فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رخصت مرشد
جلد نهم ، یزد - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد


حالا دیگر پهلوان علی‌عسکر یزدی را در سراسر ایران به عنوان قوی‌ترین پهلوان کشور می‌شناختند. هر روز از گوشه و کنار مملکت پهلوانان جوانی که آرزوی بازوبند پهلوانی را در سر می‌پروراندند، برای کشتی با او به یزد می‌آمدند و با ناکامی به شهر و دیار خود بازمی‌گشتند. پهلوان عسکر برای حفظ موقعیت خود و دفاع از مقام پهلوانی، مجبور بود که مرتب ورزش کند تا همیشه آماده و ورزیده باشد. همه‌جا پیچیده بود که قرار است امسال در جشن عید نوروز، پهلوان نیرومندی برای کشتی با عسکر به تهران بیاید.
پهلوان عسکر برای شرکت در کشتی نوروز به طرف تهران حرکت کرد. او وقتی به تهران رسید که هنوز زمان زیادی تا عید نوروز مانده بود. بعد از تحقیق متوجه شد که حریفِ امسال او پهلوان حسین نعل‌گر قزوینی است، اما او هیچ شناختی از این پهلوان نداشت.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب رخصت مرشد



پهلوان علی عسکر یزدی

هنوز هوا تاریک بود که صدای داد و فریاد پدرش را از حیاط شنید:
- زود باش زن! الآن آفتاب می زنه و دروازه های شهر را باز می کنن. دیروز غروب آفتاب دو تا قافله بزرگ از قم و کاشان، پشت دروازه شهر رسیدند. بنده های خدا هر چه التماس کردند که از راه دور آمده ایم و خسته ایم، نگهبان ها گوش نکردند و گفتند به دستور حاکم شهر اجازه نداریم بعد از غروب خورشید، دروازه را به روی غریبه ها باز کنیم. ناچار شب را پشت دروازه، توی بیابان خوابیدند. خدا را خوش نمی آد، پاشو زودتر منو راه بنداز برم. باید درِ کاروان سرا را باز کنم.
مادر با هر زحمتی بود، بلند شد و غُرغُرکنان مشغول آماده کردن بقچه نان و پنیر شد. علی عسکر غَلتی زد و از این شانه به آن شانه شد. چشم هایش را مالید و کمی به سر و صداهایی که شنیده بود فکر کرد. مثل اینکه تازه متوجه حرف های پدرش شده باشد، ذوق زده از رختخواب پرید بیرون و به طرف حیاط دوید.
همیشه برای دیدن قافله هایی که از راه می رسیدند و آدم های جور واجوری که همراه با آن می آمدند و سر و صدای شترها و ساربان ها و بازرگانان جهان دیده و سفر کرده ای که حکایت های زیادی برای تعریف کردن داشتند، اشتیاق داشت. آبی به صورتش زد و به طرف طویله دوید. طویله تاریک بود. کورمال کورمال پالان را پیدا کرد و روی الاغ گذاشت و افسارش را در دست گرفت و به طرف حیاط کشید.
خر که حاضر نبود از طویله بیرون بیاید، مقاومت می کرد و علی عسکر به زور او را به سمت بیرون می کشید. خر که از طویله بیرون آمد و بنا کرد به سر و صدا و عرعر کردن. علی عسکر با عصبانیت گفت:
- دِ ساکت حیوان لجباز! الآن همه اهل محل را از خواب بیدار می کنی!
بعد به طرف بالکن دوید و بقچه نان و خورجین را برداشت و دَم درِ حیاط، منتظر پدر ایستاد. پدر که دلیل اشتیاق او را می دانست با خنده گفت:
- مرحبا پسر زرنگ! با این حیوان چه کار کردی که این طور سر و صدا راه انداخته؟
بعد بنا کرد به خندیدن.
شهر یزد در خواب بود. این موقع صبح به جز حمامی ها و نانواها، کسی از خانه بیرون نمی آمد. هنوز گزمه ها با قداره هایی که در کمر داشتند، در محله ها می گشتند و پاس می دادند.
کوچه های باریک و طولانی را پشت سر گذاشتند و به میدان شهر رسیدند. نسیم خنکی که لابه لای برگ های درختان بلند چنار می پیچیدند، صورتش را نوازش می داد. از سمت مشرق، سپیدی صبح آهسته آهسته آشکار می شد. به کاروان سرا که رسیدند، پدر با عصبانیت گفت:
- خُب، من می دانم که این تقی می خوابه! هر چی به این زن می گم، گوش نمی کنه. اگه من بخوام به امید این و آن بشینم که کارم زاره.
دیواره های کاهگلی کاروان سرا آن قدر بلند بود که انگار به آسمان چسبیده بود. دروازه چوبی و محکم کاروان سرا که پوشیده از گل میخ های بزرگ و آهنی بود، آن قدر سنگین بود که چند نفر به زور باید آن را روی لولا می چرخاندند و باز می کردند. به دروازه که رسیدند، پدرش همان طور که روی خر نشسته بود، شروع کرد به داد زدن:
- آهای دالان دار، دالان دار! خدا خیر داده هنوز که خوابی! الآن آفتاب می زنه.
بعد هم از خر پیاده شد و کوبه های بزرگ دروازه را محکم به صدا درآورد. کوبه با شدت روی گل میخی که در زیر آن قرار داشت می خورد و صدای تق تق آن توی میدانگاهی می پیچید.
- آهای دالان دار، تقی دالان دار، تقی! مگه به خواب مرگ رفتی؟ دِ بیدار شو، الآن قافله از راه سر می رسه.
صدای پاهایی که به سرعت می دوید، همراه با سرفه های خشک و صدادار به گوش می رسید. همان طور که پشت سر هم سرفه می کرد، بلندبلند می گفت:
- اومدم اُستا، اومدم! من که خواب نیستم. خودم خیلی وقته که بیدار شده ام. دیگه داشتم غرفه ها را آب و جارو می کردم که صدای شما را شنیدم.
بعد هم صدای کلون چوبی پشت در بلند شد. با زحمت درهای بزرگ را چهارطاق باز کردند و وارد راهرو کاروان سرا شدند و به حیاط و بارانداز بزرگ کاروان سرا رسیدند. حیاط خیلی بزرگی بود، آن قدر بزرگ که چند قافله شتر را می شد در آن جا داد. دورتادور حیاط کاروان سرا، اتاق ها و غرفه های کوچکی ردیف شده بودند که با درهای چوبی کوچک مشخص می شدند و محل استراحت مسافران بود. غرفه های طبقه بالا که تمیزتر و دل بازتر بود، مخصوص میهمان های مهم و تاجران بزرگ بود. درِ هر یک از اتاق ها را که باز می کردی، روی دیوارهای آن خطوط کج و معوج و درهم و برهمی به چشم می خورد که بازرگانان با حساب سیاق(۱)، صورت مخارج و درآمدهای خود را نوشته بودند.
کف حیاط کاروان سرا، خاک سفتی بود که طی سالیان دراز، زیر سُم اسب ها و شترها کوبیده شده بود و مثل سنگ سخت بود. دست راست حیاط را که نگاه می کردی، محوطه وسیع و سکو مانندی بود که از سطح زمین کمی بلندتر بود و کف آن را با آجر قزاقی فرش کرده بودند. این دو سکو در واقع باراندازهایی بود که کاروان ها بار خود را بعد از پیاده کردن از پشت حیوانات باربر، روی آن قرار می دادند. جلو باراندازها، قپان الاکلنگی بزرگی بود که محور اصلی آن تیر چوبی قطوری مثل درخت بود و مقدار زیادی سنگ قپان که جلو آن ریخته بودند. این قپان بزرگ برای وزن کردن بارهای سنگین کاروان ها بود. انتهای حیاط آبگیر بزرگی بود که حیوانات از آن آب می خوردند و آغُل چوبین نسبتاً بزرگی قرار داشت که جو و علوفه لازم برای حیوانات باربر را در آن می ریختند.
حاج کریم می دانست که تا سپیده نزده و هوا کاملاً روشن نشده، دروازه شهر را باز نمی کنند؛ اما عجله داشت تا زودتر کاروان سرای خود را رو به راه کند و آماده پذیرایی از میهمانان بشود. اولین حجره که نزدیک به درِ اصلی کاروان سرا بود، تعلق به حاج کریم، آقای کاروان سرادار داشت. مثل هر روز، تقی خدمتگزار کاروان سرا، زیرانداز حاجی را در ایوانِ مقابل حجره انداخت و حاجی روی آن نشست و مشغول رسیدگی به کارها شد. اول از همه با داد و بیداد، تقی را فرستاد تا غرفه ها را آب و جارو کند. بعد رو به علی عسکر کرد و گفت:
- بابا حالا واسه ناشتایی خوردن، خیلی وقت داریم. بدو آخر حیاط آن کسیه های جو را توی آغل بریز و بند دور آن چند بسته علوفه را هم باز کن و آنها را هم جلو آغل بریز.
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که همه کارها رو به راه شد و فقط مانده بود که دبه های آب را پُر کنند تا مردمی که از راه می رسند، آب برای خوردن داشته باشند.
حاج کریم که حالا کمی خیالش راحت شده بود، چند تا زغال توی آتش گردان انداخت و زغال ها را گیراند و آن را به دست علی عسکر داد و گفت:
- ببینم چه کار می کنی، خوب بگردان تا زغال ها سرخ بشن.
علی عسکر قلاب آتش گردان را در دو انگشت انداخت و شروع به گرداندن آن کرد. جرقه های آتش مثل چرخ فلک پشت هم می چرخیدند و به زمین می ریختند و سرد و خاموش می شدند. حاجی دو زانو روی زیرانداز نشسته بود و کوزه قلیان را مقابل خود گذاشته بود و هر از گاهی پُکی به آن می زد و صدای قل قل قلیان در فضای کاروان سرا می پیچید. نی قلیان را به طرف تقی گرفت و گفت:
- بگیر!
تقی با کمی خجالت گفت:
- نه حاج آقا! محضر شما بی ادبی می شه.
حاج کریم بار دیگر با تَشَر گفت:
- دِ گفتم بگیر، خجالت نکش!
تقی نی قلیان را گرفت و لای لب هایش گذاشت و مشغول کشیدن شد. دیگر هوا روشن شده بود. مردم با عجله در رفت وآمد بودند. تا حالا حتما دروازه ها را باز کرده بودند. چیزی نگذشته بود که صدای زنگ گوش خراش قافله آسمان شهر را پُر کرد. قافله به میدانگاهی نزدیک می شد. تقی دالان دار، منقل آتش و اسپند را آماده کرده بود. علی عسکر فوری از پله های کنار سکو بالا رفت و خودش را بالای سر درِ کاروان سرا رساند تا از آنجا بتواند خوب قافله را تماشا کند. چند نفر جلودار که هر یک چماق های بزرگی در دست داشتند، پیشاپیش بقیه حرکت می کردند. مرد تنومندی هم که صورت آفتاب سوخته ای داشت و از رفتارش معلوم بود که رئیس قافله است، درحالی که پشت قاطر بزرگی نشسته بود و یک تفنگ سرپُر حسن موسی هم کنار خورجین قاطرش بود، پشت سر مردان چماق به دست حرکت می کرد و پشت سر آنها قافله شترهایی بود که هر یک کوهی از بار را بر پشت داشتند و با پاهای پهن و بزرگشان به آرامی قدم برمی داشتند. شترها درحالی که گردن های بلندشان را تکان می دادند و لب های پهنشان مثل اینکه نُشخوار بکنند، مرتب می لرزید و باز و بسته می شد و در پشت آن، دندان های بلند و محکمشان به چشم می خورد، پشت سر هم وارد کاروان سرا می شدند. آدم های زیادی همراه کاروان بودند. خیلی ها پیاده بودند و بعضی ها هم درحالی که سوار اسب یا الاغ بودند، کنار شترها حرکت می کردند. صدای خوش آمدید، خوش آمدید حاج کریم آقا و تقی دالان دار، حیاط کاروان سرا را پُر کرده بود. تقی پشت سر هم اسفند روی آتش می ریخت و منقل را در بین قافله می چرخاند. حالا دیگر همه قافله وارد کاروان سرا شده بودند.
صدای داد و فریاد شتربان ها و نگهبانان قافله و شاگردهای بازرگانان که هر یک سعی می کردند با رو به راه کردن کارهای اربابانشان زبر و زرنگی خودشان را نشان دهند و سر و صدای حیوانات بارکش، غوغایی به پا کرده بود که نگو! آنهایی که با حاج کریم از قبل آشنایی داشتند، مشغول خوش وبِش و روبوسی با او بودند. علی عسکر بالای سردر نشسته بود و محو تماشای قافله و هیاهوی کاروانیان بود.
رقابت بر سر گرفتن حجره های رو به آفتاب و تمیزتر بود. هر کس سعی می کرد حجره بهتری را بگیرد و شاگردها هم تلاش می کردند تا اسباب های شخصی اربابانشان را به حجره ببرند و وسایل استراحتشان را فراهم کنند.
چاروادارها، حیوانات را به کنار سکوی تخلیه بار می بردند و با کمک شاگردان، بارهای هر بازرگان را در گوشه ای خالی می کردند. برداشتن بار شترها کار سختی بود. اول باید شترها را مجبور می کردند تا زانو بزنند و روی زمین بخوابند و بعد به آهستگی بارهایشان را خالی می کردند و حیوانات را آزاد می کردند تا استراحت کنند. ساربان ها چوب های بلندی در دست داشتند و با کوبیدن آن بر پشت زانوی شترها مجبورشان می کردند تا زانو بزنند و روی زمین بخوابند. چند نفری از بازرگان ها که بار بلور و شیشه آلات داشتند، با نگرانی کنار بارشان ایستاده بودند و مراقب بودند تا بارها را به آهستگی پایین بگذارند. شاگردهایی که زرنگی کرده و زودتر بارهایشان را پیاده کرده بودند، حالا دیگر خیالشان راحت بود و کنار آبگیر انتهای حیاط لباس هایشان را درآورده بودند و سر و تن را به دست آب سپرده بودند تا با بازی و نشاط هم خستگی راه را از تن به درکنند و هم گرد و غبار راه را از سر و صورت پاک کنند.
رئیس قافله که حاج کریم او را کربلایی یحیی صدا می کرد، با دو نفر جلودار، کنار دست حاجی نشسته بودند و چای می نوشیدند و صحبت می کردند. حاجی با کنجکاوی می گفت:
- شنیده بودیم که راه ها امن نیست. خبر رسیده بود که حرامی ها(۲) راه را بسته اند. خیلی باید خدا را شکر کرد که از دستشان جان به سلامت بردید.
کربلایی یحیی که از قیافه خشن و صورت آفتاب سوخته اش معلوم بود که مرد بیابان و سرد و گرم روزگار را چشیده است، گفت:
- آره، درست شنیده اید. ما هم برای اینکه جان سالم به در ببریم به بیراهه زدیم، وگرنه نمی توانستیم از دستشان سالم در بریم.
مردم فقیر که با آمدن هر قافله ای انتظار گوشت قربانی را می کشیدند، جلو دروازه کاروان سرا صف کشیده بودند.
به دستور رئیس کاروان، یکی از چاروادارها(۳)، گوسفندی تهیه کرد و به شکرانه سالم رسیدن قافله، گوسفند را قربانی کردند و مشغول تقسیم گوشت قربانی شدند. سر تقسیم گوسفند قربانی محشری به پا شده بود. هر کس سعی می کرد تا خودش را به داخل کاروان سرا برساند و از گوشت قربانی سهمی بگیرد.
ناگهان صدای جار و جنجالی از داخل کاروان سرا بلند شد. کنار بارانداز چند نفر از ساربان ها سعی می کردند شتری را به زمین بنشانند. شتر نعره می کشید و گردن بلندش را به چپ و راست تکان می داد. مثل اینکه دیوانه شده باشد، نعره می کشید. معلوم بود ساربان ها ترسیده اند. یکی از آنها که قامت بلندی داشت، افسار شتر را محکم کشید و با چوبی که در دست داشت به زانوی او کوبید. شتر تکانی به خودش داد و با ضربه سر، ساربان را به کناری پرتاب کرد.
افسارش که آزاد شد، شروع به دویدن در کاروان سرا کرد. هر کس سعی می کرد خود را از سر راه شتر دیوانه به کناری بیندازد. شتر با دهان کف کرده نعره می کشید و مثل هیولایی مهیب به هر طرف می دوید.
رئیس قافله که با دیدن این صحنه حسابی ترسیده بود، فریاد می زد:
- برید کنار، برید کنار! سر راه شتر وانستید. شتر دیوانه شده، له تان می کنه. خدا به خیر بگذرانه، برید کنار!
هر لحظه احتمال داشت شتر از کاروان سرا بیرون برود و به مردم حمله کند. مردمی که جلو در جمع شده بودند با دیدن شتر هر کدام به طرفی می گریختند. یکی از خدمتکارها که زیر دست و پای شتر مانده بود، مجروح در گوشه ای افتاده بود و ناله می کرد. چند نفر از چاروادارها به خود جرئت دادند و با چماق های بزرگی که در دست داشتند، سر راه شتر قرار گرفتند و با سر و صدا و تکان دادن چماق هایشان می خواستند شتر را آرام کنند. شتر که از این حرکت آنها بیشتر ترسیده بود، با عصبانیت بیشتر شروع به دویدن کرد. تقی دالان دار می خواست خودش را به دروازه برساند و آن را ببندد، اما دیگر دیر شده بود. شتر مستقیم به طرف دروازه می دوید، هیچ کس قدرت مقابله با شتر را نداشت. هر کس فقط به فکر این بود که خودش را از جلو دست و پای او دور کند. حاج کریم به شدت ترسیده بود و دنبال راه چاره ای می گشت. شتر یک سره به طرف بیرون می دوید.
ناگهان درِ یکی از حجره ها باز شد و جوان تنومندی به درون حیات پرید و خود را به شتر رساند و مقابل او ایستاد. شتر که مرد جوان را در مقابل خود می دید، خشمگین تر نعره می کشید و به طرف او می دوید. مرد جوان وسط دو دروازه ایستاده بود. شتر که به او نزدیک شد، جوان مشت های گره کرده اش را پیچی داد و محکم بر گردن شتر کوبید. حیوان که از شدت ضربه گیج شده بود، کمی تلوتلو خورد و در جای خود میخکوب شد. جوان تنومند از فرصت استفاده کرد و خود را به زیر شکم شتر رساند و با یک حرکت پاهای شتر را درو کرد و او را به زمین کوبید. بی خیال پای راستش را روی گردن شتر گذاشت و فریاد کشید:
- ساربان، آهای ساربان! تا دیرنشده بدو پاهای شتر را ببند.
اهالی کاروان سرا بُهت زده به مرد و شتر نگاه می کردند. مثل اینکه هنوز نمی توانستند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. مرد برای بار دوم فریاد کشید:
- ساربان! مگر گوشَت کر است؟
یکی از چاروادارها جلو دوید و با طناب کوتاهی که در دست داشت، خیلی تند و فرز پاهای شتر را بست و حیوان را که مثل بره ای رام روی زمین افتاده بود، با دست نوازش کرد. آرام با او حرف می زد و گردنش را نوازش می کرد. حیوان هر از گاهی گردن درازش را بلند می کرد و زیر چشمی به مردی که او را به زمین زده بود، نگاه می کرد و هوایی را که به داخل شش هایش داده بود، به سرعت از دماغش بیرون می فرستاد، طوری که پره دماغش به سرعت می لرزید و صدایی مثل نفیرِ سٌرنا به همراه سوتی تند بیرون می داد. مردِچاروادار معلوم نبود با چه کسی حرف می زند:
- می گن کینه شتر، کینه شتر، والله راست می گن! هنوز این حیون لج داره و عصبانیه. فرصت پیدا بکنه کسی رو که به زمینش زده، اگه رستم دستان و سام نریمان هم باشه، چنان زیر دست و پا لهش می کنه که اثری از آثارش باقی نمونه. تازه کارمون در اومده. حالا باید یه مجلس آشتی کنان بذاریم و شتر را با این بابا آشتی بدیم.
چند نفری که حرف های مرد ساربان را شنیده بودند به شدت می خندیدند.
حاج کریم که تا چند لحظه پیش از شدت ترس و نگرانی اینکه مبادا کسی زیر دست و پای شتر له بشود، خودش را باخته بود، حالا لبخند ملیحی بر لب داشت و با نگاه هایش مردِ غریبه را تحسین می کرد. با شتاب به طرف او دوید و دستی به پشتش زد و با صدای بلند گفت:
- آفرین پهلوان، مرحبا، مرحبا! پیر شی الهی، خدا از چشم بد حفظت کنه. اگه تو نبودی، این شتر چند نفر را زیر دست و پا له می کرد.
بعد با صدای بلند فریاد زد:
- تقی، تقی! بدو منقل اسفند را بیار، اسفند دود کن.
رئیس قافله که تا به این لحظه، ساکت نشسته بود با صدای بلند داد زد:
- بر چشم بد لعنت!
و اهل قافله با صدای بلند گفتند:
- بیش باد!
قافله دار دوباره گفت:
- برای سلامتی این پهلوان که امروز جان خیلی ها را نجات داد صلوات بفرست!
صدای صلوات جمعیت، فضای کاروان سرا را پر کرد.
علی عسکر بالای سردر ایستاده بود و با نگاه تحسین گرش به مرد جوان نگاه می کرد. مرد قامت بلند و اندام ورزیده ای داشت. در حرکاتش، چالاکی بی مانندی به چشم می خورد. کمی سیاه چُرده بود و موقع صحبت کردن، خشن به نظر می رسید.
دیگر کاروان سرا آرام شده بود. گویی گَرد خواب بر سر کاروانیان پاشیده بودند. به جز اتاق حاج کریمِ کاروان سرادار که هنوز عده ای دور هم نشسته بودند و با آب وتاب از شجاعت مرد جوان و آنچه که با چشم خود دیده بودند صحبت می کردند، بقیه کاروان سرا در خواب فرو رفته بود.
حاج کریم به افتخار مرد شجاع، سفره مفصلی پهن کرده بود و با انواع و اقسام میوه جات و خوراکی و تنقلات از میهمانان پذیرایی می کرد. آهسته زیر گوش رئیس قافله گفت:
- می شناسی ش، می دونی کیه و برای چی به یزد آمده؟
کاروان سالار همان طور که چشم هایش داشت گرم می شد و خواب بر او غلبه می کرد، نعلبکی چای را هورت کشید و گفت:
- نه! نمی دانم کیه، غریبه ست. همین قدر می دانم که از کاشان با قافله ما همراه شده.
تا اسم کاشان به گوشش خورد، صاف نشست و نگاه دیگری به قد و بالای مرد کرد و گفت:
- خودشه، شناختم!
کاروان سالار با تعجب پرسید:
- با کی هستی؟ مگه اون کیه؟
حاجی کریم نگاه دیگری به اندام و قیافه پُرهیبت مرد کرد و با اطمینان گفت:
- غلط نکنم، این پهلوان حسینِ پُکو، پهلوان کاشانه که مخفیانه برای کشتی با پهلوان حسن مولا به یزد آمده.
کاروان سالار پرسید:
- آخه حاجی، تو از کجا می دونی که این قدر با اطمینان حرف می زنی؟
حاج کریم آهسته گفت:
- خیلی وقته که منتظرش هستم. شنیده بودم که پهلوان کاشان قصد داره به یزد بیاد. برای همین هم چشم به راه بودم. هر قافله ای که می آد، آدم هاش را با دقت زیر نظر می گیرم. این آدم با این یال و کوپال و زور بازو کسی جز پهلوان حسین پُکو نمی تونه باشه.
کاروان سالار که از شدت خواب بی طاقت شده بود، دیگر نتوانست به بقیه صحبت های حاجی گوش کند. همان طور که نشسته بود سرش را به دیوار گذاشت و به خواب فرو رفت. حاج کریم آهسته خودش را به مرد جوان نزدیک کرد و گفت:
- جوان! یه سوالی دارم؟ دلم می خواد که به من منت بذاری و جواب سوال منو بدی؟
مرد جوان نگاهی به صورت حاجی انداخت و گفت:
- خُب، بپرس!
حاجی خودش را بیشتر به مرد نزدیک کرد و آرام زیر گوشش گفت:
- تو پهلوان حسین پُکوِ کاشانی نیستی؟
مرد جوان یکه ای خورد، ابروهایش را در هم کشید و گفت:
- واسه چی می پرسی؟
حاجی با آرامش گفت:
- از همان لحظه اول که دیدمت، حدس زدم که تو باید پهلوان حسین باشی. آخه برای ما مایه سرشکستگی و ننگه که پهلوان بزرگ ایران به یزد بیاد و مثل آدم های غریب، توی کاروان سرا بمونه و ما نتونیم ازش پذیرایی کنیم. اگه پهلوان ها و مردم شهر خبردار شده بودند، تمام شهر را چراغان می کردند و تا چند منزل به استقبال می آمدند.
مرد به آهستگی گفت:
- حاج آقا! حالا که منو شناختی و رازمو فهمیدی، می خوام ازت خواهش کنم که فعلا در مورد این موضوع با کسی صحبت نکنی. من خودم خواستم که مخفیانه به یزد بیام. علتش هم اینه که برای کشتی با پهلوان حسن مولا به اینجا اومدم، برای همین هم دلم نمی خواد که نمک گیر مردم یزد بشم. دلیل دیگرش هم اینه که پهلوان حسن، پهلوان بزرگیه، من شرح دلاوری و پهلوانی اونو خیلی شنیده ام. درسته که پیر شده، اما کشتی ما مبارزه سختی خواهد بود. نمی خوام با دیدن مردم و اطرافیانِ پهلوان روحیه ام ضعیف بشه. برای همین هم از تو خواهش می کنم تا وقتی که من نگفتم این ماجرا را مخفی نگه داری!
حاج کریم از روی ناچاری گفت:
- خیلی خُب، پهلوان! حالا که خواست خودت این طوره، من حرفی ندارم؛ اما تا روزی که در یزد هستی میهمان من هستی و باید اجازه بدی من به وظیفه مهمان نوازی خودم عمل بکنم.
پهلوان حسین هم با تکان دادن سر، اعلام موافقت کرد.
دو روز بود که از آمدن کاروان می گذشت. کاروانیان خستگی راه را از تن به در کرده بودند و هر کس به دنبال کار خودش بود. در این دو روز حاج کریم هر روز صبح زود با اشتیاق به کاروان سرا می آمد و سعی می کرد که همه وسایل استراحت و پذیرایی از پهلوان را آماده کند.
غروب از راه می رسید. گرد و غبار، آسمانِ کویری یزد را پوشانده بود. هوا دَم کرده بود. تقی دالان دار که با آفتابه، آب کف حیاط کاروان سرا می ریخت، دَم بیشتری از خاک نم خورده به مشام می رساند. روی سکو نشسته بودند و گفت وگو می کردند. پهلوان غریب همان طور که استکان چای را به دست داشت و آرام می نوشید، رو به حاج کریم کرد و گفت:
- حاج آقا! شما در این چند روز، منو خجالت زده کردی و رسم مهمان نوازی و رفاقت را کامل به جا آوردی. حالا می خوام یه خواهشی از شما بکنم.
حاجی با دقت گوش می داد. پهلوان گفت:
- دلم می خواد ترتیبی بدی تا فردا صبح به زورخانه ای که پهلوان حسن مولا در آنجا ورزش می کنه بریم. می خوام قبل از کشتی، این پهلوان حسن که بازوبند پهلوانی پایتخت رو داره از نزدیک ببینم تا بفهمم اصلا حریف اون هستم یانه! اما به شرط اینکه درباره من با کسی صحبت نکنی.
حاج کریم سری تکان داد و گفت:
- متوجه شدم. به روی چشم! پهلوان حسن در زورخانه کاروان سرای امیر چخماق ورزش می کنه. فردا صبح زود به اتفاق هم به زورخانه می ریم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.
صبح روز بعد، حاج کریم زودتر از روزهای قبل به کاروان سرا آمد. سپیده نزده بود که با پهلوان حسین پکو به طرف زورخانه امیر چخماق راه افتادند. هنوز ورزش شروع نشده بود. صدای ضرب ریز مرشد که با سرانگشتانش آرام آرام بر ضرب می نواخت، از بیرون زورخانه به گوش می رسید. معلوم بود که هنوز ورزش شروع نشده و مرشد در حال گرم کردن ضرب است. از درِ چوبین و کوتاه زورخانه که وارد شدند، صدای ضرب شلاقی وپی درپی مرشد و فریاد خوش آمدید او در صحن زورخانه پیچید. مرشد که مشغول چاق سلامتی با حاج کریم بود، رو به پهلوان حسین کرد و گفت:
- میهمان حاج کریم آقا هم خوش آمدند. خیرمقدم، خیلی صفا آوردید.
پهلوان حسین سری تکان داد و در یکی از غرفه های کنار گود نشست. چند لحظه بعد حاج کریم هم کنار او روی سکو نشست. حاج کریم آقا بین ورزشکارهای یزد، آدم سرشناسی بود. او عاشق ورزش و پهلوانی بود. با اینکه خیلی سال بود ورزش می کرد و ورزشکار خوبی هم بود، اما در کشتی و پهلوانی موفقیتی به دست نیاورده بود.
اگرچه او نتوانسته بود پهلوان نیرومندی بشود، اما این باعث نشده بود که عشق به پهلوانی و کشتی در او از بین برود، بلکه برعکس، هر روز عشق و علاقه اش به ورزش و پهلوانی بیشتر می شد. برای همین هم با همه قدرت و ثروتش از ورزش و پهلوانان جوان حمایت می کرد و سعی می کرد به زورخانه ها رونق ببخشد. ورزشکاران یزد هم به حاج کریم که مردی سفره دار و مهمان نواز بود و از ثروتش برای پیشرفت ورزش و رونق بخشیدن به زورخانه ها استفاده می کرد، خیلی احترام می گذاشتند.

نظرات کاربران
درباره کتاب رخصت مرشد