فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانه خواهران

نسخه الکترونیک کتاب خانه خواهران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانه خواهران

هوا به تدریج تاریک می‌شود. دانه‌های برف در هوا به چشم می‌خورند. از رسیدن شب، خوشحال هستم. کنار بخاری دیواری می‌نشینم، یک ویسکی کهنه می‌نوشم، لورا کنار من می‌نشیند، بافتنی می‌بافد و امیدوارم که سکوت کند. او مهربان است، اما زیاد باذوق و تیزبین نیست. هر بار که در مورد سیاست یا فیلمی که در تلویزیون دیده است، صحبت می‌کند، در آستانه جنون قرار می‌گیرم. همه چیز او متوسط است و فقط می‌تواند، مسایلی را تکرار کند که بارها از دیگران شنیده است. در ضمن هیچ اقدامی هم برای بالا بردن سطح شعور خود انجام نمی‌دهد. هرگز یک کتاب درست و حسابی نمی‌خواند. فقط از این کتاب‌های عشقی می‌خواند. بعد از شادی آه می‌کشد و خود را در نقش قهرمان زن بسیار زیبای کتاب می‌بیند که تصویر او روی جلد دیده می‌شود. زنی که در بازوان عضلانی مردی با موهای تیره و مجعد قرار دارد و لب‌های گوشتالوی او در انتظار بوسه به سر می‌برند. لورا به قدری تحت تأثیر قرار می‌گیرد که حتی برای مدت کوتاهی، آن حالت ترس و وحشت از حرکاتش محو می‌شوند.
شاید بعدا یک ویسکی دیگر هم بنوشم. حتی اگر لورا باز هم با تحقیر به من نگاه کند و بگوید که الکل زیاد، سالم نیست. خدای بزرگ، من یک زن پیر هستم! پس دیگر چه اهمیتی دارد که چقدر می‌نوشم؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانه خواهران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

یورکشایر، دسامبر ۱۹۸۰

از روی میز تحریرم که کنار پنجره قرار دارد، مزارع لم یزرع را در دوردست می بینم که باد سرد دسامبر بر آنها می وزد. آسمان پر از ابرهای خاکستری است که از خشم مشت های خود را گره کرده اند. می گویند، برای عید کریسمس برف می بارد، اما کسی نمی داند که این پیشگویی صحت داشته باشد یا نه؟ آدم در یورکشایر اصلاً نمی داند که چه اتفاقی خواهد افتاد. انسان ها با این امید زندگی می کنند که همه چیز بهتر شود و گاهی این امید در بوته آزمایش سختی قرار می گیرد. بخصوص در بهار که زمستان، مانند یک مهمان مزاحم، قصد رفتن ندارد و جای اینکه در را باز کند و خارج شود، در سرسرای خانه می ایستد. فریاد پرندگان گرسنه در فضا منعکس می شود و باران سرد به چهره عابری می خورد که با لباس های گرم در جاده گل آلود راه می رود و خاطرات خود را از گرما و آفتاب، مانند یک گنج ارزشمند با خود حمل می کند.
در دسامبر دستکم عید کریسمس را در پیش داریم. البته کریسمس معنای خاصی برای من ندارد، ولی بالاخره نقطه روشنی در این روزگار تاریک است. قبلاً جشن کریسمس را دوست داشتم، اما خانه هم پر از آدم و سرشار از صدای خنده و بحث های مختلف بود. همه جای خانه تزیین می شد، هفته های متمادی شیرینی می پختند و بعد میهمانی و ضیافت های شام برگزار می شد. هیچ کس نمی توانست، مانند مادر من برای جشن ها برنامه ریزی کند. گمان کنم که مرگ او موجب از بین رفتن شادی من از رسیدن کریسمس شد.
لورا، این لورای مهربان و آخرین رفیق من، کوشش می کند که حتی المقدور همه چیز را برایم زیبا کند. چند دقیقه پیش شنیدم که جعبه محتوی تزیینات کریسمس را از اتاق زیر شیروانی آورد. حالا در طبقه پایین، صدای گرامافون می آید که آهنگ های کریسمس از آن پخش می شود و لورا در حال وصل کردن تاج گلی در بالای بخاری دیواری است. دستکم او سر خود را گرم می کند.
او شدیدا به من و این خانه علاقه مند است، اما اکثر اوقات مرا عصبی می کند. زمانی که مانند یک سگ کوچک پشت سر من راه می رود و با چشمان کودکانه و وحشت زده خود مرا می نگرد. لورا پنجاه و چهار ساله است، ولی صورتش هنوز حالت یک دختر بچه وحشت زده را دارد و دیگر هم تغییر نخواهد کرد. او در زمان جنگ، جوان بود و دوران سختی را پشت سر گذاشت. آن زمان، مردم هنوز اطلاع زیادی از ضربه های روحی نداشتند. امیدوار بودند که مسایل به خودی خود حل شوند، اما گاهی هم این اتفاق نمی افتاد.
برادر من جورج هم همین سرنوشت را داشت. او هم درست مانند لورا، موفق نشد که با کمک نیروی خود بر وحشت غلبه کند. چنین افرادی وجود دارند. آنان قادر به بازسازی تاثیرات منهدم کننده سرنوشت، بر روح خود نیستند.
هوا به تدریج تاریک می شود. دانه های برف در هوا به چشم می خورند. از رسیدن شب، خوشحال هستم. کنار بخاری دیواری می نشینم، یک ویسکی کهنه می نوشم، لورا کنار من می نشیند، بافتنی می بافد و امیدوارم که سکوت کند. او مهربان است، اما زیاد باذوق و تیزبین نیست. هر بار که در مورد سیاست یا فیلمی که در تلویزیون دیده است، صحبت می کند، در آستانه جنون قرار می گیرم. همه چیز او متوسط است و فقط می تواند، مسایلی را تکرار کند که بارها از دیگران شنیده است. در ضمن هیچ اقدامی هم برای بالا بردن سطح شعور خود انجام نمی دهد. هرگز یک کتاب درست و حسابی نمی خواند. فقط از این کتاب های عشقی می خواند. بعد از شادی آه می کشد و خود را در نقش قهرمان زن بسیار زیبای کتاب می بیند که تصویر او روی جلد دیده می شود. زنی که در بازوان عضلانی مردی با موهای تیره و مجعد قرار دارد و لب های گوشتالوی او در انتظار بوسه به سر می برند. لورا به قدری تحت تاثیر قرار می گیرد که حتی برای مدت کوتاهی، آن حالت ترس و وحشت از حرکاتش محو می شوند.
شاید بعدا یک ویسکی دیگر هم بنوشم. حتی اگر لورا باز هم با تحقیر به من نگاه کند و بگوید که الکل زیاد، سالم نیست. خدای بزرگ، من یک زن پیر هستم! پس دیگر چه اهمیتی دارد که چقدر می نوشم؟
علاوه بر آن دلیلی برای شادی دارم، اما چیزی از آن به لورا نخواهم گفت. در این صورت شروع به ناله و زاری می کند. من همین چند دقیقه پیش، کلمه "پایان" را در پایین متن رمان خود نوشتم و حالا احساس می کنم که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده است. نمی دانم، چقدر وقت دارم. فکر اینکه رمان را به پایان نرسانم، غیر قابل تحمل بود، اما حالا تمام شده است و من می توانم، در آرامش کامل تکیه دهم و منتظر باشم.

من داستان زندگی خود را نوشتم. چهار صد صفحه تایپ شده، زندگی من را روی کاغذ می آورند. یعنی تقریبا زندگی من است. سی سال آخر را ناگفته گذاشته ام. طی این مدت اتفاق زیادی نیفتاده است. علاوه بر آن چه کسی علاقه ای به خواندن تشویش هایی دارد که زندگی روزمره یک زن پیر را تشکیل می دهند؟ البته من تصمیم ندارم که داستان را به دست کسی بدهم! اما تشریح پیری، برای خودم هم جذابیتی نداشت. من باید صادقانه از رماتیسم، قوه بینایی ضعیف و نقرس که انگشتانم را به تدریج کج می کند، می نوشتم و حوصله این کار را نداشتم. آدم نباید حتی در صداقت هم مبالغه کند.
من در هر صورت صادقانه عمل کرده ام. در هیچ جای کتاب، ادعا نکرده ام که از زیبایی، جلال و شجاعت خاصی برخوردار بوده ام. طبعا چند بار وسوسه شدم. کار بسیار ساده ای بود. باید چند جمله را تغییر می دادم و بعضی مسایل را با ظرافت پنهان می کردم. می توانستم، این کارها را با چنان مهارتی انجام دهم که تمام چیزهایی که به وضوح و با خشونت بیان کرده بودم، در پرده ای از ابهام قرار گیرند. اگر بعضی ماجراها را نمی نوشتم و بعضی دیگر را تغییر می دادم، تصویر و ناخودآگاه داستان دیگری به وجود می آمد. البته آدم می تواند، به خودش دروغ بگوید و داستان زندگی خود را طور دیگری بنویسد، اما بعد این سوال پیش می آید که اصلاً چرا دست به این کار زده است؟
و می توان واقعیت را گفت. کار مشکلی است که حتی گاهی رنج آور می شود، اما دستکم واقعیت است. به این ترتیب تمام جریان، مفهومی پیدا می کند. من در تک تک صفحات، واقعیت را بیان کرده ام. البته از خود می پرسم، آیا این حقیقت که من، فرانسیس گری، در این کتاب، جای استفاده از شکل مخاطب من، از خود به شکل سوم شخص مفرد یاد کرده ام، به این دلیل نبود که شاید ناخودآگاه کمی خود را گول زده ام؟ استفاده از ضمیر "من" به مراتب بیش از "او" نیاز به تحلیل های صادقانه دارد. اما اگر واقعا انگیزه پنهان من همین بوده است، پس می توانم بگویم که کوششی برای پنهان کردن مسایل نازیبا نکردم. من رفتاری بی رحمانه با فرانسیس خیالی داشتم که در شکل سوم شخص مفرد از او یاد کرده ام. این کار موجب بروز احساس مطبوعی مبنی بر جسارت و قدرت در من می شود.

من یادداشت های خود را به خوبی پنهان خواهم کرد. در غیر این صورت لورا با وجود علاقه ای که به من دارد، از ترس آشکار شدن بعضی مسایل، پس از مرگ من فورا آنها را نابود خواهد کرد. او قادر به تغییر خود نیست، اما مگر دیگران می توانند؟ بهترین راه، سوزاندن تمام یادداشت ها است، زیرا در خاتمه فرقی نمی کند که این صفحات در جایی بپوسند یا اصلاً وجود نداشته باشند. در هر صورت نوشتن برای من یک فایده داشت. مرا وادار به دقت کرد. هنگام نوشتن، خاطرات مبهم، طرح و رنگ واضحی می یابند. من مجبور بودم که واقعا به خاطر بیاورم و با خود، با زندگی خود و با سرنوشتم آشتی کنم. من انسان ها را عفو کردم و مهم تر اینکه خود را بخشیدم. این موضوع برایم اهمیت بسیاری داشت و بالاخره موفق شدم. با این احوال...
نمی توانم، به راحتی تمام نوشته ها را به آتش بسپارم. زحمت و وقت زیادی برای آن صرف کرده ام. قادر به این کار نیستم. می دانم که اشتباه می کنم، ولی من اشتباهات زیادی در زندگی خود انجام داده ام و دیگر یک اشتباه بیشتر یا کمتر، تاثیر چندانی ندارد.
در این بین هوا کاملاً تاریک شده است؛ از مدتی پیش، چراغ مطالعه را روشن کرده ام. در طبقه پایین، لورا ضمن آماده کردن شام، برای صدمین بار آهنگ های کریسمس را می شنود. خوشحال خواهد شد که پس از مدتی طولانی، یک بار دیگر با اشتها غذا بخورم. اگر کسی فورا به غذا حمله ور نشود، فورا فکر می کند که غذایش بد شده است. اما طی ماه هایی که می نوشتم، هیجان زده تر از آن بودم که گرسنه شوم. فردی مانند لورا که تخیلاتش مرزهای محدودی دارند، قادر به درک این مسایل نیست. بنابراین زمانی رسید که دیگر به او توضیح نمی دادم. حالا او خوشحال می شود و فکر می کند که بالاخره مطابق سلیقه من آشپزی کرده است و بی نهایت احساس خوشبختی می کند.
لورا به طرز بیمارگونه ای وابسته به عقاید و نظریات دیگران است. بیش از همه به عقاید من اهمیت می دهد. اغلب از خود می پرسم، پس از مرگ من، چه کسی را با آن نگاه که به آدم می گوید:"خواهش می کنم، مرا دوست داشته باش." تعقیب می کند؟ نمی توانم، تصور کنم که آن زمان لورا ناگهان در آزادی و استقلال زندگی خواهد کرد. لورا به کسی نیاز دارد که زیر سایه او، شکوفا شود و کارهای خود را به درستی انجام دهد. در واقع به کسی احتیاج دارد که او را تحت فشار قرار دهد. در غیر این صورت احساس می کند که در این دنیای بزرگ، تنها مانده است.
ولی بالاخره شخصی را پیدا خواهد کرد. بالاخره کسی یا چیزی پیدا می شود. قبلاً گفتم، آدم در یورکشایر اصلاً نمی داند که چه اتفاقی خواهد افتاد...

فرانسیس گری

یکشنبه، ۲۲ دسامبر ۱۹۹۲

سفر از همان ابتدا با بدشانسی آغاز شد.
رالف از صبح کم حرف و در خود فرو رفته بود، اما هنگامی که در فرودگاه از کنار دکه روزنامه فروشی رد شدند و در یکی از آن پایه های چرخان، عکس باربارا را روی جلد نشریه نسبتا سبکی دیدند، بدخلق تر شد. رالف ایستاد، به روزنامه زل زد و بلافاصله کیف پول خود را درآورد.
باربارا عصبی بود. فریاد زد: «ول کن! هر لحظه ممکن است، هواپیمای ما پرواز کند!»
رالف گفت: «به اندازه خرید یک روزنامه وقت داریم.» روزنامه ای برداشت و سکه ای به فروشنده دکه داد. «به نظر می رسد که عکس جالبی از تو باشد. نباید به آن بی توجهی کنیم.»
عکس خوبی از باربارا بود. او کت و دامن سیاهی بر تن داشت که در آن بسیار جذاب و همچنین جدی به نظر می رسید. سر خود را بالا گرفته و دهانش کمی باز بود. موهای بور او در باد تکان می خوردند. بالای سرش با حروف درشت و قرمزی نوشته بود: برنده.
باربارا با یک نگاه به تاریخ روزنامه گفت: «روزنامه دیروز است. عکس را روز جمعه در دادگاه بعد از جریان محاکمه کورن بلوم(۵) گرفتند. خودم هم نمی دانم، چرا این همه جنجال ایجاد کرد!»
جملات او مانند یک توضیح به نظر می رسید و باربارا عصبانی شد. چرا باید از اینکه در یک محاکمه پیروز شده است و مطبوعات هم آن را منعکس کرده اند، از رالف عذرخواهی کند؟ چون رالف دوست نداشت که همسرش موضوعی برای مقالات جنجالی مطبوعات شود، این گونه موکلین را در سطح خود نمی دانست یا وکلای مدافع را وکلای درجه دو می دانست؟ به عقیده رالف بین وکیل دادگستری و وکیل مدافع تفاوت فاحشی وجود داشت. البته طبعا خودش هم وکیل دادگستری بود. او از شرکای یک دفتر حقوقی مشهور در فرانکفورت بود و اصولاً مواردی را بر عهده می گرفت که در رابطه با بیمه بودند و جز افراد شرکت کننده در آن، کسی علاقه ای به این محاکمات نشان نمی داد. باربارا وکیل کیفری بود و در این کار بسیار تبحر داشت. گاهی مواردی به او رجوع می شد که ماه های متمادی نفس را در سینه مردم حبس می کرد. درآمد رالف بیشتر، ولی باربارا مورد علاقه خبرنگاران بود. هر یک مانند خاری در چشم دیگری بودند.
بالاخره وقتی در هواپیما نشستند ـ آنان توانستند در آخرین لحظات به در خروجی مورد نظر خود برسند ـ و مهمانداران شروع به ریختن نوشابه ها کردند، باربارا مثل بسیاری اوقات در ماه های اخیر، از خود پرسید که از چه زمان این لحن تند و خشونت دایمی به زندگی زناشویی آنان رخنه کرد؟ باید به تدریج اتفاق افتاده باشد، زیرا باربارا زمان خاصی را در ذهن نداشت. خود او که مطمئنا متوجه اولین علایم هشدار دهنده نشده بود. به خاطر می آورد که رالف از مدتی پیش در مورد مشکلات صحبت می کرد.
مجددا نگاهش به روزنامه ای افتاد که روی زانوهای رالف قرار داشت. برنده! این گونه نشریات همیشه کمی مبالغه می کردند، اما واقعیت این بود که او برنده شد. او پتر کورن بلوم را از یک وضعیت واقعا بحرانی نجات داد.
کورن بلوم شهردار یک شهر کوچک بود. البته آدم زیاد مهمی نبود، ولی بسیار منفعت طلب به شمار می آمد و به همین دلیل کوشش می کرد، دستکم در مطبوعات محلی نقش یک فرد صادق را بازی کند. وقتی او را متهم کردند که معشوقه نوزده ساله خود را با تبر کشته و تکه تکه کرده است، به سرعت برق در تمام کشور مشهور شد. به این ترتیب خانم کورن بلوم هم برای اولین بار مطلع شد که همسرش ارتباطی تنگاتنگ با دختر جوانی داشته است. همین موضوع موجب به هم خوردن دنیای او شد که تاکنون دست نخورده و سالم بود. پتر کورن بلوم مبدل به انسان درمانده ای شد که تقاضای بخشش می کرد و در ضمن همچنان بر بی گناهی خود اصرار می ورزید. طبق گفته های باربارا، او با رفقای حزبی خود در مورد انتخاب وکیل، مشورت کرده بود. همه معتقد بودند که باربارا آمبرگ مناسب این کار است. «او می تواند، هر متهمی را تبرئه کند!»
رالف پرسید: «فکر می کنی که او این کار را انجام داده است؟» و با انگشت روی عکس پتر کورن بلوم زد که در پایین صفحه قرار داشت.
باربارا سر خود را به علامت نفی تکان داد. «هرگز. او اصلاً اهل این گونه اعمال نیست، ولی آینده سیاسی او نابود شد. همسرش تقاضای طلاق کرده است. کار او تمام شد.» سپس روزنامه را برداشت، آن را در جیب جلوی صندلی هواپیما گذاشت و گفت: «حالا فراموشش کن. دو روز دیگر کریسمس است.»
رالف لبخند تلخی زد. باربارا برای اولین بار تردید کرد که آیا این فرار به تنهایی برای نجات زناشویی آنان، درست بوده است یا نه؟

از شانزده سال پیش همین برنامه تکرار می شد. هر بار که لورا سلی(۶) وست هیل هاوس را ترک می کرد و آن را برای چند روز یا چند هفته به افرادی کرایه می داد که اجاره ای می پرداختند تا در آنجا مستقر شوند و مانند اربابان در آن خانه حکومت کنند، بی نتیجه و ناامید کننده به دنبال چیزی بود که اصلاً اطمینان نداشت، وجود دارد. آیا به دنبال یک خیال بود؟ مگر تمام زوایا و گوشه های این خانه قدیمی روستایی را جستجو نکرده بود؟ آیا همیشه همان مکان ها را جستجو نمی کرد؟ می دانست که امکان ندارد، آن "چیز" در این بین پیدا شده باشد.
نفس نفس زنان از کمد دیواری بیرون آمد که با وجود درد استخوان هایش، به داخل آن خزیده بود تا برای صدمین بار در درون کمد در خود فرو رود. دیگر جوان نبود و هفتاد سال داشت. دردهای شدید رماتیسمی از سال ها پیش او را رنج می دادند که بخصوص در زمستان غیر قابل تحمل می شدند. بادهای سرد و خشکی که در دره های یورکشایر می وزید، بیماری او را بهبود نمی بخشید. اگر کریسمس را نزد خواهرش در جنوب غربی انگلستان سپری می کرد، حالش بهبود می یافت. اگر در این بین، افراد غریبه ای...
در مقابل کمد ایستاد، به آرامی خود را صاف کرد و ناله کنان دستش را به کمر خود فشرد. نگاهش از پنجره به علفزارهای تپه ونزلی دیلز(۷) افتاد که در تابستان سبز و شاداب بودند، ولی حالا خشک و خاکستری به نظر می رسیدند. تنه لخت درختان در معرض باد قرار داشتند. ابرهای درهم گره خورده، در آسمان حرکت می کردند. چند دانه برف در هوا چرخ خوردند. امروز صبح گوینده رادیو اعلام کرد که احتمالاً در شمال انگلستان برف خواهد بارید.
لورا با خود فکر کرد، باید دید. در هر صورت زمستانی طولانی در پیش است. زمستان اینجا همیشه طولانی بوده است. باید این خانه را بفروشم و به منطقه گرمی نقل مکان کنم.
گاهی این فکر از ذهنش می گذشت، اما خوب می دانست که هرگز این کار را نخواهد کرد. وست هیل تنها وطن، پناهگاه و جزیره او در این دنیا به شمار می آمد. او به این خانه و زمین هایش پای بند بود. حتی اگر از تنهایی، سرما و خاطراتی که با آنها در اینجا زندانی شده بود، تنفر داشت. ولی مکان دیگری وجود نداشت که بتواند در آنجا زندگی کند.
با صدای بلند گفت: «کجا باید بروم؟» در آن خانه چندین کمد دیواری، انباری کوچک و زوایای پنهان وجود داشت. لورا تمام آنها را می شناخت و داخل آنها را جستجو کرده بود. هرگز هم چیز مهمی نیافته بود. شاید اصلاً چیزی وجود نداشت و او خیالاتی شده بود.
از اتاق خارج شد و از پله ها به آشپزخانه در طبقه همکف رفت. در آنجا آتش اجاق روشن بود و بوی بیسکویت های کریسمس می آمد که لورا قبل از ظهر پخته بود تا برای خواهرش ببرد. اگرچه آشپزخانه از تقریبا چهل سال پیش یک اجاق برقی داشت، لورا با علاقه فراوان از اجاق آهنی استفاده می کرد که متعلق به قرن گذشته و زمانی بود که برای یک خانواده پر جمعیت آشپزی می شد. لورا آن چنان به این اشیای قدیمی وابسته بود، گویی اگر یکی از آنها را از دست بدهد، بخشی از وجود خود را نابود کرده است. به چیزهای جدید، به چشم یک دشمن نگاه می کرد. به نظر او پیشرفت جهان، کاملاً تهدید کننده بود و کوشش می کرد، هر گونه فکری را در این رابطه به سرعت از خود براند.
آب گذاشت، زیرا میل شدیدی به چایی پیدا کرده بود. بعد باید وسایل خود را می بست و تخت ها را برای میهمان ها ملافه می کرد. قرار بود فردا بیایند. زوجی از آلمان بودند. تاکنون هرگز در آنجا میهمان آلمانی نداشت. آلمانی ها از نظر او هنوز دشمنان دو جنگ جهانی بودند، اما از طرف دیگر، پتر هم آلمانی بود. البته دوست نداشت، به پتر فکر کند و ترجیح می داد که میهمانانش از فرانسه یا اسکاندیناوی باشند. از طرف دیگر نیاز شدیدی به پول داشت و شخص دیگری هم برای عید کریسمس، درخواست اجاره خانه را نکرده بود.
لورا دایم در یک بروشور تبلیغاتی آگهی می داد که خانه هایی برای تعطیلات توصیه می کرد. اگر آن خانه قدیمی به حال خود رها می شد، لورا با حقوق ناچیز بازنشستگی خود نمی توانست، مخارج تعمیرات ضروری آن را تامین کند. کرایه خانه، تنها راهی بود که گاهی درآمدی اضافه داشته باشد. حتی اگر از آمدن غریبه ها به خانه خود متنفر بود. مثلاً تا قبل از رسیدن زمستان بعدی، باید سقف خانه فورا بازسازی می شد. یافتن مستاجر هم کار ساده ای نبود. اگر کسی به شمال انگلستان سفر می کرد، به دریاچه دیستریکت(۸) یا اسکاتلند می رفت. یورکشایر که سرزمین کوه ها، مرداب ها و بادهای سرد بود و خانه هایش از سنگ آهک بودند، توریست های زیادی را جذب نمی کرد. کسی که به یورکشایر فکر می کرد، فورا به یاد سرب، معادن زغال، دودکش های سیاه و خانه های کارگری دلگیر در دره های مه آلود می افتاد.
کسی اطلاعی از روزهای خوشایند بهاری و سرزمین نرگس های زرد نداشت. کسی با مه آبی روشنی که در تابستان، افق را در بر می گرفت، آشنا نبود. کسی بوی عطری را که هنگام وزش باد پاییزی در دره ها می پیچید، نمی شناخت. لورا مانند همیشه که به این مسایل می اندیشید، علاقه اش به این سرزمین، مانند یک درد ناگهانی در وجودش می پیچید و نفس او را بند می آورد. بعد متوجه می شد که هرگز از آنجا نمی رود و زمستان های بلند، تنهایی و خاطرات را تحمل می کند. لورا معتقد بود که اگر آدم کسی را واقعا دوست داشته باشد، هرگز او را ترک نمی کند. حتی اگر بارها از دست او خشمگین شود. شاید حتی روزی همراه او نابود شود، اما او را ترک نمی کند.
کتری سوت زد. لورا آب جوش را روی چایی ریخت. عطر خوش چایی، اعصاب او را آرام کرد؛ از روی تجربه می دانست که پس از اولین جرعه، حالت روحی او تغییر خواهد کرد.
فرانسیس همیشه با طعنه می گفت: «لورا با فنجان چایی خود دل درد، انقباض های عضلانی، کابوس ها و افسردگی را از بین می برد. به عقیده او در تمام دنیا هیچ داروی دیگری وجود ندارد.»
فرانسیس هم چایی را دوست داشت، اما هرگز نتوانست، مشکلات خود را به وسیله آن حل کند. او از داروهای قوی تری استفاده می کرد.
می گفت: «یک اسکاچ خوب و یخ، دنیا را در نظر آدم شیرین می کند!»
او می توانست، از هر مردی بیشتر بنوشد. به نظر می رسید که کبد او حد و مرزی نمی شناسد.
لورا پرده های کلفت و گلدار را کشید و راه تاریکی و باد را بست. فکر فرانسیس، مجددا او را عصبی کرد. باز این فکر را از خود دور کرد که افراد غریبه می توانند، دو هفته تمام در خانه او جستجو کنند. مردم کنجکاو بودند. دلشان می خواست، از زندگی دیگران سر در بیاورند. لورا این را می دانست، چون گاهی هم خودش کشوهای دیگران را جستجو می کرد. یک روز، نامه ای یافت که برای خانواده لای فرستاده شده و اشتباها به دست او رسیده بود. یک نصفه روز دور نامه چرخید، بالاخره تاب نیاورد و در آن را روی بخار کتری باز کرد. با ناامیدی مشاهده کرد که خانواده دیگری آنان را برای جشن بهار دعوت کرده اند.
لورا فنجان چایی را برداشت و به اتاق ناهارخوری رفت. یک بار دیگر کنترل کرد که چینی ها و لیوان های کریستال به صورت منظم در قفسه ها چیده شده باشند. رومیزی های سفید نخی، تا شده در کشوی مخصوص خود قرار داشتند. قاشق، چنگال، و کاردها بر اساس اندازه در جعبه ای با آستر مخملی چیده شده بودند. لورا سر خود را با رضایت تکان داد. آلمانی ها نمی توانستند ایرادی بگیرند.
پرده های آنجا را هم کشید و می خواست اتاق را ترک کند. در تمام مدت نگاه خود را به زمین دوخته و کوشش کرده بود که حتی برای لحظه ای آن را در اتاق نچرخاند. اما هنگام خروج از اتاق، نگاهش به پیش بخاری افتاد و عکس های بزرگ داخل قاب عکس های طلایی را دید که بالای آن قرار داشتند. نتوانست جلوی خود را بگیرد و به طرف آن نرود. عکس سیاه و سفیدی بود که فرانسیس گری را در هفده سالگی نشان می داد. او لباس ملوانی سنگینی بر تن داشت و موهای سیاه خود را به عقب شانه زده بود. با آن پوست رنگ پریده و چشمان آبی روشن خود، کاملاً سلتی به نظر می رسید. در عکس لبخندی را به نمایش می گذاشت که همواره افراد را مرعوب کرد و حتی در سخت ترین دوران زندگی خود هم آن لبخند را از یاد نبرد. زمانی که مردم می گفتند او واقعا دلیلی برای خودخواهی ندارد. در حقیقت او هرگز حتی یک ضعف هم از خود نشان نداد. فقط افراد معدودی شجاعت او را ستودند. اکثر افراد معتقد بودند که بهتر است، کمی متواضع تر باشد و زیاد در مرکز ماجراها قرار نگیرد.
فرانسیس و متواضع بودن! لورا خنده اش گرفت. به عکس دختر جوان نگریست و با صدای بلند گفت: «باید به من می گفتی! باید به من می گفتی که آن را کجا پنهان کرده ای!»
فرانسیس لبخند زد و سکوت کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه خواهران