فیدیبو نماینده قانونی نشر نیریز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب درخت دوستی بنشان

نسخه الکترونیک کتاب درخت دوستی بنشان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درخت دوستی بنشان

اغلب مردم ناایمن‌تر و هراسان‌تر از شما هستند. آیا هرگز از کسی هراس داشته‌اید؟ شاید شنیدن این نکته تسکینی برای شما باشد که بسیاری از آدم‌هایی که ظاهرا آرام، خونسرد، مطمئن و سرشار از اعتماد به نفس به نظر می‌رسند، به شدت وحشت‌زده هستند.
یک تاجر بزرگ و موفق را می‌بینیم و با خود می‌گوییم: «خوش به حالش! هرچه می‌خواسته، بدست آورده.» ولی او به خودش نگاه می‌کند و ناراحت است از این‌که چرا شکمش بزرگ و بینی‌اش دراز است. که چرا نمی‌تواند با بچه‌هایش حرف بزند و از این درد به خود می‌پیچد که چرا استعدادها و پول‌هایش از دست می‌روند و چرا موهایش می‌ریزند.
آیا به راستی زندگی یک شوخی بزرگ نیست؟ ما به دیگران نگاه می‌کنیم و تصور می‌کنیم که به همه چیز رسیده‌اند. آن‌ها به ما نگاه می‌کنند و تصور می‌کنند که به همه چیز رسیده‌ایم. از کسانی هراس داریم که خود از ما می‌ترسند. چند سالی است که اقدام به تشکیل کلاس‌های کوچک آموزشی کرده‌ام در آغاز این کلاس‌ها از شرکت‌کنندگان می‌خواهم که به معرفی خود بپردازند و من پزشکان، معلمان، مادربزرگ‌ها، فروشندگان، نوجوانان و مدیرانی را دیده‌ام که از تصور یک صحبت سی ثانیه‌ای در مقابل یک جمع کوچک، به وحشت افتاده‌اند و از عرق، خیس شده‌اند. دلیل این ترس چیست؟

ادامه...

  • ناشر: نشر نیریز
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۰۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب درخت دوستی بنشان

این کتاب ترجمه ای است از:
Making Friends
By
Andrew Matthews
Published By:
First Published September 1990
6th reprint March 1992
Translated Into Persian By:
Vahid Afzali Rad



درخت دوستی بنشان

اندرو متیوس

مترجم: وحید افضلی راد





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل اول: شما و دیگران

همه ی ما عصبی می شویم!

اغلب مردم ناایمن تر و هراسان تر از شما هستند. آیا هرگز از کسی هراس داشته اید؟ شاید شنیدن این نکته تسکینی برای شما باشد که بسیاری از آدم هایی که ظاهرا آرام، خونسرد، مطمئن و سرشار از اعتماد به نفس به نظر می رسند، به شدت وحشت زده هستند.
یک تاجر بزرگ و موفق را می بینیم و با خود می گوییم: «خوش به حالش! هرچه می خواسته، بدست آورده.» ولی او به خودش نگاه می کند و ناراحت است از این که چرا شکمش بزرگ و بینی اش دراز است. که چرا نمی تواند با بچه هایش حرف بزند و از این درد به خود می پیچد که چرا استعدادها و پول هایش از دست می روند و چرا موهایش می ریزند.
آیا به راستی زندگی یک شوخی بزرگ نیست؟ ما به دیگران نگاه می کنیم و تصور می کنیم که به همه چیز رسیده اند. آن ها به ما نگاه می کنند و تصور می کنند که به همه چیز رسیده ایم. از کسانی هراس داریم که خود از ما می ترسند. چند سالی است که اقدام به تشکیل کلاس های کوچک آموزشی کرده ام در آغاز این کلاس ها از شرکت کنندگان می خواهم که به معرفی خود بپردازند و من پزشکان، معلمان، مادربزرگ ها، فروشندگان، نوجوانان و مدیرانی را دیده ام که از تصور یک صحبت سی ثانیه ای در مقابل یک جمع کوچک، به وحشت افتاده اند و از عرق، خیس شده اند. دلیل این ترس چیست؟ باید به خاطر بسپاریم که این تفکر، تفکری همگانی ست و هیچ کس به تمام آرمان های خود دست پیدا نکرده است.
صرف نظر از اضطراب، ترس از دیگران به سوءتفاهم نیز منجر می شود. شاید شما هم همسایگانی داشته اید که هیچ وقت با شما حرف نمی زدند و بنابراین شما هم با آن ها حرف نمی زدید و بعد با خود نتیجه گیری کردید که آن ها آدم های خشک و مغروری هستند. هربار که در کوچه و خیابان با هم روبرو می شدید، آن ها ابرهای آسمان را نگاه می کردند و شما کاشی های پیاده رو را می شمردید. سرانجام پس از مدتی کسی واسطه ی آشنایی شما شد و از آن پس تبدیل به دوستانی صمیمی شدید. از «سلام» کردن می ترسیدید و تصور می کردید که «آن ها» مشکلی دارند. آن ها نیز از «سلام» کردن واهمه داشتند و خود را توجیه می کردند که «شما» مشکل دارید. اغلب آدم ها فاقد آن اعتماد به نفسی هستند که ما تصور می کنیم. وقتی در حال مسواک کردن در آینه ی دستشویی خود را نگاه می کنید ممکن است کاملاً بی آزار به نظر برسید. اما فریب این ظاهر بی آزار را نخورید. شما دیگران را می ترسانید و خیلی ها را عصبی می کنید. بنابراین اگر به خاطر ترس از دیگران شب های درازی را به بی خوابی گذرانده اید، حالا دیگر بس است. از این لحظه به بعد هرگاه وسوسه شدید که دیگران را به خاطر خودخواهی ها و خودرایی هایشان دور بیندازید احتمال خطای قضاوت را در نظر بگیرید چه بسا این رفتارها به خاطر وحشتی ست که از شما دارند.

خلاصه ی کلام

تورو گفته است: «اغلب انسان ها در یک نومیدی خاموش زندگی می کنند.» همه ی ما ناایمنی های خاص خود را داریم. اجازه ندهید زندگی شما در هراس از آدم هایی سپری شود که همانند شما، نومیدانی خاموشند!

عادت ها

آیا توجه کرده اید وقتی کسی یک عادت آزاردهنده دارد، خود او آخرین کسی است که از این موضوع باخبر می شود؟ یک آدم بددهان متوجه نیست که او، خودش مردم را فراری می دهد. کسی که سیر می خورد، خودش بوی سیر را احساس نمی کند. این مثال ها در مورد عادات آزاردهنده ی ما چه می خواهند بگویند؟ این که ما معمولاً آخرین کسی هستیم که از آن ها باخبر می شویم.
دوستی دارم که فوق العاده پرحرف است. صحبت کردن با او مثل ایستادن جلوی مسلسل است. او بسیار باهوش است. تحصیلات عالی دارد. اما متوجه نیست که چه تاثیری روی مردم باقی می گذارد. وی به خاطر مکالمات یک سویه اش شهره ی عام و خاص است و این مسئله بارها و بارها به او گوشزد شده است. اما گویی هرگز مطلب را نگرفته است. او از نقطه نظر اجتماعی، فلج و ناتوان است و خودش این را نمی داند.
ما باید از تاثیری که بر دیگران به جای می گذاریم، آگاه باشیم و خود را آماده سازیم که کاری در این رابطه انجام دهیم. بهانه هایی نظیر: «چه کنم؟ من این جوری هستم!» برای زندگی ما گران تمام می شوند. اگر چندین نفر به ما بگویند که زیاده از حد حرف می زنیم یا همیشه دیر می کنیم یا بیش از اندازه موعظه می کنیم یا عادت های ناپسند داریم، می توانیم از این اطلاعات سود ببریم. این حرف ها معمولاً نشانه ی آن است که ما مشکلی داریم.
راهی که برای رسیدن به این خودآگاهی وجود دارد، صحبت کردن با دوستی ست که واقعا به او اعتماد دارید. آدم هایی را پیدا کنید که می دانید عمدا شما را سرزنش نمی کنند و از آن ها بپرسید «برخورد من چگونه است؟» به آن ها بگویید که علاقمند به اصلاح خود هستید و بفهمانید که صداقت کامل آن ها را می خواهید. بعضی از سوالاتی که می توانید در آغاز از آن ها بپرسید عبارتند از:
ـ «آیا من خیلی حرف می زنم؟»
ـ «آیا من بیش از اندازه گله و شکایت می کنم؟»
ـ «آیا زیاده از حد می خورم؟»
ـ «آیا دهان من بو می دهد؟»
ـ «آیا زبان من نیش دار است؟»
ـ «آیا بیش از اندازه راجع به تندرستی، همسر، پول، مذهب، ورزش و بی خوابی هایم حرف می زنم؟»
ـ «آداب غذاخوردن من چه طور هستند؟»
ـ «آیا موقع غذاخوردن، دهانم صدا می دهد؟»
ـ «آیا بعضی وقت ها کسل کننده می شوم؟»
ـ «آیا هیچ لباسی توی کمد من هست که باید در سطل زباله باشد؟»
این ها سوالات شخصی هستند، اما شما باید پاسخ آن ها را بدانید: آن چه دوست شما در پاسخ این سوالات می گوید، هم چون کلامی از انجیل تلقی نکنید اما آن ها را تحت بررسی قرار دهید. از خود بپرسید: «آیا دیگران هم همین چیزها را به من نگفته اند؟» و باز از خود بپرسید: «اگر من با خودم زندگی یا کار می کردم، چه قدر از مصاحبت با خود لذت می بردم؟»
شاید شما دیگران را می آزارید و تصمیم عوض شدن هم ندارید. بسیارخوب، تا وقتی که می دانید در پیرامون شما چه می گذرد و رفتارتان ممکن است به چه قیمتی برای شما تمام شود، هیچ اشکالی ندارد. طرز تلقی بعضی از آدم ها از این قرار است که: «من فقط یک مشکل دارم و این مشکلی است که با پنج میلیارد انسان ساکن این سیاره دارم. من کامل و بی عیب و نقص هستم، اما آن ها مرا نمی فهمند. حالت ایده آل این است که دیگران ضعف ها و کاستی های شما را تحمل کنند، اما شما نمی توانید همیشه روی آن حساب کنید. شما ممکن است راه تحمل کردن خود را انتخاب کنید اما بسیاری از مردم در مقابل شما، از شیوه ی شما استفاده نمی کنند. چه بسا مدیران جاه طلبی که تنها به خاطر شیوه ی لباس پوشیدن، از ترقی محروم مانده اند و چه بسیار ازدواج هایی که به خاطر پرحرفی های بی وقفه ی زن یا گوش ندادن های مرد به جدایی انجامیده است.

خلاصه ی کلام

انسان های برجسته، واجد خودآگاهی خاصی هستند که آن ها را محبوب دیگران می سازد. برای تاثیرگذاری مثبت بر دیگران باید این گونه از آگاهی را در خویش وسعت ببخشیم.

مقایسه ی خود با دیگران

«فراگیری عشق به خویشتن، بزرگترین عشق هاست.»

قبل از آن که بتوانید به دیگری عشق بورزید، باید خود را دوست بدارید. اگر می خواهید سرنوشت خود را عوض کنید، باید به این نکته ایمان بیاورید. کتاب ها و کلاس هایی که به مسئله ی رشد و ارتقاء شخصی می پردازند مبلغ همین پیام هستند.
وقتی بیش از اندازه از خود انتقاد می کنیم، این تمایل در ما به وجود می آید که دیگرانی را که عملکرد بهتر از ما داشته اند بیازاریم. به عنوان مثال فرانک را در نظر می گیریم که با دختری به نام جین ازدواج کرده است. فرانک، یک مدیر رو به ترقی ست و جین در خانه از بچه ها نگهداری می کند. جین احساس می کند که زندگی کسالت باری را می گذراند در حالی که شوهرش با موفقیت به پیش می تازد. نتیجه این که: جین، فرانک را آزار می دهد و شب و روزش را به انتقاد از مردی می گذراند که روزی سوگند یاد کرده بود در تندرستی و بیماری، عاشق و پرستار او باشد و دلیلش این که: جین، خود را دوست ندارد، بنابراین به دنبال نقطه ضعف های فرانک و دیگران می گردد. وقتی دیگران موفق هستند، جین احساس بی کفایتی می کند و بنابراین دست به انتقاد می زند. این انتقادگری واقعا هیچ ربطی به فرانک ندارد. بلکه به خود جین و مفهومی که خود از خویشتن دارد مربوط می شود. رابطه ی میان این زن و شوهر تنها زمانی بهبود خواهد یافت که جین، خود را بیش از این ها دوست بدارد.
وقتی که تنها اشتباهات خود را می بینیم، انتظار داریم که دیگران هم، تنها اشتباهات ما را ببینند. بنابراین واقعیت تاسف بار این است که ما همیشه در انتظار طرد شدن هستیم.
حال فِرد را در نظر می گیریم. او خود را یک شکست خورده می داند و نگرانی اش از این است که نامزدش، مری، نیز همین اعتقاد را درباره ی او داشته باشد. فرد از این که به اندازه ی همسایگانش موفق نبوده است، بسیار ناراحت است. او می داند که زیاده از حد چاق است و گمان می کند که بینی اش بیش از اندازه بزرگ است. از آن جایی که فرد خود را دوست ندارد احساس حقارت و کم ارزشی می کند. او از این می ترسد که مری، به دنبال یک شوهر مناسب تر باشد. فرد به آسانی رنجیده می شود و مدام مری را سرزنش می کند. فرد بیچاره قادر نیست که مشکلات خود را حتی برای مدتی کوتاه فراموش کند تا در این فرصت به عشق مری بپردازد. نتیجه این که مری احساس می کند که نامزدش علاقه ای به او ندارد و این در واقع به این خاطر است که فرد خود را دوست ندارد. وقتی تصویر ذهنی ما از خویشتن، ضعیف و بیمار باشد، دوستان ما همیشه می رنجند.
مقایسه کردن خود با دیگران، یک دام است زیرا همیشه دیگرانی وجود دارند که بااستعدادتر، ثروتمندتر، باهوش تر، شوخ تر و محبوب تر از ما هستند. شاید پدر و مادر یا معلم و همسر ما مرتبا به ما بگویند: «چرا نمی توانی مثل برادرت باشی؟» و پاسخ این است که: «چون من برادرم نیستم. اگر بودم، دقیقا مثل او رفتار می کردم!» همه ی ما سرانجام به نقطه ای می رسیم که باید به خود بگوییم: «من یک انسان منحصر به فرد هستم و لزومی نمی بینم که عکس برگردان برادرم، همسایه ام و یا هیچ کس دیگر باشم.» می توانیم خاطر نشان کنیم: «من بی عیب و نقص نیستم، اما باتوجه به دانش و اطلاعات خود، به بهترین نحوی که می توانم، عمل می کنم. تلاشم در جهت بهترشدن است اما عجالتاخود را به همین گونه ای که هستم، می پذیرم.»
همانند جین و فرد، ما نیز باید دست از مقایسه ی خود با دوستان و همکاران و همسایگان مان برداریم و در عوض، اهداف و مقاصدی معنی دار برای خود مشخص کنیم. ما باید رشد امسال خود را با پیشرفت های سال گذشته ی خود بسنجیم و نه با پیشرفت های همسایگان مان. رضایت خاطر و احساس ارزش، از رشد و تکامل فردی ما، حاصل می شود.
برای جین راه های متعددی وجود دارد تا احساساتش را در مورد خویشتن بهبود ببخشد و در این رهگذر، از او یک همسر بهتر بسازد. او می تواند به جای انتقاد از فرانک، برای خود هدف هایی معنادار و واقعی تعیین کند، هدف هایی هم چون: اشتغال، ادامه ی تحصیل، کاهش وزن و برنامه هایی برای اوقات فراغت. به این ترتیب خیلی زود متوجه می شود که راه بیرون آمدن از یک چاه، پایین کشیدن دیگران نیست، صعود کردن است.
فرد نیز باید دست به تلاشی همه جانبه بزند. او باید بر مبنای موفقیت های کوچک خود و با حمایت های مقتضی همسرش که علیرغم قبول صفات کهتر او، بر نقاط مثبتش تاکید می کند، از مرحله ی مقایسه ی خویشتن به مرحله ی تعالی خویشتن گذر کند.
وقتی به مقایسه ی خویشتن با دیگران پایان می دهیم، این امکان را برای خود به وجود می آوریم که به تایید و تقدیر از آن ها بپردازیم. آن وقت است که دیگر این امتیاز دادن های ذهنی را کنار می گذاریم که: «او فلان لباس را دارد، تحصیلات بیشتر دارد، شوهر بهتر دارد، یک جایزه ی جدید گرفته است و در نتیجه او بهتر از من است» و از این عقیده ی مخرب خلاص می شویم که «اگر او بالاتر است پس من پایین ترم».
عشق به خویشتن به معنای لاف زدن برای تمام دنیا نیست. عشق به خویشتن به معنای قبول خویشتن است و به معنای اعتراف به قابلیت ها و کاستی هاست، برای لذت بردن از دوستی های پربار، باید قبل از هر چیز، بهترین دوست خود باشید.
فرد می گوید: «من هنوز متقاعد نشده ام که باید خود را دوست داشته باشم.»
بسیار خوب، دلیل بسیار ساده ی دیگری هم وجود دارد که نشان می دهد چرا باید او، ابتدا خود را دوست داشته باشد و آن دلیل این است که وقتی ما خود را دوست نداشته باشیم، باور نمی کنیم که دیگران دوستمان بدارند و این مشکلات تازه ای ببار می آورد:
ـ وقتی رفتار دیگران با فرد صمیمانه است، او با خود استدلال می کند که: الف) حتما یک چیزی می خواهند یا ب) حتما یک اشکال اساسی دارند که دوستی مرا می خواهند.
ـ وقتی فرد مرتبا از خود انتقاد می کند، دوستانش ممکن است به این نتیجه برسند که او حتما مشکلی دارد و بنابراین از او فاصله می گیرند.
ـ فرد هم چنین ممکن است از این واهمه داشته باشد که اگر دوستانش واقعا او را بشناسند، احتمالاً دیگر دوستش نخواهند داشت، بنابراین قبل از این که به دیگران اجازه ی واپس زنی بدهد، به طور ناخودآگاه روابط را از بین می برد.
برنارد برکویتز و میلدرد نیومن می نویسند: «کسانی که خود را دوست ندارند، قادر به پرستیدن دیگران هستند، زیرا این پرستش، دیگران را بزرگ و آنان را کوچک جلوه می دهد. آن ها می توانند مشتاق و آرزومند دیگران باشند، زیرا این اشتیاق از یک حس نقصان درونی ریشه می گیرد که درصدد ارضاشدن است. اما آن ها نمی توانند به دیگران عشق بورزند زیرا عشق، نشانه ای از یک وجود زنده و رو به رشد، در درون ماست که تا وقتی واجد آن نباشیم قادر به دادن آن هم به دیگران نیستیم.»

انتخاب راه رنج

اگر تصور ذهنی ما از خویشتن، ضعیف و نارسا باشد، ممکن است زندگی خود را به فلاکت و بیچارگی بکشیم تا از این طریق خود را تنبیه کنیم. رنج بردن هم مانند تمام رفتارهای دیگر، سودمندی های خاص خود را دارد.
ـ وقتی همیشه رنج می کشیم، به خاطر آن است که در این رنج دیدگی ها، امنیتی خاص وجود دارد. ما این امنیت را احساس می کنیم و به علاوه می دانیم که تغییر کردن هم، وحشتناک است. این مسئله تا اندازه ای شبیه به موقعیت فردی ست که تمارض به بیماری می کند و در درون به خود می گوید: «اگر از این بیماری نجات پیدا کنم، دیگر بهانه ای برایم باقی نمی ماند. بیمار بودن، نوعی آسایش است.»
ـ هم چنین ممکن است استدلال کنیم که شکست خوردن ما را به طریقی دوست داشتنی جلوه می دهد: «شاید وقتی که این رنج دیدن ها به اندازه ی کافی ادامه یافت، پدر و مادرم یا همسرم یا کس دیگری پیدا شود و برایم دل بسوزاند و از آن پس دوستم بدارد». متاسفانه روابط سالم بر مبنای ترحم و دلسوزی استوار نمی شوند.
ـ ممکن است به رنج دیدن خود تداوم بخشیم، در انتظار روزی که خداوند به بیچارگی های ما نظری بیندازد و به امید آن که سرانجام طاقتش طاق شود و بگوید: «من دیگر تحمل دیدن دیدن بیچارگی های تو را ندارم». و بعد همه چیز را برای ما رو به راه کند.
وقتی تصویر ذهنی ما از خویشتن، بهبود پیدا می کند دیگر رنج دیدن یک انتخاب قابل قبول نخواهد بود، اما بعضی ها این راه را انتخاب می کنند و این حق مسلم آن هاست.

چگونه می توانم خود را دوست داشته باشم؟

می گویید: «بسیارخوب، من حالا قبول دارم که عشق ورزیدن و یا دست کم علاقه به خویشتن، مهم است، اما وقتی که من احساس یک شکست خورده را دارم چگونه می توانم خود را دوست داشته باشم؟ اگر والدین من، مرا تحقیر کرده باشند و معلم هایم به من خندیده باشند، تکلیف چیست؟ اگر من از چشم های مثل خوک و دندان های کج و معوج خود متنفر باشم، چه باید بکنم؟»
رسیدن به مرحله ی قبول خویشتن و حتی عشق ورزیدن به خود، به همین گونه ای که هستید، کاری ست شدنی و امکان پذیر. ممکن است به زمانی طولانی نیاز داشته باشید، اما ارزشش را دارد. تمام خوشبختی و شادی شما بسته به احساسی ست که درباره ی خود دارید و دوام تمام دوستی های شما مشروط به این است که خود را پذیرفته باشید.
از خود بپرسید: «آیا من می خواهم خودم را بالا بکشم یا پایین بیندازم؟» قبل از هر چیز بیایید ببینیم که شما تصور ذهنی خود را چگونه بدست آورده اید.

شما فکر می کنید چه کسی هستید؟

کودک اولین بازخوردهایش را در زندگی، از خانوده اش دریافت می کند و اکثر این بازخوردها، منفی هستند: «خانه را کثیف نکن»، «تو هیچ وقت کاری را که من می گویم انجام نمی دهی»، «تو همیشه همه چیز را می شکنی»، «تو اعصابم را خرد می کنی»، «این قدر احمق نباش»، «من می توانم تو را بکشم» و... بعضی از والدین ترتیبی می دهند که میان واکنش های مثبت و منفی آن ها، تعادلی به وجود بیاید اما برای بسیاری از بچه ها این رفتارها یک سویه هستند. این درست است که والدین ما دوستمان داشتند، اما اغلب زندگی برای ما مشکل ساز می شد. وقتی کودک سه ساله ی شما با ماژیک، کاغذ دیواری های جدید خانه را نقاشی می کند دیگر چه طور می توانید به او احساس عشق و علاقه بدهید یا وقتی کودک نوپای شما کیف پول تان را به رودخانه می اندازد، دیگر چه قدر می توانید مراعات تصویر ذهنی او را بکنید؟
به عنوان یک کودک در خانواده ی بزرگسالان، شما هیچ چاره ای جز این ندارید که احساس کنید دیگران همه چیز می دانند و شما هیچ چیز. همه ی این آدم های بزرگ، کارهای فنی مثل بستن بند کفش و رفتن به توالت را بلد هستند و فقط شما هستید که باید همه چیز را مرتبا برایتان توضیح بدهند. برادران و خواهران بزرگتر هم، کمکی به تصویر ذهنی شما نمی کنند. وقتی آن ها شش ساله هستند و شما را احمق خطاب می کنند، چاره ای جز این ندارید که حرفشان را باور کنید، زیرا شما سه ساله هستید و آن ها بزرگتر و باتجربه اند و همه چیز دنیا را می دانند!
با آغاز دوران تحصیل، مشکلات مضاعف می شوند. در این جا هم گویی دیگران همه چیز را می دانند و شما نمی دانید و باز هم مقایسه و مقایسه. وقتی تکالیف خود را درست انجام می دهید معلم ها غالبا توجهی به شما نمی کنند، تمام تمرکز آن ها روی اشتباهات شماست و در این جا، بار دیگر احساس خوب نبودن به شما دست می دهد.
پس از گذشت هشت یا ده سال از دوران مدرسه، به مرحله ی بلوغ می رسیم و در این مرحله است که همه چیز واقعا حاد و دشوار می شود. هر چیزی یا بسیار سریع اتفاق می افتد و یا بی نهایت کند. همه چیز یا به سرعت بزرگ می شود یا اصلاً رشد نمی کند و در این مرحله، اصولاً زنده بودن، بسیار دشوار و ناراحت کننده است.
در کنار همه ی این مسائل، شما هر روز تلویزیون هم نگاه می کنید و در آن جا آدم های جذاب و بااستعداد بسیاری را می بینید که حرکات قهرمانانه انجام می دهند. خانم هایی را می بینید که پوست های لطیف، چشم های درشت و دندان های ردیف دارند و مردهایی با یک متر و نود سانتی متر قد، آرواره هایی متناسب و عضلاتی قوی. وقتی خود را با این موجودات مقایسه می کنید، تصویر ذهنی شما ضربه ای دیگر می بیند. و بعد نوبت به تبلیغات می رسد، تبلیغاتی که مرتبا به ما می گویند چه چیزهایی باید داشته باشیم و مایی که استطاعتش را نداریم: «انسان های مترقی کریستین دیور می پوشند، خانم های فهمیده، گوچی می خرند، مردان با کلاس، جاگوار می رانند» و پیام این است که: «اگر شما این ها را ندارید پس فاقد آن ها هم هستید.» در این ضمن، خانواده ی ما، به بهانه ی علاقه ای که به ما دارند، به انتقادات خود ادامه می دهند. یکشنبه ها هم به کلیسا می رویم تا به ما بگویند که گناهکار هستیم.
آیا متوجه هستید که معنی این حرف ها چیست؟ معنی اش این است که ما تقریبا هیچ شانسی نداریم. وقتی کار پدر، مادر، برادر، خواهر، معلم ریاضی، عمو و... با ما تمام می شود، ما هنوز به حدنصاب های موردنظر نرسیده ایم و با ایده آل های آن ها جور در نمی آییم. اغلب آدم های دور و بر ما، به خاطر آن که واجد یک عزت نفس ضعیف هستند سعی می کنند ما را خراب کنند. در نتیجه ما هم می کوشیم که آن ها را به زیر بکشیم و تداوم این رویه باعث به وجود آمدن احساس حقارت در همگی ما می شود. (نتایج بدست آمده از یک پژوهش، نشان داده است که نودوهشت درصد بچه های زیر چهارده سال، یک تصویر ذهنی منفی از خویشتن داشته اند، از بدن خود متنفر بوده اند و احساس بی کفایتی و ناایمنی می کرده اند.)
بنابراین حالا می دانم تصویرذهنی ضعیف خود را چگونه بدست آورده ام، می توانم دیگران را به خاطر آن سرزنش کنم، درست است؟
خیر، غلط است! حالا که می دانید بخشی از عقاید تند و بی منطق شما از کجا ناشی شده است، می توانید آن ها را دور بیندازید. دیگران را سرزنش نکنید. والدین شما به بهترین نحوی که می دانستند، رفتار کرده و به شما عشق ورزیده اند. فقط متوجه این مسئله باشید که اغلب پیامهایی که درباره ی خود دریافت کرده اید پیام هایی نادرست و غیرواقعی بوده اند و شما این پیام ها را از افراد دیگری گرفته اید که در برابر خود احساس کفایت نمی کرده اند و بنابراین به شما می گفته اند که «تو بی عرضه و بی لیاقت هستی!» کاری که ما باید انجام دهیم تایید و تقدیر از خود واقعی خویشتن است.
ممکن است بگویید: «یک دقیقه صبر کن! اگر من واقعا آدم خوبی نباشم تکلیف چیست؟» بسیارخوب، اگر فکر می کنید که آدم خوبی نیستید، هنوز هم می توانید همان مزخرفاتی که دیگران درباره تان گفته اند، محکم بچسبید و رها نکنید. می گویید: «اما من اعتراض دارم. من به دلایل زیر باید احساس گناه و بی لیاقتی کنم:
الف) من کارهای احمقانه ی بسیاری انجام داده ام.
ب) من غالبا شکست می خورم.
د) من احساس می کنم که لیاقت و شایستگی لازم را ندارم.
ه) من بیش از اندازه می خورم.
و) من حتی بعضی وقت ها، افکار کثیف در ذهن خود دارم.
در این صورت به جمع انسان ها خوش آمدید! اگر کامل بودید که فرشته می شدید. این واقعیت که یک انسان هستید، این اجازه را به شما می دهد که اشتباهاتی مرتکب شوید و مانند تمام انسان های دیگر، اندکی ناایمن و نامطمئن باشید.
آیا بعضی ها واجد یک تصویر ذهنی سلامت نیستند؟
بله، اما آن ها هم با تلاش و کار مداوم توانسته اند به این عزت نفس قوی دست پیدا کنند. جالب این است که حتی آن هایی که ما بیش از دیگران تحسین شان می کنیم خود احساس بی کفایتی می کنند. ستاره ی فوتبال، نبوغ ورزشی خود را نادیده می گیرد و حسرت هوش برادرش را می خورد. برادر هوشمندش موفقیت های دانشکده ی پزشکی را به هیچ می گیرد و دلش می خواهد که مثل برادر ورزشکارش محبوب باشد. هر دوی آن ها حسرت ثروت عمو چارلی را می خورند و عمو چارلی حسرت می خورد که... این است دنیای وارونه ای که ما در آن زندگی می کنیم. مرغ همسایه همیشه غاز است.

نظرات کاربران
درباره کتاب درخت دوستی بنشان

خوندن این کتاب برای همه لازمه
در 7 ماه پیش توسط
اندره متیوس یه نابغه س اگر کسی خط فکری شو دمبال کنه بعد از هر شکست یا سختی های زندگی مادی وعاطفی ناخودآگاه دمبال درس هایی میگردی که باید از این ماجرا ها یاد بگیری و دیگه دست از خود آزاری بر می داری و شروع به خودسازی میکنی حتما بخونید اثارشو
در 10 ماه پیش توسط
باید خوانده بشه
در 1 سال پیش توسط
کتاب فوق العاده هستش
در 1 سال پیش توسط