فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آوار سرنوشت
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب آوار سرنوشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آوار سرنوشت


زن گفت: «خدای من! معرکه بود!
تو معرکه‌ای!»
زیر لب اضافه کرد: «من با تو هستم.»
زن به پرده‌های ضخیم اتاق ویلا که جلو نور آفتاب را گرفته بود، خیره شد. او گفت: این نور نقره‌ای کاملاً سفیده. نمی‌ذاره آدم درختا یا چمنزار رو ببینه. دیگه دیر شده.
مرد گفت: «ظهر توی آفریقا این جوریه.
آدم رو کور می‌کنه.
نور اون قدر شدیده که نمی‌شه رفت بیرون. بهتره همین جا بمونی.»
زن گفت: «اینجا؟ اصلاً نمی‌دونم اینجا کجاست!»

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۵۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب آوار سرنوشت

آوار سرنوشت

مجموعه داستان

جیم شپرد - هلن سیمپسون - کنت کالهون

مترجم: علی فامیان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است





مقدمه

هر سال پس از فرایند طولانی انتخاب بیست داستان منتخب پن / اُهنری از میان صدها داستان کوتاه ارائه شده، دوستانم از من می پرسند این داستان ها از چه گرایش هایی خبر می دهند؟ این پرسش ارتباطی به زیبایی شناسی یا فنون ادبی ندارد، بلکه بیشتر حول و حوش موضوع داستان ها می گردد. در واقع جان مایه سوال این است که داستان های امسال دنیای ما را چگونه نشان داده اند؟
آنان که چنین پرسشی را مطرح می کنند، گویی براین باورند که نویسندگان داستان کوتاه منتخب خداوند یا غیبگو هستند یا دست کم آینه داران خوشی ها و هراس های عصر ما هستند!
اصل ماجرا این است که نویسندگان موجوداتی باهوش و حساسند که زندگی ما را به خود ما نشان می دهند. بسیاری از آنان به دلیل مهارت در این بازنمایی مشهور شده اند و بسیاری دیگر همچون آپتون سنکلر، جان داس پاسوس و مارگارت ات وود تصاویری از جامعه عرضه کرده اند. به راستی چه کسی بهتر از هرمان ملویل می توانست آمیزه چند نژادی و چند فرهنگی یعنی همان آمریکای او و آمریکای ما را به تصویر بکشد؟
البته برای بسیاری از نویسندگان، طرح صریح موضوعات اجتماعی و تفسیر رویدادهای اجتماعی ـ حتی رویدادهای زندگی معاصر ـ چندان مهم نیست. نویسنده خوب محدود به زمان و مکان معینی نیست. ما همچنان آثار چارلز دیکنز را می خوانیم با اینکه در عصر انگلستان ویکتوریایی زندگی نمی کنیم. فئودور داستایوسکی ما را سر ذوق می آورد نه از آن رو که با روسیه تزاری آشنا هستیم، بلکه به این علت که روحمان به چالش کشیده می شود.
ادبیات ـ مجموعه آثاری که به واسطه کیفیتشان ارزشمند هستند ـ هم پیش بینی می کند و هم توصیف. ادبیات در طول زمان زندگی را تعریف و توصیف می کند.
هنگامی که بهترین داستان های کوتاه را دوباره می خوانیم، هم توان تکنیکی نویسندگان را تحسین می کنیم و هم بحران های انسانی واقعی درون داستان ها را تجربه می کنیم.
البته گزارش زندگی واقعی در دل داستان ها یک مانع اساسی دارد و آن این است که داستان ها اغلب مدت ها پیش از آنکه چاپ شوند نوشته می شوند. لحظه ای که یک داستان توسط یک خواننده خوانده می شود، چه بسا نویسنده یک غیبگوی تمام عیار ظاهر شود، اما واقعیت امر این است که در اغلب موارد با یک زمان بندی تصادفی مواجه هستیم. داستان های فاجعه آمیز بسیاری نوشته شده اند، اما اگر داستان با موضوعی مصیبت بار در دهم سپتامبر ۲۰۰۱ منتشر شده باشد، خواننده داستان چه قضاوتی درباره قدرت پیشگویی نویسنده خواهد کرد؟
باید اعتراف کرد که برخی داستان ها روح زمانه را به طور کامل بازتاب می دهند و داستان های جایزه پن / اُهنری ۲۰۱۱ زمانه ای بی رحم و ستمکار را به تصویر می کشند، چیزی که چندان هم بی مسمّا نیست. اغلب این داستان ها بازگوکننده تقدیرند و به خواننده هشدار می دهند که تمدن بدون تمدن چقدر تهدیدآمیز خواهد بود. تمام داستان های امسال سرانجام جهان را روایت می کنند.
هلن سیمپسون با داستان «خاطرات یک سال جالب» خواننده را به جهان پس از فاجعه می برد؛ جهانی که به لطف تصاویر سینمایی چندان هم ناآشنا نیست. با این همه، لحن روزمره و طبقه متوسطِ راوی در تقابل با محرومیت های تلخ یک جامعه فروپاشیده است. داستان حال و هوایی سرگرم کننده و در عین حال ناگوار دارد و به طور هم زمان قدرتمند و تکان دهنده است.
با داستان «کوه یخ» لیلی تاک به قطب جنوب می رویم. در یک کشتی تفریحی، قصه آرام یک ازدواجِ یخ زده، کوه های یخ محیط و سرمای مرگ را به حاشیه می راند.
ایجاز تحسین برانگیز تاک در داستان پردازی، جهان خطرناکی را به تصویر کشیده است که در یک چیز یعنی کوه یخ خلاصه شده است؛ کوه یخی که کشتی را محاصره کرده است و زندگی شخصیت ها را گزارش می کند.
در شیرین ترین داستان برگزیده امسال ـ «نایب بلومینگی شدن» به قلم کنت کالهون ـ نوازنده ای جوان با تردیدها و فخر فروشی های خود همراه با جا زیست های پیر گروه نایت بلومینگ هنرنمایی می کند. توهمات مرد جوان در پایان شب از بین می رود و خانه ای که در آغاز داستان می سازد، در پایان ماجرا نابود می شود.
داستان «پل، پل» به قلم سوزان مینوت از عشق، امر ناممکن، قدرت و ابهام سخن می گوید. داستان در کنیا می گذرد و مواجهه تصادفی یک زن تازه وارد جوان با مردی آفریقایی را گزارش می کند. قصه «پل، پل» با آشنایی عاشقانه دو غریبه آغاز می شود و با جدایی و انزوا پایان می یابد.
قدرت و طنین موسیقایی داستان «چگونه هیاله را ترک کردی» به قلم جنین کاپوکروست در لحن راوی داستان نهفته است. راوی با گریز موفقیت آمیز شخصیت اول داستان از فلوریدا، مادرش، خانواده پرجمعیت کوبایی اش و زندگی تلخ و محدود او آغاز می شود. سپس دختر ماجرا در مسیری موفقیت آمیز به سوی نوعی دیگر از محدودیت که در زندگی دانشگاهی تدارک دیده شده است، پیش می رود؛ زندگی ای که بر پایه استثمار هویت قومی دختر شکل گرفته است. حال راوی داستان از اصالت به دنیایی دورغین گذر می کند، از دنیایی سرشار از عیب و خوشی به دنیایی پا می گذارد که در آن موفقیت یعنی کنار گذاشتن هویت فردی به هوای بهره مندی از پیروزی های کوچک مصیبت بار. داستان با میل و اشتیاقی متضاد و شاید ناممکن پایان می یابد.
داستان مارک اسلوکا با عنوان «عبور از رودخانه» قصه جذاب مردی است که می کوشد دوباره به درد سر نیفتد. این داستان استعاره ای برای بچه داری نیز هست. آیا پدر و مادری پیدا می شود که با احساس مسئولیت و هراس این پدر مواجه نشده باشد؟ این داستان عشق پدری درمانده نسبت به فرزندش را بازگو می کند، داستانی که خواننده را در حالتی بهت زده و وسط جریان آب رها می کند.
«چشم باد» داستانی از زبان یک کودک است که به باور و باورپذیری می پردازد. ایونسن مرز میان مردن و زنده نبودن و نیز وانمود کردن و ندانستن واقعیت را به هم می ریزد. پسر بچه سخت مایل است خواهرش احساسات و برداشت هایش را تایید کند و همین میل و اشتیاق او را به درد سر می اندازد، اما وفاداری او به خواهر شجاعش خواننده را تا انتهای داستان سرگرم می کند.
داستان «آلاموپلازا» اثر برد واتسن کشف دیگری از دنیای کودکی است که در لابه لای تعطیلات یک خانواده در گالف پورتِ می سی سی پی روایت می شود.
داستان قبلی برد واتسن در مجموعه داستان های پن / اُهنری ۲۰۱۰ نیز در یک هتل بین جاده ای روایت شده است. تلاش راوی ماجرا در توصیف صحنه ها و تکیه بر حافظه خیره کننده است. شخصیت های داستان هم آدم های زمان حال هستند و هم آدم هایی که سرنوشتشان در آغاز داستان رقم خورده است. در دل داستان شاهد آشتی پر تنشی هستیم میان تلخی به یاد سپرده شده و مجموعه ای از جزئیاتی که راوی داستان در قالب بازمانده ای بدبین بازگو می کند.
استاد داستان پردازی، جیم شپرد، در داستان «آوار سرنوشت» سوئیس سال ۱۹۳۹ را که دوره سیاسیِ پر تنشی محسوب می شود روایت می کند. چهار داوطلب یا همان احمق های یخ زده، زمستان را در کلبه ای کوچک در داوس سپری می کنند. آنان در زمینه بهمن تحقیق می کنند و به همین علت سرنوشتشان با اضطراب ریزش بهمن گره خورده است. دانشمندان جسور گویی به فاجعه دل بسته اند، در حالی که دلبستگیِ راوی داستان به یک آشنای قدیمی به فاجعه ای دیگر منجر می شود. لحن راوی داستان میان شوخ طبعی و جدیّت فضای علمی در نوسان است. داستان که به جلو می رود، مفهوم تقدیر و سرنوشت و البته اندوه بر کل ماجرا سنگین تر می شود و در پایان خیره کننده و رضایت بخش داستان تثبیت می شود. عضو هیئت داوری، کریستین شوت، «آوار سرنوشت» را به عنوان داستان منتخب خود برگزید.
داستان «بازسازی ویلایی که زمانی تیبور کالمان در آن زندگی می کرد» به قلم تاماس دوبوژی در مجارستانِ تحت اشغال شوروی و در سال های پایانی جنگ جهانی دوم می گذرد.
برای لازلو، سرباز وظیفه ای که ابتدا در ارتش آلمان خدمت می کند، و بعدها به دستگاه دیوان سالاری شوروی کمک می کند، بازسازی ویلایی که زمانی یک قهرمان مجار در آن زندگی می کرده است تبدیل به یک هدف نمایی و بهانه ای برای یک رفتار می شود، رفتاری که به قول فیلسوف نامی هانا آرندت می توان آن را «پیش پا افتادگی شیطان» نامید.
داستان «آمریکایی رو به زوال» اثر لسلی پری که به هالیوود قدیم، جنگ جهانی اول و عشقی از دست رفته می پردازد، سرشار از احساس، ذکاوت، اعتماد و تسلط است. فیلمی صامت در کالیفرنیا ضبط می شود و به این ترتیب توهم شکل می گیرد. قهرمان داستان هنر پیشه ای لال است که نقش بومی شماره ۹ را بازی می کند. بوفالوها وارد کشور شده اند و بومی شماره ۹ هم بومیِ آمریکا نیست. او کهنه سربازی است که در نتیجه مصیبت جنگ و آینده ای نامعلوم گذرش به آنجا افتاده و در آن فیلم هم هست، هم نیست. خواننده جذب داستان می شود و به تدریج هویت بومی شماره ۹ را کشف می کند و درمی یابد او که بوده و به کجا می رود. قصه «چیزی که بدون آن نمی توان زندگی کرد» به قلم متیو نیل نال در ویرجینیای غربی روایت می شود. داستانی خیره کننده درباره مردی فریب کار که خودش به گونه ای هولناک فریب می خورد.
عضو هیئت داوری، مانوئل مانوز این داستان را به عنوان قصه محبوب خود معرفی کرد. آنچه این داستان را متمایز می کند، اصالت در روایت آن است. هیچ شخصیت کاریکاتور گونه ای در کار نیست و فضاها ساختگی نیستند. همه چیز این داستان واقعی است و کاملاً تکان دهنده و باشکوه، همچون خود زندگی.
ممکن است رنگ و بوی غلیظ تقدیر و سرنوشتِ حاکم بر داستان های برگزیده پن / اُهنری ۲۰۱۱ مخاطب را میخکوب کند، اما هر یک از این داستان ها از زمان و مکان اولیه خود در می گذرند و برای خواننده امروزی جذابیت دارند. این خبر بسیار خوبی است، چرا که همین داستان های برگزیده نشان می دهند با پایان عصر داستان کوتاه فاصله ای بسیار زیاد داریم.

لورا فرمن
آستین، تگزاس

آوار سرنوشت

جیم شپرد

ما خودمان را احمق های یخ زده نامیده ایم. چهار نفریم که داوطلب شده ایم زمستانی بسیار سرد و طاقت فرسا را در کلبه ای کوچک در دامنه بادخیز ویسفلاجاچ(۱)، درست در سه کیلومتری بالای داوس(۲) سپری کنیم. کار تحقیقاتی می کنیم. کلبه یا همان آزمایشگاهمان جان می دهد برای انواع آزمایش هایی که تقریباً همه شان مرگبارند.
هفت سال است که دولت فدرال در برن(۳) کمیته ای را برای انجام طرحی تحقیقاتی در خصوص اقدامات دفاعی در برابر بهمن تشکیل داده است. پنج مکان در ارتفاعات آلپ در نظر گرفته شد و به قول بادر(۴) ما هم شیر یا خط انداختیم و یکی از مکان ها را انتخاب کردیم. بادر، بوچر(۵)، هفلی(۶) و من زیر لباس های ضخیم و چند لایه پتو وظایفمان را انجام می دهیم. سرما به حدی است که هفلی از درد کلیه هایش گزارش تهیه کرده است.
هفلی به نوعی رهبر گروه است. او را در حین انجام کار در یک پروژه سدسازی در اسپانیا پیدا کرده اند و اعضای کمیته به درستی به این نتیجه رسیده اند که کار اکتشافی او در حوزه مکانیک خاک در این طرح جدید مفید خواهد بود.
بوچر مهندس است و علاقه اش به یخ و برف را از پدرش به ارث برده است. پدرش هواشناس بوده و در سال ۱۹۰۹ دومین گروه اکتشافی گرین لند(۷) را رهبری کرده بود.
بادر دانشجوی نورچشمی استاد نیگلی(۸) بوده و به عنوان بلورنگار گروه کار می کند. من هم باربر آماتور و بسیار مشتاقی هستم که به کمک مجلات مادرم به این گروه راه پیدا کرده ام.
احتمالاً سال ۱۹۳۹ است، اما در این ارتفاع از بخاری خبری نیست و فقط از فانوس برای روشنایی استفاده می کنیم. امکاناتمان تعریفی ندارد. بودجه طرح تحقیقاتی مضحک است. ما درگیر پژوهشی هستیم که کم و بیش بی سابقه است، اما به قول بادر روحیه جستجوگری و گرایش به ذخیره اندکی پس انداز، ما را به شرکت در این طرح ترغیب کرد.
کار ما فقط حضور بی فایده در داوس نیست، هر چند ساکنان این منطقه چندان علاقه ای به مفهوم ساختار دانه های برف ندارند، اما ما چهار نفر بعد از سه سال در حال تکمیل متنی ماندگار هستیم: «برف و دگردیسی آن» شامل فصل هایی با عنوان بلورشناسی، مکانیک برف و تنوعات در پوشش برف.
مادرم در نامه ای برایم نوشته که به محض چاپ کتاب آن را تهیه می کند. من به او گفته ام که خودم یک جلد از کتاب را به او تقدیم می کنم.
مانند تمام پیشگامان با دردسرهایی مواجه شده ایم. یک بار بادر اصرار کرد که می تواند سختی هر توده برف را با اسلحه کمری بسنجد و وقتی یک بعد از ظهر کامل را به جستجویی بیهوده در لابه لای توده های برف سپری کردیم، متوجه شدیم شیوه بادر صحیح نیست. در شب هالووین توده برف بام کلبه مان را پارو کردیم و همین کار باعث شد بهمن تا داوس سرازیر و کلیسای نزدیک شهر ویران شود.
***
فقط من نیستم که به موفقیت گروه دلخوشم. هفلی در هجده سالگی پدرش را در یک بهمنِ به قول خودش پنج ریشتری از دست داد. از نظر او بهمن یک یا دو ریشتری هر سال فقط یکی، دو خانه را خراب می کند و آن هم اصلاً به چشم نمی آید.
بهمن پنج ریشتری مورد نظر هفلی در گلارنیش(۹) رخ داد. در آن واقعه ابری مهیب از برف از دامنه های اطراف شهر فرود آمد و ساختمان ها را بلعید. پدرش هفلی را به دامنه های بلند و جنگلی نزدیک شهر فرستاده بود تا تله های خرگوش کار گذاشته شده را کنترل کند. خودش هم در خانه مانده بود تا غذا درست کند. بهمن از ارتفاع یک و نیم کیلومتری با سرعت بسیار سرازیر شد و وقتی به کف دره رسید تا ارتفاع هفتاد متر بالا رفت. قدرت بهمن چنان زیاد بود که درختان صنوبر و توسکا را از جا کند و به هوا برد. ابر ناشی از بهمن جلو تابش خورشید را گرفت. ده دقیقه طول کشید تا هفلی سراسیمه تا مخروبه های شهر اسکی کند. تا چند روز عملیات جستجو برای یافتن بازماندگان با سختی پیش می رفت.
اعضای گروه نجات متوجه شدند حتی ساختمان های بتنی از پا در آمده است. بالاخره وقتی هفلی ساختمان سنگی همسایه را پیدا کرد، فکر کرد روی سنگ مرمر راه می رود.
پنجاه و دو خانه ویران شد. بهار که شد جسد هفده نفر را از عبادتگاه شهر بیرون کشیدند. هفده نفر دور هم جمع شده بودند. در چهارصد متری مسیر برف، انفجار ناشی از بهمن گنبدِ برج صومعه را از جا کنده بود.
***
من با خواب شبانه مشکل داشتم.
وقتی بچه بودم، در مدارس سوئیس، در تعطیلات کریسمس، هفته ورزش برگزار می شد. در آن هفته برای اسکی به کلبه های کوهستانی می رفتیم. من و برادرم ویلی(۱۰) در آن یک هفته معلمان سخت گیر را حسابی ذله می کردیم. ویلی دوست داشت طناب حایل کوهنوردی کنار دره ها را محکم تکان بدهد. من هم با تکه های یخ و قندیل های آویزان کارهای جالبی می کردم.
من و برادرم شانزده ساله بودیم و در مقطع راهنمایی تحصیل می کردیم. من علوم تجربی را انتخاب کرده بودم و می خواستم در رشته فیزیک و شیمی ادامه تحصیل بدهم. ویلی رشته ادبی را انتخاب کرده بود و می خواست لاتین و یونانی بخواند. من همان زمان هم تعجب می کردم. ویلی از کِی به لاتین و یونانی علاقه مند شده بود؟ هیچ وقت این سوال را از او نپرسیدم.
من اعلام کردم که می خواهم به دانشگاه بروم. ویلی چنین تصمیمی نگرفت. پدرمان به این جور چیزها اهمیت می داد: ما را کودن های خوشبخت خودش می نامید، از اسکی کردن ما لذت می برد و همیشه سرِ شام با نوعی ابهام می گفت از اینکه کاری کنیم که خوشش بیاید لذت می برد.
پدرم خودش را راهنمای آلپ می دانست، گرچه با لباس هایی که در شهر می پوشید خیلی ها تصور می کردند شهردار است. ساعت جیبی و کلاه هامبورگی اش را خیلی دوست داشت. همیشه طوری صحبت می کرد که گویی سرنوشتش این است که انگلیسی ها را از صخره های برفی نجات دهد و این را هم می گفت که فقط در ارتفاع بالاتر از سه هزار متر احساس راحتی می کند، اما ما می دانستیم که این طور نیست. تنها چیزی که پدرم را واقعاً راضی می کرد داروهای خانگی بود. ویلی اصلاً دل خوشی از پدر نداشت، اما مطابق با میل او رفتار می کرد. من مو به مو از پدرم تبعیت می کردم، گرچه نسبت به من چندان نظر مساعدی نداشت. یک خواهر بزرگ تر هم داشتیم که از جوّ خانه خوشش نمی آمد و در واکنش به این وضعیت به امور روزمره خانه رسیدگی می کرد و وقتی هم که کار نمی کرد به اتاقش پناه می برد و منتظر می ماند تا هر چند ماه داستان های عاشقانه ای را که از طریق حق عضویت دریافت می کرد ورق بزند.
ویلی خود شیفته بود و طاقت شنیدن حرف هیچ متخصصی را نداشت.
یک سال قبل در سفر تابستانی مان به یخچال ایگر(۱۱) در هفته برادری جهانی با گروهی از شامونیکس(۱۲) همراه شدیم. اعضای گروه آلمانی نمی دانستند و ما هم فرانسه بلد نبودیم و به همین دلیل معلم ها نقش مترجم را بازی می کردند. یک بار معلم فرانسه به اعضای گروه تذکر داد که هر صدایی امکان دارد لایه های یخ بالا سرمان را فرو بریزد.
من و ویلی از هشت سالگی با یخچال ها آشنا بودیم. همه اعضای گروه به این تذکر معلم فرانسه گوش دادند، اما ویلی بالای خطرناک ترین لایه یخ رفت، روی آن ایستاد و با صدایی بلند داد زد: «به فرانسه چطور می شه گفت تو اصلاً نمی دونی چی داری می گی؟»
قرار بود از یکی از کلبه های اسکی بالای روستای کلین شیدگ(۱۳) دور نشویم. خود روستا سه هتل ویژه اسکی بازها و کوهنوردها دارد. ایستگاه قطار و چند ساختمان خدمات عمومی هم دارد. با این همه یکی از هم کلاسی هایمان را از دست دادیم. یکی از آن پسرهای ارتفاعات دوردست، جایی که پسران چوپان کل تابستان را در کلبه ای دور از خانواده سپری می کنند. هم کلاسی مان را وقتی پیدا کردیم که کار از کار گذشته بود. راهنماهای ما دو نفر بودند؛ یک خانم معلم که گواهی تعلیم اسکی داشت و دستیارش که دانشجوی بیست ساله مهندسی بود، به نام جنی(۱۴). آن دو نفر مسئولیت چهارده پسر و ده دختر را به عهده داشتند.
پیست اسکی مقصد ما در تابستان شیب حاشیه یک جنگل انبوه بود. بالاتر که می رفتیم فاصله درخت ها بیشتر می شد تا جایی که به محوطه های بازِ آفتاب گیر می رسیدیم؛ جایی که پروانه های کوچک روی بوته ها و خزه ها پرسه می زدند. بالای محوطه ها دسته هایی از گوسفند و بز چرا می کردند. در ارتفاع بالاتر فقط تخته سنگ بود و گاهی بزکوهی دیده می شد. در همین نقطه پرتگاهی بود که جان می داد برای ساخت قلعه های محکم. ما این ناحیه را در نهمین سالروز تولدمان کشف کرده بودیم. ویلی می گفت اینجا یکی از مکان های نادر جهان است که چیزی در آن رشد نمی کند. یکی از جاهایی که برای خوشبختی یک فرد آفریده شده است.
در توفان های زمستانی، باد ذرات برف را بر روی پرتگاه پهن می کرد و قطعات برف از لبه پرتگاه آویزان می شد. شب قبل از اردوی مدرسه ما از سمت غرب باد تند وزیده بود و روی دامنه های شرقی توده برف جمع شده بود. یک ساعت بعد از حرکت ما در خصوص ریزش بهمن هشدار داده بودند.

نظرات کاربران
درباره کتاب آوار سرنوشت