فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گراف گربه
همیشه از راهی که می‌آید، کسی می‌رود

نسخه الکترونیک کتاب گراف گربه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گراف گربه

سال‌ها قبل، وقتی کلاس اول یا دوم دبستان بودم، در مدرسه‌ای قدیمی درس می‌خواندم، از آن مدرسه‌ها که ساختمانی آجری دارند با سقف‌های بلند و پنکه‌هایی بزرگ که از سقف آویزانند.
عموماً، پشت این ساختمان‌ها، در کنار راه فرعی زیرزمین، انباری است که طاق هلالی‌ضربی دارد و خیلی سال قبل، انبار زغال بوده است. تابستان‌ها تا خرخره از زغال پر می‌شده و زمستان‌ها بخاری کلاس‌ها را روشن نگه می‌داشته است؛ اما با اختراع و ترویج بخاری‌های گازی و نفتی، انبار زغال به سیاه‌چالی تبدیل شد که وظیفه‌اش تنبیه بچه‌های تخس و سرتق بود.
انبار زغال مدرسه‌ی ما دری نرده‌ای داشت و تاریکی‌اش آن‌قدر غلیظ بود که هیچ‌وقتِ خدا ته‌اش را ندیدیم و همیشه گمان می‌کردیم: ‌«سیاه‌چال ته ندارد.»
هیچ‌وقت هم به ذهن‌مان نرسید که خاصیت انبار زغال در و دیوار سیاه است و نور هم که نباشد، تاریکی روی تاریکی می‌رمبد و به این شکل، سیاه‌چالی مخوف می‌شود. کابوس سیاه‌چال آن‌چنان در فکر ما نفوذ کرده بود که توی مدرسه به چیزی جز آن نمی‌اندیشیدیم و این ترس دائمی را با خودمان به خانه می‌آوردیم و وارد خواب‌های‌مان می‌کردیم.
مطمئن بودیم تهِ سیاه‌چال، «غولی» گرسنه نشسته است که از مدیر مدرسه دستور می‌گیرد و غذایش گوش و بینی و احیاناً پوستِ سرِ بچه‌های نافرمان و تنبل است. تا کلاهت را بچرخانی، دست پشمالویش از ته همان تاریکیِ بی‌انتها بیرون می‌آید، مچ دستت را می‌گیرد و مثل بزغاله می‌کشدت توی تاریکی.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گراف گربه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

اگر مثل من دختری هفت هشت ساله داشته باشید که تازه به مدرسه رفته باشد، در یک بعدازظهر، که روی تختش خوابیده است، اتفاقی پنجره ی آشپزخانه را باز می گذارید و روی صندلی می نشینید تا ناخن پای تان را بگیرید. وقتی ناخن پای تان را بگیرید، شروع می کنید به فکرکردن درباره ی حرف هایی که دل تان می خواهد به دخترتان بگویید.
موقعیت خوبی است تا مار نامرئی زمانْ زنگ دمش را به صدا درآورد و شما را یاد گذشته بیندازد، تا فقط اندکی از گذشته را به یاد بیاورید: زمانی که هم سن وسال او بودید و به مدرسه می رفتید.
مهم نیست ماجرا از کجا شروع می شود و چه اطلاعاتی باید بدهید تا دنیای تخیلات شخصی تان لو نرود و آسیب نبیند. به هرحال، کار زمان همیشه همین بوده است: «آسیب زدن.»
هنگام واگویه ی تخیلات، حواس راوی باید به چند مسئله باشد:
اول: بداند از کجا شروع کند.
دوم: سر روده ی درازش را به موقع قیچی کند.
سوم: حواسش آن قدر پرت نشود که هر رازی را بی محابا افشا کند.
به رغم همه ی پیش گیری های معمول، این داستان نیز از حماقت های خاص راوی خالی نیست و بعید نمی دانم که بعد از این، آقای «اسماگ»(۱) مجبور شود کوله ی جادویی اش را روی کولش بگذارد و مدرسه های شهر را زیرزمین به زیرزمین بگردد تا جای دنج دیگری بیابد و بساطش را پهن کند؛ چون حالا همه ی معلم ها و معلمه های شهر دستش را خوانده اند و طبیعی است نگذارند آقای اسماگ باز هم در امور تعلیم وتربیت شان دخالت کند و گاه وبی گاه بچه ها را بگذارد روی پشتش و ببرد به جاهایی که مخصوص آقای اسماگ است.
***
سال ها قبل، وقتی کلاس اول یا دوم دبستان بودم، در مدرسه ای قدیمی درس می خواندم، از آن مدرسه ها که ساختمانی آجری دارند با سقف های بلند و پنکه هایی بزرگ که از سقف آویزانند.
عموماً، پشت این ساختمان ها، در کنار راه فرعی زیرزمین، انباری است که طاق هلالی ضربی دارد و خیلی سال قبل، انبار زغال بوده است. تابستان ها تا خرخره از زغال پر می شده و زمستان ها بخاری کلاس ها را روشن نگه می داشته است؛ اما با اختراع و ترویج بخاری های گازی و نفتی، انبار زغال به سیاه چالی تبدیل شد که وظیفه اش تنبیه بچه های تخس و سرتق بود.
انبار زغال مدرسه ی ما دری نرده ای داشت و تاریکی اش آن قدر غلیظ بود که هیچ وقتِ خدا ته اش را ندیدیم و همیشه گمان می کردیم: «سیاه چال ته ندارد.»
هیچ وقت هم به ذهن مان نرسید که خاصیت انبار زغال در و دیوار سیاه است و نور هم که نباشد، تاریکی روی تاریکی می رمبد و به این شکل، سیاه چالی مخوف می شود. کابوس سیاه چال آن چنان در فکر ما نفوذ کرده بود که توی مدرسه به چیزی جز آن نمی اندیشیدیم و این ترس دائمی را با خودمان به خانه می آوردیم و وارد خواب های مان می کردیم.
مطمئن بودیم تهِ سیاه چال، «غولی» گرسنه نشسته است که از مدیر مدرسه دستور می گیرد و غذایش گوش و بینی و احیاناً پوستِ سرِ بچه های نافرمان و تنبل است. تا کلاهت را بچرخانی، دست پشمالویش از ته همان تاریکیِ بی انتها بیرون می آید، مچ دستت را می گیرد و مثل بزغاله می کشدت توی تاریکی.
آن وقت، خدا می داند آن جا چه بلایی سرت می آورد! میله ای سیاه و دودزده را از دهنت فرو می کند و از جای دیگرت بیرون می آورد. بعد، مثل جوجه ای پر کنده، می گذاردت روی آتشی که نورش بیرون نمی زند. آن قدر روی آتش می چرخاندت که زنده زنده کباب بشوی. آخرسر هم، میله را لای دندان های کثیفش می گذارد و زرتی می کشد توی دهنش. از آن طرف، فقط استخوان های سرکار بیرون می آید که جرنگ جرنگ صدا می دهد.
انصاف نبود به خاطر ننوشتن مشق شب به همچین مصیبتی دچار شویم. پس با این بی انصافی، از طریقِ نوشتن تمام وکمال تکالیف، مبارزه می کردیم.
نوشتنْ یگانه راهِ چاره و منطقی ترین شان بود.
درباره ی سیاه چال مدرسه، شایعات زیادی سر زبان ها افتاده بود و نفس شایعه همیشه به پیچیدگی و عظمت ماجرا دامن می زند. مثلاً بعضی از بچه ها معتقد بودند: خود «تاریکی» هیولای اصلی سیاه چال است و هر کسی را به چنگ بیاورد، مثل اسید می جود و هضم می کند. درست شبیه گل های گوشت خوار که طعمه شان را به سرعت می بلعند اما ذره ذره آبش می کنند و سرانجام تفاله اش را بیرون می اندازند.
بدیهی بود که هیچ یک از هم کلاسی هایم حاضر نبودند تبدیل به تفاله ی خردوخمیرشده ی تاریکی شوند.
آن ها، به ناچار، در امور درسی چندان جدیت نشان می دادند که نمرات دانش آموزان مدرسه ی «کیا» در سه ماهه ی اول و دوم، از نمرات دانش آموزان همه ی مدارس دیگر شهر بالاتر بود.
درس خواندن در مدرسه ی کیا، به انجام فرائض دینی می مانْد که نه به قصد قربت و نزدیکی، که محصول جبر و ترس از خدایی قهار بود.
این وضعیت دوام زیادی نیاورد، و سرانجام، پدیده ی هولناک سیاه چال ضربِ شستش را به نگون بختی نشان داد.
آن روز، از کله ی سحر، زنگ بدبیاری ام را زده بودند.
لیوان چای ریخت روی تکالیف شبم.
دفتر علومم به طرزی شگفت غیب شد.
و نمره ی دیکته ام، که سابقه نداشت از هجده کمتر شود، با هشت نمره تنزل، ده شد.
اولین قربانی سیاه چال، در دادگاه عدل خانم معلم، با دلایل کافی، محکوم به تنبیه شد.
فراش مدرسه به التماس و زاری من وقعی نگذاشت و پشت یقه ام را گرفت و کشان کشان تا آستانه ی سیاه چال آورد. با دست چپ، از توی جیب شلوارش، کلیدی بیرون کشید و انداخت توی مادگی قفل. در باز شد و مرا، که از ترس داشتم قالب تهی می کردم، پرت کرد توی سیاه چال و در را بست. از پشت در، با خنده ای موذیانه گفت: «اون تو که بمونی، حالت جا می آد که دیگه دوستاتو کتک نزنی و به شیشه ها سنگ نپرونی!»
گفتم: «من که شیشه نشکستم!»
«پس چی کار کردی، یابو؟»
«نمره کم آوردم.»
«خب، این از شیشه شکستنم بدتره!» و رفت پی کارش.
به پشت، چسبیدم به در. روبه رویم فقط تاریکی بود. دست هایم از آرنج به پایین شروع کردند به لرزیدن، همین طور پاهایم. البته ترس در خانواده ی ما پدیده ای ژنی بود و اتفاقات ناگوارْ این حجمِ فناناپذیرِ سیال را مثل خون در رگ های مان می دواند و تحریک می کرد.
دوشب پیش، برای اولین بار، فیلم جن گیر از ویلیام فردکین را دیده بودم. وقتش رسیده بود تا انرژی منقبض شده ی فیلم در حیاتی ترین لحظه ی زندگی ام آزاد شود.
آن روزها، می شود گفت دو فیلم در زندگی ده ساله ام بدجور تاثیر گذاشته بودند: یکی، جن گیرِ فردکین و دیگری، محمد رسول الله ساخته ی مصطفی عقاد، که شرحش را می گویم. هر دو را با فاصله ی زمانی کوتاهی دیده ام و شاید تاثیرگذاری روحی شان به همین دلیل بوده است. آن ها به نوعی مکمل و سالاد هم بودند؛ یعنی ماحصل اخلاقی شان این بود: «اگر به خداوند و پیامبرش ایمان نیاوری، آن وقت شیطانی شبیه آن چه در فیلم بود می آید سراغت و خیلی که شجاع باشی، حتماً خودت را خیس می کنی.»
و من خودم را خیس کردم تا شجاعتم محرز شود. گرمای خیسِ مطبوعی از ران هایم پایین خزید و تا پاشنه ی پایم فرود آمد. حالا دیگر چشم هایم به تاریکی عادت کرده بود و سرما از مچ پا به سمت مغزم هجوم می آورد.
صدایی از ته انبار، از میان دو چراغ قرمز کم نور، گفت: «ای بابا! اگه هر کسی توی دو ساعتی که مهمون این جاس، بخواد یه دست شاش بزنه، آخر سال، این جا می شه مستراح!»
و برای بار دوم خودم را خیس کردم.
«ای بابا! این قدر به خودت فشار نیار، همه ی آب بدنتو هدر نده.»
و از ترس، چشم هایم را بستم.
خیلی طول نکشید که فشار نور را روی پلک هایم حس کردم و آرام یکی از چشم هایم را گشودم. درواقع، منتظر دیدن جنِ «ریگن»، آقای «هاردی» بودم که با جانوری مضحک، که اصلاً ترسناک نبود، روبه رو شدم. شاید آن چه آدم را در مواجهه با پیشامدهای بد یاری می کند، انتظارات بدتر است. به هرحال، جانوری یک ونیم متری شبیه اسب دریایی با دو دست لاغر و دراز که دور شمعی کوچک حلقه شده بودند، مقابلم ایستاده بود. دو چشم گرد قرمز داشت و پایین تنه اش شبیه هیپوتاموسی با دمی دراز بود. یک شاخ کوچک ده سانتی هم روی پیشانی اش سبز شده بود و یک جفت بال فلس دار فلزی هم داشت که زیر نور چراغ شمعی می درخشیدند.
این موجود نه فقط ترسناک نبود، بلکه به طرز غریبی مضحک و خنده دار بود.
دستش را دراز کرد و گفت: «اسماعیل گرایلی هستم؛ اما دوستام بهم می گن: آقا اسماگ.»
دستش را گرفتم و گفتم: «منم هادی تقی زاده ام؛ اما دوستام سه سال دیگه بهم می گن: “هادی تکنیکی،” هشت سال بعد می گن: “هادی بریک” و یازده سال بعدم می گن: “فدریکو گارسیا لورکا.”»
این آغاز پیش گویی های من بود که در حضور آقای اسماگ روی داد و سال های سال ادامه یافت.
اسماگ سری جنباند و با دست به پایین پاهایش اشاره کرد و گفت: «معمولاً توی داستانایی که عنصر جابه جایی نقش مهمی ایفا می کنه، همیشه یه گربه ی جادویی وجود داره. درست مث گربه ی داستان کرولاین یا داستانِ آلیس در سرزمین عجایب.»
کنار پای پت وپهن اسماگ، گربه ی سیاه و لاغری ایستاده بود که دست نصفه اش زیر نور چراغ ـ شمع ـ خودنمایی می کرد. برعکس اسماگ، گربه آن قدر واقعی و ترسناک بود که بی اختیار قدمی به عقب برداشتم و خودم را جمع وجور کردم.
او بی توجه به ترس رسواکننده ام، درحالی که سبیل های بلندش را می جوید، سرش را بالا آورد و چشم های زرد و نارنجی اش را به من دوخت و همان طور که صدایی مثل خُرخُر و فیش فیش از خودش درمی آورد، گفت: «اسم منم “قاسمه.” اما دوستام بهم می گن: “گربه هه.”»
همان طور که با دو پا و یک دست دنبال دم سیاهش می چرخید، ادامه داد: «البته آقای اسماگ اغراق می کنند. من کجا و گربه ی گل باقالی آلیس یا جادوگر چش دکمه ای کرولاین کجا؟ ضمناً بهیموت کذابِ قصه ی مرشدومارگریتای بولگاکف رو نباس فراموش کرد! درحقیقت، من فقط یه گربه ی معمولی ام که یه دستم رو، چند سال پیش توی جنگ از دست داده م و خدا باهام یار بود که زرتم قمصور نشد. اگه نه، الان یه گربه ی معمولی بودم که باید رو ویلچر این ور و اون ور می رفتم. فکر کن: یه مکعب سیاه که می گه میوو!»
اسماگ با کنار پای پهن و بزرگش، ضربه ای آرام به کمر گربه زد و قاسم از سمت دست نصفه اش، روی زمین ولو شد. فشی کرد و عقب تر نشست.
اسماگ گفت: «خودنمایی ممنوع!»
قاسم گفت: «میوو!» و برگشت و هم چنان که می شلید، درون تاریکی ته انبار گم شد.
گفتم: «بهش برخورد. مث این که ناراحت شد!»
«خودش برمی گرده. مهم نیست. همین که ماه بالا بیاد، درد پا دیوونه ش می کنه. برمی گرده تا روی زخمش ضماد آنتی بیوتیک ـ کدئین بمالم.»
«پاش؟»
«نه! روی دست نصفه ش.»
شلوارم کاملاً خشک شده بود.

فصل ۲

دوسیه ی ساختمان مدرسه را سال ها بعد در آرشیو کتاب خانه ی مرکزی وزارت آموزش پیدا کردم که جزو پرونده های بی اهمیت، رده بندی شده بود و در پوشه ای زرد، با عنوانِ «اسناد باطله» نگهداری می شد. متقاعد کردن کتاب دارِ پیر، برای در اختیار گذاشتنِ پوشه ی اسناد باطله، پانزده هزار تومان خرج برداشت. با این قول که پوشه را هرگز به آن کتاب خانه بر نگردانم. پوشه را درون پاکت سیاهی گذاشتم و از کتاب خانه زدم بیرون. شاید اگر این اطلاعات بیست وهفت سال پیش به دستم می رسید، روال زندگی اسماگ، قاسم و من به طرزی فاحش تغییر می کرد.
هوا رو به تاریکی می رفت. باران نم نم می بارید. توی آسانسور، پوشه را از درون پاکت بیرون آوردم و پرونده ی ساختمان «کیا» را از سه پرونده ی دیگر، که درباره ی چند مورد کودک آزاری معلم ها در چند مدرسه ی پایین شهر در سال ۱۳۴۹، سال تولد من؛ ۱۳۵۵، سال مرگ پدربزرگ پدری ام؛ و سال ۱۳۶۱، سال روز فوت قاتل زنجیره ای، کریم سماور ساز، بود، جدا کردم.
بسته های کاغذ را کف آسانسور انداختم و آمدم بیرون. درِ آپارتمان را باز کردم و وارد شدم. قوری چای را گذاشتم روی آتش و یک برش لیموترش تویش انداختم. پشت میز نشستم و شروع کردم به بررسی دوسیه ی ساختمان مدرسه.
به زنم، که چند ماهی دستیارم شده بود، گفتم: « بالاخره پرونده ی ساختمون رو پیدا کردم!»
پرسید: «چیز دندون گیری هم توش هست؟»
«هنوز بررسیش نکرده م، اما بی هیچ هم نباس باشه. پونزده هزار تا برام آب خورده.»
یک ردیف بشقاب گل سرخ را از توی گنجه ی پذیرایی بیرون آورد و روی میز چید. بعد درحالی که سبد نان را از روی اجاق خاموش برمی داشت، پرسید: «شام می خوری؟»
«بعداً.»
پیِ ساختمان مدرسه را قبل از جنگ جهانی دوم، در مارس ۱۹۱۷، یک هیئت آلمانی ریخته بود که با وظیفه ی ایجاد زیرساخت های عمرانی به کشور آمده بود.
در شرح وظایف هیئت آلمانی، ساخت بیمارستان های مدرن، مدارس امروزی، پژوهش های اولیه برای ایجاد راه آهن سراسری، ساخت بناهای عظیم با کاربری اقتصادی، نظیر کارخانه های مکمل فرآورده های کشاورزی، جاده کشی و ساخت پل های مواصلاتی آمده بود، که ساخت بنای مدرسه کوچک ترین و آسان ترین پروژه ی این هیئت به شمار می رفت.
این هیئت از دویست وهفتادویک مستشار علوم فنی تشکیل شده بود که پنج نفرِ آن ها مسئول ساخت این مدرسه بودند: گئورگ ذیمن، مهندس ارشد سازه؛ پل بلانسکیوف لهستانی الاصل، نقشه بردار؛ ماریا آخمن، مهندس تزیینات وابسته به بنا؛ آناباکمن، دبیر اقتصادی؛ و ولادیمیر مارین، مهندس ژئومورفولوژی.
عملیات ساخت مدرسه از مارس ۱۹۱۷ آغاز شد و در فوریه ۱۹۱۸ به پایان رسید.
این بنا در زمینی به مساحت سه هزار مترمربع و با زیربنایی در حدود دوهزارودویست وشصت وهشت مترمربع، در دو طبقه ساخته شد. ارتفاع آن در هر طبقه از کف تا سقف چهار متر بود و روی هم رفته ده متر و هفتادوشش سانتی متر بلندا داشت، که از این حیث جزو ساختمان های بلند شهر محسوب می شد. چهل ودو اتاق سی وشش متری، هشت آبدارخانه، چهار اتاق مدیریت، یک انبار بزرگ مرکزی و دو انبار کوچک، یک انبار اَنباشت زغال، یک آشپزخانه ی مرکزی، یک حمام مرکزی با بیست وشش چشمه دوش، و دو مجموعه ی آبریزگاهی چهل چشمه، در دو نوعِ فرنگی و ساده.
ماحصل اطلاعات فیزیکی بنا، که در پرونده ثبت شده بود، چیزی در همین حدود بود؛ اما دفتر گزارش روزانه جزیی تر و هنرمندانه تر نوشته شده بود. این گزارشات توسط میرزاحسن خان نقیب، ناظر دولتی پروژه و عضو ارشد اداره مالیه به رشته ی تحریر درآمده بود.
***
«امور مکلّفه طبق اوامر ناظرین همایونی انجام می پذیرد. حقا که آقای گئورگ در کار خبره و حاذق است و نقوش انضمامی ابنیه ی آموزشگاه را بر روی کاغذهای معظم ممهور به نقش بیدق امپراتوری پیش از اعمال به رویت این حقیر می رساند.»
«که به عینه در متن خبرنامه مکتوب شده است. سرکار بانو باکمن دیلماج مسلطی است و در گفت وشنیدی که عصر پنجشنبه، پانزدهم شوال، با آقایان بلانسکیوف و مارین درباره ی اسرار ابنیه گفتند به مورد خفیه گاه اشارت نمودند که به وقت جنگ جان پناه خدمت گزاران آموزشگاه است. آن طور که حقیر استنباط نموده، خفیه گاه جایی در حوالی زغال انبار است که زیر پله ها مستور شده.»
«امروز درشکه ای قنسولِ اولِ ژرمان ها را جهت بازدید آورد. بلافاصله دو گاری جعبه های سربه مهر را به آموزشگاه آوردند که کارگران به شتاب تخلیه نمودند. حدس حقیر این است ادوات و آلات جاسوسی قسمی از کالاهای مذکور است.»
«دیشب، حوالی سحر، نوری شگفت از انبار زغال بیرون جست و از صبحِ علی الطلوع تا الان که اذان شام بر گل دسته ها است، آقای گئورگ مفقود شده اند و یک دم زاریِ بانو ماریا، همسرشان، منقطع نگردیده است.»
«الحق، معماری پروسی سده ی هجدهم بسیار مقبول و پسندیده است. شومینه، یعنی بخاری متصل به دیوار، دارد و گچ بری های ظریفی که مشحون از طراوت گل بوته های درهم پیچیده اند.»
«هیئت آلمانی، بدون اطلاع پیشین، وقتی در قیلوله ی پنجشنبه بودم، لوازم برچیده اند و رفته اند.»
***
زنم لیوان چای ترش را، که از آن بخار بلند می شد، آورد گذاشت روی میز. پیش بند لباسش خیس شده بود.
پرسیدم: «روژین کی خوابیده؟»
«ساعت نُه.»
این آرزویی بود که صرفاً در داستان ها به وقوع می پیوست.
***
یازدهِ شب بود و هشت صفحه از گزارش را خوانده بودم. با آغاز جنگ جهانی دوم و پیش روی آلمان ها به سوی قفقاز، متفقین مجبور شدند کشور را اشغال کنند.
شورویایی ها از شمال و آمریکایی ها و انگلیسی ها از جنوب.
عزیمت ارتش سرخ در دفاع از چاه های نفت قفقاز، بهانه ای برای اشغال کشور بود. متفقین راهی جدید گشودند تا ادوات نظامی، آذوقه و نیروهای جنگی به جبهه ی روسیه ارسال شود. و همین طور نفت شمال و جنوب کشور از دسترس آلمانی ها مصون بماند. همه ی مستشاران آلمانی، پیش از اشغال، کشور را ترک کردند و تاسیسات و سازه هایی را که ساخته بودند برجا نهادند تا مورد استفاده ی متفقین قرار گیرد. سربازان روسی نیز به محض استقرار در شهر، ساختمان مدرسه را تصرف کردند و آن جا را تبدیل به یکی از پایگاه های فرماندهی شان کردند. اگرچه از مدت زمانی که مدرسهْ پایگاه نظامی روس ها بود اطلاعی در دست نیست؛ اما با بالا گرفتن آتشِ جنگ در بالکان و غربِ روسیه، آمار مجروحین به طرزی توصیف ناپذیر بالا رفت و تعدادی از مجروحین برای مداوا و بازپروری به کشور ما اعزام شدند. نبود زیرساخت های درمانی در شهر، فرماندهان روسی را وادار کرد تا ساختمان مدرسه را به بیمارستان و آسایشگاهی برای نظامیان مجروح اختصاص دهند.
اولین گروه مجروحین روسی که گاهی در میان شان پارتیزان های لهستانی و رومانیایی نیز به چشم می خورد در بهار سال ۱۹۴۰ وارد بیمارستان شدند. از این تاریخ به بعد، گزارش های سرپرستار بیمارستان، خانم «شهره میرلوحی»، در موارد ویژه و اتفاقات بااهمیت، که در زمان حضور وی به وقوع می پیوست، ذیل «گزارشات روزانه ی درمانگاه» درج شده است، که برخی از اوراق آن از تاراج زمان جان به در برده و در پرونده ی زرد و بی خاصیت ساختمان حبس شده اند و امروز، به مدد پانزده هزار تومان رشوه ی ناب، درهای محبس را به روی خود گشوده می بینند.
***
در میان اولین گروه یک صد نفره ی مجروحین، که عاقبت بدی یافتند، سرجوخه ی جوانی بود به نامِ «یوری ایوانف.»
ایوانف از ناحیه ی پای چپ، سینه، کتف و دست چپ مجروح شده بود. مطابق نوشته ی شهره میرلوحی ایوانف این چنین توصیف شده است:
«بیست وپنجمین مجروحی که در بیمارستان بستری شد، جوانی به نام یوری ایوانف است. جوانی بیست وپنج شش ساله و قدبلند، با موهای بلوند و چشمان قهوه ای تیره، که از ناحیه ی چپ بدنش آسیب دیده. سرجوخه ایوانف اصالتاً تاجیک است که می تواند به زبان مادری اش تکلم کند. از این رو، تنها بیماری است که توانسته با کادر بیمارستان ارتباط برقرار کند. من ساعت ها کنار تختش می نشینم و به داستان های او از جبهه ی قفقاز گوش می سپارم. او، پیش از جنگ، دانشجوی رشته ی زبان های کهن در دانشگاه علوم اجتماعی پترزبورگ بوده است و جبهه ی قفقاز فرصت خوبی برایش به وجود آورده بود تا با بومیان منطقه، که در روستاهای پرت افتاده ای میان کوه های مرتفع زندگی می کردند، گفت وگو کند.»
ایوانف در یکی از عصرهای خلوت بیمارستان، پرده از مهم ترین راز زندگی اش برداشت و گفت سه روز قبل از این که خمپاره ی آلمان ها سمت چپ بدنش را آش ولاش کند، جبهه را ترک گفته و در میان کوه های آذرین منطقه ی “پامچکیان” در پی سنگ نوشته ای به زبان اقوام سُغدی می گشته است که با عجیب ترین پدیده ی عمرش روبه رو می شود: سنگی تخم مرغی به ارتفاع شصت سانتی متر که معتقد بود، تخم زنده ی یکی از خزندگان دوران ژوراسیک است. پوسته ی قطور این تخم به رنگ سبز لجنی و زرد مایل به نارنجی بود که پیوسته حرارتی ملایم از خودش متصاعد می کرد. رنگ آن دائم از زرد به سبز در حال تغییر بود و قسمت میانی آن بیش از سایر جاها گرما می پراکَند.
ایوانف به سرعت آن سنگ عجیب را از کوله پشتی اش، که زیر تخت پنهان کرده بود، بیرون آورد و به پرستار نشان داد. او قسم یاد کرد که این پدیدهْ منحصربه فردترین چیزی است که در تمام طول عمرش دیده است و مطمئن بود که موجودی درون آن پوسته ی ضخیم و نفوذناپذیر در حال رشدونمو است که به نحوی بارز بر رویدادهای اطرافش تاثیر می گذارد.
ایوانف درحالی که چشمانش از اشک پر شده بود گفت دقیقاً پس از انتقال آن به اردوگاه جنگی، حملات آلمانی ها شدت گرفت. شدت حملات به قدری زیاد شد که تمام آن منطقه را با خاک یکسان کرد. گلوله ها بدون خطای فاحشی به اهداف برمی خوردند. گفت در تمام سه روزی که در جبهه حضور داشته از ناله ی سربازان مجروح، بوی گوشت سوخته و باروت سیاه نخوابیده است. سرانجام، سنگر ایوانف نیز هدف دو خمپاره ی سنگین قرار می گیرد و به جز سرجوخه ایوانف، بقیه ی سربازان را به کام مرگ می فرستد.
ایوانف تنها باقیمانده ی گردان سوم از هنگ پیاده ی لشگر سوم اتحاد جماهیر شوروی بود که امدادگران و نیروهای کمکی او را به پشت جبهه منتقل کردند. او قبل از انتقال، درحالی که نیمی از بدنش به شدت سوخته بود، با داشتن دو استخوان شکسته در ساق پای چپ و ترقوه، خود را به محل اختفای سنگ رساند و همان طور که بند کوله پشتی را به مچ دست راستش گره می زد، از هوش رفت. دو روز بعد در بیمارستانی صحرایی به هوش آمد و پس از آن که اطمینان یافت کوله پشتی کنارش افتاده است، تاب نیاورد و مجدداً از هوش رفت.
سرانجام، سرجوخه ایوانف با صدای ترمز گوش خراش قطار، در کوپه ای تاریک، به هوش آمد کوله پشتی اش را روی شکم گذاشته بودند. همان طور که روی برانکاردی خونین خوابیده بود، وارد بیمارستان گشت.
کوله پشتی را به پرستار سپرد و از او خواست تا آن را در جایی امن پنهان کند و تاکید کرد پس از بهبودی به او بازگردانَدَش. ایوانف چهارصد روبل نیز همراهِ کوله پشتی به پرستار بخشید تا بر سر معامله باقی بمانَد و به او قول داد که پس از جنگ، از سود حاصل از فروش سنگ، مبلغی هنگفت به او بپردازد و بارها به انجیل مقدس و نام عیسی مسیح قسم یاد کرد.
پرستار شهره میرلوحی در گزارشات روزانه اش آورده است که او، خانم میرلوحی، بلافاصله درِ کوله پشتی را با طنابی نخی می بندد و با خود به انبار زغال می برد تا میان زغال های انبار پنهان کند. اگرچه او هیچ گاه به قولش با یوری ایوانف وفا نکرد، چون سرجوخه و تمامی آن یکصد مجروح، یک هفته بعد از این ماجرا، اسیر بیماری مهلکی شدند و جراحت شان به چِرک نشست. تلاش دخترها و کادر درمانی بیمارستان نیز توفیری نداشت و خون آن ها مسموم شد و همگی در اثر ایست قلبی جان دادند. این اتفاق چندان در روحیه ی پرستار تاثیر مخربی گذاشت که مثل جنون زدگان، همه ی ماجرای میان خود و سرجوخه ایوانف را به رئیس نظامی بیمارستان اقرار کرد.
به دستور رئیس بیمارستان، همه ی انبار زغال را وجب به وجب جستند و با پافشاری و الحاحِ پرستار چندین بار انبار را واکاوی نمودند؛ اما اثری از کوله پشتی و سنگ گرم نیافتند.
این قصه به این جا ختم نشد، زیرا پرستار متوهم دست بردار نبود و خودش شبانه به انبار زد تا به جست وجو بپردازد. سرانجام اسیر طلسم انبار زغال شد و حاضر نشد آن جا را ترک کند. لاجرم، به دستور رئیس بیمارستان، دست وپایش را بستند و او را به آسایشگاه بیماران اعصاب و امراض روانی منتقل کردند. و دیگر، اطلاع چندانی از سرنوشتش در دست نیست و آن چه باقی مانده، شایعاتی است که نمی توان به آن ها اعتماد کرد.
می گویند او آن قدر زنجیرهای دستش را دندان زد که همه ی دندان های نیش اش شکستند. بعد با آن دندان های شکسته ی تیز، گوشت دست هایش را از مچ تا ساعد خورد.
پزشکان، مرض او را هاری تشخیص دادند و با تزریق آمپول هوا راحتش کردند.
نمی دانم این قول چقدر قریب به واقع است.
اما مرگ یکصد مجروح نیروهای اشغال گر در عرض دو روز، میان مردم شهر، توفانی برپا کرده بود که سابقه نداشت.
من ماجرای آن را به کرات از پدر و مادربزرگِ پدری ام شنیده ام.
شگفت این که در آن ایام خردسالی، سخنان شان را باور کرده بودم و تصوراتم چند سال بعد، که شخصاً با آقای اسماگ آشنا شدم، درهم ریخت.
شاید ظاهر فیزیکی و نابه هنجار پدر و مادربزرگم، که به آن ها اصالتی جادویی می داد، باعث شده بود قصه های شان را تا این حد جدی بگیرم.
مادربزرگم زنی آبله رو بود که قد خیلی کوتاهی داشت. او با موهای مجعد و بینی لاغر و بزرگی که چون تیغه ای سنگی از صورتش بیرون زده بود، شبیه «دورف های» شادمانی شده بود که به دلایل واهی در خانه رقص و پایکوبی به راه می اندازند.
برعکس، پدربزرگم قد بسیار بلندی داشت که هنگام ورود به اتاق گردنش را خم می کرد. چشم های خاکستری روشن، سرِ طاس و دندان های نامرتبی داشت که او را به «اپوشه» دیو خشک سالی مانند کرده بود. تسبیح فروشی دوره گرد بود که اعتقادات مذهبی استواری داشت. تا چهل وپنج سالگی، دائم می نوشید؛ اما شبی در خواب دیده بود که مادر ناتنی اش او را از می خوارگی زنهار می دهد. صبح روز بعد، مانند ناصر خسرو قبادیانی، متشرعی بی مانند شد و تا آخر عمر به مشروب لب نزد.
پدربزرگم می گفت آن هنگی که در مریض خانه خوابیده بود، جزو فوج کلنل «اسمیرانوف» روسی بودند که بر شهر حکومت می کردند.
از آن جا که این سربازان روس و فرمانده شان دین نداشتند و به هیچ صراطی مستقیم نبودند، برای ریشخند مردم شهر، توپ های شان را آماده کردند و چند تیر توپ به سمت گنبد مطهر انداختند؛ ولی تیرها کمانه کرد و به سوی خودشان برگشت. آنی، یک صد سرباز کافر با ده عراده توپ شان درب وداغان شدند. هیچ آسیبی هم به گنبد مطهر نرسید که به یقین کار خدا بود. همه دیدند که از دست دوا و دکتر آدمی زادی هم کاری برنیامد. این را می گویند: چوب خدا!
چشم هایش را می بست و ادامه می داد ، ریش سفیدهای محله ی «باغ خونی» خوب یادشان می آید آن صبحی را که با صدای تفنگ از خواب پریدند. از توی لنگم درنمی آورم. عاقبتِ آن یکصد کافر حربی سپاه «ابرهه» را، که به خاک سیاه نشستند، همه کس نوشتند و همه جا گفتند.
به این جای قصه که می رسید، مادربزرگ در تصدیق ادعای او می گفت: «فکر نکنی پسر، دروغ است! این جور حمایت ها سابقه دارد. دختربچه که بودم، یادم هست، سیل آمد و شهر را زیرورو کرد. آب می غلتید و می غلتید و مثل دیوانه ها می رفت تا این که به دروازه ی گنبد مطهر رسید. ناگهان، انگار که به آب امر کرده باشند، جلو دروازه فرو افتاد و از جنبش مُرد. حتا زلزله هم نتوانسته یک ترک بیاندازد به سینه ی باشکوه گنبد!»
***
سی سال بعد، وقتی طرح مرمتی گنبد مطهر را آماده می کردم، خواندم که جبهه ی جنوبی گنبد یک بار مرمت شده است، هم زمان با جنگ جهانی دوم!
زنم پنجمین چای ترش را آورد و با ترش رویی گفت: «دیگه بسه! داره صبح می شه. مگه این داستان چقدر اهمیت داره که این قدر دنبال پیچ و مهره اش می گردی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب گراف گربه