فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی

کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی

نویسندگان مجموعۀ حاضر سراسر این کُرۀ خاکی زندگی می‌کنند. قصه‌هایشان در لندن، برزیل و نیویورک می‌گذرد و شاید هم در بهشت. داستانهای ما، از هر جا و با هر انگیزۀ شخصی و جمعی، همگی دل ‌مشغولی واحدی دارند و آن مسایل جامعه است. رابطۀ میان فرد و اجتماع معمولاً در قالب تلاش و تقلّا تصویر می‌شود. در مجموعۀ حاضر، فرد و جامعه اغلب به جای آنکه در تقابل باشند، در نوعی ارتباط گُسست‌آفرین قرار می‌گیرند. نیازی نیست الگوهای کمال سرمشق باشند، تنها باید دلبری کنند، چه تا زمانی که داستان باقی است خواننده نمی‌پرسد که آیا زندگیها و انتخاب‌های فردی اهمیت دارند یا نَه. ما اسیران مشتاقی هستیم، راحت رسانده شده برای آن همه بار دلی که خاطرمان را خسته کرده بود. داستان موهبت دیگری نیز به خوانندۀ خود می‌بخشد. تجربه‌مان از لطیف‌ترین قصه‌ها تغییر می‌کند. طی زمان دوباره و دوباره داستانهای مجموعۀ اُهنری ۲۰۰۵ را خواهیم خواند و راههای جدیدی خواهیم یافت برای درک و تحسین آنها.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

آثار آنتون چخوف که مجموعه داستانهای اُهنری ۲۰۰۵ به او تقدیم شده است، قوّت تُندبادی را دارند که به سوی شخصیتها روانند. وقوف او بر بیماری مُهلکش از سنین جوانی می تواند تا حدّی دلیل این امر باشد، ولی چخوف همچنین به طوفان سیاسی در حال شکل گیری در روسیه حساس بود. در سال ۱۹۰۵، شش ماه پس از مرگ او، انقلاب اعلام موجودیّت کرد. نویسندگان و سایر هنرمندان هم چون هر کسی، به فشارهای سیاسی و اجتماعی واکنش نشان می دهند. برخی آشکارا نَمادی سیاسی یا رُخدادی هایل چون جنگ ویتنام را دست مایه هنر خویش قرار می دهند. عده ای هم بی هیچ اشاره مستقیمی به حوادث جاری، درگیر فشارهای جمعی میشوند.
نویسندگان مجموعه حاضر سراسر این کُره خاکی زندگی می کنند. قصه هایشان در لندن، برزیل و نیویورک می گذرد و شاید هم در بهشت. داستانهای ما، از هر جا و با هر انگیزه شخصی و جمعی، همگی دل مشغولی واحدی دارند و آن مسایل جامعه است. رابطه میان فرد و اجتماع معمولاً در قالب تلاش و تقلّا تصویر می شود. در مجموعه حاضر، فرد و جامعه اغلب به جای آنکه در تقابل باشند، در نوعی ارتباط گُسست آفرین قرار می گیرند.
در «کریستی» نوشته کیتلین مکی که قصه دارایی است و تشخصِ اجتماعی، رفاه یعنی زندگی در منطقه ای خوب، خانه ای خوب با سرایداری خوب. طنز داستان این است که گرچه می دانیم، و امیدواریم راوی نیز بداند، که شادی اش نایافتنی است، ولی باز هم در پی اش روان می شویم.
شادی و جذبه از داستان شرمن آلکسی ساطع می شود. «گرو گذاشته تو را من آزاد می کنم» قصه بلند تلاشهای سرخپوستی بی نام و نشان است در یک اودیسه بیست و چهار ساعته مِی زده برای بازپس گیری میراث مادربزرگش. آلکسی در جریان مواجهات تصادفی قهرمانش، جامعه ای را خلق می کند که بدون توقع بسیار، مواهب بزرگی دریافت کرده یا می بخشد.
«تاریخ موجز مردگان» اثر کوین بروکمایر، در شهری بهشت آسا می گذرد که رو به زمین دارد، شهر مردگان که در آن تسلیم و رضا عُرف است. شهری که ساکنانش با تپش قلبی مشترک به هم وصلند، تپش دل آنانی که هنوز زنده اند. عَدَم دشمنی میان شهروندان مرده شهر، جهان پس از مرگ را به رشک دنیای خاکی تبدیل می کند.
در «دوران طلایی دل شکستگی» نوشته مایکل پارکر، راوی دَوَنده ای است که از شوربختی سنگ دل خود مُهلت می طلبد. او تنهاترین مرد روی زمین بنظر می رسد، ولی وقتی در جمع قرار می گیرد، ادبارش فزونتر می شود.
در دل «فانتزی یازده انگشتی ها» اثر بن فانتین، قطعه موسیقیِ نادره ای است که تنها پیانیستی با یازده انگشت می تواند آن را بنوازد. این داستان اشارتی است از آنچه در قرن بیستم بر جامعه یهود رفته است.
تبعید شکل جدیدی از جامعه را می سازد. راویِ داستان «پناه جو در لندن» اثر روت پراور جابوالا، در یک مرکز شبانه روزی در لندن بزرگ می شود، مرکزی پُر از مهاجران اروپایی با گذشته ای خاص، کشوریِ خاص ـ حتی قاره ای متفاوت. درگیری او با هنرمندی سابقاً مشهور و زنِ سرکش اش نشان می دهد آفرینش هنر چه نجات بخش می تواند باشد.
در «تَردستی» نوشته تِسا هادلی، نوجوان زُمُختی به نام جینا که از وجود خودش و پیشینه اش احساس شرم می کند، از خانه نویسنده محبوبش که حالا به موزه تبدیل شده، بازدید می کند. دخترک انتظار دارد در خانه نویسنده هم مثل آثارش احساس راحتی کند ولی برعکس، از دکور و تجملات آنجا بیزار می شود. سالها بعد، با پشت سر گذاشتن زُمختی نوجوانی، دوباره به آن خانه برمی گردد و خوانش جدیدش از آنجا داستان را به پایان موثرش می راند.
در داستان چارلز دی آمبروزیو با عنوان «هزاران هزار تن از ما»، ایگناتیوس، کودک گوشه گیری است که مادرش مُرده، پدرش مجنون است و در یتیم خانه کاتولیک ها زندگی می کند. او با پسری دوست می شود که نقطه مقابل اوست ـ مادر زیبایی دارد و پدری که به آسانی پول در می آورد ولی اُردویی به کوههای المپیک آشکار می کند اگر مشکلات خانوادگی در نظر گرفته شوند، به قول ایگناتیوس میلیونها نفر مثل ما همه جا هستند.
زیبایی خیره کننده کارولینای شمالی در «قزل آلای خال دار» اثر ران رَش، حواس خواننده را از اهمال های لَنی و جامعه روستایی اش منحرف می کند. لَنی، قهرمان جوان و دل زده داستان، از جایی دور از دسترس ماری جوانا می دُزدد. او بَلا را طلب می کند و به آن می رسد. آب و کوه را می شناسد، حرف آسمان و گیاهان بومی را می فهمد ولی نمی تواند از دانسته هایش به سود خود استفاده کند.
هنگامیکه پسرعمه راوی داستانِ «زن غرق شده» نوشته فرانسس دِ پونتس پی بلز به اتاق می دود و هیجان زده می گوید آب جسد زن غرق شده را به ساحل آورده است، راوی می گوید: «پدرم در شرایط عادی هرگز اجازه نمی داد پسرعمه ام آن طور وارد اتاق پذیرایی شود.» ولی در خانواده آنها هیچ گاه شرایط عادی نبود. هیچ یک از روابط آنچه بنظر می رسند نیستند، و حقایقی که ظاهر میشوند جامعه کوچکشان را خُرد می کنند.
جین اشتراس، نویسنده زندگینامه مشاهیر، زمانی گفته بود: «آنچه در مورد زندگی دیگران فرض می کنیم و می پرسیم بعنوان راهنماهای راهبردی در زندگی خودمان به کار می آیند.» این گفته در مورد داستان هم صدق می کند، خواندن داستان می تواند کنجکاوی طبیعی ما را به شناخت انسانهایی کاملاً متفاوت با خودمان تبدیل کند.
یک قرن پس از واکاوی ایده ها و رسوم آدمی، هنوز همانطور که اشتراوس می گوید مشتاق الگوهای کمال هستیم... گواهی بر آنکه زندگیها و انتخابهای فردی هم اهمیت دارند. الگوهای کمال، هر چند متفاوت با الگوهای خود ما، اطمینان مان می بخشند که در جهانی که بزرگ و غیرشخصی بنظر می رسد، انتخاب های فردی هم ارزش توجه را دارند.
نیازی نیست الگوهای کمال سرمشق باشند، تنها باید دلبری کنند، چه تا زمانی که داستان باقی است خواننده نمی پرسد که آیا زندگیها و انتخاب های فردی اهمیت دارند یا نَه.
ما اسیران مشتاقی هستیم، راحت رسانده شده برای آن همه بار دلی که خاطرمان را خسته کرده بود.
داستان موهبت دیگری نیز به خواننده خود می بخشد. تجربه مان از لطیف ترین قصه ها تغییر می کند. طی زمان دوباره و دوباره داستانهای مجموعه اُهنری ۲۰۰۵ را خواهیم خواند و راههای جدیدی خواهیم یافت برای درک و تحسین آنها.

لورا فورمن

دوران طلایی دل شکستگی

مایکل پارکر

بعد از رفتن او، شهری که در آن زندگی می کردیم صاف شد، مثل کف دست. صدا با خود آواز آورد: آواز راننده کامیونی که پنج مایل از شرق راه آمده بود. چیزی نمی توانست نوحه او را ببُرد. یک راه طولانی فلاکت اینجا و آنجا در حالیکه غُبار جاده را می رُفت. او هم به خانه آمده بود به کمد لباسی که دیگر لباسی نداشت.
شب و روز می شنیدمش، بخشش زن را می طلبید، برای بارهایی که سر رسیده و مَرد را نیافته بود. می دانستم از نواهای به فغان، که زن هرگز باز نخواهد گشت، که مرد هرگز پاک نخواهد شد.
خانه ام تا بام از این نغمه ها پُر بود. شب پرّه ها با آن نغمه ها اوج می گرفتند، نور چراغ را مات می کردند، آینه را رنگ می زدند. تا نیمی از شب سعی کنان که نشنوم آن صدا را، به باوری رجوع می کردم که چهل سال پیش رهایش کرده بودم، زمان مهدکودک: کُره ها دروغ های لرزانی بودند. زمین مسطح بود مثل نغماتِ خاموش از مایل ها هیچ در هیچِ آوازِ راننده کامیون. بی هیچ جایی برای پنهان شدن یا فرار، فقط خواب برای قدری شانس و برای من، برای دویدن های تنبیه کننده.
بعد از رفتن او، کنار آن جاده ها صدها مایل دویدم. آنجا که مهاجران مکزیکی دست از کار می کشیدند تا برایم خیار بیاورند وقتی درگرمای کُشنده بعدازظهر از کنارشان می گذشتم. بعد بیمارستان، آنجا که به من دارویی دادند که مثل یک قرصِ نانم کرد. پزشک خارجیِ سرخوش از من پرسید چه سالی است و من کنایه آمیز گفتم ـ منظورم این است که آن قدر صورتم را به صورتش نزدیک کردم که جای جوش هایش به دهانه های آتش فشان های سطح ماه بَدَل شدند ـ بیشتر سرمایه ملّی ما تباه می شود چون او در پی نیاز است، نیاز، نیاز، نیاز ـ همیشه در این کلمه گرفتار میشوم. به دکتر گفتم. نیازهای او هاگ می پراکَنَد، مثل سیاه زخم. آیا این طعنه ای است که در جان هر کس می نشیند جُز همراهی که می داند تو آنجایی برای رفتارهای غیرمنطقی، ولی وقتی حرف جنون آمیزی می زنی ـ که در آن شرایط بنظر من خیلی هم باب است ـ قرص نان بیشتری به شکمت می بندند گرچه اعتراف می کنم که لیوان کاغذی محتوی قرصم را خوردم. اعتراف می کنم هر کاری می کردم تا به آن زمین مسطح از رفتن او برنگردم.
یک سال و نیم بود که او رفته بود و من کلامی نشنیده بودم. می دانستم کجا رفته و با که، ولی نشانی خیابان را نداشتم و نام فامیل مرد را. فقط یک کلان شهر و یک «ریک» که در کنفرانسی با آو آشنا شده بود. کار، کار، کار: چه متنفرم از جستجو در آگهی نیازمندیهایی که ما را به این شهر آورد.
«به همان اندازه باید از آن کنفرانس متنفر باشی که آنها را به هم رساند.» این را خواهرم گفت وقتی شِکوه کردم که چرا به فرن کمک کردم آن کار را پیدا کند. این مربوط به زمانی بود که هنوز آن قدر احمق بودم که با اعضای خانواده یا جهان پیرامون درددل کنم. بعدها، یک یک آنها از من روبرگرداندند. با چه پیشنهادها، از طب سوزنی گرفته تا تخته بند کردنم در بیمارستان. مردم با جماعت دل شکسته هم دردی نمی کنند چون بزرگترین چیزی است که از آن می ترسند. وانمود می کنند این اتفاق کاملاً بی اهمیت و ناگزیر است مثل کشیدن دندان عقل، بیرون کشیدن قلبت از سینه ات، آن عضو پُر خون وحشی که در آشپزخانه است ولی تو با رگهای خالی از خون روی یخچال زنگ زده خَم شده ای ، غَرق در نغمه های پریشان.
به این ترتیب من هیچ کس را نداشتم ـ جُز مهاجران مکزیکی که خیار تعارفم می کردند و آب خنک از کُلمن اربابشان و باید در دویدن های ناامیدم مَرد بیگانه ای را سراغ کرده باشند. تنها کسی که دو کلام با او رد و بَدَل می کردم «دبِ» کم حَرفِ دودکش بود که در فروشگاهی کار می کرد که من از آن خرید می کردم. فروشگاهی با کفپوش چسبناک و سقف کثیف که فرن آن را به فروشگاههای زنجیره ای ترجیح می داد چون بعد از شکوفه کردن شاتوت ها دب و همکارانش مجله ها را برمی داشتند و جایشان را با سُس تُند و تورتیلا و فیلم های اسپانیایی برای مهاجران پُر می کردند.
یک شب رفتم تا چیزهایی را که لازم داشتم بخرم: چسب زَخم، آبجوی زنجبیلی، کشمش، سوپ جوجه و برنج، با اینها چند هفته سَر می کردم. مدتها بود، و چه وزنی کم کرده بودم در دویدن های طولانی، و آن قدری نمانده بود که رد پایم در جاده جا بیندازد و بارها در روزهای بعد از رفتن او نمی توانستم استفاده چنگال را برایتان بگویم، یا حتی اسمش را.
بعد از برداشتن چیزهایم گفتم: «یکی از اون بلیط های بخت آزمایی بِده.» آن شب دب آنجا نبود. یک بچه مدرسه ای جایش ایستاده بود. صورت تُپلی داشت با زُلف قرمز روشن. در شهری مثل اینجا پدرتان را درمی آورند اگر مویتان را بلند کنید. حالا آن کسانی که پدر در می آوردند گوشهایشان را پوشانده اند.
پسرک گفت: «تو از اونا نمی خوای.»
شاید منظورش از خواستن نیاز داشتن بود ـ اشتباهی که خیلی رایج است. من هیچ در برآورد نیازهایم تبحّر نداشتم تا آنکه فرن رفت. بعد دانستم که به او نیاز دارم. نیاز داشتم کلّه سحر غُر بزند وقتی آلارم رادیو را روی انجیل خوانی تنظیم می کردم و روزمان با نواهایی شروع میشد که حتی گنجه ها را هم پُر می کرد از تفسیر آوایی واژه «مسیح». علاقه خستگی ناپذیر او به نَقل آشنایی مان ـ شرح آن مُعجزه با تاکید بر اتفاقی بودنش در این دنیای دیوانه کننده مُسطح ـ چطور می توانم به آن نیاز نداشته باشم؟ هر بار آن را می خواست حس می کردم سِفر تکوین را نقل می کنم، چطور آدمها پاک و معصوم از خاک سر برآوردند. پیش از دیدن او باورم بود که نَفَس می کشم، می خورم و یکی دو کار را خوب انجام می دهم، ولی در تعریف دوباره و دوباره آن داستان، در اشتیاق او برای شنیدنش، باورم شد که زندگی ام لحظه ای آغاز شد که او را دیدم، لحظه ای که آن امور اتفاقیِ حل ناشدنی را ویران کردیم.
امور اتفاقی هولناک هستند، اگر بگذارید ذهنتان را مشغول کنند. در مورد بلیط بخت آزمایی به اتفاق و شانس علاقه نداشتم. بی اختیار بلیط خواستم. هیچ وقت بالای این چیزها پول نمی دادم. به رد شدن خواسته ام اهمیتی نمی دادم ولی دوست نداشتم این پسرک ردم کند که ترش روی اش می گفت آن شگفتی که من با فرن تجربه کردم چیزی بود مثل آواز احمقانه ای که او وقت عوض کردن موج رادیو زمزمه می کرد. من کاری نکردم فقط با انگشت سینه نرمش را هُل دادم. هنوز آن نرمی را که به عوض استخوان سینه حس کردم به یاد می آورم. مطمئناً من هم به قدر او شگفت زده شده بودم.
گفت: «هوی، یارو! چته؟»
یک اسکناس بیست دلاری درآوردم و او غُر‎غُر کنان بقیه اش را داد، «عجب خَری بودم من که می خواستم کمک کنم...»
در پارکینگ فروشگاه خودم غُر زدم، «آره، جان خودت که می خواستی کمک کنی.» حالا در پارکینگی تاریک و باران خورده کنار ماشین چمباتمه زده ام و پیشانی ام را به سپر جلویی نیسان زهوار در رفته ای می کوبم که با هم خریده بودیم و با اشتیاق این کلمات را تکرار می کنم: «نمی تونم، نمی شه نمی خوام این کارو بی تو بکنم.»
نمی دانم چقدر طول کشید تا آنکه بینی ام خورد به آهن و صورتم کِرِخت شد و رفتم به زمین خاکی پشت مدرسه. به پشت دراز کشیده بودم و بوی لاستیک توپ را فرو می دادم که به من خورده بود و آن کلمه آن ـ روز ـ غریب را که روی توپ نقش بسته بود تکرار می کردم:
کایِت. کایِت.
صدای تو دماغی ولی کنجکاوی پرسید: «این چی می گه؟»
صدای پایین تری که زنانه و سیاه بنظر می رسید گفت: «قایق؟ عُمراً اگه بدونم.»
صدای تودماغی گفت: «بدون قایقش نمی تونه. ولی چه کاری رو بدون قایقش نمی تونه؟»
با اوقات تلخی گفتم: «کایِت،» و این بار لگدی به پهلویم اصابت کرد. بعد خوردم به جدول پیاده رو. خودم را به چه زده بودم؟ ترسیدن؟ مُردن؟ جایی برای دَغَل بازی برایم نمانده بود، آن وقت بود که فهمیدم از وقتی او رفته همه چیز را پیچانده ام. یا شاید برعکس بود.
فقط می دانم خودم را زنده تر حس می کردم، در پیاده رو ولو شدم به لگدهایی که به پهلویم می خورد دهن کجی می کردم، زنده تر از همیشه بعد از رفتن او. وقتی لگدها کم یا متوقف میشد فریاد می زدم، «کایت!» و فوری همه استخوانهایم کرخت میشد. دستها و پاهایم خراشیده شده و درد می کردند. آن بو را شنیدم ـ می دانید کدام را ـ بوی اولین دردهای تَن را. باران داغِ دَلَمه بسته به زنگار.
زن سیاه پوست پرسید: «بس اش نیس؟» صدای پایین اش نوای همدردی داشت. خواستم برای همین عاشق اش بشوم ولی دَنده هایم لگد بیشتری می طلبیدند، گویی کسی آهنگ رقصم را قطع کرده باشد.
جلودارشان گفت: «نَه صداش یه چیز دیگه می گه.» ظاهراً او تفاوت نیاز و خواسته را می دانست ولی ناگهان صدای تازه ای به حرف آمد ـ «ولش کُنین.» صندوق دار بود؟ عجیب بنظر می رسید ولی تا آن لحظه متوجه ارتباط میان آنها نشده بودم. هیچ اطمینان نداشتم این کار خودم نبوده باشد، یا وزن تمنّایم قوه ای جادویی را برای عذاب دادنم بسیج نکرده باشد.
چشمانم را باز کردم ـ و به هاله نور اطراف چراغ خیابان پلک زدم. صندوق دار بالای سرم ایستاده بود به سیگار کشیدن، ولی او کمترین مُشکلم بود. مَردِ صدا تو دماغی، کت شلوار پوشیده و کراوات زده بود، ترکیب وحشتناکی بود برای رهبری یک کتک کاری. زن سیاه پوستی هم در کار نبود، یک پسر کلّه تراشیده لاغر مردنی که مثل من و صندوق دار تی شرت و شلوارک پوشیده بود.
حرف می زدند، حرفهای زشت و گنگ. من گوش نمی کردم. فرن کنارم زانو زده و زالوها را از روی پوستم برمی داشت. دیوانه وار اعتراض می کردم. فرن باند پیچی ام کرد و در پارکینگ لیز از برگهای لِه شده کاهو و شیر به زمین ریخته کنارم دراز کشید.
بعد وارد قلمرو بسیار آشنایی شدم: دلتنگی. مثل اغلب اوقات آن روزها خسته و وامانده بودم از ناتوانی ام در غلبه بر آن آزار. می دانستم که احساسم مانند قبل خواهد بود و این خفقان آور بود، غم آفرین بود، آخر مگر مرگ چه بود جُز رسیدن به جایی که حتی نتوانی یک شگفتی را هم پیش بینی کنی.
گفتم: «می خواین برا همه تون شام بخرم؟»
یکبار معلمی گفته بود یک راه مطمئن برای تغییر چیزها این است که متضادشان را انجام دهید. ببینید کجا می بردتان. آن زمان ـ من دانش آموز خام تاثیرپذیری بودم با قلم حاضر به یراق و ذهن باز. این توصیه پاسخ ساده ای بنظر می رسید برای سخت ترین سوال: چطور از اتاق رد شدن. من دوست داشتم گَزیده شوم ولی خونریزی نکنم. این پیش از آمدن فرن بود و خُب البته پیش از رفتن اش، سالها پیش از آنکه توصیه در باب نحوه تغییر بر من اثر بگذارد، پیش از آنکه حتی به گوشم بخورد، مثل روزنامه فروختن در صف صندوق.
مُچاله کنار ماشینم، به یادم آمد که تا بحال این تاکتیک را، حداقل ارادی، امتحان نکرده ام. همیشه کارهایی می کردم که دوست نداشتم، و برعکس احساسم حرف می زدم، ولی این تنها راه ممکن برای زندگی کردنم بود.
در ماشین مرد کراواتی خودش را دَرِن معرفی کرد. آن یکی، با آن سر تراشیده و صدای غلط انداز، بی نام ماند. فروشنده مدتها بود که آه کشیده و در فروشگاه گُم شده بود، در جاده می رفتیم، اسم هیچ رستورانی را نبردم، چون ظاهراً قرار نبود برای یک لُقمه از ماشین پیاده شویم. مثل آن بود که آنها دارند مرا به باشگاهشان می برند، یک آلونک کثیف آن پایین ها که بتوانند با موسیقی سرسام آورشان شکنجه ام کنند و کمی بعد، وقتی بطری ها سبک شدند، تفنگی با صدا خفه کُن. از پنجره جزیره بِل را تماشا می کردم، آنجا که بچه مدرسه ایها زمانی راه مَعبری را که آنها را به مدرسه می رساند می بستند و سیگار دود می کردند تا آنکه گارد ساحلی سر برسد و برشان گرداند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوران طلایی دل‌‌شکستگی