فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رخصت مرشد

کتاب رخصت مرشد
جلد هفتم ، کرمانشاه - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رخصت مرشد

در سرتاسر کرمانشاه پیچیده بود که در روزهای برفی و سرد، مرد غول‌پیکری که اندامش واقعا مثل غول‌‌‌های قصه‌ها می‌ماند در کوهستان‌ها می‌چرخد و درماندگان در توفان و یخبندان را از مرگ نجات می‌دهد. غولی که دلی بسیار مهربان دارد و از شدت محبت، حتی ناراحتی حیوانات را نیز نمی‌تواند تحمل کند و آنها را به دوش می‌کشد و از معبرهای کوهستانی نجات می‌دهد. همه‌جا صحبت از این غول مهربان بود. کار حسین در این مدت کمک به مردم مهربان بود. کمک به روستاییانی که طعم فقر و سختی زندگی را می‌چشیدند. در تابستان‌ها و فصل کشت‌وکار حسین در جمع‌آوری محصول به مردم کمک می‌کرد و بارهای سنگینشان را به مقصد می‌رساند و در زمستان‌ها به داد در راه ماندگان می‌رسید.

ادامه...

بخشی از کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پهلوان حسین گلزار

مردم روستا می گفتن توی اون باغ اژدهای بزرگی هست که نزدیک چهار متر طول داره و قطرش هم به اندازه تنه یک درخت کهن ساله. پیرمرد هیزم شکنی که همیشه خدا توی صحرا بود و چند بار اژدها را از نزدیک دیده بود، می گفت:
- سرش خیلی بزرگ و پهنه؛ چندین برابر سر مار کبرا! صورتش مثل صورت بزغاله است. چشمای گرد و زرد رنگی داره. یال بلندی هم از سر و گردنش آویزونه. زیر چانه اش هم مثل بزغاله ریش بلندی داره. روی گرده اش(۱) هم باله های پهن و نوک تیزی داره که مثل خنجر می مونن.
مثل مار خودش رو روی زمین سُر نمی ده. من خودم دیدم، دست و پای کوتاهی داره که با اونا راه می ره. حرکت که می کنه، زمین زیر پاهاش گرومپ گرومپ صدا می کنه.
مردم می گن اژدها، ولی این در اصل بزمجه است! من وقتی که خیلی جوون بودم، مردم بزمجه رو یک بار دیگه دیده بودن. می گن خیلی خطرناکه. خدا به پهلوون رحم کنه! اون که هوش و حواس درست و حسابی نداره، مگه می شه آدمیزاد با اژدها یه جا زندگی کنه؟! می ترسم بالاخره اژدها زهرش رو به پهلوون بریزه.
پهلوان همیشه مجنون نبود. بعضی وقت ها که یکم حالش بهتر می شد، پشت دیوار گلی باغ می نشست و با مردهای روستا چُپق می کشید و حرف می زد.
یک بار یکی از طَبق کش هایی که طَبق های پر از انگور را روی سر حمل می کرد، زیر سایه دیوار باغ کنار پهلوان نشسته بود تا نفسی تازه کنه، به پهلوان گفت:
- پهلوان از این اژدها نمی ترسی؟! همه مردم می گن خطرناکه! یه وقتی ناغافل ناکارت نکنه؟ یه دفعه از کدخدا شنیدم می گفت خودش دیده که از دهان اژدها آتش می پره بیرون.
پهلوان با خنده گفت:
- داشی جان! اژدها کدومه؟ نکنه اون مارمولک می گی؟ اون که ترس نداره، بی آزاره. ما با هم دوستیم. با هم بازی می کنیم. شب ها که مردم خوابیدن، من روی پشت مارمولک سوار می شم و دوتایی پرواز می کنیم و می ریم تا قله کوه. آن قدر با سرعت پرواز می کنه که من از ترس اینکه پرت نشم، یالش رو محکم می گیرم.
خبر رفاقت پهلوان با اژدها در روستا منتشر شده بود و مردم زودباور و روستایی، بزرگ و کوچک هر وقت می دیدند که پهلوان حالش بهتره و حواسش جمعه، دورش جمع می شدن و از او می خواستند تا برای شان از اژدها تعریف کنه و پهلوان از دوستی ش و سفرهای شبانه با اژدها برای شان حکایت ها تعریف می کرد: «بعضی شب ها با مارمولک پرواز می کنیم، می ریم تا کرمانشاه. مارمولک بیرون شهر توی باغی می شینه زمین. من می رم داخل شهر، به دوستام سر می زنم. خدای ش رفیق با وفاییه، خیلی هم بی آزاره! هر وقت دلم تنگ می شه، فوری می فهمه. منو می بره تا نزدیک خانه پهلوان صَفَر پیاده می کنه. خودش بیرون شهر، منتظر می مونه. من می رم پهلوان را می بینم و برمی گردم. آن وقت دوتایی با هم پرواز می کنیم می آییم تا سراب قنبر. یه بار بهش گفتم: منو ببر کربلا ! پرسید: کربلا چه کار داری، می خوای زیارت کنی؟! گفتم: هم می خوام زیارت کنم، هم اینکه یه کاری هم دارم. مارمولک گفت: خب، به من هم بگو چه کاری داری. باید به من بگی! گفتم: آخه نمی تونم بِهت بگم، کار خصوصی دارم.
خلاصه مارمولک آن قدر اصرار کرد تا مجبور شدم، گفتم: می خوام برم پابوس مولا علی شکایت کنم!
مارمولک با تعجب نگاهم کرد و گفت: از من که نمی خوای شکایت کنی؟ ما که با هم دوستیم. گفتم: نه! می خوام برم خدمت مولا از اکبر شکایت کنم. مارمولکم پرسید: اکبر کیه، کدام اکبر؟! گفتم: همون پهلوان اکبر خراسانی. همون که می گه جوانمرد و پهلوانه، اما دروغ می گه، ناپهلوانه! مارمولک باز هم پرسید: خب، چه شکایتی ازش داری؟ گفتم: مگه نمی دونی؟ خب، اون نامرد، منو این طوری کرد. منو دعوت کرد خانه اش، بعد دوا ریخت توی غذا و منو مریض کرد. آخه، مگه من چه کارش کرده بودم؟ چرا با من این کارو کرد؟ مگه پهلوان هم از این کارها می کنه؟
مارمولکم داشت گریه می کرد. طفلی غصه اش شده بود. خوب که حرف های منو گوش کرد، منو روی کولش سوارکرد و برد کربلا. زیارت که کردم، دوباره منو برد نجف، خدمت مولا! خدمت مولا که رسیدم، یادم رفت برای چی آمده ام. لام تا کام حرف نزدم، اصلا شکایت کردن یادم رفت.
اینو براتون نگفتم. یه شب هم تصمیم گرفته بودم از این اکبر نامرد انتقام بگیرم. با خودم گفتم، برم با همین قمه شکم اکبر رو پاره کنم.
به مارمولک گفتم: امشب منو ببر تهران! می خوام برم یه سری به پهلوان اکبر بزنم.
نصفه های شب بود، همه مردم خواب بودن. توی آسمون غلغله بود. نه که فکر کنی فقط من و مارمولکم تو آسمون بودیم، نه! آسمون پر بود از مارمولک هایی که پرواز می کردن. هر طرف که نگاه می کردم، پر از مارمولک بود. بعضی ها به طرف ماه می رفتن. بعضی هاشان هم به طرف زمین می آمدن. ما خیلی بالا نرفته بودیم، یه خرده ای از بام خانه ها بالاتر بودیم. هوا گرم بود. خیلی ها روی بام خانه ها خوابیده بودن. شانس آوردیم همه خواب بودن وگرنه ما را می دیدن.
مارمولکم منو جلو در خانه اکبر پیاده کرد. با تعجب ازش پرسیدم: تو خانه اکبر را از کجا یاد گرفتی؟! گفت: ما که الکی اژدها نشدیم! اژدها باید همه چیز رو بدونه و همه جا رو بلد باشه. مخصوصا بعد از کاری که اکبر با تو کرد، لجش را توی دلم داشتم. باید خانه اش رو یاد می گرفتم.
از اینکه می دیدم به جز خودم کسان دیگری هم هستن، که کار بد اکبر را فهمیده ان، خیلی خوشحال بودم. مارمولک لبخندی زد و گفت: من می رم بیرون شهر، دم دروازه وامیستم. وقتی که کارت تموم شد، آمدی بیرون، آرام صدام کن، می آم پیشت.
دست گذاشتم به در خانه، باز بود! آخه در خانه پهلوان همیشه باید باز باشه. از قدیم و ندیم گفتن که جوانمرد باید همیشه در خانه اش باز باشه تا مردم ضعیف، یا کسی که بهش ظلم و ستمی شده، هر وقتی از شبانه روز خواست بتونه بره خانه جوانمرد و کمک بگیره. با خودم گفتم: اگه اکبر پهلوان و جوانمرده، چرا با من این ناجوانمردی رو کرد؟ اگه جوانمرد نیست، پس چرا این موقع شب در خانه اش را باز گذاشته؟ فهمیدم چرا! این نامرد می خواد مردمو گول بزنه. داره ظاهرسازی می کنه.
رفتم توی حیاط خونه. حیاط، اندرونی بیرونی داشت. زن و بچه اکبر توی اندرونی بودن. اکبر با دوتا پسربچه توی یکی از اتاق های حیاط بیرونی خوابیده بودن. صدای خرناس اکبر تا حیاط می اومد. رفتم داخل اتاق. خوابِ خواب بودن. یه کوزه آب که یه پیاله رو سرش برگردانده بودن، بالای سر اکبر بود. چند تا جرعه آب ریختم توی پیاله و سر کشیدم. بچه ها را قبلا دیده بودم. یکی شان که کوچک تر بود، پسر اکبر بود؛ اما آن یکی ناپسری اکبر بود. پسر مرحوم پهلوان سید ابوطالب یزدی بود که بعد از اینکه سید از دنیا رفت، اکبر با زنش ازدواج کرد و اون پسر را هم آورد و مثل بچه خودش بزرگ کرد.
دسته قمه را توی دستم داشتم و فشار می دادم. چشمم که به صورت اکبر افتاد، دیگه دست خودم نبود. دیوانه که بودم، دیوانه تر شدم. دیدم این همون دیویه که منو بیچاره کرد. صحنه های گذشته داشت پیش چشمم جان می گرفت و زنده می شد. جوان بودم. هنوز بیست و پنج سال بیشتر نداشتم. دو نوبت رفته بودم تهران برای کشتی با پهلوان یزدی بزرگ. دیده بودم شاه و اطرافیانش جوانمردی که هیچ، انسانیت هم ندارن. بی عدالتی شاه و وزیرهاش رو دیده بودم، اما از حق نباید گذشت، پهلوان ابراهیم یزدی خودش پهلوان جوانمردی بود. دفعه اولی که با یزدی کشتی گرفتم، کشتی مان یک ساعت طول کشید. یزدی مثل رستم دستان بود. خیلی مردانه می جنگید. با اینکه سن و سالی ازش گذشته بود، اما هر کاری کردم حریفش نشدم. اونم جلو من کاری از پیش نبرد. کشتی مساوی تمام شد، اما شاه بلند شد و جلو چشم همه با بی عدالتی گفت: پهلوان شاه پیروز شد. پهلوان شاه همیشه پیروزه. پهلوان یزدی! بخت و اقبال تو، اقبال ماست. تو هیچ وقت نباید زمین بخوری. پهلوان شاه همیشه باید پیروز باشه.
از تعجب دهنم باز مانده بود. می خواستم اعتراض کنم، اما حاجب الدوله که همه کاره دربار شاه بود و نزدیک من وایستاده بود، آهسته گفت: آهای کرمانشاهی! زبانت رو کوتاه کن. فضولی موقوف! می دونی مقابل چه کسی ایستادی؟ اگه زبون درازی کنی، سرت رو به باد دادی. به حضرت سلطان تعظیم کن، احترام بذار !
به اجبار سکوت کردم. دیدم همه بزرگان مملکت وایستادن، خلاف ادبه، اگه چیزی بگم. احترام کردم و چیزی نگفتم. کشتی مساوی رو به نفع پهلوان یزدی تمام کردن. شاه دستور داد طَبق دارا، طَبق های سکه را بردند جلو. سکه های طلا را مشت می کرد و می ریخت به سر و روی پهلوان یزدی.
پهلوان یزدی و فراش های دربار خم شده بودن روی زمین و با شوق و ذوق، سکه ها را جمع می کردن.
من همین طور ایستاده بودم و نگاه می کردم. چند بار یزدی به من اشاره کرد و گفت: پهلوان! بشین زمین، سکه ها را جمع کن. اعلیحضرت بدشان می آد. بشین زمین جمع کن !
توجهی نکردم. دوباره حاجب الدوله ابروهاش را در هم گره کرد و گفت: آهای کرد! چرا این قدر بی ادبی؟ مرحمتی اعلیحضرت را همه با افتخار جمع می کنن. منظورت چیه؟ داری به بخشش شاهنشاه بی اعتنایی می کنی؟ می خواستم جوابش رو بدم که پهلوان یزدی پیش دستی کرد و گفت: قربان! این پسر کرده. قصدش بی ادبی به عطایای حضرت پادشاه نیست. آداب دربار رو نمی دونه، فارسی هم حالی ش نمی شه. ببخشیدش به من.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد