فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر آینه‌ها

کتاب دختر آینه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب دختر آینه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختر آینه‌ها

لعنتی!... یک ساعتی می­شود که در صفحه‌ی اول رمان گیر کرده‌ام. پلک‌هایم را به هم فشار می‌دهم و سعی می‌کنم هر طور شده وارد دنیای داستان شوم، اما باز هم از یک جای دیگر سر درمی‌آورم.
کتاب را می‌بندم و پرت می‌کنم روی تختخواب و نگاهی به اسباب و وسایل اتاقم می‌اندازم؛ ترکیبی ملایم از رنگ‌های سیاه و نقره‌ای... وای که موقع انتخاب آن‌ها چقدر زور زده بودم تا با هم، سِت­شان کنم، اما حالا از سلیقه‌ی مزخرف خودم خنده‌ام گرفته است.
ناگهان بغضی سنگین مثل خرچنگی سمج، گلویم را چنگ می‌زند. منتظر یک تلنگرم تا اشک‌هایم جاری شوند. دیگر از این وضع خسته شده‌ام؛ از گوشه نشینی و روزها را با خواندن کتاب به شب رساندن. از پرسه‌های شبانه در کوچه‌های کاغذی، کنار جوی‌های مرکبی... و هوای سُربی کلمه‌ها را نفس کشیدن...

ادامه...
  • ناشر آریاگهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دختر آینه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آینه ای تمام نما،
هر دم پیش روی توست،
تا حقیقت خود و دنیایت را رویت کنی؛
اگر نمی بینی آن را،
جز به خودت خرده مگیر،
برخیز و چراغی بیفروز... و غبار از آینه ی دل برگیر،
چه شفاف ترین آینه ها اگر در پسِ غبار و سیاهی مدفون شوند،
تصویری بازتاب نخواهند داد...
و این گونه است که حقیقت از تو نهان می ماند!

لعنتی!... یک ساعتی می­شود که در صفحه ی اول رمان گیر کرده ام. پلک هایم را به هم فشار می دهم و سعی می کنم هر طور شده وارد دنیای داستان شوم، اما باز هم از یک جای دیگر سر درمی آورم.
کتاب را می بندم و پرت می کنم روی تختخواب و نگاهی به اسباب و وسایل اتاقم می اندازم؛ ترکیبی ملایم از رنگ های سیاه و نقره ای... وای که موقع انتخاب آن ها چقدر زور زده بودم تا با هم، سِت­شان کنم، اما حالا از سلیقه ی مزخرف خودم خنده ام گرفته است.
ناگهان بغضی سنگین مثل خرچنگی سمج، گلویم را چنگ می زند. منتظر یک تلنگرم تا اشک هایم جاری شوند. دیگر از این وضع خسته شده ام؛ از گوشه نشینی و روزها را با خواندن کتاب به شب رساندن. از پرسه های شبانه در کوچه های کاغذی، کنار جوی های مرکبی... و هوای سُربی کلمه ها را نفس کشیدن... انگار دیگر بال و پری برای پریدن در آسمان شعر و داستان ندارم. چقدر دلم برای یک زندگی لذت­بخش و پرانرژی، درست مثل زندگی
هم­سن و سال­هایم، تنگ شده است. نه.... باید فکری به حال خودم بکنم. باید هرطور شده از این غار تاریک تنهایی بیرون بیایم.
دهانم را دره ای عمیق می کنم و مشت گره شده ام را روی چشم ها می مالم تا خواب را از سرم بتارانم. مارگونه روی تخت می خزم و گوشی تلفن همراهم را که کنار من به بالش تکیه داده، در مشت می گیرم و با نوازشی آرام بیدارش می کنم. ناگهان صدای جیغش به هوا می رود، چند روزی می شود که صدای ونگش را نشنیده ام!
به صفحه ی گوشی نگاه می کنم. شماره برایم آشنا نیست. حوصله ی جواب دادن ندارم. آهان، یادم آمد! شماره ی همان شرکتی است که آرزو داشتم زیر سقف آن نفس بکشم... بهترین جا برای تبدیل شدن یک مرغ خانگی به مرغ رسمی! انگار صد سال از تحویل دادن مدارکم به آن شرکت می گذرد. اگر می دانستم که جواب دادن به آن خروس بی­محل چه سرنوشتی برایم رقم می زند، صد سال سیاه جوابش را نمی دادم!
تلفن جیغ می کشد و دارد خودش را می کشد. به ناچار جواب می دهم. آن قدر هول شده ام که زبانم بند می آید و به تته­پته می افتم. مرد پشت خط بسیار جدی و خشک است؛ به جدیت تقدیر. و من چنان هیجان زده ام که نمی فهمم چطور از او خداحافظی می کنم. حرف های مرد آن قدر بی­معنی به نظر می رسید که گویی هیچ ربطی به او نداشت. گویی مرا با یک نفر دیگر اشتباه گرفته بود. همان طور که همیشه احساس می کنم در ایفای نقش من در اجتماع، به عنوان یک دختر بیکار مجرد، اشتباهی صورت گرفته است. پس تنها کاری که می کنم این است که زمان مصاحبه را به خاطر بسپارم و در حالی که چشم هایم مثل ستاره ای گمنام می درخشند، به سرعت از اتاق می زنم بیرون تا خودم را به موجودات زنده و واقعی توی خانه برسانم.
مادرم مثل یک عروسک پولیشی بزرگ، پهن شده روی کاناپه. تا چشمش می افتد به من، تکانی به خودش می دهد و از پشت شیشه ی عینک چنان با تعجب نگاهم می کند که انگار بال درآورده ام و عنقریب است که فرزندش از پنجره آلومینیومی بپرد بیرون و در ترافیک آسمان پر از کلاغ و هواپیما، ناپدید شود...
ـ بالاخره تماس گرفتند... گفتن برای مصاحبه آماده باشم... گفتن...
مادرم همین طور با دهانی نیمه­باز، ناباورانه نگاهم می کند و پدرم در حالی که توی صندلی راحتی اش مچاله شده، بخار ملایمی از کله اش بلند می شود؛ درست مثل بخاری که از فنجان چای داغ کنار دستش روی میز عسلی، به هوا بلند می شود! با این حال، خودش را از تک و تا نمی اندازد. حبّه قندی سُر می دهد توی دهانش، جرعه ای از چای تلخ را هورت می کشد و تلخ­تر از همیشه می گوید: «می خواهی دقّم بدهی... به سرت زده... فکر کرده ای به همین سادگی هاست؟»
ابروهای بلند و کمانی ام، مثل دو شمشیر به هم برخورد می کند:
ـ اما پدر...
ـ اما چی؟... ببین دخترجان، میلیون ها مرد و زن فارغ التحصیلِ علاف داریم که در به در دنبال کار می گردند. پارتی بازی هم که کم نداریم. پس مطمئن باش که انتخاب نمی شی. اگر از من می شنوی، وقتت را هدر نده. بشین شعرت را بنویس، کتابت را بخوان، برو سفر، تفریح کن و از زندگی ات لذت ببر. وقتش هم که شد بالاخره یک پدرسوخته ای پیدا می شود که دستت را بگیرد و...
ـ اَه... باز هم همان حرف های همیشگی!
می روم توی اتاق و در را به هم می کوبم. دست خودم نیست. این جور وقت ها بغض مثل یک لقمه نان بربری بیات، گیر می کند توی گلویم و نمی توانم حرف بزنم. تازه اگر موفق شوم که این لقمه بیات را هم قورت بدهم، حرف زدنم بی فایده است. اصلاً چه طور باید برای پدر فرهنگی بازنشسته ام توضیح بدهم که دیگر از شعر و کتاب خسته شده ام؟ با چه زبان فراموش نشده ای توضیح بدهم که دوست دارم بروم توی اجتماع، وسط ماشین ها و آدم ها و کلاغ هایی که میزان سرب و گوگرد خونشان از بلندترین چنارها هم بلندتر است.... یا چگونه بگویم که دوست دارم با مرد زندگی ام، نه با سینی چایی، که با کوله بار آگاهی رخ به رخ شوم.... یا دوست دارم مرد آینده ام نه سوار بر پراید سفید، که بر مرکب عشق و امید نشسته باشد. و چگونه به پدر و مادرم بگویم که دوست دارم مرد خواب ها و خاطره هایم، اول در کوچه و خیابان روح عریانم را ببیند و بعد عریانی تنم را خواستگاری کند؟
سرم را می چرخانم و به قفسه ی عریض کتابخانه چشم می دوزم؛ به کتاب هایی که خسته و نامرتب، دراز به دراز، کنار یکدیگر در خوابی عمیق فرو رفته اند. اصلاً همین کتاب ها باعث شده اند که مثل لاک پشتی ملول و گوشه گیر در لاک تنهایی تنم فرو بروم. هر قدر بیشتر فکر می کنم، بیشتر به این نتیجه می رسم که نباید این فرصت بزرگ را نادیده بگیرم. باید هرطور شده از حیاتی ترین و در عین حال بی رحمانه ترین مسابقه ی زندگی ام، برنده بیرون بیایم.
تمام شب در رویای کار و حرکت و جنب و جوش، غلت می زنم. دقیقاً مثل روزهایی که به مدرسه می رفتم؛ روزهای رفتن به اردو، شب های پر از تبخال امتحان... کارنامه های جاندار، نمره های بی جان... حس دلهره آورِ تاخیر، جاماندن از سر صف و تکبیر... و باز هم دیر به سر قرار می رسم و آقای تقدیر، پوزخندی به من می زند و درِ اتاق مصاحبه را محکم به رویم می بندد.
در حال بگومگو با مسئول مصاحبه هستم که راس ساعت شش صبح، با صدای خروس میان موبایل، از خواب می پرم. لعنتی! باز هم انگار یک دارکوب دارد به داخل جمجمه ام نوک می زند؛ بلند و مقطع! فقط با یک قرص مسکن می توانم این دارکوب وقت­نشناس را بخوابانم، اگرچه با خوردن قرص، باید تمام روزم را با گرگیجه سپری کنم.
مثل خوابی مشوش از کنار اتاق پدر و مادرم می گذرم و از خانه بیرون می روم. تا به خیابان پا می گذارم، تصویر آدم های عجول و بیشتر عاشق پول، و صدای ترمز و ویراژ و بوق ممتد ماشین ها، همراه با صدای مجری های شنگول و منگول رادیو، تمام سوراخ سمبه های مغزم را پر می کند. عجیب این که صداهای آزاردهنده ی همیشگی حالا شیرین و دلچسب به نظر می رسند. از شنیدن این سمفونی سرسام آور، ذره ای احساس ناراحتی نمی کنم. همین طور که صداها را در ذهنم چرخ می دهم، از مقابل قهوه خانه و کله­پاچه­فروشی می گذرم. بوی بخارآلود شکمبه و پاچه و بوی لذیذ بریانی می زند توی صورت و دماغم. وای بریانی! غذایی که همیشه حسرت خوردن آن را داشتم، اما امروز انگار توی معده ام بتون ریخته اند! کله ی گوسفند توی مجمع روحی، با تمام دندان های فرسوده اش انگار به من پوزخند می زند. احساس می کنم که گوسفند بیچاره با این گوشت های پخته و لرزان صورتش، می خواهد حرف مهمی را با من در میان بگذارد. مثل کارمندی با سی سال سابقه کار که حالا بازنشسته شده و فقط استخوانی از او باقی مانده باشد.
چیزی نمانده که عق بزنم. یک آن، تصمیم می گیرم که برگردم به خانه و خودم را بیندازم روی تختم و فرو بروم در دنیای داستان و شعر. داستان هایی که هیچ وقت تمام نمی شوند و شعرهایی که با تمام شدن، تازه آغاز می شوند. اما نه، هر طور شده باید از پیله ی تنهایی ام بیرون بزنم. پس حواسم را می دهم به مغازه های صنایع دستی، به زیبایی اثیری ظرف ها و تابلوهای میناکاری و خاتم، به گلیم هایی که هر کدام تکه ای از آرزوها و رویاهای زن های کوچ نشین اند.
میدان نقش­جهان از همیشه دیدنی تر به نظر می آید! کنار مسجد جامع عباسی، لحظه ای پا سست می کنم و دستم را سایبان چشم هایم می کنم و به گنبد زیبا و شگفت انگیز مسجد شیخ لطف الله چشم می دوزم. ناگهان اشعه های طلاکوب خورشید در دماغم می پیچند و پشت هم عطسه می کنم؛ سه بار، بلند و با تمام وجود. اگر الان مادربزرگم این جا بود می گفت صبر آمده و شگون ندارد که به این شرکت وامانده پا بگذاری...
از پله ها بالا می روم، وارد شرکت می شوم و از اولین نفر سراغ کارگزینی را می گیرم. جواب درستی به من نمی دهد و به سرعت از کنارم می گذرد. با آن عجله ای که داشت انگار می خواست برود هرچه سریع تر مثانه اش را در خلا خالی کند! بقیه ی کارمندها هم مشغول کار خودشان هستند و به تنها چیزی که اهمیت نمی دهند قرار مصاحبه با دختری از اعماق آینه هاست!
می نشینم پشت در اتاق مصاحبه و به کارمندهایی نگاه می کنم که مثل موریانه هایی منظم و جدی به این طرف و آن طرف می روند. از چهره های بزک کرده ی خانم ها معلوم است که فقط در روز مصاحبه به حجاب و پوشش کارمندها اهمیت داده می شود. یک دختر و دو پسر، دقیقاً مثل من، در به در دنبال مسئولان کارگزینی می گردند و در راهرو سرگردان اند. از سر و وضع­شان پیداست که آن ها هم برای مصاحبه دعوت شده اند. اضطراب و نگرانی از چهره شان می بارد. دوست دارم بدانم که رقیب هایم چه تحصیلاتی دارند و چند سال سابقه کار را با خود یدک می کشند!؟ اما سر حرف را با آن ها باز نمی کنم، چون مطمئن نیستم که بتوانم دوباره آن کلاف را جمع کنم؛ یا شاید کلاف حرف ها دست مسئول مصاحبه وگزینش بیفتد و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن!
بالاخره بعد از سه ربع انتظار، درِ اتاق مصاحبه باز می شود و زنی از لای درِ نیمه باز سرش را بیرون می آورد و صدایم می زند. دلم مثل منارجنبان شروع به لرزیدن می کند؛ نکند با اولین سوال ضایع شوم و از شرکت پرتم کنند بیرون؟
با قدم هایی لرزان به سمت اتاق می روم؛ خدایا من که پارتی و آشنا ندارم، خودت کمکم کن!
فضای کم نور و چیدمان بی آلایش اتاق رعشه به اندامم می اندازد. یک خانم مقنعه پوش و آقای یک سر و دوگوش، در دو طرف میز کوچکی نشسته اند. هر دو زل می زنند توی صورتم؛ با چنان حالتی که انگار می خواهند قیمت یک تکه زمین وقفی را برآورد کنند!
زورکی لبخند می زنم و با اشاره ی خانم مقنعه­پوش، در ضلع خالی میز، روی صندلی می نشینم. نگاه های خشک و بی روح مرد، بدجوری در وجودم نفوذ می کند. معلوم است که می خواهد با این نگاه های تیز و بی رحمانه، خلع سلاحم کند، ارتباطم را با هرگونه مخزن انرژی از میان ببرد و اعتماد به نفسم را لت و پار کند. می خواهد به من بفهماند که در این اتاق نیمه تاریک، در این لحظه مقدر، این اوست که سرنوشت من را رقم می زند. و این اوست که می تواند با یک امضای ساده، خلقت ام را در این کره ی خاکی هدفمند سازد. عجیب این که در عین بی پناهی، دست های گرم یک نفر را روی شانه ام حس می کنم. به دلم برات شده با این که پارتی ندارم، آن یک نفر، آن بالاها برایم پارتی بازی خواهد کرد.
زن مقنعه پوش ساکت است و فقط یادداشت برمی دارد و مرد هم پشت سر هم سوال می پرسد. سوال هایی درباره ی بیوگرافی و سوابق کار من؛ ترفندی برای سنجیدن قدرت بیان و واکنش ام نسبت به پرسش های مطرح شده؛ میزان حاضرجوابی و توانایی ام در ارتباط برقرار کردن با مخاطب. پرسش هایی که خوشبختانه آسمانی نیست و فقط جغرافیای شرکت را در بر می گیرد.
با آرامشی شگفت انگیز به پرسش ها پاسخ می دهم و وقتی سوال های مرد ته می کشد، نفس راحتی از اعماق وجودم می کشم و اتاق را ترک می کنم. حالا نوبت رقیب های من است که زیر ذره بین ذوب کننده ی کمیته ی دو نفره قرار بگیرند.
هنوز عرق مصاحبه ام خشک نشده که دوباره صدایم می زنند. این بار می خواهند بفهمند که چقدر می توانم با رایانه ارتباط برقرار کنم؛ یا به تعبیری دیگر، آیا در قرن بیست و یکم از سواد رایانه ای برخوردارم یا نه؟
می نشینم رخ به رخ صفحه ی مانیتور رایانه تا آقای ممتحن از من امتحان بگیرد. کلیدهای بازیگوش کیبُرد، از زیر انگشت هایم لیز می خورند. نرم افزار به سختی با من راه می آید. ممتحن چپ چپ نگاهم می کند. از چشم های متعجبش معلوم است که چقدر گند زده ام. لابد با خودش می گوید: «تو که کامپیوتر سرت نمی شه پس چرا با این اعتماد به نفس نشسته ای پشت میز و...»
خیس عرق، از جایم بلند می شوم، می نشینم روی یک صندلی زهوار دررفته و در افکارم غرق می شوم: حتماً پدر امشب از خوشحالی ذوق می کنه.
احساس گرسنگی می کنم. فشارم افتاده و دست هایم یخ زده. خیره مانده ام به یاکریمی که پشت پنجره روی کانال کولر تخم گذاشته، که باز هم صدایم می زنند و می گویند که باید بروم اتاق کارگزینی. حدس می زنم که عذرم را خواسته اند و چنان با عجله از جایم بلند می شوم که همه با تعجب نگاهم می کنند، حتی یاکریمی که روی تخم هایش خوابیده.
وارد اتاق می شوم. خانم مقنعه­پوش با لبخند دستش را به طرفم دراز می کند. با خودم می گویم که حتماً می خواهد فیلم بازی کند؛ همان ابراز تشکر مصنوعی و از این جور حرف های خشک و خالی و آخر سر هم، آرزوی موفقیت. اما صدایش چیز دیگری می گوید.
ـ شما از امروز کارمند این شرکت هستین و کار اصلی شما، تهیه ی گزارش از وضعیت فروش محصولات شرکت است. البته در امور مالی نیز....
خانم مقنعه پوش همین طور دارد در باب وظایف من به عنوان یک کارمند منظم، چانه می جنباند و دائماً روژلب قرمز رنگی را که روی لب هایش ماسیده و بوی توت فرنگی می دهد، می لیسد. من هم مات و مبهوت نگاهش می کنم و برای خالی نبودن عریضه، هرازگاهی سری تکان می دهم. باورم نمی شود که به همین راحتی کارمند این شرکت شده باشم. ناخودآگاه، صورت پدرم،با آن سبیل های آویزان و بلاتکلیف، جلوی چشمم می آید. واقعاً نمی دانم چه جوابی باید به او بدهم تا تجربیات شصت ساله ی زندگی اش در این دنیا، زیر سوال نرود.
«خانم، حواستان کجاست؟»
«می بخشید... بله، گوشم به شماست!»
خانم لب های قرمزش را با دندان های خوش­تراشش می گزد و به حرف هایش ادامه می دهد؛ مثل فرفره، یا نه، مثل بادکنکی قرمز که بادش مدام در حال پر و خالی شدن باشد. واقعاً دیگر حوصله ی حرف هایش را ندارم. دوست دارم هرچه زودتر از شرکت خارج شوم تا این خبر مبارک­اثر را به گوش همگان برسانم. اما انگار قرار است در ظرف یک ساعت تمام آرزوهایم به واقعیت تبدیل شود و فقط باید این یک ساعت را تحمل کنم. در این لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کنم تعهداتی است که در قبال این شرکت برای خودم ایجاد می کنم. مثل این که فقط قبول شدن در این مصاحبه برایم مهم است و انگارنه انگار که از فردا صبح زود باید به شرکت بروم، کارت ورود و خروج بزنم و تمام لحظات زندگی ام و تمام رویاهایم را با مدیر مربوطه تنظیم کنم. برای همین، خیلی راحت قرارداد را امضا می کنم، بدون این که از هیچ کدام از بندها و تبصره هایش سردربیاورم. وقتی از اتاق خارج می شوم، کارمندهای شرکت یک جوری نگاهم می کنند؛ که انگار گوسفندی با مسئولین یک کشتارگاه قرارداد بیمه عمر منعقد کرده باشد!
به همین زودی پشیمان شده ام. احساس می کنم فریب خورده ام و سرنوشت خوبی در انتظارم نیست. اما اجازه نمی دهم این احساس نافرم خِرم را بگیرد و با خودم می گویم: حتماً از حسودی است که این طور برخورد می کنند. فقط به این خاطر که به همین سادگی قرارداد را امضا کردم و از فردا، کارمند این شرکت هستم و از سر همین ماه، جیرینگی حقوقم به حسابم واریز می شود و دیگر لازم نیست برای چندرغاز پول، دستم را پیش پدرم دراز کنم و...
دیگر از آن سه رقیب خبری نیست. انگار اصلاً چنین افرادی وجود خارجی نداشتند و آن ها را دیشب در خواب دیده بودم. با این حال دلم برایشان می سوزد. بیچاره ها حتماً فهمیده اند که بخت با آن ها یار نیست و رفته اند سراغ کار خودشان. این هم یکی از عجایب استخدام شدن در آن شرکت است که هیچ وقت از چرایی اش سر درنیاوردم.
یک جعبه پر از شیرینی زبان، که پدرم عاشقش است، می خرم و خسته و گرسنه می رسم خانه. خداخدا می کنم که پدرم خانه نباشد. اما او مثل یک مجسمه ی گچی، نشسته روی مبل و از نیشخندهایش پیداست که نخواسته از یکی از لذت بخش ترین لحظات عمرش چشم پوشی کند. جوری که انگار هزاران سال است آن پوزخند را به لب دارد؛ از همان لحظه ی ناب خلقت که مجسمه ساز چیره دست، با یک ضربه ی چکش، این پوزخندِ کج را کنج لبش حکاکی کرده است.
با خوشحالی سلام می کنم. نیازی نیست چیز دیگری بگویم. از شیرینی های زبان پیداست که فتح بزرگی کرده ام و همین باعث می شود که قانون احتمالات درباره ی پدرم، صدق نکند، چون تا من را با جعبه ی شیرینی می بیند، فقط سر تکان می دهد و خودش را از تا نمی اندازد. مادرم اما نخودی می خندد و خوشحالی نصفه و نیمه اش را به تمامی ابراز می کند. پدرم حتی به خودش زحمت نمی دهد روی پوزخند کنج لبش ماله ای بکشد. سکوتش بیشتر از هر چیزی آزارم می دهد. کاش لااقل چیزی بگوید؛ متلکی، کنایه ای، حتی خط و نشانی. ولی پدرم را خوب می شناسم. او با این که در گذشته زندگی می کند، اما عادت دارد که حرف هایش را به آینده موکول کند. مثل کسی که منتظر باشد مثلاً زمین بخوری، تا بگوید: «دیدی؟ نگفتم؟» حالا هم تمام امیدش به این است که به خاطر وارد نبودن به کارهای شرکت، با کوچک ترین اشتباه از آن جا اخراج شوم تا حرفش به کرسی بنشیند.

نظرات کاربران درباره کتاب دختر آینه‌ها

رمان نبود. خاطره ی اولین تجربه ی کارمند شدن نویسنده بود با قلمی سبک و مزین به شعرهای او. خواندنش نه لذتبخش بود نه به معلومات آدم اضافه می کرد. نیم ستاره برای این کتاب کافی ست.
در 2 سال پیش توسط