فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سمت کالسکه

کتاب سمت کالسکه

نسخه الکترونیک کتاب سمت کالسکه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سمت کالسکه

هوا گرگ‌ومیش بود که داوود از خواب برخاست. چشم‌هاش را با احتیاط باز کرد مبادا نور روز، روزی که احتمالاً سر رسیده است، چشمش را بزند. اما از میان پلک‌های لرزانش گرگ‌ومیش دید و برفی که بر درخت گیلاس حیاط هنوز بود. با خود گفت تا هوا روشن نشده یک چند ورق دیگر از رمان بخواند. چون اگر باز بخوابد دیگر شبِ گذشته با آن‌همه رویدادهای غیرمنتظر تمام شده است. بهتر است در باقی‌مانده‌ی آشوبناکی دیشب باز در رمان گشتی بزند و زندگی صحنه‌ای دکتر ژیواگویی‌اش را «شارژ» کند. چراغ مطالعه را روشن کرد. نور زرد چراغ دوباره شب را قوت بخشید. ماجرا مربوط به ساعت ده شب اواخر اکتبر است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سمت کالسکه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هر گونه شباهت بین شخصیت های این رمان و اشخاص واقعی اتفاقی است.

دیگر خیابان ها از آن چراغ ها ندارند که با دستی سرمازده روشن می شوند، چراغ گازی هایی که سر شب، شعله­ ای منحصربه فرد به شان نزدیک کنی و آتش شان کنی و تا نزدیکی صبح بسوزد. به جاش، جریان بی هویت و یک سان برق روشن شان می کند. این چراغ های روشن شونده با دست حتا اگر خاموش باشند یاد آتش می ریزند در قلب کسی که نگاه شان می­ کند و از آن مهم تر، شبیه یک آدم سرپا ایستاده اند. توی خیابانِ «تربیت» تبریز که کفَش به جای آسفالت، با خشت سیمانی، پازل وار فرش شده به تازگی از این چراغ ها نصب کرده اند، یک جور بازگشت به زمان پیشین، به یاد آن غروب ها ـ که دکان داران «سرچراغ» می خواندندش و دیگر نسیه نمی فروختند که شگون ندارد ـ که دست های یک مامور دولت روشنایی می داد به چراغ ها. اینک به سرچراغ تجاوز کرده برقی اش کرده اند. جای تور زنبوری سایه ی یک حباب لامپ از پشت شیشه ی چراغ دیده می شود. چراغ مثل مردی است پا به سن گذاشته که موهاش را رنگ کند و حواسش نباشد که سیاهی موهاش به ته ریش جوگندمی اش نمی خورد.
زمهریر بود و گرگ ومیش بود و داوود پای یکی از این چراغ ها ایستاده بود و داشت می لرزید و خوش نداشت دست ها را در جیب فرو کند. سرانگشتانش سرخ و اندکی چروک شده بود و مثل چرم برق می زد. مغازه های کیف وکفش زنانه که بیشترشان کیف وکفش در خور جشن داشتند هنوز باز نکرده بودند. و حق هم همین بود که این وقت صبح باز نباشند چون هرکس قصد داشت به مهمانی برود می دانست مهمانی در تاریکی شب برگزار می شود یا دست کم وقتی نزدیک به شب که با یک ساعت روشناییِ هِیْ کم سو شونده، آخرسر بکشد به تاریکی، و پس وقت هست تا شب. اگر کسی از دور نگاه می کرد چندان بین داوود و چراغ فرق نمی گذاشت.
آقازاده، یک مرد تنومند بالابلند، که از اتفاق از کنار داوود می گذشت اول فهمید این دو ایستاده کنار هم از یک جنس نیستند، یکی پایه ی چراغی است آدم وار و دیگری حقیقتاً آدم، و دوم این که دید داوود، این پسر لاغر، دارد می لرزد. چنان لرزی که انگار از شادی ای پنهانی ریز می رقصد. آقازاده حتا حالا هم که هوا تاریک و روشن بود عینک آفتابی زده بود و پالتوی پوستی پوشیده بود. یقه های خز پالتو دور گردنش را گرفته بود و کلاهی بافتنی از پشم شتر هم سرش بود.
آقازاده رفت اما زود پا سست کرد و ایستاد و برگشت و با چند گام آرام به داوود نزدیک شد و روبه روی داوود ایستاد و با بخاری که از دهانش می زد گفت «چه طور جرات کرده ای این طور برهنه بیرون بیایی؟ این طوری با این لباس نازک می لرزی پسر. فکر می کنی لرزیدن خوب است؟ اما دل من از دیدن دست ها ت ریش شد. باید با من بیایی پالتو بخریم.»
داوود هاج وواج بود. با چشم هایی که از زور سرما اشک افتاده بود مدتی به آقازاده نگاه کرد و حرف را تا گلو آورد و برگرداند. سرآخر چیره بر خشمی که جوشیده بود و این پا آن پا رقص می کرد گفت «من دارم می لرزم اما خودم این طوری خواسته ام. هِی پشت گوش انداخته ام. باور نمی کردم زمستان شروع شود. شاید چون همیشه دیر از خواب بیدار می شوم و روزم با آفتاب ظهر شروع می شود. امروز مجبور بودم صبح زود بزنم بیرون.»
آقازاده سر را به انکار تکان داد و ابرو درهم کشید. انگار از این حرف داوود خشمگین شد. چشم هاش از پشت عینک دیده نمی شد ولی ابرو درهم کشیدنش خشم را مشدد نشان می داد. گفت «شما دارید زجر می کشید. هیچ لزومی ندارد. حتا اگر دیر هم از خواب بیدار شوید با این تن پوش از سرما رنجور می شوید. سرمای زمستان چاشت و غیرچاشت نمی شناسد. باید برویم پالتو بخریم. و الا من رهاتان نمی کنم. من با شما نه تعارف دارم نه شوخی.»
این را گفت و دستش را به دور مچ داوود قفل کرد انگار مجرمی را گیر انداخته باشد.
داوود گفت «باشد. هرطور میل شماست. چرا عصبانی می شوید؟»
مردم با شتاب از پیرامون آن ها می گذشتند. روزنامه و مقواهایی زیر پاها مچاله می شد یا تا می خورد. آقازاده و داوود چهره ها را که شتابان می گذشتند نمی دیدند. گاهی لگدی به پاشنه شان یا تنه ای به پهلوشان می خورد. آقازاده دست به یقه ی خزش مالید «آخ! یادم نبود امروز تعطیل است. پس باید یک کار دیگر بکنیم. فردا ساعت یازده بیایید دم سینما قدس. آن جا یک لباس فروشی است که آشنای من است. به قیمت می دهد. هیچ کسبی مثل لباس فروشی ها قیمت شان گزاف نیست. پالتو زیاد دارد. یکی را می پوشید و پسند می کنید و می روید. نمی توانم ببینم کسی این طور دارد می لرزد و من توی این پالتوی روسی از گرما دارم می پزم.»
داوود که نگاه به تصویر محدب خودش روی شیشه های عینک آقازاده می کرد گفت «فکر نمی کردم کسی این قدر متاثر بشود. من آدم اهمال کاری هستم. فکر می کنید پول ندارم؟ یا کسی به فکرم نیست؟ باور کنید از سه سال پیش هر سال که پاییز می شود می خواهم یک پالتو برای زمستان بخرم اما زمانی به خودم می آیم که برف بر زمین نشسته. وقتی برف را می بینم دیگر با خودم فکر می کنم الان باید وسط زمستان باشد. خب برای چه پالتو بخرم. تحمل می کنم تا بگذرد. درواقع تقصیر من نیست. فصل ها مثل تقویم ها دقیقاً با فلان روز شروع نمی شوند. معلوم نمی کنند کی شروع می شوند. تقصیر خود زمستان است که من پالتو ندارم.»
آقازاده روی روزنامه ای که زیر پاش گیر کرده بود جابه جا شد. با اخم انگار که حرف مشمئزکننده ای شنیده، گفت «تقصیر زمستان است؟ وای! لابد عقل تان را از دست داده اید یا جمجمه تان فاسد شده؟ متاسف ام. این طوری دوام نمی آورید. تقصیر اهما ل کاری خودتان است. نمی فهمید؟»
داوود نگاه به پیرامون و چهره هایی که می گذشتند انداخت. انگار شرم زده بود که این طوری کسی به او اصرار می کند پالتو بخرد. دید هیچ کس به آن ها نگاه نمی کند. ناگهان و دوباره شروع کرد به لرزیدن. در همین لحظه ماشینی از خیابان گذشت که شیشه هاش را پایین کشیده بود و داخلش موسیقی می کوبید. داوود دست هاش را جلو دهان آورد و ها کرد و به ضرباهنگ موسیقی بالا پایین جست و به آقازاده خندید.
آقازاده گفت «این لرزیدن لعنتی تقصیر خودتان است. الان است که سینه پهلو کنید و بیفتید به رخت خواب. من تحمل این ندانم کاری را ندارم و باهاتان برخورد می کنم.»
داوود دست هاش را جلو دهان به هم مالید. ماشین موسیقی آن اندازه دور نشده بود که صداش نیاید. پشت چراغ قرمز ایستاده بود و داوود را می جهاند. داوود جست زنان بریده بریده گفت «خودتان را ناراحت نکنید. فردا ساعت یازده دم سینما قدس.»
آقازاده دست بالا آورد و با آن ساعت مچی درشتی که از زیر آستینش بیرون زد با تاکید گفت «همین فردا.»
داوود دستش را دراز کرد. ماشین هنوز پشت چراغ بود. آقازاده دست داوود را فشرد و پایین کشید تا در جست زدن داوود اختلال بیندازد و نتوانست. خشم گین گفت «سر قراری که باهاتان گذاشته شده بیایید تا براتان پالتو خریداری شود. نبینم از این جا که رفتید پیش خودتان شروع کنید به خیال بافی در مورد من.»
داوود سر تکان داد و چشم هاش را پایین انداخت. آهسته گفت «آخر من برای چه پالتو نمی خرم؟»
آقازاده گفت «من در این شهر مانند کسی ام که سنگ ها را برمی دارد و زیرشان را نگاه می اندازد. زیر اغلب سنگ ها کرم هست. شما از این سنگ ها نباشید. یک صخره باشید که استوار ایستاده.»
داوود از حرف آقازاده خنده اش گرفت. دوباره این پا آن پا کرد تا به ضرباهنگ برگردد «حتماً همین طور خواهم بود.»
آقازاده گفت «به نظرتان حرفم مسخره آمد؟»
داوود گفت «نه. ابداً.»
آقازاده گفت «برای چه پس خندیدید؟»
داوود توی دست ها ها کرد «برای خودم خنده ام می گیرد. از سرما می لرزم اما تنبلی ام می آید. البته راستش را بگویم من وقتی می لرزم شهر را تار و انگار از پشت شیشه ی ماشینی که روی جاده ی سنگلاخ باشد می بینم. شهر می لرزد. این را از داداشم یاد گرفته ام. بنابراین تقصیر من نیست. شهر است که زلزله گرفته و می لرزد.» این را گفت و شیطنت آمیز خندید و آب دماغش را بالا کشید. چراغ سبز شد و ماشین دور شد.
آقازاده بی اعتنا گفت «شما عقل تان را از دست داده اید یا از داداش تان یاد گرفته اید مردم را مسخره کنید. اگر شهر زلزله بگیرد که این طور با دل فارغ نمی ایستید تماشا کنید و با من کل کل کنید. لطفاً حرف های واژگون داداش تان که متاسفانه افتخار آشنایی شان را ندارم فراموش کنید و به توصیه ی من توجه کنید. مرا به اسم آقازاده بشناسید. تا فردا خداحافظ. هوا سوز دارد. بروید خانه.» و در میان جمعیت رفت.
داوود پا روی روزنامه ای که آقازاده رویش ایستاده بود گذاشت و از جهت دیگری لای جمعیت رفت. روزنامه چرخید و تا شد و افتاد توی جو. داوود آن لحظه که جدا شد یقین داشت که هرگز سر قرار نمی رود. به کسی چه او پالتو ندارد یا می خواهد بلرزد؟

قضیه به این سادگی پیش نرفت. داوود با این که با خودش می گفت فردا به قرار نمی رود اما دلش آشوب گرفت و ساعت به ساعت شدت گرفت و آخرسر از ترس، ترسی که می ترسید شب بعد از نیم شب و در آستانه ی خوابیدن گلوش را بفشارد، غروب هنگام لباس پوشید و رفت تا آن مغازه را که قرار بود پالتو از آن جا خریداری شود ببیند، هرچند فردا نمی رفت. معلوم بود که نمی رفت. اما هیچ مغازه ای آن جا نبود که پالتو بفروشد. خاطرش آسود و فکر کرد لابد آقازاده اختلال مشاعر داشته که این طور اصرار بر قرار داشته است. یک آن چشمش به دهانه ی کوچه ی تنگی افتاد. وارد کوچه شد. تاریک بود. زود فهمید از آن کوچه های پشت سینماست که تماشاگران بعد تمام شدن فیلم از آن بیرون می روند و بوی شاش می دهد و فقط وقتی امن اند که پایان هر سئانس، جمعیت بیرون آینده از سینما کوچه را برای دقایقی پُر می کند. نگاه روی دیوار روبه روی در آهنی سینما گرداند. همه ی پنجره ها بسته بود. از ته کوچه یک مرد پالتوپوش که کلاه شاپو به سر داشت به این سمت می آمد. داوود نخواست به عمق کوچه فرو برود. صبر کرد تا مرد نزدیک تر آمد. آن وقت پرسید «ببخشید این جا لباس فروشی هست؟»
مرد ایستاد و به داوود زل زد. معلوم نبود دارد فکر می کند که همچو مغازه ای این جا هست یا نه، یا دارد به اجزای قیافه ی عصبی داوود نگاه می کند. گفت «نمی بینی دارم سیگار می کشم؟ آدمی که سیگار می کشد یعنی دارد با یکی توی ذهنش حرف می زند.»
داوود گفت «عذر می خواهم.» و برگشت و راهش را گرفت که برود. مرد سیگار را انداخت زمین و شاکی گفت «آقا را! این سیگار که حرف قاتی دودش شد دیگر حرام شد. چه می خواهی؟»
داوود صورت عقب کشید و از گوشه ی چشم نگاه کرد. گفت «من دارم دنبال لباس فروشی می گردم. اشتباه کردم از شما پرسیدم. نباید حرف قاتی دود می شد.»
مرد صداش را بالا برد. «حالا که دیگر قاتی شد. تکلیف چیست. باید پی دود حرام شده را گرفت یا پی حرف را؟ پرسیدم چه لباسی می خواهی؟»
داوود دستپاچه گفت «امروز نمی خواهم راستش. فردا ساعت یازده شاید خواستم. امروز آمدم جاش را یاد بگیرم. می خواستم ببینم جایی که فردا ساعت یازده می خواهم بروم چه جوری ست. می ارزد بخواهم یا نه.»
مرد گفت «عجب آدم هایی پیدا می شوند. یک جوری حرف می زند انگار می خواهد مغازه را با جاش بخرد. منت هم سر خواستنش می گذارد. من این جا ایستاده ام نگاه ات می کنم. برو ته کوچه خودت می بینی اش. توی این کوچه فقط یک مغازه هست آن هم مال من است. ببینم یکی از در سینما آمده بیرون بمیرد هم لباس بهش نمی فروشم. حیف لباس های من نیست بپوشند بروند روی آن صندلی های کثیف بنشینند و فیلم نگاه کنند؟ همان بهتر که برود از بوتیک ها لباس به قیمت خون صاحب مغازه بخرد. خب، پی حرف را به اندازه گرفتم حالا باید پی دود را بگیرم. دیگر مزاحم نشو.»
پاکت سیگار را جلو دهان آورد و یک نخ دیگر با لب هاش بیرون کشید و با فندک آتش زد. بعد آرام گام برداشت سمت خیابان. داوود پشتش را تکیه داد به دیوار کوچه اما زود کند. دیوار یخ بود. نگاه گرداند. یک کوچه ی بن بست با در آهنی بزرگ که رویش با انواع و اقسام برچسب های تبلیغات آبله شده بود و آن قدر از دیرزمان تمیز و رنگ نشده بود که رنگ اصلیِ در گم بود. تاریکی مزید بر علت بود و رنگ ها هیچ دیدار نمی آمد. در همین آن یکی از پنجره ها روشن شد. بعد، از ناودانی که دهانه اش به کف کوچه نزدیک بود آب ریخت توی کوچه و تا وسط کوچه یله شد. کشید کنار که پشنگه ی آب به لباسش نگیرد. آن وقت از بالا پنجره ی روشن باز شد و زنی پشت پنجره ایستاد. متوجه بودنِ داوود در کوچه نشد. داوود هم این را فهمید که تاریکی مانعِ دیده شدنش شده. بی حرکت ایستاد. زن داشت با یکی توی اتاق حرف می زد. می گفت «می بینی روز تعطیل چه قدر دل گیرست؟ خدا را شکر که دارد شب می شود. من از تعطیلی بدم می آید. تعطیلی برای کسانی خوب است که خانواده ی بزرگی دارند و دور هم جمع می شوند و شب چره می خورند.»
صدایی نامفهوم از اتاق برخاست. کلماتی که می گفت نامفهوم بود اما معلوم بود مرد است. زن گفت «اگر راست می گویی چرا یک ماه بود که پیدات نبود؟»
داوود پشت به زن کرد و آهسته قدم برداشت سمت کوچه. توی خیابان از راه رفتن آدم ها پیدا بود از سرما می گریزند. گردنش را توی لباس برد و سرش را پایین انداخت و به سمت خیابان شهناز راه افتاد. چند قدمی نرفته بود که صدای فریادی از یک دالان به گوشش رسید. ایستاد و کنجکاو توی دالان گردن کشید. دالان دراز بود و از داخلش بوی لاستیک می زد و نفس را برمی گرداند. فریاد دوباره برخاست و مثل فریادی که در حمام بپیچد طنین انداخت. وارد دالان شد و تا ته رفت. دالان به سمت راست پیچید. آن ته یک در شیشه ای بود که به جایی روشن گشوده می شد. از خلال شیشه ی کثیف، یک مرد جوان را دید که از بازوی یکی دیگر گرفت و به سمت خودش کشید و روی کول گرفت و زدش زمین. نزدیک تر رفت. شیشه ی کثیف بخار گرفته بود. پشت شیشه ایستاد و تماشا کرد. دیوارها آبی و کف قرمز بود. دو دسته بودند. یک دسته روی تشک قرمز هم دیگر را زمین می زدند و یک دسته ی دیگر کنار زمین روی صندلی نشسته بودند و نوشیدنی می خوردند و با هم گپ می زدند. هروقت یکی آن دیگری را زمین می زد فریادی از گلوشان درمی آوردند. موهای همه از نم توی هوا، مثل پشم خیس فر خورده بود و پیشانی ها نور چراغ ها را بازمی تاباند. قاتی صدای فریاد های گاه گاه، صدای قاه قاه خنده هم از این آدم های نشسته کنار زمین برمی خاست. اگر کسی ضجه هم می زد توجهی جلب نمی کرد. مرد جاافتاده تری وسط همه راه می رفت و گاهی تذکری می داد. گاهی هم کنار زمین می آمد و با آن ها که روی صندلی نشسته بودند چیزی می گفت و می خندید. ناگهان چیزی دید که باعث شد سرش را بدزدد. محتاط گردن کشید. آن گوشه روی یک صندلی تک افتاده آقازاده بود که با همان عینک آفتابی نشسته بود و تقلای رزم کارها را تماشا می کرد. آن پالتوی پوستش را درآورده و انداخته بود روی پشتی صندلی. داوود با خودش گفت «پس پاتوغش این جاست.» آقازاده از جا نیم خیز شد و دوباره نشست. یکی هم رزمش را محکم زمین زد طوری که مثل توپ دوباره بالا جست و نیم متری بالا رفت و دوباره افتاد. آقازاده دست بالا برد و به رزم کار زمین خورده اشاره زد و چیزی گفت که در آن هیاهو تشخیص دادنی نبود. رزم کار با اشتیاق برخاست و دوید سمت آقازاده. آقازاده دست توی جیب پالتوش برد و یک اسکناس بیرون آورد. رزم کار اسکناس را گرفت و با دو دست از گوشه هاش گرفت و نشان همه داد و خندید و آن را تا زد و در جیب زیپ دار شلوارش گذاشت و به میدان بازگشت. چهره ی آقازاده در طول رفتار یک سان بود بی هیچ دگرگونی و خمی .
از باشگاه درآمد و زیر برفی که داشت خیابان شب را سفید می کرد راه ایستگاه اتوبوس را در پیش گرفت. ایستگاه اتوبوس از آهن بود. نیمکت آهنی دراز بی سایبانی بود و همین باعث شده بود برف بر نیمکت هم بنشیند و کسی نتواند رویش بنشیند. منتظران اتوبوس سر پا این پا آن پا می کردند و با نگاه انتهای خیابان را می کاویدند. داوود تا به خود بقبولاند فردا لازم نیست سر قرار برود روی نیمکت پوشیده از یخ و برف نشست و پا روی پا انداخت. آن چند نفری که در ایستگاه مدام به چپ وراست قدم رو می کردند با گوشه ی چشم داوود را پاییدند. چند لحظه ای که گذشت سرما و نم یخ و آهن به نشیمن گاه داوود راه کرد و تصمیم گرفت از روی نیمکت پا شود که یاد گذرچی افتاد. پیرمردی با اندام یغور و سر تاس و سبیل تا بناگوش که همه ی سال با زیرپوش سفید و چوبی شبیه گرز در دست در خیابان گذر می کرد و از مغازه ها و انبارها نگاهبانی می داد. از وقتی تلویزیون گزارشی از آب تنی کردنش زیر آبشار در زمستان نشان داده بود معروف شده بود. جمله ی آن پیرمرد یادش بود که «آدم با اراده بر سرما غلبه می کند. اراده بدن را گرم می کند مثل فلفل که گلو را می سوزاند.»
داوود سفت سر جاش نشست و چند دقیقه نگذشته بود که اتوبوس رسید و بلیت را داد و دوید رفت نزدیک آن صندلی نشست که زیرش بخاری، هوای گرم به پاها می دمید. دل تنگ بود و تصمیم قطعی برای نرفتن سر قرار نگرفته بود. چگونه ممکن است در یک روز دوبار با این آدم عجیب با آن چهره که به چهره ی سنگی تندیس ها می مانست برخورد کند؟ نه فقط با او که با دو آدم مرموز دیگر: پیرمردی که هنگام دودکردن با خیالش نجوا داشت و آن زن که از پنجره انگار با مهمانی خیالی حرف می زد. برف پاک کن های بلند مثل جفت شلاقی که هردم کوفته می شد برف ها را از روی شیشه ی اتوبوس می روفت. آن شیشه ی کثیف درِ باشگاه و این که او پشت شیشه ی کثیف بخارگرفته ایستاد و چنان محو منظره ی پر از بوی عرق و نفس آدمی زاد شد که یادش رفت شیشه ای چرک و بخارگرفته میان چشم او و آقازاده و آن پیکرهایی که روی تشک کوبیده می شدند هست و آن گاه که تصمیم به رفتن گرفت و چشم از منظره ی پر از بدن های خیس و آقازاده و پالتویی که به پشتی صندلی آویخته بود گرفت دوباره چرک و بخار را دید و از این که صورتش را این همه نزدیک شیشه نگاه داشته و نفسش این همه مدت به شیشه خورده و به دهانش بر گشته بود مشمئز شد و به حرکتی تند سرش را عقب کشید.
داوود دستپاچه از این که مبادا از ایستگاهی که از قرار باید در آن پیاده می شد دور شود از صندلی برخاست و پیاده شد. اتوبوس دودی غلیظ که هرچند شب بود اما با احاطه ی برف بر همه چیز دیده می شد بیرون داد و دور شد. با یک نگاه فهمید دو ایستگاه زودتر پیاده شده است. از مغازه ی «نوشت افزار و کتاب ورقائیان» فهمید دو ایستگاه مانده تا مقصد.
ورقائیان توی مغازه نشسته بود و عینک زده بود و کتاب قطوری دست گرفته بود که بی بروبرگرد رمان بود. داوود با دیدن حالت نشستن ورقائیان که معلوم بود در داستانی که می خواند غرق شده دلش نیامد مزاحم شود. برف همه جا را دنج می کند و آن گاه که می بارد و روی کف پیاده رو و خیابان و پشت بام ها و درختان می نشیند صداها را خفه می کند تا کسی مثل ورقائیان در کنجی بخزد و کتاب دست بگیرد و شروع کند به ساختن تصویر شخصیت هایی که با کالسکه و صدای سم ضربه ها بر سنگ فرش ها به حومه ی شهر می روند یا با کالسکه و صدای سم ضربه ها بر سنگ فرش ها از حومه به مرکز شهر می آیند و شاید کت فراک پوشیده اند و کلاه سیلندر گذاشته اند. از جلو مغازه به سمت چارراه به راه افتاد. اکنون برف آن قدر نشسته بود که جای پا از رهگذران بماند و همین آزارش داد. چند قدم به چند قدم پشت سر نگاه کرد و جاپاها را دید که در یک خط نه چندان مستقیم آمده اند. از پاهای خودش برجا مانده بودند اما همین که دور می افتادند غریبه می شدند و خوفناک می زدند، به خصوص حالا که شب بود و خطوط و نقوش، حال روز نداشتند و به مدد تاریکی و سایه انباری خشمگین تر گشته بودند. با خودش گفت باید به هم شان بزنم. برگشت و طوری کفش ها را هنگام گام برداشتن بر زمین کشید که جاپاها را به هم زد. با این کار باز جلو مغازه ی ورقائیان رسید و دید که ورقائیان دست ها را پشت کمر زده و در همان یک گُله جای میان کتاب ها و کارتن ها دارد تندتند قدم برمی دارد. حالا که از کتاب خواندن فارغ شده بود می شد وارد مغازه شد. حتا اگر رمانی قرض نمی گرفت باز می توانست گرم شود و دو سه کلمه ای گپ بزند و این طور از افکار و خیالاتی که مثل دانه های برف بر سرش یورش می آوردند رها شود. دست به دست گیره ی در مغازه گرفت و هل داد. دانه های برف پیش از خودش از میان در سریدند داخل. ورقائیان سر بلند کرد و گفت «به! داوودخان.»
این را گفت و به جای این که پیش بیاید و دست بدهد عقب رفت و خزید پشت پیش خوان و دست ها را روی میز گذاشت و با لبخند به داوود زل زد.
داوود گفت «سلام جناب ورقائیان. عجب برفی! عجب برفی!»
ورقائیان یک نگاه به بیرون انداخت. دستش را کوبید روی کتابی که روی پیش خوان گذاشته بود و لاش کاغذ بود و گفت «حرف ندارد. به لطف این برف یک آن هوس دکتر ژیواگو کردم. با این پای علیل از نردبان رفتم بالا و از آن بالا پیداش کردم و نشستم به خواندن. عجب روزهایی گذشته بر ملت روس! بر ژیواگو. بر لارا.»
داوود نزدیک پیش خوان شد و نشیمنگاه به چارپایه رساند.
«چه بر سر این روس ها آمده! این چه عشقی ست که جنگ و یخ بندان نمی شناسد.»
این را گفت و چنان بالاتنه اش را لرزاند که داوود دست دراز کرد و بر شانه ی او گذاشت و گفت «خودتان را اذیت نکنید جناب ورقائیان. من مطمئن نیستم که دکتر ژیواگو با آن عشقی که به لارا داشت چندان چیزی به نام جنگ و سرما حس کرده باشد. بله شاید دوری آزرده اش کرده. بله.»
ورقائیان برگشت سمت پنجره و گفت «عجب برفی. برف نیست که می بارد. اوراق دکتر ژیواگو است که این طوری پرپر شده.» بعد با دستمال دماغش را چلاند و گفت «خب، آب غوره بس است. کتاب می خواهی داوودجان؟»
داوود که تماشاگر بود به خود آمد «همین دکتر ژیواگو را هوس کرده ام ببرم. فیلمش را دیده ام. اما می خواهم این دفعه با حوصله خط به خطش را بخوانم. به نظرتان می توانم؟»
ورقائیان قاه قاه خندید. گفت «تو چه زود حرف در مخت کار می کند. چه شانسی آورده ایم آدم تبریزیم و برفی شبیه برف روسیه می بینیم. فقط این تن بمیرد تا آخر بخوان. کی بدعادت ات کرده کتاب را نصفه نیمه ول می کنی؟ اگر پسر من بودی تا حالا دست کم ده بار کتک خورده بودی.»
داوود گفت «با این حالی که به شما دست داد از سگ کمترم تا آخرش نروم این دفعه.»
ورقائیان ابرو بالا داد و شگفت زده گفت «نه به این غلظت دیگر. محتاط تر بگو. این طوری به خودت بد و بی راه می گویی شک برم می دارد که نکند نخوانده پس بیاوری و الکی بگویی خوانده ام. اصلاً چرا من این کار را می کنم؟ ازت می پرسم. اگر اشتباه جواب دادی، دیگر تا شش ماه از کتاب خبری نیست. بله. این طوری بهتر است. تو باید بابت رفتارت جریمه بشوی.» بعد خوشحال دست ها را به هم مالید و کتاب را باز کرد و کاغذ را از لاش درآورد و توی پلاستیک گذاشت «توی این می گذارم که برف خیس اش نکند.» بعد دفتر امانات را روی پیش خوان گذاشت و گشود و اسم و تاریخ و اسم کتاب را در سه ستون جدا نوشت «این هم از این.»
داوود گفت «ممنون. این دفعه که آمدم حسابم را تسویه می کنم.»
ورقائیان گفت «کدام حساب؟ همیشه کتاب را نخوانده پس می آوری دلم نمی آید کرایه بگیرم.»
داوود کتاب را برداشت و زد زیر بغل و گفت «این دفعه قول شرف! می خوانم. قول شرف!»
برخاست و راه افتاد سمت در مغازه. ورقائیان نگاه به ساعت انداخت. گفت «من هم کم کم باید ببندم بروم. ناسلامتی امروز تعطیل بود و اصلاً نباید با این پای لنگ می آمدم. اما می ارزید به این چند صفحه ای که خواندم. ارضا می شوم کتابی را که دوست دارم کرایه بدهم یکی دیگر هم بخواند.»
داوود مشتاق به کتاب زیر بغل نگاه کرد و از مغازه بیرون آمد و این بار بی اعتنا به ردی که روی برف می انداخت شتابان سمت خانه راه افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب سمت کالسکه