فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نشان آتنا

کتاب نشان آتنا
قهرمانان المپ،کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب نشان آتنا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نشان آتنا

کشتی جنگی از دل‌ ابرها پایین می‌رفت، اما آنابث مدام به تصمیمش شک می‌کرد: اگر ایده‌ی این سفر از ابتدا بد بود، چه؟ اگر رومی‌ها با دیدن کشتی در آسمان می‌ترسیدند و به محض رسیدن آن‌ها به تیررس‌شان حمله می‌کردند، چه؟ کشتی آرگو دو قطعاً ظاهری دوستانه نداشت. شش متر طول داشت، پوشش بیرونی‌اش از جنس برنز بود، کمان‎‌های زنبورکی در نوک و انتهای کشتی دیده می‌شد، یک اژدهای فلزی آتشین هم نوک کشتی قرار داشت و دو منجنیق حاضر‌به‌کار هم در میانه‌ی کشتی دیده می‌شدند که می‌توانستند توپ‌هایی آتشین پرتاب کنند که سیمان و بتن را هم چند تکه کند... خب به هر حال، این کشتی وسیله‌ای دوستانه برای یک آشنایی دلنشین با همسایه‌ها به حساب نمی‌آمد. آنابث کوشیده بود پیش از رسیدن به مقصد به رومی‌ها هشدار دهد. او از لئو خواسته بود یکی از آن اختراع‌های مخصوصش را برایشان بفرستد: یک طومار هولوگرافیک برای هشدار به دوستان‌شان در کمپ رومی‌ها. خوشبختانه پیغام آنابث به کمپ رسیده بود. لئو می‌خواست یک صورتک خندان همراه با عبارت چه‌خبرا؟ هم پایین متن نامه بگذارد که البته آنابث او را از این کار منع کرد، چون مطمئن نبود رومی‌ها شوخ‌طبعی سرشان می‌شود یا نه. دیگر برای بازگشت دیر شده بود. ابرها از اطراف کشتی کنار رفتند و فرش سبز و طلایی‌رنگِ تپه‌های اوکلند زیر پای‌شان نمایان شد. آنابث یکی از سپرهای برنزیِ کناره‌ی سمت راست کشتی را برداشت.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نشان آتنا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. آنابث

تا پیش از دیدن مجسمه ی انفجاری، آنابث فکر می کرد برای هر اتفاقی آمادگی دارد.
روی عرشه ی کشتی پرنده شان، آرگو دو، بالا و پایین می رفت، مدام منجنیق ها را بررسی می کرد اما راضی نمی شد، باز هم کنترل می کرد که سر جای شان محکم شده باشند. تایید کرد که پرچم سفید «ما برای صلح آمده ایم» از دکل کشتی خوب دیده می شود. نقشه شان را با تمام خدمه ی کشتی و همراهانش مرور کرد و البته نقشه ی پشتیبان اول و نقشه ی پشتیبان دوم را.
از همه مهم تر آنابث، ساتیر عاشق جنگ، یعنی مربی گلیسون هِج را کناری کشیده و تشویقش کرده بود تمام صبح را در کابینش استراحت کند و پخش دوباره ی مسابقات هنرهای رزمی را ببیند. آن ها سوار بر یک کشتی یونانی با سه ردیف پارو بر فراز سرزمین رومی های دشمن پرواز می کردند. همین را کم داشتند که ساتیری میانسال با لباس های ورزشی مدام چماقش را در هوا تکان بدهد و فریاد بزند: بمیرید!
به نظر می رسید همه چیز مرتب است. حتی از آن نسیم مرموزی که آنابث از زمان اوج گرفتن کشتی احساسش می کرد خبری نبود؛ دست کم فعلاً خبری نبود.
کشتی جنگی از دل ابرها پایین می رفت، اما آنابث مدام به تصمیمش شک می کرد: اگر ایده ی این سفر از ابتدا بد بود، چه؟ اگر رومی ها با دیدن کشتی در آسمان می ترسیدند و به محض رسیدن آن ها به تیررس شان حمله می کردند، چه؟
کشتی آرگو دو قطعاً ظاهری دوستانه نداشت. شش متر طول داشت، پوشش بیرونی اش از جنس برنز بود، کمان‎ های زنبورکی در نوک و انتهای کشتی دیده می شد، یک اژدهای فلزی آتشین هم نوک کشتی قرار داشت و دو منجنیق حاضر به کار هم در میانه ی کشتی دیده می شدند که می توانستند توپ هایی آتشین پرتاب کنند که سیمان و بتن را هم چند تکه کند... خب به هر حال، این کشتی وسیله ای دوستانه برای یک آشنایی دلنشین با همسایه ها به حساب نمی آمد.
آنابث کوشیده بود پیش از رسیدن به مقصد به رومی ها هشدار دهد. او از لئو خواسته بود یکی از آن اختراع های مخصوصش را برایشان بفرستد: یک طومار هولوگرافیک برای هشدار به دوستان شان در کمپ رومی ها. خوشبختانه پیغام آنابث به کمپ رسیده بود. لئو می خواست یک صورتک خندان همراه با عبارت چه خبرا؟ هم پایین متن نامه بگذارد که البته آنابث او را از این کار منع کرد، چون مطمئن نبود رومی ها شوخ طبعی سرشان می شود یا نه.
دیگر برای بازگشت دیر شده بود.
ابرها از اطراف کشتی کنار رفتند و فرش سبز و طلایی رنگِ تپه های اوکلند زیر پای شان نمایان شد. آنابث یکی از سپرهای برنزیِ کناره ی سمت راست کشتی را برداشت. سه دوست دیگرش هم که در کشتی حضور داشتند، سر جاهای شان ایستادند. در پیش پاشنه ی عقبی کشتی، لئو مثل دیوانه ها بالا و پایین می رفت، گِیج های کشتی و اهرم های فرودش را چک می کرد. بیشتر سکان دارها احتمالاً با همان سکان کشتی یا فرمان خلبانی راضی می شدند. لئو اما یک کیبورد، مانیتور، کنترل گرهای هوانوردی جت های بیزنسی لیارجت، صفحه های صدای دوطرفه و حسگرهای حرکتی را که از کنسول بازی نینتندو برداشته بود، به سکانش اضافه کرده بود. لئو می توانست با کشیدن سوپاپ، جهت حرکت کشتی را تغییر دهد، اسلحه های آتشبار را با انتخاب و پخش کردن یک آلبوم موسیقی از صفحه ی صدا به کار بیندازد و با تکان دادن کنترل گرهای نینتندو، بادبان های آرگو دو را بکشد. حتی در مقایسه با استانداردهای دورگه ها هم که حساب کنید، لئو واقعاً بیش فعالی داشت.
پایپر مدام در فاصله ی بین دکل اصلی کشتی و منجنیق ها قدم می زد و حرف هایش را تمرین می کرد. زیر لب می گفت: «اسلحه هاتون رو بیارید پایین. ما فقط می خواهیم با شما صحبت کنیم.»
جادوی کلام او چنان قوی بود که به محض رسیدن واژه ها به گوش آنابث، ناگهان میلی شدید برای انداختن خنجرش روی زمین و شروع گفت وگویی آرام و طولانی در خودش احساس کرد.
پایپر، به عنوان یکی از فرزندان آفرودایت، خیلی کوشیده بود کمتر زیبا به چشم بیاید. امروز، شلوار جین پاره و کهنه، کفش های ورزشی زهواردررفته و تی شرتی سفید پوشیده بود که تصویر هِلو کیتی رویش بود. (شاید می خواست شوخی کند، اما آنابث هرگز نمی فهمید منظور پایپر چه بود.) موهای مجعد و پریشانش را از سمت راست سرش، بافته و یک پر عقاب، از کنارش آویزان کرده بود.
بعد نوبت به دوست پایپر می رسید: جیسون. روی دماغه ی کشتی، کنار کمان های زنبورکی ایستاده بود؛ جایی که رومی ها خیلی راحت می توانستند او را ببینند. قبضه ی شمشیر طلایی اش را آن قدر محکم گرفته بود که بندهای انگشتانش سفید شده بودند. به جز این، ظاهرش خیلی آرام تر از کسی بود که خودش را هدف حمله ی دشمن قرار داده بود. روی شلوار جین و تی شرت نارنجی رنگ کمپ دورگه ها، توگای رومی و شنلی بنفش رنگ به تن داشت؛ همان شنلی که نشان دهنده ی مقامش به عنوان ارشد بود. با آن موهای طلایی آشفته و چشم های آبی نافذش، بسیار خوش تیپ و البته مسلط به نظر می آمد، درست همان طور که پسر ژوپیتر باید باشد. او در کمپ ژوپیتر بزرگ شده بود، پس امیدواری شان این بود که صورت آشنایش باعث شود رومی ها پیش از منفجر کردن آرگو دو در آسمان، دست کم یک لحظه تردید کنند.
آنابث می کوشید احساسش را پنهان کند، اما هنوز نمی توانست کاملاً به جیسون اعتماد کند؛ همه ی کارهایش، زیادی عالی و بی‎ نقص بودند. او همیشه از قوانین پیروی می کرد و همیشه کارهای شرافتمندانه و پرافتخار انجام می داد. حتی قیافه اش هم زیادی عالی بود. آنابث در پس ذهنش، اندیشه ای آزاردهنده داشت: اگر تمام این ها حقه باشد و جیسون بهشان خیانت کند، چه؟ اگر به کمپ ژوپیتر برسند و ناگهان جیسون بگوید: سلام رومیان! بیایید این زندانی ها و این کشتی فوق العاده رو ببینید که براتون آوردم، چه؟
آنابث خودش هم شک داشت این اتفاق بیفتد. اما هنوز نمی توانست به جیسون نگاه کند، بدون اینکه دهانش تلخ شود. جیسون بخشی از برنامه ی تحمیلی هِرا برای تبادل دانش آموز بود که در هر دو کمپ، اتفاق افتاده بود. والاحضرتِ آزاردهنده، ملکه ی المپ، ملکه هِرا، بقیه ی رب النوع ها و الهه ها را متقاعد کرده بود که دو گروه فرزندان شان یونانی ها و رومی ها برای نجات جهان از دست مادر زمین و فرزندان خونخوارش، یعنی هیولاها و غول ها، باید با هم متحد شوند.
بعد، هِرا بدون هیچ هشداری، پِرسی جکسون را ربوده، حافظه اش را پاک کرده و او را به کمپ رومی ها فرستاده بود. در عوض، جیسون، سهم یونانی ها شد. هیچ کدام از این اتفاق ها تقصیر جیسون نبود، اما هر بار آنابث او را می دید یاد پِرسی می افتاد و بیشتر دلتنگش می شد.
پِرسی... که احتمالاً جایی آن پایین روی زمینِ زیر پای شان بود. نگرانی و ترس درون آنابث فوران کرد: وای خدایا! به زور خودش را آرام کرد؛ الان زمان ترسیدن و خرابکاری نبود.
به خودش یادآوری کرد: من از فرزندان آتنا هستم. باید به نقشه ام وفادار بمانم و حواسم پرت نشود.
دوباره آن احساس سراغش آمده بود، همان لرزه ی همیشگی؛ انگار یک آدم برفی دیوانه پشتش خزیده و پس گردنش نفس می کشید. آنابث برگشت، اما کسی پشت سرش نبود.
حتماً به خاطر اعصابش بود. آنابث حتی در جهان دورگه ها و هیولاها نمی توانست باور کند کشتی جنگی شان، روح زده باشد. از آرگو دو حسابی مراقبت کرده بودند. سپرهای برنز کیهانی در امتداد نرده های کشتی، برای دور نگه داشتن هیولاها طلسم شده بودند و ساتیر همراه شان، مربی هِج هم کلک هر مزاحمی را می کَند.
آنابث آرزو کرد ای کاش می توانست برای کمک، دست به دامان مادرش شود، اما این کار الان ممکن نبود؛ مخصوصاً بعد از اتفاق های ماه پیش که بدترین رویارویی با مادرش را داشت و افتضاح ترین هدیه ی ممکن را هم از او گرفته بود...
سرمای هوا بیشتر شد. آنابث یک لحظه فکر کرد صدایی آشنا از دل باد شنیده؛ صدای خنده. تک تک ماهیچه های بدنش منقبض شدند. چیزی نمانده بود اتفاق بسیار بدی بیفتد. یک جای کار حسابی می لنگید.
کم مانده بود به لئو دستور بازگشت و عقب نشینی بدهد. بعد در دره ی زیر پای شان، شیپورها به صدا در آمدند: رومی ها آن ها را دیده بودند.
آنابث فکر می کرد می داند از کمپ ژوپیتر چه انتظاری باید داشته باشد. جیسون تمام کمپ را با جزئیات برایش شرح داده بود. با این وجود، آنچه را که به چشم می دید، باور نمی کرد. دره، آراسته به تپه های اوکلند، تقریباً دو برابر بزرگ تر از کمپ دورگه ها بود. رودخانه ای کوچک در یک طرف روان بود و در مرکز دره پیچ می خورد و به دریاچه ای آبی رنگ و درخشان می ریخت.
درست زیر کشتی، در لبه ی دریاچه، شهر روم جدید زیر نور آفتاب می درخشید. چشم اندازهایی را که جیسون برایش توصیف کرده بود، تشخیص داد: میدان ارابه رانی رومی، کولوسئوم، معابد و بوستان ها، محله ی هفت تپه با خیابان های پهن، ویلاهای رنگارنگ و باغ های پر از گل.
آنابث آثار به جامانده از جنگ اخیر رومی ها با هیولاها و غول ها را هم دید. گنبد ساختمانی شکسته و ویران شده بود؛ حدس زد آنجا باید ساختمان سِنا باشد. میدان بزرگ شهر پر از دهانه های انفجاری بود. چند فواره و مجسمه به کلی ویران شده بودند.
چند بچه برای اینکه بتوانند آرگو دو را بهتر ببینند، از خانه ی سنا بیرون آمدند. رومی ها از فروشگاه ها و کافه ها سرک می کشیدند و به کشتی که حالا ارتفاعش را کم کرده بود، اشاره می کردند.
نیم کیلومتر به سمت غرب، جایی که شیپورها به صدا در آمده بودند، یک دژ رومی روی تپه قد علم کرده بود. دژ درست شبیه تصاویری بود که آنابث در کتاب های تاریخی ارتش دیده بود؛ با آن خندق دورش و خارهایی که لبه ی خندق کار گذاشته بودند، دیوارهای بلند و برج های دیدبانی مسلح به منجنیق های عقربی اش. درون دژ، ردیف های بی نقص خوابگاه های سفید سربازها که کنار خیابان اصلی بنا شده اند؛ خیابان پرینسیپالیس.
یک گروه دورگه از دروازه ها بیرون زدند. زره ها و نیزه های شان می درخشید. آن ها به سرعت به سمت شهر می رفتند. در میانه ی صف های شان یک فیل جنگی واقعی دیده می شد.
آنابث می خواست آرگو دو را پیش از رسیدن ارتش رومی ها روی زمین بنشاند، اما تا زمین هنوز چند صد متر فاصله داشتند. به جمعیت خیره شده بود، به امید اینکه پِرسی را میان شان ببیند.
بعد چیزی پشت سرش منفجر شد: بوووووووووم!

چیزی نمانده بود در اثر انفجار از کشتی به پایین پرت شود. تندی برگشت و خودش را چشم در چشم با مجسمه ای خشمگین یافت.
مجسمه فریاد کشید: «غیرقابل قبول است!»
ظاهراً مجسمه با یک انفجار آنجا سبز شده بود، درست روی عرشه ی آرگو دو. دود گوگردی زردرنگ از شانه هایش بیرون می آمد. زغال نیم سوز از میان موهایش بیرون می زد. از کمر به پایین، آن مرد چیزی نبود جز یک مکعب مرمری سفید. از کمر به بالا، شمایلی مردانه و ماهیچه ای بود که توگایی به تنش کنده کاری کرده بودند.
با صدای بهانه گیر معلم ها گفت: «من هرگز اجازه نخواهم داد هیچ اسلحه ای به مرزهای پومرین(۱) وارد شود. از آن مهم تر، قطعاً به هیچ یونانی ای اجازه ی ورود نخواهم داد!»
جیسون نگاهی به آنابث انداخت. انگار می گفت: خودم درستش می کنم.
جیسون گفت: «ترمینوس(۲)! من هستم، جیسون گریس.»
ترمینوس غرغری کرد و گفت: «اوه، من تو را به یاد دارم جیسون گریس. فکر می کردم عقلت بیش از این ها برسد که با دشمنان روم دست به یکی کنی.»
ــ اما این ها که دشمن نیستند.
پایپر وسط پرید و گفت: «بله درسته. ما فقط می خواهیم صحبت کنیم. اگر بتوانیم...»
مجسمه دوباره با عصبانیت گفت: «اوه، بهتر است دست از وردخوانی برای من برداری خانم جوان! و آن خنجر را روی زمین بگذار، پیش از آنکه از دستت بکشمش بیرون.»
پایپر نگاهی کوتاه به خنجر برنزی اش انداخت که ظاهراً فراموشش کرده بود: «اوه... باشه. اما چطور می تونین خنجر من رو بقاپید؟ شما که دست ندارید!»
ــ گستاخی تا چه حد؟
بعد صدای شپلقی آمد و نوری زردرنگ درخشید. پایپر فریاد کشید و خنجر را انداخت؛ خنجری که حالا دود می کرد و جرقّه می زد.
ترمینوس هشدار داد: «خوش شانس بودید که من تازه از میدان نبرد بازگشته ام. اگر با تمام قوایم اینجا ایستاده بودم، تا حالا این هیولای پرنده را از آسمان به زمین کوبیده بودم.»
لئو جلو آمد و گفت: «صبر کن ببینم!» بعد دسته ی نینتندویش را تکان داد و گفت: «تو همین الان به کشتی من گفتی هیولا؟ می دونم که منظورت دقیقاً این نبوده، درسته؟»
تصور حمله ی لئو به یک مجسمه ی سخنگو آن هم با یک اسباب بازی آن قدر تکان دهنده بود که آنابث را از بُهت بیرون آورد. دست هایش را بالا برد تا نشان دهد اسلحه ای در دست ندارد. بعد گفت: «بیایید همه مان آرام باشیم. فکر می کنم شما ترمینوس، رب النوع مرزها باشید. جیسون به من گفته شما از شهر جدید روم محافظت می کنید. درسته؟ من آنابث چِیس، دختر...»
ــ اوه، من می دانم تو که هستی.
مجسمه با چشم های سفید و توخالی اش به او چشم غره رفت و ادامه داد: «از فرزندان آتنا (۳)، نسخه ی یونانی مینِروا. ننگ آور است! شما یونانی ها هیچ درکی از ادب و آبرو ندارید. ما رومی ها جایگاه واقعی آن الهه را خوب می دانیم.»
آنابث دندان هایش را روی هم فشرد. این مجسمه هیچ راهی برای دیپلماسی باقی نگذاشته بود: «منظورتون از آن الهه چیه؟ و چه چیزی این قدر ننگ آوره درباره ی...»
جیسون دخالت کرد: «درسته! به هر حال ترمینوس، ماموریت ما برای سفر به روم، برقراری صلحه. خیلی خوب می شه اگر به ما اجازه بدهی فرود بیاییم...»
ــ ناممکن است! اسلحه های تان را زمین بگذارید و تسلیم بشوید. بعدش هم فوراً شهر مرا ترک کنید!
لئو پرسید: «بالاخره کدومش؟ تسلیم بشیم یا اینجا رو ترک کنیم؟»
ــ هر دو! اول تسلیم بشوید و بعد هم از اینجا بروید. ای پسر نادان! به خاطر پرسیدن این سوال، به صورتت سیلی می زنم. احساسش می کنی؟
ــ وای!
لئو با علاقه ای حرفه ای ترمینوس را زیر نظر گرفته بود. بعد گفت: «انگار حسابی مجروع شدی و آسیب دیدی. هیچ چرخ دنده ای هست که احتیاج به تعمیر داشته باشه؟ من می تونم یه نگاهی بهش بیندازم.»
دسته ی نینتندو را در کیف کمری جادویی اش گذاشت و به جای آن، یک آچار پیچ گوشتی برداشت و آهسته به پایه ی مجسمه ضربه زد.
ترمینوس اصرار کرد: «دیگر کافی ا ست.» یک انفجار کوچک دیگر، پیچ گوشتی را از دست لئو انداخت: «در خاک رومی و درون مرزهای پومرین اسلحه مجاز نیست!»
پایپر پرسید: «مرز چی چی؟»
جیسون برایش ترجمه کرد: «مرزهای شهری روم.»
ترمینوس دوباره گفت: «و کلّ این کشتی، یک اسلحه ی بزرگ است. شما نمی توانید فرود بیایید!»
آن پایین در دره، نیروهای کمکی لژیون(۴) رومی ها در نیمه راه رسیدن به شهر بودند. جمعیت در میدان شهر بیش از صد نفر شده بود. آنابث تمام صورت ها را از نظر گذارند و ناگهان... وای خدایا! پِرسی را دید، با دو دو رگه ی دیگر که انگار بهترین دوستانش بودند: پسری درشت اندام با موهای مشکی و دختری که کلاهخود سواره نظام ها را به سر داشت. پرسی آسوده و خوشحال به نظر می رسید. شنلی بنفش رنگ، درست شبیه شنل جیسون به تن داشت؛ نشان ارشدی در کمپ ژوپیتر.
قلب آنابث در سینه بالا و پایین می پرید و حرکات ژیمناستیک می کرد.
دستور داد: «لئو! کشتی رو متوقف کن.»
ــ چی؟
ــ شنیدی چی گفتم. ما رو همین جا که هستیم نگه دار.
لئو دستگاه کنترلش را بیرون آورد و آن را به سمت بالا تکان داد. تمام نود پارو در جا خشک شان زد. کشتی دیگر پایین نمی رفت.
آنابث گفت: «ترمینوس! آیا قانونی وجود داره که معلق بودن بالای شهر روم جدید رو منع کنه؟»
مجسمه اخم هایش را در هم کشید: «خب، نه...»
ــ ما می تونیم کشتی رو در هوا نگه داریم. از یک نردبان طنابی برای پایین رفتن تا میدان شهر استفاده خواهیم کرد. این طوری کشتی ما هرگز خاک روم رو لمس نخواهد کرد، البته به لحاظ فنی!
ظاهراً مجسمه داشت این ایده را سبک و سنگین می کرد. آنابث تصور کرد مجسمه دارد با دست های خیالی چانه اش را می خاراند. بعد گفت: «من از جنبه های فنی خوشم می آید... اما با این وجود...»
آنابث به او قول داد: «اسلحه هامون رو روی عرشه ی کشتی می گذاریم. فکر می کنم اگر شما دستور بدید، حتی رومی ها باید در مرزهای پومرین به قوانین شما احترام بگذارند؛ حتی اون نیروهای کمکی هم که به سمت ما می آیند.
درسته؟»
ترمینوس گفت: «البته! به قیافه ی من می آید که قانون شکنان را تحمل کنم؟»
لئو گفت: «اِم... آنابث؟ تو مطمئنی که این فکر خوبیه؟»
آنابث مشت هایش را گره کرد تا لرزش دست هایش را مهار کند. آن احساس سرما دوباره به جانش افتاده بود. درست پشت سرش در هوا معلق بود و حالا که ترمینوس دیگر فریاد نمی کشید و انفجار به بار نمی آورد، آنابث صدای خنده را می شنید، گویی از تصمیم های اشتباه آنابث خرسند است.
اما پِرسی آن پایین بود... خیلی نزدیک. آنابث باید او را پیدا می کرد.
گفت: «مشکلی نیست. هیچ کس مسلح نخواهد بود. می تونیم در صلح و آرامش گفت وگو کنیم. ترمینوس کارش اینه که مطمئن شه هر دو طرف از قوانین پیروی خواهند کرد.» بعد نگاهی به مجسمه ی مرمرین انداخت و گفت: «پس به توافق رسیدیم، درسته؟» ترمینوس هوا را با شدت از بینی بیرون داد و گفت: «فکر می کنم. البته فعلاً، دختر آتنا. شماها می توانید از نردبان تان پایین بروید و وارد خاک روم جدید شوید. خواهش می کنم سعی کنید شهر مرا ویران نکنید.»

۲. آنابث

دریایی از دورگه ها شتابان از سر راه آنابث کنار رفتند تا او خود را به میدان اصلی شهر برساند. بعضی ها نگران بودند و بعضی، عصبی. بعضی دیگر زخم های شان از نبرد اخیر با غول ها را باندپیچی کرده بودند، اما هیچ کدام شان مسلح نبودند. هیچ کدام شان به آنابث و دوست هایش حمله نکردند.
تمام خانواده های شهر برای دیدن تازه واردها جمع شده بودند. آنابث زوج های جوان با کودکان نوپای شان را دید که به پای پدر و مادرشان چنگ زده بودند. حتی سالخوردگانی که لباس شان ترکیبی از توگای رومی و لباس های مدرن بود، به میدان آمده بودند. آیا واقعاً تمام این جمعیت دورگه بودند؟ آنابث فکر کرد باید همین طور باشد، گر چه تا پیش از این هرگز جایی شبیه این میدان ندیده بود. در کمپ دورگه ها، بیشتر بچه ها نوجوان بودند. اگر آن قدر زنده می ماندند که از دبیرستان فارغ التحصیل شوند، یا در مقام مشاور در کمپ می ماندند یا تلاش می کردند در جهان انسان های معمولی و فناپذیر زندگی خوبی برای خودشان دست وپا کنند. اینجا اما، جامعه ی چندنسلی دورگه ها را می دید.
آنابث در آخرین ردیف جمعیت، تایسونِ سیکلوپ و سگ تازی پِرسی، یعنی خانم اولیری را دید. آن ها اولین گروه جست وجویی بودند که برای جاسوسی از کمپ دورگه ها به کمپ ژوپیتر فرستاده شده بودند. انگار حال شان خوبِ خوب بود. تایسون برایش دست تکان داد و به پهنای صورت خندید. چیزی شبیه پیش بندی بزرگ به تن داشت که رویش نوشته شده بود:(SPQR(۵.
بخشی از ذهن آنابث مجذوب زیبایی آن شهر شده بود؛ بوی خوب نانوایی ها و شیرینی پزی ها، فواره های خروشان و گل هایی که در باغ ها و باغچه ها به بار نشسته بودند... وای خدایا! معماری اینجا فوق العاده است. ستون های زرنگار مرمری، موزاییک های درخشان، طاق های یادبود و ویلاهای بالکن دار.
درست روبه رویش، دورگه ها راه را برای دختری باز کردند که زره رومی و شنلی بنفش رنگ به تن داشت. موهای سیاهش روی شانه هایش تکان موج برمی داشتند. چشم هایش، به سیاهی سنگ اُبسیدیَن بود.
رِینا.
جیسون او را خوب توصیف کرده بود. حتی بدون کمک جیسون هم آنابث می توانست او را به عنوان رهبر این گروه تشخیص دهد. مدال ها و نشان های افتخار زره اش را آراسته بودند. با چنان اعتمادبه نفسی راه می رفت که بقیه ی دورگه ها چاره ای نداشتند جز اینکه از سر راهش کنار بروند و مراقب باشند به او خیره نشوند.
آنابث چیز دیگری را نیز در صورت رِینا تشخیص داد؛ با وجود سختی و بی روحی لب هایش و حالتی که چانه اش را بالا نگه داشته بود، انگار آماده ی پذیرش هر چالشی بود. رِینا خودش را مجبور می کرد شجاع به نظر برسد، گرچه در درونش ترکیبی از ناامیدی، بی پناهی، نگرانی و حتی ترس می جوشید و نمی توانست در میان جمع، آن ها را بروز دهد.
آنابث این احساس را خوب می شناخت؛ هر بار به آینه چشم می دوخت، آن را پیش چشم هایش می دید.
دو دختر به دقت یک دیگر را وارسی کردند. دوستان آنابث دوطرفش ایستادند. رومی ها نام جیسون را زیر لب زمزمه می کردند و با شگفتی به او خیره ماندند.
ناگهان، شخص دیگری از میان جمعیت ظاهر شد و نگاه آنابث، رویش ثابت ماند.
پِرسی به او لبخند زد؛ همان لبخند طعنه آمیز و دردسرسازی که آنابث را سال ها عصبانی کرده بود. چشم های سبزـ آبی اش همان طور که آنابث به یاد می آورد، گرم و دوست داشتنی بود. موهای تیره اش را باد به یک طرف رانده، گویی تازه از پیاده روی کنار ساحل برگشته بود. حتی از شش ماه پیش جذاب تر شده بود؛ پوستش تیره تر، قدش بلندتر و بدنش، ماهیچه ای تر.
آنابث نمی توانست از جایش تکان بخورد. سال ها در کمپ همکار بودند و بعد... ناگهان پِرسی ناپدید شده بود.
در طول جدایی شان، اتفاقی برای احساسات آنابث افتاده بود، انگار شدیدتر شده بودند. گویی مجبور بود از دارویی شفابخش دوری کند. حالا اما نمی دانست کدام برایش شکنجه آورتر است: زندگی و پذیرش غیبت کشنده ی پِرسی یا دیدنِ دوباره ی او.
فرمانده ی ارشد، رِینا، صاف تر ایستاد. با اکراهی آشکار رو به جیسون کرد و گفت: «جیسون گریس... همکار سابق من.» رِینا واژه ی همکار را طوری به زبان آورد انگار چیزی خطرناک بود: «به خانه خوش آمدی. و این ها، دوستان تو...»
آنابث بدون اینکه بخواهد ناگهان جلو رفت. جمعیت نگران و متلاطم شد. بعضی ها دست به سمت شمشیری بردند که سر جایش به کمرشان آویزان نبود.
پِرسی آنابث را دید و برای یک لحظه، دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت. حتی اگر یک شهاب سنگ بزرگ به زمین می خورد و هیچ ردپایی از حیات بر آن باقی نمی گذاشت، باز هم برای آنابث مهم نبود.
آنابث با گیجی به یاد آورد به پِرسی لقب مغز جلبکی داده بود. پِرسی یک قدم عقب رفت و گفت: «خدایا. فکر نمی کردم دیگه هرگز...»
آنابث محکم او را روی زمین کوبید. پِرسی به پشت روی سنگفرش خیابان افتاد. رومیان برآشفتند. چند نفرشان جلو دویدند، اما رِینا فریاد کشید: «صبر کنید! سر جاهاتون بایستید.»
آنابث اصلاً برایش مهم نبود رومی ها چه فکری کنند. توده ی داغ خشم در سینه اش بالا می آمد؛ توده ای بزرگ از نگرانی و تلخی که از پاییز پارسال در سینه اش خانه کرده بود. چشم هایش می سوخت. به پِرسی گفت: «اگر فقط یک بار دیگه من رو ترک کنی، به تمام رب النوع ها و الهه ها قسم می خورم...»
پِرسی به خودش جرئت خندیدن داد. ناگهان، آن توده ی گرم خشم در درون آنابث ذوب شد و از بین رفت. پِرسی گفت: «هشدارت دریافت شد. از این به بعد بیشتر حواسم هست!»
آنابث بلند شد. می خواست دوباره نگاهش کند، اما خودش را مهار کرد. جیسون گلویش را صاف کرد و گفت: «خب پس، آره... اِم... خیلی خوشحالم که برگشتم.» بعد رِینا را به پایپر معرفی کرد. ظاهراً پایپر از اینکه نتوانسته جمله هایی که تمرین کرده بود را به زبان بیاورد، آزرده بود. بعد، لئو را معرفی کرد که لبخندی گشاده زد و علامت صلح را با دست در هوا کشید.
جیسون گفت: «و این هم آنابثه. اوه، راستی آنابث همیشه هم آدم ها رو با فنون جودو نقش زمین نمی کنه!» چشم های رِینا می درخشید. رو به آنابث گفت: «تو مطمئنی یک رومی نیستی، آنابث؟ شاید هم یکی از اعضای گروه آمازون ها(۶)؟» آنابث نمی دانست آیا رِینا از او تعریف می کرد یا نه، اما دستش را جلو برد و گفت: «من معمولاً فقط به دوستان صمیمی ام حمله می کنم. از آشنایی باهات خوش بختم.» رِینا دستش را فشرد و گفت: «به نظر می رسه ما حرف های زیادی برای گفتن داریم. فرماندهان!»
چند عضو کمپ شتابان جلو آمدند. ظاهراً آن ها افسران ارشد بودند. دو دورگه ی دیگر در دو طرف پِرسی ظاهر شدند؛ همان هایی که آنابث پیش تر کنار پِرسی دیده بوده شان. آن پسر درشت اندام با موهای کوتاهش که بیشتر شبیه خرس پاندای بزرگی بود، حدود پانزده ساله می نمود. دختر کم سن تر بود، شاید سیزده ساله، با چشم هایی کهربایی رنگ، پوستی شکلاتی و موهای مجعد بلند. کلاهخود سواره نظامش را زیر بازو زده بود و جلو می آمد.
آنابث از زبان بدن شان فهمید این دو، به پِرسی نزدیک اند. مثل محافظ دو طرف پِرسی ایستادند، انگار تا همین جای کار هم ماجراهای زیادی را با هم پشت سر گذاشته اند. آنابث با موجی از حسادت که در درونش اوج می گرفت، جنگید. آیا ممکن بود پِرسی و این دختر... نه. رابطه ی این سه نفر از این دست نبود. آنابث تمام عمرش را به «خواندن» افکار آدم ها گذرانده بود. این یکی از مهارت های لازم برای بقا بود. اگر قرار بود حدس بزند، می گفت پسر درشت اندام آسیایی و آن دختر خیلی وقت بود هم دیگر را می شناختند.
اما یک چیز بود که اصلاً نمی فهمید: آن دختر به چه خیره شده؟ مدام به سمت لئو یا پایپر نگاه می کرد و اخم هایش را در هم می کشید. انگار یکی شان را می شناخت و خاطره ای که برایش زنده می کردند، حسابی دردناک بود.
در همین میان، رِینا به افسرانش دستور می داد: «به لژیون بگو عقب نشینی کنند. داکوتا، به اشباح آشپزخانه خبر بده و بگو جشن خوش آمدگویی داریم. و اوکتاویان...»
ــ واقعاً می خواهی به این مهاجمان اجازه بدی وارد کمپ بشن؟
این را پسری قدبلند با موهای بلند طلایی گفت که با آرنج بقیه را کنار می زد و نزدیک می آمد: «رِینا خطرهای امنیتی این کار...»
ــ اوکتاویان، ما نمی خواهیم ببریم شون به کمپ. همه همین جا در میدان اصلی غذا خواهیم خورد.
بعد رِینا نگاهی خشن به پسر انداخت. اوکتاویان غرولند کرد: «وای! واقعاً که خیلی بهتر شد!» به نظر می رسید او تنها کسی باشد که مثل بقیه رِینا را برتر از خود نمی داند. گرچه اوکتاویان بسیار لاغر و رنگ پریده بود و به دلایلی، چند خرس عروسکی از کمربندش آویزان کرده بود. دوباره به اعتراض گفت: «واقعاً می خواهی ما زیر سایه ی این کشتی جنگی آرامش داشته باشیم؟» رِینا که حالا از عصبانیت، هر واژه را جداگانه به زبان می آورد، گفت: «این ها مهمانان ما هستند. ازشون استقبال می کنیم و باهاشون صحبت خواهیم کرد. تو هم به عنوان پیشگوی ما، بهتره به خاطر بازگشت جیسون به کمپ، هدایایی پیشکش رب النوع ها و الهه ها کنی.»
پِرسی دخالت کرد و گفت: «آره فکر خوبیه. برو خرس هاتو آتش بزن.» رِینا که می کوشید جلوی خنده اش را بگیرد، گفت: «بهت دستور می دم اوکتاویان. برو!»
افسران دیگر ناپدید شدند. اوکتاویان نگاهی از سر نفرت حواله ی پِرسی کرد. بعد با شک و بدگمانی رِینا را ورانداز کرد و با گام هایی خشمگین از آنجا دور شد.
پِرسی رو به آنابث گفت: «نگران اوکتاویان نباش. بیشتر رومی ها آدم های خوبی هستند، مثل فرانک و هِیزِل و رِینا. مشکلی نخواهیم داشت.»
آنابث احساس کرد کسی حوله ی خیسی را پشت گردنش نگه داشته. دوباره آن زمزمه ی خنده را شنید، انگار آن حضور او را از کشتی تا خاک رومیان دنبال کرده بود.
به آرگو دو نگاهی انداخت. بدنه ی برنزی عظیمش زیر نور خورشید می درخشید. یک دلش می گفت همان جا پِرسی را بدزدد، از کشتی بالا بروند و تا فرصت بود، از آنجا دور شوند.
نمی توانست این احساس را نادیده بگیرد که خیلی زود مشکلی بزرگ پیش خواهد آمد. دیگر امکان نداشت دوباره خطر از دست دادن پِرسی را به جان بخرد. با خودش تکرار کرد: «مشکلی نخواهیم داشت.» و سعی کرد باورش کند.
رِینا گفت: «عالی شد!» بعد رو به جیسون کرد و گفت: «بیا صحبت کنیم و بعدش می تونیم بازگشت تو رو جشن بگیریم.» و آنابث فکر کرد در چشم های رِینا سوسویی ضعیف از اشتیاق دیده.

۳. آنابث

آنابث آرزو کرد اشتها داشت، چون رومی ها واقعاً می دانستند چطور غذا بخورند. آن قدر با ارابه های شان نیمکت و میز کوتاه به میدان اصلی شهر آوردند که شبیه یک نمایشگاه بزرگ مبلمان شد. رومیان سلانه سلانه در گروه های ده بیست نفری کنار هم راه می رفتند و می خندیدند. در این میانه، اشباح بادی یا همان آئورا ها، بالای سرشان چرخ می زدند و دسته دسته پیتزا، ساندویچ، چیپس، نوشیدنی های خنک و شیرینی های تازه سر میزها می گذاشتند. لارها(۷) یا اشباح خانگیِ بنفش پوش میان جمعیت پرسه می زدند؛ با آن توگاهای رومی و زره لژیونری شان. درست در حاشیه ی این جشن بزرگ، ساتیرها (آنابث با خودش فکر کرد نه، به قول رومیان فان ها)از میزی به میز دیگر یورتمه می رفتند و برای پول خُرد و غذای بیشتر گدایی می کردند. در زمین های اطراف میدان، فیل جنگی رومیان با خانم اولیری بازی می کرد و بچه ها، دور مجسمه های ترمینوس که مرزهای شهر را نشان گذاشته بودند، سرگرم توپ بازی بودند.
تمام این صحنه آن قدر برای آنابث آشنا و در عین حال غریبه بود که باعث سرگیجه اش شد.
تنها آرزویش بودن با پِرسی بود؛ ترجیحاً تنها. می دانست باید صبر کند. اگر قرار بود در نبرد پیش روی شان پیروز شوند، به رومی ها نیاز داشتند. این به معنای آشنایی بیشتر با آن ها و اثبات حسن نیتش بود.
رِینا و چند نفر از افسرانش (از جمله آن پسر موطلایی، اوکتاویان که تازه از سوزاندن خرس عروسکی به درگاه رب النوع ها و الهه ها بازگشته بود)، کنار آنابث و گروهش نشستند. پِرسی هم همراه دو دوست جدیدش، فرانک و هِیزِل، به آن ها پیوست. درست همان موقع که گردبادی از غذاهای مختلف روی میزشان به پا شد، پِرسی خم شد و در گوش آنابث زمزمه کرد: «دلم می خواد گوشه و کنار روم جدید رو بهت نشان بدم. فقط من و تو. اینجا معرکه ست.»
قاعدتاً باید قلب آنابث لبریز از شادی می شد. «فقط من و تو» دقیقاً همان چیزی بود که خودش می خواست. با این حال، دلخوری و ناراحتی را در گلویش احساس کرد. پِرسی چطور می توانست با این شوق و ذوق از این مکان حرف بزند؟ پس کمپ دورگه ها چی؟ کمپ خودشان، خانه ی خودشان؟
آنابث کوشید به نشانه های جدیدی که روی بازوی پِرسی می دید، خیره نشود: یک خالکوبی SPQR درست مثل خالکوبی جیسون. اعضای کمپ دورگه ها گردنبندهای مهره ای به گردن می ‍ انداختند که نشان سال های آموزش شان در کمپ است. اما اینجا رومی ها خالکوبی را روی پوست تان داغ می کنند، انگار می خواهند بگویند تو به ما تعلق داری. برای همیشه.
دوباره چند اظهارنظر تند و تیز را فرو خورد و در جواب پِرسی گفت: «باشه، حتماً.» پِرسی با نگرانی گفت: «من داشتم فکر می کردم... می دونی، نظرم این بود که...» اما حرفش را نیمه تمام رها کرد چون رِینا می خواست به افتخار دوستی جدید شان سخنرانی کند.
بعد از اینکه همه خودشان را معرفی کردند، رومی ها و گروه همراهان آنابث شروع کردند به تبادل و تعریف ماجرا هایی که پشت سر گذاشته بودند. جیسون توضیح داد که چطور بدون اینکه چیزی به یاد داشته باشد به کمپ دورگه ها رسید و اینکه چطور برای نجات الهه هِرا (یا الهه جونو هر کدام را دوست داشتید انتخاب کنید. او چه در شکل یونانی و چه در شکل رومی اش، به یک اندازه آزاردهنده است) از زندانش در خانه های گرگ ها در شمال کالیفرنیا، همراه با پایپر و لئو راهیِ نبردی نامعلوم شده بود.
اوکتاویان میان کلامش پرید و گفت: «ناممکنه! آن خانه مقدس ترین مکان برای ماست. اگر غول ها الهه ای رو آنجا به دام انداخته بودند...»
پایپر گفت: «حتماً نابودش می کردند. و همه چیز رو می انداختند گردن یونانی ها تا بین دو کمپ رومی و یونانی جنگی تمام عیار در بگیره. حالا ساکت باش و بگذار جیسون داستانش رو تمام کنه.»
اوکتاویان دهانش را گشود تا حرفی بزند، اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آنابث واقعاً عاشق وردخوانی پایپر بود. متوجه شد که نگاه رِینا مدام بین جیسون و پایپر در رفت وآمد است و پیشانی اش چین خورده؛ انگار کم کم می فهمید پایپر و جیسون، حالا دوستان صمیمی هم بودند.
جیسون ادامه داد: «خلاصه این طوری شد که درباره ی الهه ی زمین، یعنی جیا چیزهایی دستگیرمون شد. او هنوز نیمه خوابه، اما جیاست که هیولاها رو از تارتاروس آزاد می کنه و غول ها رو پرورش می ده. پورفیریون، همون غول بزرگی که در خانه ی گرگ ها باهاش جنگیدیم، می گفت داره به سمت سرزمین های باستانی عقب نشینی می کنه؛ یعنی یونان اصلی. نقشه اش اینه که جیا رو بیدار کنه و رب النوع ها و الهه ها رو با... چی می گفت؟ آها با بیرون کشیدن ریشه های شان نابود کنه.»
پِرسی متفکرانه سر تکان داد و گفت: «جیا اینجا هم سرگرم کارهایی بوده. ما هم به نوبه ی خودمان با این ملکه ی صورت خاکی، رویارویی داشتیم.» بعد داستان خودش را بازگفت، از بیدار شدن در خانه ی گرگ ها بدون هیچ خاطره ای؛ هیچ خاطره ای از گذشته به جز یک نام: آنابث.
آنابث که این را شنید، کوشید جلوی گریه اش را بگیرد. پِرسی برایشان از سفرش به آلاسکا با هِیزِل و فرانک گفت؛ اینکه چطور با آلکیانئوسِ غول جنگیدند، رب النوع مرگ یعنی تاناتوس را نجات دادند و با عقاب طلایی رومیان به کمپ بازگشتند تا جلوی حمله ی ارتش غول ها را بگیرند. وقتی حرف های پِرسی تمام شد، جیسون سوتی تشویق کننده زد و گفت: «پس تعجبی نداره به عنوان فرمانده ی ارشد انتخاب شدی.»
اوکتاویان با خشم هوا را از بینی اش بیرون داد و گفت: «که معناش اینه ما الان سه تا فرمانده داریم. قوانین به روشنی دستور دادند باید فقط دو فرمانده داشته باشیم.»
پِرسی گفت: «خوشبختانه هم من و هم جیسون، مافوق تو هستیم. بنابراین، هر دو نفرمون می تونیم بهت بگیم خفه شو!» رنگ صورت اوکتاویان بنفش شد؛ درست هم رنگ تی شرت رومی که به تن داشت. جیسون به نشانه ی موافقت، مشتش را به مشت پِرسی کوبید.
حتی رِینا هم سعی کرد لبخند بزند، در چشمانش اما طوفانی به پا بود. گفت: «بعداً به مشکل فرمانده ی اضافه رسیدگی خواهیم کرد. الان مسائل مهم تری داریم که باید به شون بپردازیم.» پِرسی با آسودگی گفت: «من به نفع جیسون کنار می کشم. مشکل گنده ای نیست.»
اوکتاویان سرفه کرد و گفت: «مشکل گنده ای نیست؟ فرماندهی ارشد روم، مسئله ی گنده ای نیست؟»
پِرسی هیچ توجهی به اوکتاویان نکرد و رو به جیسون گفت: «تو برادر تالیا گریس هستی، درسته؟ وای! شما دو نفر هیچ شباهتی به هم ندارید.» جیسون گفت: «آره، خودم هم متوجه شدم. به هر حال، ممنونم که در نبود من به کمپم کمک کردی. کارت واقعاً معرکه بود.»
پِرسی گفت: «تو هم همین طور.»
آنابث لگدی به ساق پای پِرسی زد. اصلاً دلش نمی خواست مزاحم خوش وبش های دوستانه ی جیسون و پِرسی شود، اما حق با رِینا بود: باید به مسائل جدی تر می پرداختند. آنابث گفت: «باید درباره ی پیشگویی بزرگ حرف بزنیم. به نظر می رسه رومی ها هم از این پیشگویی خبر دارند، درسته؟»
رِینا سری به نشانه ی تایید تکان داد: «ما بهش می گیم پیشگویی هفت دورگه. اوکتاویان، تو این پیشگویی رو از بر هستی، درسته؟»
ــ البته. اما رِینا...
ــ لطفاً بخوانش. به زبان خودمان، نه به لاتین.
اوکتاویان آهی کشید و گفت: «هفت دورگه به دعوت پاسخ خواهند داد. جهان با طوفان یا آتش پایان خواهد یافت...»
آنابث ادامه داد: «سوگندی که تا آخرین نفس باید حفظ شود. و دشمنان در آستانه ی دروازه های مرگ، بازو به بازو ایستاده اند.»
همه به او خیره شدند، به جز لئو که از ورق آلومینیومی دور تاکو یک فرفره ی کوچک ساخته بود و آن را از وسط بدن اشباح بادی که از کنارش می گذشتند، رد می کرد.
آنابث نمی دانست چطور شد که بقیه ی پیشگویی ناگهان از دهانش بیرون پرید. احساس می کرد مجبورش کردند این کار را بکند.
آن پسر درشت اندام، فرانک، صاف نشست و با شیفتگی به آنابث خیره شد، انگار ناگهان روی پیشانی اش یک چشم سوم سبز شده. فرانک گفت: «درسته که تو از فرزندان مینِروا... ببخشید، منظورم آتنا بود، هستی؟» آنابث که ناگهان حالت تدافعی به خود گرفته بود، گفت: «بله. چرا این قدر تعجب کردی؟»
اوکتاویان با تمسخر گفت: «اگر واقعاً فرزند الهه ی خرد و عقل هستی...»
رِینا با عصبانیت گفت: «کافیه دیگه. آنابث همون کسی ست که خودش می گه. او برای صلح به کمپ ما آمده. علاوه بر این...» بعد نگاهی به آنابث انداخت که ترکیبی از کینه و احترام بود: «پِرسی خیلی از تو تعریف کرده.»
آنابث بلافاصله لحن و واژه های رِینا را رمزگشایی کرد. پِرسی پایین را نگاه کرد؛ انگار یک باره به چیزبرگرش علاقه مند شده بود.
صورت آنابث داغ شد. وای خدایا... رِینا خواسته پِرسی در کمپ شان بماند. این باید تلخی کلام و حتی رد حسادتش را توجیه کند. پِرسی به خاطر آنابث و کمپ دو رگه ها به او جواب رد داده بود. آنابث در همان لحظه، پِرسی را به خاطر تمام کارهای آزاردهنده اش بخشید. به رِینا گفت: «اِم... ممنونم. به هر حال، بخش هایی از پیشگویی داره به واقعیت تبدیل می شه. دشمنان در آستانه ی دروازه های مرگ بازو به بازو می ایستند... این یعنی رومی ها و یونانی ها. برای پیدا کردن این دروازه ها باید با هم متحد بشیم.»
هِیزِل، دختری که کلاهخود سواره نظام و موهای فرفری بلند داشت، چیزی از کنار بشقابش برداشت. شبیه یک یاقوت خیلی بزرگ بود اما پیش از آنکه آنابث مطمئن شود، آن را در جیب شلوار جینش گذاشت. هِیزِل گفت: «برادر من، نیکو، رفت که دنبال دروازه ها بگرده.»
آنابث گفت: «صبر کن ببینم. نیکو دی آنجلو؟ نیکو برادر توست؟»
هِیزِل چنان سر تکان داد که انگار خیلی روشن بود. چند پرسش دیگر به ذهن آنابث هجوم آوردند، اما سرش تا همین جا هم مثل فرفره ی لئو گیج می رفت. تصمیم گرفت آن بحث را ادامه ندهد: «خیلی خب، داشتی می گفتی.»
هِیزِل لب های خشکش را مرطوب کرد و گفت: «نیکو ناپدید شده. می ترسم... نمی دونم. اما فکر می کنم اتفاقی براش افتاده.» پِرسی با لحنی اطمینان بخش به او گفت:«پیداش می کنیم. به هر حال مجبوریم دروازه های مرگ رو پیدا کنیم. تاناتوس به ما گفت هر دو تا رو در رُم خواهیم یافت منظورم رُم واقعیه. یعنی در مسیر رسیدن به یونان، درسته؟»
آنابث کوشید آنچه شنیده را درک کند: «تاناتوس خودش این رو به شما گفت؟ رب النوع مرگ؟» او رب النوع ها و الهه های بسیاری را دیده بود. حتی به دنیای مردگان هم رفته بود، اما داستان پِرسی درباره ی آزاد کردن مظهر و نماد مرگ، حسابی او را می ترساند.
پِرسی به چیزبرگرش گازی زد و گفت: «حالا که مرگ آزاد شده، هیولاها نابود می شن و دوباره مثل گذشته، به تارتاروس برمی گردند. اما تا زمانی که دروازه های مرگ باز باشه، هیولاها و غول های کشته شده مدام به جهان ما برمی گردند.»
پایپر داشت با پری که به موهایش زده بود، بازی می کرد: «مثل آبی که از سد چکّه کنه.»
پِرسی لبخندی زد و گفت: «آره، ما یک سوراخ در سدّمون داریم.»
ــ چی؟
ــ هیچی. یک شوخی یونانی بود. منظورم اینه که باید دروازه ها رو پیش از رسیدن به یونان پیدا کنیم و ببندیم . این تنها راه برای شکست دادن غول ها و اطمینان از اینه که آن ها شکست خورده در تارتاروس باقی می مانند.
رِینا سیبی از سبد میوه ی معلق در هوا برداشت. سیب را میان انگشتانش چرخاند و پوست قرمزرنگش را بررسی کرد: «پیشنهادت ماموریتی اکتشافی به یونان با این کشتی جنگی تونه، درسته؟ می دونی که سرزمین های باستانی _ و ماره نوستروم_ خطرناک اند؟»
لئو پرسید: «ماری کی؟»
جیسون توضیح داد: «ماره نوستروم، یعنی دریای ما. رومیان باستان به دریای مدیترانه می گفتند ماره نوستروم.»
رِینا سری تکان داد و گفت: «سرزمینی که زمانی متعلق به امپراتوری روم بود، تنها زادگاه رب النوع ها و الهه ها نیست. این سرزمین، خانه ی نیاکان هیولاها، تایتان ها و غول ها و چیزهای خیلی بدتری هم هست. اگر سفر کردن برای دورگه ها در آمریکا خطرناکه، این خطر در سرزمین های باستانی ده برابر می شه.»
پِرسی به او یادآوری کرد: «تو به ما گفتی آلاسکا هم خطرناکه. ولی ما از آنجا زنده برگشتیم.»
رِینا سرش را تکان داد. ناخن های دستش، هلال های کوچکی روی پوست سیبی که در دست داشت، حک کرد: «پِرسی، سفر به مدیترانه سطح بسیار بالاتری از خطر رو به همراه داره. قرن هاست که دورگه های رومی اجازه ی سفر به آنجا رو نداشته اند. هیچ قهرمان غیردیوانه ای با پای خودش به این سفر نمی ره.»
لئو از بالای فرفره ی کوچکش خنده ای کرد و گفت: «خب پس مشکلی نداریم. چون همه ی ما دیوانه هستیم، درسته؟ تازه، آرگو دو یک کشتی جنگی فوق العاده ست. خودش از ما مراقبت خواهد کرد.»
جیسون اضافه کرد: «بنابراین ما به این سفر خواهیم رفت. من دقیقاً نمی دونم نقشه ی غول ها چه خواهد بود، اما جیا داره بیدار و بیدارتر می شه. او به خواب ها و رویاها نفوذ می کنه، سر از جاهای عجیب درمی آره و هیولاهای خیلی قدرتمندی رو احضار می کنه. باید پیش از اینکه غول ها جیا را به طور کامل از خواب بیدار کنند، جلوشون رو بگیریم.»
آنابث از ترس به خود لرزید؛ خودش هم اخیراً دچار این خواب ها یا شاید کابوس‎ ها شده بود. گفت: «هفت دورگه باید به دعوت پاسخ دهند. این گروه هفت نفره باید ترکیبی از هر دو کمپ رومی ها و یونانی ها باشه. جیسون، پایپر، لئو و من. این چهار نفر.»
پِرسی گفت: «و من. همراه با هِیزِل و فرانک. حالا هفت نفریم.»
اوکتاویان از جا پرید و گفت: «چی؟ و ما هم باید این رو بپذیریم؟ بدون رای گیری در سِنا؟ بدون یک گفت وگوی درست و حسابی؟ بدونِ...؟»
تایسونِ سیکلوپ با قدم های بلند به سمت شان می آمد. خانم اولیری هم کنارش می دوید. تایسون گفت: «پِرسی!» روی پشت سگ یا همان خانم اولیری، لاغرترین هارپی ای که آنابث در عمرش دیده بود، نشسته بود؛ دختری لاغر با موهای سیخ سیخ و قرمزرنگ، لباس کنفی گشاد و بال هایی با پرهای سرخ.
آنابث نمی دانست هارپی از کجا آمده اما از دیدن تایسون با آن بلوز ابریشمی و شلوار جین و شنل بنفش رنگ SPQR که برعکس هم پوشیده بودش، خیلی خوشحال شد. او تجربه هایی هولناک از رویارویی با سیکلوپ ها داشت، اما تایسون واقعاً دوست داشتنی بود. علاوه بر این، او برادر ناتنی پِرسی هم بود (داستانش خیلی طولانی ا ست) و برای همین احساس خوب و آشنایی به تایسون داشت.
تایسون کنار نیمکت شان ایستاد و دستان گوشتالویش را به هم فشرد. چشمان درشت قهوه ای رنگش، نگران بودند: «اِلا خیلی ترسیده.» هارپی زیر لب گفت:«د...د...دیگه کشتی بسه. تایتانیک، لوزیتانیا، پاکس... کشتی برای هارپی ها خوب نیست.»
لئو اخم کرد. نگاهی به هِیزِل انداخت که کنارش نشسته بود و گفت: «این مرغ همین الان به کشتی من گفت تایتانیک؟» معلوم بود هیچ از این مقایسه خوشش نیامده.
هِیزِل چشم از او برداشت، انگار لئو خجالت زده اش می کرد: «اِلا مرغ نیست. او یک هارپی یه... فقط کمی... عصبی و حساسه.»
تایسون گفت: «اِلا خوشگله و ترسیده. باید او رو همراه خودمون ببریم، اما امکان نداره سوار کشتی بشه.»
اِلا تکرار کرد: «کشتی نه.» بعد مستقیماً به آنابث نگاه کرد و گفت: «شانسِ بد! دختر اینجاست. دخترِ عقل و خرد تنها راه می رود...» فرانک ناگهان از جا پرید و گفت: «اِلا! شاید الان زمان مناسبی نباشه.»
اِلا ادامه داد: «نشان آتنا در سراسر روم خواهد سوخت.» دست هایش را روی گوش گذاشت و با صدای بلند خواند: «دوقلوها نفس فرشته را بند می آورند. فرشته ای که کلید مرگ بی پایان را در دست دارد. نفرین غول ها، طلایی و رنگ پریده خواهد ایستاد، نفرینی که از میان زندانی درهم تنیده شده با درد و رنج، رهایی خواهد یافت.»
این واژه ها مثل نارنجکی که روی میز انداخته باشند، بقیه را تحت تاثیر قرار داد. همه به هارپی خیره ماندند. هیچ کس حرفی نمی زد. قلب آنابث در سینه می کوبید. نشان آتنا... به شدت در برابر میل شدیدِ دست بردن در جیبش مقاومت کرد، اما می توانست گرم شدن سکه ی نقره را در جیبش احساس کند همان هدیه ی نفرین شده از سوی مادرش. نشان آتنا را دنبال کن. انتقام مرا بگیر.
از دور و برشان، سروصدای جشن به گوش می رسید؛ اما خفه و دور بود. انگار نیمکت های شان دور از بقیه، در بُعدی آرام تر فرو رفته بود. پِرسی اولین کسی بود که دوباره خودش را پیدا کرد. بلند شد و دست تایسون را گرفت: «آره می دونم. چطوره تو اِلا رو ببری کمی هوای تازه بخوره؟ تو و خانم اولیری...»
اوکتاویان به یکی از خرس های عروسکی اش چنگ زد و آن را با دستانی لرزان خفه کرد و گفت: «صبر کنید ببینم!» چشم هایش به اِلا خیره بودند: «این هارپی چی گفت؟ به نظر من که...»
فرانک وسط حرفش پرید و گفت: «اِلا زیاد مطالعه می کنه. ما در یک کتابخانه پیداش کردیم.» هِیزِل گفت: «آره. احتمالاً این ها رو توی یک کتاب خوانده.»
اِلا به کمک فرانک آمد: «کتاب ها. اِلا کتاب دوست دارد.» حالا که نقشش را بازی کرده بود، انگار آرام تر شده بود. یک پایش را روی پای دیگر انداخت، پشت خانم اولیری صاف نشست و مشغول آراستن بال هایش شد.
آنابث نگاهی کنجکاوانه به پِرسی انداخت. روشن بود که او و فرانک و هِیزِل چیزی را پنهان می کردند. همان قدر هم روشن بود که اِلا همان لحظه، یک پیشگویی را از بر خوانده بود؛ پیشگویی ای که به آنابث مربوط می شد. حالت چهره ی پِرسی طوری بود که انگار می گفت: کمک!
اوکتاویان با اصرار گفت: «این یک پیشگویی بود.» و دوباره تاکید کرد: «شبیه پیشگویی بود.»
کسی پاسخ نداد.
آنابث نمی دانست دقیقاً چه اتفاقی می افتاد، اما فهمید پِرسی در آستانه ی دردسری بزرگ قرار گرفته. به زور خندید و گفت: «جدّی می گی، اوکتاویان؟ شاید هارپی ها در سرزمین های رومی متفاوت باشند. اما هارپی های ما فقط در تمیز کردن کابین ها و غذا پختن مهارت دارند. هارپی های شما معمولاً آینده رو پیش بینی می کنند؟ تو برای غیب گویی های خودت باهاشون مشورت می کنی؟»
واژه های آنابث بلافاصله تاثیرشان را گذاشتند. افسران رومی با اضطراب خنده سر دادند. بعضی اِلا را از نظر گذراندند، بعد نگاهی به اوکتاویان انداختند و با تحقیر صدایی شبیه خرناس از گلو بیرون دادند. تصور اینکه این خانم مرغی کوچک بتواند پیش بینی کند همان قدر که برای رومی ها مسخره بود، برای یونانی ها هم خنده دار بود.
اوکتاویان، عروسکش را انداخت و گفت: «من، اِم... نه، اما...»
آنابث گفت: «همون طور که هِیزِل هم گفت، معلومه که هارپی داره جمله های یک کتاب رو پشت سر هم بلغور می کنه. تازه ما یک پیشگویی واقعی داریم که باید نگرانش باشیم.» بعد رو به تایسون کرد و گفت: «پِرسی درست می گه. چطوره تو و خانم اولیری، اِلا رو همراه خودتون با سایه سواری از اینجا ببرید؟ اِلا با این کار موافقه؟»
اِلا گفت: «سگ های بزرگ خوب اند. فیلم و کتاب یِلِر پیر. سال ۱۹۵۷. فیلم نامه نوشته ی فرد گیپسن و ویلیام تانبرگ.»
آنابث نمی دانست این جواب چه معنایی دارد، اما پِرسی به نشانه ی حل مشکل، لبخند زد و گفت: «عالی شد! وقتی کارمون اینجا تموم شد، پیام آیریسی(۸) می فرستیم و می آییم سراغ تون.»
نفس در سینه ی آنابث حبس شد. رومی ها در انتظار دستور، به رِینا خیره شدند. صورت خشکش هیچ حالتی نشان نمی داد. اِلا را زیر نظر گرفته بود، اما آنابث حتی نمی توانست حدس بزند رِینا به چه می اندیشد. فرمانده بالاخره گفت: «بسیار خوب! بروید.»
تایسون دورتادور نیمکت چرخید و همه را محکم در آغوش گرفت، حتی اوکتاویان را که اصلاً از این کار خوشحال به نظر نمی رسید. تایسون فریاد کشید: «آخ جان!»بعد همراه اِلا، پشت خانم اولیری نشستند و از میدان خارج شدند. آن ها مستقیماً به سمت سایه ای روی ساختمان سِنا خیز برداشتند و ناپدید شدند.
رِینا سیب دست نخورده اش را روی میز گذاشت و گفت: «راستش در یک مورد، حق با اوکتاویانه. ما پیش از آنکه لژیونرهامون رو به نبرد بفرستیم، به موافقت سِنا احتیاج داریم؛ خصوصاً نبردی به این خطرناکی.»
اوکتاویان با غرغر گفت: «از تمام این ماجرا، بوی خیانت به مشام می رسه. این کشتی با سه ردیف پاروهاش کشتی صلح و دوستی نیست!»
لئو پیشنهاد داد: «هِی پسر! بیا سوار شو. همه جا رو بهت نشون می دم. می تونی سکان کشتی رو در دستت بگیری و اگه واقعاً بچه ی خوبی باشی، یک کلاه کاغذی کاپیتانی هم برات درست می کنم.»
پره های بینی اوکتاویان از هم باز شدند: «چطور جرئت می کنی...»
رِینا گفت: «پیشنهاد خوبیه اوکتاویان. همراه لئو برو و کشتی رو ببین. تا یک ساعت دیگه جلسه ی سنا رو تشکیل خواهیم داد.»
ــ اما...
اوکتاویان جمله اش را تمام نکرد. ظاهراً با دیدن قیافه ی رِینا فهمید ادامه ی جروبحث برای سلامتی اش مضر خواهد بود: «بسیار خب!»
لئو از جا بلند شد. رو به آنابث کرد و لبخندش دگرگون شد. این تغییر چنان سریع بود که آنابث فکر کرد خیالاتی شده، اما برای یک لحظه، انگار فرد دیگری به جای لئو رو به رویش ایستاده بود؛ لبخندی تلخ به لب داشت و چشم های سردش، بی رحم بودند. بعد آنابث چشم هایش را باز و بسته کرد و همان لئوی آشنا جلویش ایستاده بود، با همان لبخند شیطنت آمیز همیشگی.
به دوست هایش قول داد: «زود برمی گردم. گردشی تاریخی خواهد بود.»
سرتاپای آنابث به لرزه افتاد. درست همان لحظه که لئو و اوکتاویان به سمت نردبان طنابی کشتی رفتند آنابث می خواست صدایش بزند و جلویشان را بگیرد. اما چطور می توانست این کار را برای بقیه توضیح دهد؟ به همه بگوید دیوانه شده و چیزهای غیرواقعی می بیند و احساس سرما می کند؟ اشباح بادی شروع به جمع آوری بشقاب ها کردند.
جیسون گفت: «اِم، رِینا. اگر اشکالی نداره، می خوام قبل از جلسه ی سِنا اطراف رو به پایپر نشون بدم. او هرگز به روم جدید نیامده.»
چهره ی رِینا در هم رفت.
آنابث با خودش فکر کرد چطور ممکن است جیسون این قدر احمق باشد؟ واقعاً نمی فهمید رِینا چقدر دوستش داشت؟ برای آنابث که مثل روز روشن بود. این کار جیسون مثل نمک پاشیدن به زخم قلب رِینا بود.
رِینا به سردی گفت: «البته.»
پِرسی گفت: «آره، من هم همین طور. می خوام به آنابث نشون بدم...»
رِینا با عصبانیت گفت: «نه!»
پِرسی ابروهایش را در هم کشید و گفت: «ببخشید، چی گفتی؟»
ــ مایلم با آنابث چند کلمه صحبت کنم. تنها. اگر از نظر تو اشکالی نداره، همکار فرمانده ی من.»
لحن کلامش نشان می داد واقعاً منتظر اجازه ی پِرسی نیست.
آنابث دوباره آن سرمای لرزه آور را پشت سرش احساس کرد. نمی دانست رِینا دنبال چه بود. شاید فرمانده ی ارشد دلش نمی خواست دو پسری که دست رد به سینه اش زده بودند، شهرِ تحت فرمان رِینا را به دوست های شان نشان دهند. شاید هم واقعاً حرفی داشت که می خواست خصوصی به آنابث بگوید. به هر حال، آنابث اصلاً دلش نمی خواست در کنار فرمانده ی روم، تنها و بی سلاح باشد. رِینا از نیمکتش بلند شد و گفت: «بیا دختر آتنا. همراه من قدم بزن!»

نظرات کاربران درباره کتاب نشان آتنا

خیلی کتاب خوب و سرگرم کننده ای است ولی نمیدونم چرا فیدیبو همیشه از هر سری فقط چند کتاب را می گذارد
در 4 ماه پیش توسط mar...i14