرون زد هوا هنوز روشن بود. اما حالا گروه های بازدید کم کم سایت را خلوت می کردند. از گروه شان کسی نمی دانست او آن جاست. خودش نخواسته بود کسی بداند. به هر حال چه فرقی می کرد. شالش را روی سر مرتب کرد، کوله اش را روی دوش انداخت و شیب ملایم سربالایی را بالا رفت. شانه هایش را بالا داد و گردنش را به راست و چپ خم کرد. بدنش هنوز کمی کوفته بود. بغل دستش در اتوبوس مردی درشت هیکل، تمام طول راه لم داده و انگاری خواب بود خوابش هم انگار آن قدر سنگین بود که هیچ جوری نتوانست بیدارش کند. تا به مقصد برسد، از پنجره چشم دوخته بود به دشت های فراخ آذربایجان. تا کردستان هم راهی نبود.
سربالاییِ طولانی، اولش با شیب ملایمی شروع شد ولی هر چه بالاتر می رفت شیب تندتر و تندتر می شد. پا که گذاشت به محوطه ی وسیع آن بالا، نفسش سخت بالا می آمد. هوا هم دیگر به تاریکی می زد و نیمه ی روشن ماه میان چشمه ی بزرگ و مواج می رقصید. جایی خوانده بود که زمانی که هیچ معلوم نیست کی باشد، دختری باکره در این چشمه آب تنی می کند و از آن، بار برمی گیرد.
آخرین گروه های بازدید، کنار چشمه جمع شده بودند و قبل از ترک آن جا، راهنمای شان داشت آخرین توضیحات را برای شان می داد و از دوره های تاریخی مختلفی که بنا پشت سر گذاشته بود، حرف می زد و این که چند بار در طول تاریخ به آن حمله شده. دینا همه را از بر بود. رومی ها، اعراب، مغول.
در تاریک ـ روشنای مهتاب دینا چشم دوخت به طرح مبهم بنا. همان طور که از دور، پرهیبِ هنوز پابرجای ساختمان را نگاه می کرد، پشت ستون های فروریخته و شکسته، لغزش سایه ای به چشمش آمد و بعد لرزش شعله ای از نور. آرام و بی صدا گروه کنار چشمه را ترک کرد، دریاچه را دور زد و از زیر طاقی های دوره ی ایلخانی به سمت سایه رفت. سایه هم چنان پیش می رفت. دینا در پی اش دالانی تو در تو را پشت سر گذاشت و رسید به جایگاه آتش جاویدان. خاموش بود. دینا زانو زد و از آن بالا نگاه انداخت به روبه رو. نیم اشکوبه ای پایین تر، بقایای جایی بود که می گفتند ستایش گاه اردویسور آناهیتاست.
چشمش افتاد به حفره ای تاریک در میانه ی دیوار سنگی نیمه کاره ای که انگار منافذش با چیزی شبیه ساروج پر شده بود. دیوار کوتاه بود. مردی سراپا سیاه پوش که کلاهی سرخ به سر و چراغی در دست داشت، پایش را از روی دیوار بلند کرد و داخل شد. دینا نتوانست صورتش را ببیند. ترمیم دیوارهای بنا و کاوش های باستانی اش چندی بود تعطیل شده بود. سر و وضع مرد هم نه شبیه باستان شناسان بود و نه کارگرها. دینا صدای تپش های قلب خودش را می شنید. پرهیب مرد شبیه یکی از کابوس هایش بود. با این حال نیرویی در پی مرد می کشاندش. دینا از دیواره پایین پرید. چراغ قوه را از کوله اش بیرون کشید و در پی مرد پا به حفره گذاشت. دالانی بلند پیش رویش بود. با سقف طاقی و ستون های سنگی. از دور نور چراغی را که مرد به دست داشت می دید. نور چراغ قوه را روی دیوارها انداخت. جای جای دیوار، آثاری از نقش و رنگ به چشمش می خورد. نقشی از چهره ای آشنا. اما انگار کسی یا کسانی خواسته باشند روی نقوش را بپوشانند دیوارها گچ اندود بود. از شیوه ی معماری و مصالح به کاررفته در هر بخش از دالان حدس می زد که باید در دوره های تاریخی مختلفی ساخته یا بازسازی شده باشد. در جستجوی مرد، به راهش ادامه داد. راه، به نظرش طولانی می رسید. دالانِ بلند، سرازیر و پیچ در پیچ بود و هر چه پیش تر می رفت هوا سنگین و نمدار می شد. دالان در پایان به تالاری می رسید. چند بار خواست برگردد اما نمی دانست چرا هنوز در پی مرد می رود. با این حال خوشحال بود که به دالان پا گذاشته. امکان نداشت بتواند چنین نقش هایی را به این زودی ها دوباره ببیند. از ورودی کوتاه و هلالی تالار گذشت. طاق بلند و قوسیِ تالارِ مستطیلی، پر بود از نقش هایی به شکل ستاره . در انتهای تالار رواق کوچکی بود بلندتر از سطح زمین و روی دیوار نقش مردی با کلاه شکسته که جانوری را با خنجر گلو می برید. باز هم تک چهره های اطرافِ نقشِ روی دیوار، چهره ای آشنا را می مانست.
دینا احساس کرد مرد همان جاست و پشت قالب میان تهیِ مجسمه ی سنگی مردی با سر شیر که به او چشم دوخته بود، پنهان شده است. می توانست برق نگاهش را ببیند. ببیند که با چه ولعی قدم هایش را، هر قدمش را دنبال می کند. انگار نگاه مرد روی تک تک اجزای بدنش می سرید، از آن می گذشت و پنهانی به جایی در وجود دینا راه پیدا می کرد. دینا تالار را با دیوارهای بلند، طاق قوسی و ستون های بلند سنگی از نظر گذراند، سعی کرد به روی خودش نیاورد از نردبان سستی که در انتهای تالار بود با پله های لقِ یکی در میان پایین خزید و به سردابه ای پا گذاشت.
سردابه ی تاریک ـ روشن، با طاق های بلند قوسی پر بود از مجسمه. مجسمه های سنگی. زیر هر مجسمه با حروف ریز درهم برهم چیزی، انگاری نام اثر خوانده می شد. یکی شان مجسمه ی مردی بود که خمیده و صخره سنگ بزرگی را به دوش کشیده بود. نگاهش آشنا بود. شبیه رهی بود. نگاه بی آزار، نگاه سرد مهربان رهی. در همان حال که به رهی نگاه می کرد، قهقهه ای ـ شاید خنده ی مست مرد بود که ـ در سرداب پیچیده و آزارش داد. بازمانده ی مجسمه ی مردان سنگیِ سرستون ها با جامه های بلند سنگی که به زمین می سایید، انگار با نگاه های سرد دنبالش می کردند. دینا پیش می رفت و هر چه می دید در دفترچه اش یادداشت می کرد. سایه ی مرد از پشت این ستون به آن ستون در پی اش بود. مرد صورتش را پشت نقاب پنهان کرده بود.
دینا سردابه را هم تا انتها پیمود. سردابه در انتها به غاری می رسید. دینا چراغ قوه اش را به ورودی غار تاباند. استالاکتیت ها در نور چراغ قوه روی هم سایه می انداخت. چشم انداز باشکوهی بود. یک باره از دل تاریکی یک دسته پرنده ی عجیب و غریب با هیاهو به طرفش پر زدند. دینا جیغ زد و خود را به دیوار چسباند. بزرگ تر از خفاش بودند. با پرهای رنگی و چشم هایی که برق می زد. مرد از پشت ستون بیرون پرید و آغوشش را به روی دینا گشود. دینا فریاد زد و چراغ قوه و دفترچه از دستش به زمین افتاد.
ـ چیزی نیست، مرغ سیناست.
مرد این را گفت و خواست دست دینا را بگیرد. دینا اما پا به غار گذاشت و تا جایی که می توانست دوید. کفش ها دویدن را برایش سخت می کرد. از پا کندشان. پاهای برهنه اش هم مدام لیز می خورد. روی زمین انگار از مایه ی لزجی پوشیده بود. مجبور می شد دستش را به دیواره ها بگیرد و مدام ناخن هایش می شکست. دهلیز پیچ در پیچ ذره ای نور نداشت. پیشانی اش محکم به چیزی خورد و بیهوش به زمین افتاد.
چشم هایش را که باز کرد، چندان چیزی یادش نمی آمد ولی انگار در آب افتاده باشد، سرتاپایش خیس بود. کفش ها و کوله اش را آب برده بود انگار. کبریت هایی هم که در جیب داشت، خیس شده بود و روشن نمی شد. مرد از پشت سر گفت: «هیچ می دانستی کجا داشتی می رفتی؟»
دینا سمت صدا برگشت. جواب نداد. فقط درد در تنش پیچید. صدای ریزش چکه های آب از جایی دور در فضا می پیچید. حس غریب و ناگفتنی زیر پوستِ تَرش بود. چیزی اما یادش نمانده بود.
مرد در تاریکی غلیظ غار کبریتی کشید و چراغی روشن کرد. هنوز نقاب به چهره داشت. چشم هایش اما از پشت نقاب پیدا بود. دینا مهربانیِ آشنایی در چشم هایش خواند. مرد ریسمانی را دور کمر دینا گره زد و سر دیگر ریسمان را به کمر خودش بست و به دینا که مبهوت مانده بود گفت:
ـ نترس! می خواهم گم نشوی! حالا بلند شو و راه بیفت!
دینا پیش می رفت و مرد در پی اش. مسیرِ باریک و تو در تو لغزنده بود. هر پیچ، پیچی دیگر در پی داشت. تا جایی که نور چراغ اجازه می داد، روی دیواره های غار نقوشی درهم و برهم می دید. نقش رشته های مروارید و صدف. خنجر و پرنده ای شبیه کلاغ. نقش گل نیلوفر و چلیپا. راه به نظرش بی پایان می رسید.
ـ در مهرابه چه کار می کردی؟
ـ آمده بودم ببینمش.
دینا لحظه ای تردید کرد، بعد پرسید: «خودت این جا چه می کنی؟»
مرد پاسخی نداد.
دوباره پرسید: «چرا لباس هایم خیس است؟»
ـ یادت نیست. سرت خورد به صخره و در رود افتادی. من آمدم و بیرونت آوردم.
دینا باز پرسید: «کفش هایم کو؟»
ـ آب برد.
به پیچ بعدی که رسیدند، هوا انگار خنک تر شده بود. نسیمی خنک زیر لباس های ترش نفوذ می کرد و می لرزاندش. شیب زمین هم کمی بیش تر و دیواره ها تنگ تر شده بود. نسیمی ملایم وزید و پشت بندش چراغ خاموش شد. دینا ایستاد و دستش در هوا به دنبال دست مرد گشت. باد در مشت خالی اش پیچید. طناب دور کمرش را با دست لمس کرد. سر دیگر طناب به کمر مرد بسته بود. دست به دیواره ها می کشید و پیش می رفت. صدا زد:
ـ کجایی؟ دستم را بگیر.
صدایش در غار پیچید. صدای مرد نیامد. طناب را کشید. انگار انتهای طناب به جایی بند نبود. دوباره صدایش زد. در تاریکی چند قدم به دنبالش رفت. در فضا چنگ می زد. اما اثری از مرد نبود. شاید در یکی از پیچ ها مرد سمت دیگری پیچیده و او را گم کرده بود. شاید... نکند در گودالی یا چاله ای افتاده و او خبر نشده؟ ولی صدایی به گوشش نخورده بود. طناب کشیده نشده بود.
خیس و لرزان، بلاتکلیف در تاریکی مانده بود. به خودش قوت قلب می داد:
«تنهایی هم می توانم راه را پیدا کنم.»
اما قدم از قدم برنداشت. نگران بود. کمی که ایستاد خسته شد و تصمیم گرفت راه را به تنهایی و در تاریکی ادامه دهد. شیب تند زمین پاهای برهنه اش را پیش می راند. سعی می کرد با پنجه های پایش به لجن های روی زمین چنگ بزند تا مانع زمین افتادنش شود. جیغ بلند و طولانی اش در غار پیچید و صدها بار به دیوارها خورد و برگشت. پایش لیز خورده بود و با سر مسیر مارپیچ بلندی را با شیب تند به سمت پایین در حرکت بود. بعد انگاری در خلا سقوط کرد. زمینی را اطرافش حس نمی کرد. انگار میان زمین و هوا در نوسان باشد. مثل پاندول ساعت می آمد و می رفت. صدای چک چک قطره های آب از جایی دور به گوشش می رسید. نمی دانست چرا در آن حال یاد رهی افتاد. دوست دوران کودکی و نوجوانی اش. خیلی وقت بود از او خبر نداشت. خودش دیگر نخواسته بود ببیندش. بعد از آن اتفاق. مرد حتماً صدای فریادش را شنیده بود و به کمکش می آمد. حتی اسم مرد را نمی دانست. هیچ وقت نگفته بود دوستش دارد. بارها شنیده بود. آن شب، شب آخر، به رهی گفته بود می خواهد ترکش کند. خودش مثل همیشه، مهربان و بی اعتنا، رهی نه مثل همیشه سرد و مهربان. رهی آدم دیگری شده بود. یک مشت پرنده دورش چرخید و دور شد. نای فریاد زدن نداشت. رهیِ همیشه مهربان را می خواست. رهی ای که از بچگی می شناخت. مردی را که رهی آن شب شده بود هیچ نمی شناخت. فریاد زد و کمک خواست.
دستی انگار طناب را می کشید. همراه با طناب بالا و بالاتر می رفت. کورسوی نور از بالا به چشمش می خورد. در نور گرم چراغ، چهره ی آشنای مرد کم کم به چشم می آمد. عرق می ریخت و طناب را می کشید. دینا پایش را روی سنگ سرد غار گذاشت و ایستاد. شانه به شانه ی مرد. در چشم هایش چشم دوخت. خاطره ی آشنای غریبی در عمق نگاه مرد می درخشید. دینا چراغ را از او گرفت و به راه افتاد. تا انتهای مسیر هیچ نگفت. وقتی تنها قدم از غار بیرون گذاشت، خورشید می درخشید. دسته ای سینا در آسمان چرخ می زدند. از کابوس هایش اما انگار دیگر خبری نبود. چشم باز کرد. دریاچه ی جوشان وسیع پیش رویش بود.

مهرماه ۸۹

گزارش چند پرونده، چند نفر

ساعت هشت صبح روز شنبه، آوانویس های مرکز ثبت زبان ها و لهجه های محلی همه حاضر و آماده و هدفون روی گوش، پشت میزهای شان نشسته اند.
البته قاعدتاً باید چنین باشد که نیست. دفتر ثبت ساعات ورود و خروج که طبقه ی اول، روی میز اتاق خانم عظیم زاده، منشی آقای مهرابی، مدیر اجرایی مرکز است نشان می دهد که روزهای اخیر، رفت و آمد آوانویس ها چندان منظم و به قاعده نبوده. علتش شاید دوری راه باشد، شاید هم شروع فصل برف و باران، شاید هم هر دو. اما چیزی که چند روزی است به گوش آوانویس ها رسیده هم چندان بی تاثیر به نظر نمی رسد. خبر رسیده که طرح مرکز به مجلس رفته و با وجود طرح برتر بودنش، بودجه ای به آن تعلق نگرفته. در نتیجه ممکن است همین امروز و فردا کارها بخوابد و مرکز تعطیل شود.
ضمناً این جانب، نویسنده ی این گزارش، باید به این نکته اشاره کند که امروز در غیاب خانم عظیم زاده تهیه ی گزارش روزانه با اوست.
به هر حال گزارش اصلاح می شود.
بین ساعت نه تا نه و سی دقیقه ی صبح روز شنبه؛ دیگر همه ی آوانویس های روزهای زوج مرکز، حاضر و آماده پشت میزها و روبه روی مونیتورهای شان نشسته اند. هدفون ها روی گوش و مشغول آوانویسی گویش های آبادی های ایران اند، جز دو نفر. خواهرهای دوقلو هنوز نیامده اند.
البته نویسنده ی گزارش نمی داند که جهت ثبت در گزارش ذکر این نکته لازم به نظر می رسد یا خیر؛ اما به هر حال قضیه از این قرار است که دوقلوها هر دو دانشجوی دکترای رشته ی فرهنگ و زبان های باستانی اند و غیبت شان عجیب به نظر می رسد. دست کم برای آوانویس های طبقه ی دوم که همیشه عادت داشته اند به محض ورود، این دو را مشغول کار کردن ببینند. در دفتر ثبت ساعات هم همیشه ساعت ورود این دو از همه زودتر و خروج شان از همه دیرتر بوده.
به هر حال هیچ کدام از این ها مانع ادامه ی گزارش نیست. مثل همیشه ظرف های غذا در یخچال آشپزخانه، منظم و مرتب چیده شده، در سالن ورودی آتش مثل هر روز در شومینه ی گازسوز می سوزد و میز بزرگ وسط سالن هنوز خالی است. چون هنوز نه وقت استراحت میان روز رسیده و نه وقت ناهار. فقط نقشه ی خیلی خیلی بزرگ ایران، مثل همیشه یکی از دیوارهای بزرگ سالن را کاملاً پوشانده و می شود بر روی آن حتی نشان کوچک ترین و کم جمعیت ترین آبادی های ایران را هم دید ـ البته آن هایی شان که هنوز تا موقع طراحی و انتشار این نقشه، به هر دلیل خالی از سکنه نشده و از بین نرفته باشند.
اما با این که ساعت ده شده، هنوز هم هیچ خبری از دوقلوها نیست.
به هر حال، حالا وقت ارائه ی گزارش کار است: شیوه ی کار از این قرار است که هر کدام از آوانویس های متخصص و دوره دیده، تعدادی از فایل های صوتی مربوط به لهجه ها و گویش های متنوع سرتاسر ایران را در گوشی های شان می شنوند و ثبت می کنند تا برای همیشه محفوظ بماند. بماند تا روزی حتی اگر دیگر یک نفر هم از گویشوران آن لهجه یا گویش در قید حیات نبود، اثری از آثارِ آن در تاریخ ثبت شده باشد.
به همین دلیل کاربر شماره ی یک، مشغول آوانویسی گویش های بلوچی است، خودش بلوچ است و از بلوچستان برای زندگی و تحصیل به تهران آمده، زبان شناسی خوانده و به زیر و بم این گویش آشناست. کاربر شماره ی دو که امروز هنوز فایل هایش حاضر نیست و از رِنگی که با پا روی زمین گرفته، معلوم است اعصابش به هم ریخته، اصفهانی است و گویش های این منطقه را آوانویسی می کند. کاربر شماره ی سه کردی کرمانجی را آوانویسی می کند. پدرش از کردهای خراسان است و مدتی است ساکن مشهد شده. کاربرهای چهار و پنج، انواع گویش های زبان ترکی را آوانویسی می کنند و کاربرهای شش و هفت، پرونده های فارسی محلی را. چون جز فارسی هیچ گویش دیگری بلد نیستند.
کاربر یا همان آوانویس شماره ی شش ـ و با حفظ سِمَت، نویسنده ی گزارش ـ پرونده ی صوتی اش را باز می کند و می داند تاریخ گردآوری و ثبت همه ی پنجاه پرونده ای که این روزها باید آوانویسی کند، مربوط است به سال های ۲۵۳۵ تا ۲۵۳۷ شاهنشاهی، برابر با ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ هجری شمسی. آوانویس، فایل صوتی را پِلِی می کند و صدا در هدفونش می پیچد:
«پرونده ی شماره ی ۳۴ ب/ ۹۶، نام آبادی چاه پنج سر، استان خراسان، شهرستان بیرجند، بخش در میان.» نام گویشور محمد کریمی، سی و سه ساله. (آوانویس با خودش فکر می کند چه قدر صدای این گویشور پیر است) بعد گویشور شروع به تکرار واژه ها به گویش محلی اش می کند، تعدادی از واژه هایی که گردآوری کننده از او می پرسد:
بابا / مادر/ خاک/ خانه
و بعد تعدادی از جمله ها:
من تازه از خانه بیرون رفته بودم که شما آمدید.
این باغ چه قدر میوه دارد.
من همیشه آن ها را می بینم که در باغ کار می کنند.
آوانویس شماره ی شش با خودش فکر می کند شاید گویشوری که صدایش سی سال پیش روی فایل ضبط شده دیگر در آبادی نباشد، شاید به تهران آمده، به مشهد، یا هر شهر بزرگ دیگری رفته، شاید هم اصلاً زنده نباشد.
بعد از این که تکرار همه ی واژه ها، عبارات و جملات تمام شد، گویشور شروع می کند به خواندن آوازی محلی.
آوانویس شماره ی شش، پرونده ی دیگری را باز می کند: محمود ابراهیمی، آبادی کلات صنم، تربت جام، و بعد از آن، نوبت به فاروق قلندری، آبادی یادگار علی خواجه، تربت جام می رسد. بعدش محمد ثنایی، آبادی نوغابچیک، بیرجند. یا عیسی برمایی از رود گز گناباد که او هم با این که بیست و سه ساله است، صدایش چه قدر پیر است.
ساعتی بعد ـ تقریباً حوالی ظهر ـ به پیشنهاد آوانویس شماره ی شش، او به همراه آوانویس های شماره ی پنج و هفت، برای نوشیدن چای به سالن می روند. لیوان های شان را برمی دارند و می روند توی سالن که هم زمان در ورودی باز می شود و سر و کله ی دوقلوها پیدا می شود. بعد از پرس و جو متوجه می شوند که آن روز صبح، راس ساعت هفت و پنجاه دقیقه پروازشان با هواپیمایی ماهان از استانبول در فرودگاه امام به زمین نشسته. پرس و جوی بعدی درباره ی دلیل سفر به وقتی دیگر و هنگام ناهار موکول می شود. همه دوباره برمی گردند سر کار.
آوانویس شماره ی شش اما، در این فرصت می رود سراغ نقشه و هر چه می گردد نشانی از چند آبادی ای که این روزها آوانویسی کرده پیدا نمی کند. پس او هم خسته می شود و برمی گردد سر کارش.
یکی، دو ساعت دیگر وقت ناهار می شود و خواهرها که حال شان کمی سر جایش آمده ماجرای سفر را با آب و تاب برای بقیه تعریف می کنند و اعلام می کنند که به زودی قرار است از همه ی دردسرها خلاص شوند چون برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکترا در دانشگاه های آمریکا اقدام کرده اند و ویزا گرفته اند. در ادامه، آوانویس شماره ی هفت هم اعلام می کند که برای اقامت کانادا اقدام کرده و قرار است تا چند ماه دیگر ویزای اقامتش صادر شود.
همان وقت آوانویس شماره ی چهار هم به حرف آمده، اعلام می کند که همسرش از استرالیا ویزای کار گرفته و فقط منتظر است خانه شان به فروش برود تا مهیای رفتن شوند.
آوانویس شماره ی شش اما چیزی نمی گوید. نمی گوید که در صف گرین کارت آمریکا اسمش ثبت شده و منتظر است تا سال دیگر نوبتش برسد. نمی گوید چون نمی خواهد هیچ کدام از این ها را باور کند. پس از پشت میز غذاخوری بلند می شود و می رود پشت میز کارش و برای این که حواسش را از همه ی آن جریان پرت کند پرونده ی دیگری را باز می کند:
حاج رحیم جلمبادانی، از استان خراسان، شهرستان سبزوار، بخش جغتای. در تاریخ ۱۸/ ۳/ ۲۵۳۷ تکرار می کند:
این ها هنوز نرفته بودند که ما رسیدیم.
من هر کاری می کنم این ها نمی روند.
من دیگر آن ها را نمی بینم.

تاریخ ثبت گزارش: چهارم مرداد سال یک هزار و سیصد و نود و یک.

نظرات کاربران
درباره کتاب شاید تنها راهش همین باشد