فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

نسخه الکترونیک کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

این داستان درباره مردی به نام ادی است که با مرگ او در آفتاب تابان، از پایان آغاز می‌شود. شاید شروع یک داستان از پایان عجیب باشد؛ اما همه پایانها، آغازهایی است که ما آن را در آن زمان خاص تشخیص نمی‌دهیم.

  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب برگردانی است از:
THE FIVE PEOPLE YOU MEET IN HEAVEN
bY
Mitch Albom
Little,Brown – Great Britain - 2003

پایان

این داستان درباره مردی به نام ادی است که با مرگ او در آفتاب تابان، از پایان آغاز می شود. شاید شروع یک داستان از پایان عجیب باشد؛ اما همه پایانها، آغازهایی است که ما آن را در آن زمان خاص تشخیص نمی دهیم.

آخرین ساعت زندگی ادی، مانند خیلی از مردم، در روبی پیر(۱)، پارکی تفریحی در کرانه اقیانوسی پهناور و خاکستری رنگ سپری می شد. پارک همه وسایل بازی معمول را داشت: مسیر تخته کوب، یک چرخِ فلک، قطارهای هوایی، گردونه اتومبیلهای کوچکی که با سپر به یکدیگر می زدند. دکه شکلات فروشی، و محوطه ای که می توانستی جریانهایی از آب را به دهان دلقکی شلیک کنی. پارک، همچنین یک وسیله سواری تفریحی بزرگ و جدید به نام «سقوط آزاد فِرِدی» داشت. و در اینجا بود که ادی، در حادثه ای که سیل خبرنگاران را از سراسر کشور به پارک کشاند، کشته شد.

ادی در زمان مرگش پیرمردی قوزی، سفیدمو، کوتاه قد، با گردنی کوتاه، سینه ورم دار و ساعدهای کلفت بود و خالکوبیِ کمرنگ نشانِ ارتشی روی شانه راستش دیده می شد. حالا پاهایش لاغر بودند و رگهای برآمده داشتند. و زانوی چپش، که در جنگ آسیب دیده بود، بر اثر التهاب مفاصل از کار افتاده بود. او برای راه رفتن از عصا استفاده می کرد. چهره خشن پیرمرد با تابش آفتاب لک دار و تیره رنگ شده بود و ریش و سبیل فلفل نمکی داشت. آرواره پایینی اش کمی بیرون زده بود و او را مغرورتر از آنچه احساس می کرد می نمود. پیرمرد سیگاری پشت گوش چپش می گذاشت و دسته کلیدش را به کمربندش می آویخت. او کفشهای پاشنه لاستیکی می پوشید و کلاه آستردار کهنه ای بر سر می گذاشت. روپوش قهوه ای رنگ و رو رفته پیرمرد او را آدمی زحمتکش نشان می داد؛ که واقعا زحمتکش هم بود.

شغل ادی رسیدگی به وسایل بازی پارک بود، و در واقع، باید آنها را همیشه سالم و بدون عیب و ایراد نگه می داشت. او هر روز بعدازظهر در پارک به راه می افتاد و دستگاهها را یک به یک بازدید و ضمن رسیدگی سعی می کرد تخته های شکسته، چفت و بستهای شل و فولادهای ساییده شده را شناسایی و تعمیر کند. بعضی اوقات می ایستاد و به یکی از آن وسایل خیره می شد و افراد در حال عبور تصور می کردند مشکلی به وجود آمده است. در حالی که او در حال گوش دادن بود؛ فقط همین. او می گفت، با گذشت این همه سال، می تواند صدای خرابی و ایراد زبانه ها، صدای پت پت و سروصدای غیرعادی وسایل تفریحی را بشنود.

پنجاه دقیقه از زندگی ادی باقی مانده بود که برای آخرین بار در پارک شروع به گشت زدن و رسیدگی به دستگاهها کرد. او از کنار زوجی مُسّن گذشت.
او، به احترام آنان، دستی به سمت کلاهش برد و سلام کرد.
آنان نیز مودبانه برای او سر تکان دادند. مشتریها ادی را می شناختند. دست کم کسانی که همیشه به پارک می رفتند، او را می شناختند. آنان هر تابستان او را می دیدند؛ از آن چهره هایی که مکانی را در ذهن تداعی می کند. روی سینه پیراهن مخصوص کار او روی تکه پارچه ای کلمه «ادی» وزیر آن کلمه «مسئول نگهداری» به چشم خورد، و گاهی اوقات بعضیها، با لبخند برای او دست تکان می دادند و داد می زدند: «آهای، ادی نگهدارنده!»، هرچند که خود اِدی هرگز این موضوع را خنده دار نمی دانست.
امروز، اتفاقا، روز تولد ادی بود. تولد هشتادوسه سالگی او بود. هفته گذشته پزشکی به او گفته بود به «زونا» مبتلا شده است. زونا؟ ادی حتی نمی دانست زونا چیست. روزگاری او به قدری پرقدرت بود که با هر دستش یکی از اسبهای چرخِ فلک را بلند می کرد. و این مربوط به سالها پیش بود.

«اِدی»... «منو ببر، ادی!»... «منو ببر!»
حالا چهل دقیقه تا مرگ ادی باقی مانده بود. او به سمت جلوی خط قطار هوایی رفت. ادی، دست کم یک بار در هفته، سوار هر یک از وسایل تفریحی پارک می شد، تا شخصا ترمز و فرمان آنها را آزمایش کند و مطمئن شود بی عیب و محکم هستند. امروز روز امتحان و رسیدگی به قطار هوایی بود و به این قطار گاستر کاستر(۲) می گفتند ــ و بچه هایی که ادی را می شناختند، فریاد می زدند که ادی آنان را نیز با خودش سوار آن قطار هوایی کند.
بچه ها، نه نوجوانها، ادی را دوست داشتند. نوجوانها برای او دردسر به وجود می آوردند. در طی سالها، ادی پی برده بود نوجوانها کاری انجام نمی دهند و فقط غرولند می کنند. اما کودکان با آنان تفاوت داشتند. بچه ها به ادی، که با آن آرواره پایینی جلوآمده اش، مثل دلفین، همیشه انگار پوزخند می زد، متکی بودند. آنان، مانند دستان سردی که به سمت آتش جلب می شوند، به او روی می آوردند. به پایش می چسبیدند، با دسته کلیدش بازی می کردند. ادی بیشتر غرولند می کرد تا آنکه حرفی به آنان بزند. او دریافته بود چون زیاد حرف نمی زند آنان دوستش دارند.
حالا ادی به دوتا پسربچه که کلاههای بیسبال را برعکس سرشان گذاشته بودند ضربه ملایمی زد تا سوار شوند. آنان به سمت واگن سواری قطار هوایی دویدند، سوار شدند. ادی عصایش را به متصدی آن وسیله سواری داد و آهسته خم شد و خودش را میان آن دو بچه جای داد.
یکی از پسرها جیغ زد: «ما داریم می ریم... ما داریم می ریم!»... درحالی که پسر دیگر دست ادی را کشید و روی شانه خودش انداخت. ادی نرده دستگاه را پایین کشید و آنان تلق وتلوق کنان، بالا رفتند.

داستانی درباره ادی گفته می شد. او در بچگی، هنگامی که دور و بر این اسکله زندگی و رشد می کرد، در نزاعی خیابانی با بچه ها درگیر شد. پنج تا بچه از ساکنان خیابان «تپکین» برادرش جو را گیر انداخته بودند و قصد داشتند او را کتک بزنند. ادی در چهارراه بالاتر، روی پله ای ایستاده بود و ساندویچ می خورد. او فریاد برادرش را شنید و به سمت خیابان دوید.، دَرِ یک سطل آشغال را برداشت و چنان ضربه ای به دو نفر از آن پسرها زد که آنان را به بیمارستان بردند.
پس از آن، جو تا چند ماه با ادی حرف نمی زد. او شرمسار بود. جو برادر بزرگ تر و پیش از ادی به دنیا آمده بود؛ اما ادی با آنان مبارزه کرده بود.

«ادی باز هم می تونیم بریم؟ ادی؟ خواهش می کنیم؟»
سی وچهار دقیقه به پایان زندگی. ادی نرده را بالا کشید، به هر یک از بچه ها یک آب نبات چوبی داد، عصایش را پس گرفت و آن گاه لنگ لنگان به کارگاه تعمیرات و نگهداری رفت تا از گرمای تابستان بگریزد و خنک شود. اگر می دانست مرگش نزدیک است، شاید به جای دیگر می رفت. به هر حال، او کاری را که ما همه می کنیم انجام داد. او به کارهای یکنواخت روزانه اش مشغول شد.
یکی از کارگران کارگاه، جوانی دیلاق و صورت استخوانی به نام دومینگس(۳)، پای لگن ظرفشویی مایع حلاّل، مشغول پاک کردن گریس از یک چرخ بود.
او گفت: «ادی، تویی؟»
«آره دُوم.»
کارگاه بوی خاک اره می داد. سقفی کوتاه داشت و دلگیر بود. دیوارها پر بود از تخته کوبیهایی که دریلها، ارّه ها و چکشها را به آنها آویخته بودند. قطعات وسایل سواری و تفریحی در همه جا به چشم می خورد: کمپرسورها، موتورها، کمربند، تسمه، حباب چراغ، سَرِ یک مجسمه دزد دریایی. قوطیهای خالی قهوه پر از میخ و پیچ در کنار یکی از دیوارها تلنبار شده بود، و در کنار دیوار دیگری تعداد بی شماری لگنهای روغن چرخ و گریس دیده می شد.
ادی می گفت: روغن کاری خط وسایل سواری یا یک قطعه، به فهم و درکی بیش از شستن یک بشقاب نیاز ندارد؛ تنها تفاوتش این است که وقتی گریس کاری می کنی کثیف تر می شوی، نه تمیزتر. و نوع کاری که ادی می کرد این بود: روغن کاری می کرد، ترمزها را میزان می کرد، چفت و بستها را محکم می کرد، به صفحه کلیدهای برقی رسیدگی می کرد. او بارها آرزو کرده بود ای کاش می توانست از آن کار دست بکشد، به جای دیگری برود و کار دیگری پیدا کند و به نوعی دیگر زندگی کند. اما جنگ شد و برنامه هایش هرگز به انجام نرسید. سرانجام او کم کم موهایش سفید شد، شلوار گشادتری پوشید و ظاهری ملال آور به خودش گرفت. او چنین فردی بود و برای همیشه چنین ماند. مردی که همیشه کفشهایش پر از شن بود و در دنیایی آکنده از خنده های مصنوعی و سوسیس کباب شده زندگی کرد. او، مانند پدرش، طبق نوشته روی پیراهنش، متخصص محافظت و نگهداری شد، رئیس محافظت پارک تفریحی یا آن طور که بچه ها اغلب او را می نامیدند «مردِ وسایل سواری روبی پیر»

سی دقیقه باقی است.
دومینگس گفت: «هی اِدی، تولدت مبارکه، خبر دارم، می دونم.»
ادی فقط زیر لب غرید.
«نه یه مهمونی، نه چیزی؟»
ادی طوری به او نگریست که انگار دیوانه است. لحظه ای با خودش فکر کرد خیلی عجیب است که آدم همه عمرش را در جایی که بوی پشمک می دهد بگذراند و پیر شود.
«خیلی خب ادی، یادت باشه که من هفته دیگه مرخصی هستم. از دوشنبه، می رم مکزیکو.»
ادی، با تکان دادن سر، پاسخ مثبت داد و دومینگس شروع به رقصیدن کرد.
«من و ترزا می ریم دیدن همه خونواده. مِه ـ مووو ـ نی.»
اما وقتی متوجه نگاه خیره ادی به خودش شد، از رقص دست کشید و گفت: «تو، تا حالا اونجا بودی؟»
«کجا بودم؟»
«مکزیکو؟»
ادی آهی کشید و گفت: «بچه، من تا حالا به جز جایی که با تفنگ فرستادنم، جایی نرفتم.»
او دومینگس را که به سمت لگن روغن کاری برمی گشت نگریست. لحظه ای فکر کرد. آن گاه یک لوله کوچک اسکناس از جیبش بیرون آورد و تنها بیست دلاریهایی را که داشت، دوتا بیست دلاری، بیرون کشید. آنها را به سمت دومینگس گرفت. «بیا، یک چیز خوبی برای زنت بخر.»
همین که چشم دومینگس به پولها افتاد، لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت: «نه، مرد، مطمئنی؟»
ادی اسکناسها را در دست دومینگس چپاند. آن گاه از انبار بیرون آمد و به محوطه بازِ آن رفت. سالها پیش، در جایی از مسیر تخته کوب شده، سوراخی کوچک مخصوص ماهیگیری در تخته های کف بریده بودند. ادی سرپوش پلاستیکی آن را برداشت. او یک نخ ماهیگیری را که تا عمق حدود بیست وپنج متری در دریا انداخته بودند، بالا کشید. هنوز یک تکه کالباس، از آن طعمه، به انتهای آن وصل بود.
دومینگس داد زد: «چیزی گیرمان می آید؟ بگو یه چیزی گرفتیم!»
ادی تعجب کرد که او چگونه می تواند این قدر خوشبین باشد. هرگز چیزی به آن دام نمی افتاد.
دومینگس داد زد: «بالاخره، یه روز یه ماهی لذیذ هالبوت می گیریم!»
ادی، گرچه می دانست کسی نمی تواند ماهی به آن بزرگی را از سوراخ به آن کوچکی بیرون بکشد، زیر لب گفت: «آره، حتما.»

بیست وشش دقیقه از زندگی او باقی است. ادی مسیر تخته کوب را تا انتهای جنوب آن رفت. کار و کاسبی کساد بود. دختر متصدی جایگاه شکلات فروشی به پیشخان لم داده بود و آدامسش را باد می کرد.
زمانی روبی پیر مکانی بود که تابستانها همه آنجا می رفتند. در این پارک تفریحی ساحلی چند فیل داشتند، آتش بازی می کردند و مسابقه استقامتی رقص ترتیب می دادند. به هر حال، حالا مردم خیلی به اسکله های اقیانوس نمی رفتند؛ آنان بیشتر از پارکهای تفریحی موضوعی دیدن می کردند؛ جایی که هفتادوپنج دلار بابت بلیت ورودی می پرداختند و با آدمکی غول پیکر و خزدار عکس می گرفتند.
ادی لنگان از کنار جایگاه اتومبیلهای کوچک برقی که دور هم می چرخیدند و سپر به سپر یکدیگر می زدند گذشت و چشمش به عده ای پسر نوجوان افتاد که به نرده آهنی تکیه داده بودند و با خودش گفت: «معرکه س، همین را کم داشتم.»
ادی با عصا به نرده ها کوبید و گفت: «کنار، بیایید کنار، اونجا مطمئن نیست.»
پسرها به او خیره شدند. میله های اتومبیلهای کوچک برقی که با توری سیمی بالای محوطه تماس داشتند، جلز و ولز، و زپ، زپ صدا می کردند.
ادی تکرار کرد: «اونجا امن نیست.»
پسرها به یکدیگر نگاه کردند. یکی از آنان که نوار نارنجی دور سرش بسته بود، به ادی خندید و روی نرده وسط پا گذاشت و در حالی که برای سرنشینان اتومبیلهای تفریحی دست تکان می داد، داد زد: «بچه ها بیایین، منو بزنین! بزنین به...»

نظرات کاربران درباره کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

فضایی متفاوت و کاملا معنوی داره این کتاب. من که از خوندنش بینهایت لذت بردم
در 2 سال پیش توسط f.k....59
فکر کنید زندگیتون از آخر به اول تعریف بشه. همه چیز یه جورایی بهم ربط پیدا میکنه تا اون اتفاقه بیفته. جذابیت این کتاب در این سبک خاص خودش هست و عالی و خواندنی
در 1 ماه پیش توسط سارا ح
عالی بود ...
در 2 سال پیش توسط nasrin farzaneh