فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رخصت مرشد
جلد ششم ، کاشان - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد

خبر ورود پهلوان محمد مازار یزدی به سرعت برق در تمام شهر کاشان پیچید. همه می‌دانستند که این یک سفر معمولی نیست و پهلوان یزدی برای کشتی گرفتن با پهلوانان کاشانی به شهرشان آمده است، اما نمی‌دانستند که چه کسی باید با او کشتی بگیرد.
پهلوانان و مردم کاشان از قدرت بدنی و نمایش‌های پهلوانی محمد مازار حکایت‌های عجیب و غریبی شنیده بودند. برای همین هم همه در فکر بودند که چه کسی باید جواب این پهلوان را بدهد. مگر کسی می‌تواند با آدمی که با یک پا شتری را از چاله بیرون می‌کشد و کیسه‌‌های چند صد کیلویی را مثل پر کاه از زمین بلند می‌کند، کشتی بگیرد؟!
مردم دسته‌دسته به تماشای پهلوان غول‌پیکر یزدی می‌رفتند و او هم برای اینکه قدرتش را به آنها نشان بدهد، برای‌شان نمایش می‌داد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پهلوان آقامیر کاشانی

چند ماه بود که هیچ کاروانی از شهر بیرون نرفته بود. هیچ کدام از قافله ها جرئت حرکت نداشتند. راه ها ناامن بود. راهزن ها و گردنه گیرها راه ها را بسته بودند و مردم هم از ترس جانشان ترجیح می دادند که کار و زندگی را رها کنند و در خانه های شان بمانند. بازارها از رونق افتاده بود. بازرگانان کهنه کار که همه عمرشان در سفر و خرید و فروش گذشته بود، حالا مجبور بودند در حجره های تنگ و تاریکشان بنشینند و دست روی دست بگذارند و انتظار بکشند.
حاج آقا رئوف، سرشناس ترین بازرگان شهر که به خاطر سن و سال و تجربه زیاد سِمت بزرگ تری شهر را داشت و مورد احترام همه بود، در حجره اش نشسته بود و به قلیان سفالی که در مقابلش بود آرام آرام پُک می زد و به صدای قُل قُل قلیان گوش می داد. بعد دود قلیان را به هوا می فرستاد و به آن خیره می شد. بازار خیلی خلوت بود. گاهی کسی از مقابل حجره ها می گذشت و بی تفاوت به داخل آنها نگاهی می انداخت. خورشید حسابی خودش را روی آسمان شهر پهن کرده بود و دامن چین دار و طلایی اش را تا دوردست ها گسترانیده بود، اما زیر طاقی بازارچه قدیمی، عابرینی که هر از گاهی عبور می کردند، از گرمای خورشید در امان بودند.
تازه داشت چشم های حاج رئوف گرم می شد که جلو در حجره شلوغ شد. گروهی از همسایه ها جلو در ایستاده بودند و به هم تعارف می کردند. بالاخره وارد حجره شدند. حاجی به احترام همسایه هایش از جا بلند شد و با تک تکشان سلام و علیک کرد و همگی نشستند. معلوم بود اتفاق مهمی افتاده که یک گروه از بازرگانان سرشناس شهر با هم به حجره اش آمده اند.
به محض اینکه نشستند، حاج عبدالله اصفهانی مهلت نداد و شروع به صحبت کرد و رو به حاج آقا رئوف گفت:
- والله حاج آقا! غرض از مزاحمت اینکه صبح امروز شاگرد حجره من، مرتضی که به کاروان سرای کهنه رفته بود تا به انبار سرکشی کنه، خبر آورد که اصلان قافله چی تصمیم گرفته قافله اش را راه بیندازه و گفته اگر هیچ کدام از بازرگانان هم حاضر نشوند که با او همسفر شوند، تنهایی به صحرا می زنه تا این سکوت رو بشکنه. والله از شما چه پنهان از وقتی که این خبر رو شنیدیم، به فکر افتادیم که بلکه ما هم دل به دریا بزنیم و همراه با اون راهی بشیم. هر چی باشه، اصلان مرد صحراست، کارکشته و راه بلده. سر نترسی هم داره، از راهزن ها هم واهمه ای نداره.
هنوز حرف های حاج عبدالله تمام نشده بود که میرزا علی اصغرخان تاجر، خودش را وسط صحبت انداخت و گفت:
- بله، حاج آقا! باید یه فکری کرد. یه کاری باید صورت داد. آخه این طوری که نمی شه. نه شاه به فکر مردمه نه دولت! نه نظمیه ای در کاره و نه گزمه ای. یه مشت راهزن گردنه گیر امن و امان رو از مردم گرفتن. بالاخره تکلیف این مردم بدبخت چیه؟ اگه یه مدت دیگه بخواد این طوری پیش بره، قحطی می شه. همین حالاشم خیلی از چیزهایی که مردم لازم دارن گیر نمی آد. تکلیف تجار چه می خواد بشه حاج آقا؟!
مال التجاره رو که نمی شه بی مصرف گذاشت. فرسوده می شه و از بین می ره. تازه از این گذشته، اگه نتونیم به موقع جنس هامون رو به بازار برسونیم، بازار را از دست می دیم. اینجا اموالمون توی انبارها دارن می پوسن، از آن طرف جنس هایی رو که سفارش داده ا یم، توی شهرهای دیگه موندن.
ما برای چاره جویی خدمت شما اومدیم. هر چی باشه شما دنیا دیده اید و چند تا پیرهن از همه ما بیشتر پاره کردید. بزرگ تر همه ما هستید، یه راهی جلو پای ما بذارید.
حاجی درحالی که با ریشش بازی می کرد، گفت:
- عجب! اصلان می خواد به صحرا بزنه؟ همین انتظار هم می رفت. از بین این جماعت، فقط اصلان دل و جگر این کار را داره. اون مرد بیابونه، همه عمرش توی صحرا گذشته، اما دوستان بی گدار هم نمی شه به آب زد. حساب جان و مال و ثروتیه که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده. نمی شه همین طوری بی حساب و کتاب نتیجه یک عمر زحمتمون رو کف دست بگیریم و بدیم دم تیغ یه مشت از خدا بی خبر. باید یه خرده فکر کنیم.
مجلس ساکت بود، کسی چیزی نمی گفت. حرف حاجی خیلی حساب شده بود. برای این سفر باید از جان و مال دست کشید، اما بازرگان ها هم دیگر تحمل این مرگ تدریجی را نداشتند.
دوباره حاجی سرش را بلند کرد و گفت:
- البته حرف آقایون هم درسته! بازرگان باید داد و ستد بکنه، سرمایه و کالایی که بخواد بی مصرف بمونه از بین می ره. چه دزد ببره، چه توی انبار از بین بره، فرقی نمی کنه. باید روی این مطلب فکر کرد. مسئله ساده ای نیست، بهتره هر کس صلاح کارش رو خودش پیدا کنه. در این مورد نمی شه به کسی اجبار کرد.
میرزا خلیل که دیگر طاقتش را از دست داده بود، از ته مجلس داد زد:
- آقایون من که تصمیمم رو گرفتم! جنس من، نقل اقمشه(۱) و بلورجات و کلاف نخ که نیست. بابا مسلمونا، جنس من تره باره، میوه است؛ می گنده. آخه به کی بگم؟! تا حالاشم به هزار مکافات انباری کردم و نگه داشته ام. اگه نرسونم به بازار از بین می ره، بدبخت می شم. اینجا هم که کسی گلابی نطنز نمی خره، هر کی واسه خودش داره.
حاج رئوف که عصبانیت میرزا را دید، با آرامش گفت:
- بابا جون! حق با شماست، درست می گی! من هم نمی گم باید همین طور دست رو دست بذاریم و بشینیم تا نابود بشیم. حرف من اینه که نمی شه به کسی زور کرد که حتما با این قافله همراه بشه. هر کس اختیار مال خودش رو داره و خودش باید تصمیم بگیره. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که من خودمم از این وضعیت خسته شده ا م و مدتیه فکر می کنم که باید هر طور شده این وضعیت رو به هم بزنیم. شما مطمئن باشید، فردا صبح اگه دو نفر از شما بخواد با این قافله همراه بشه، نفر سوم من هستم. خیالتون راحت باشه.
صبح روز بعد دم کاروان سرای سراوان غوغایی به پا شده بود. اصلان چاروادار(۲) قافله شترهایش را بیرون آورده بود و آنها را پشت هم قطار و آماده می کرد. چاروادارها پالان قاطرها را تنگ می بستند و روی پیشانیشان نظر قربانی می آویختند. روی چند شتر هم کجاوه(۳) و پالکی بسته بودند. جمعیت زیادی دور قافله ها جمع شده بودند و تماشا می کردند. چند نفر از بچه ها نقشه کشیده بودند که سوار پالکی ها بشوند و شترسواری کنند، اما هر بار که به شتر نزدیک می شدند با سر و صدای شتربان ها پا به فرار می گذاشتند.
از سر و صدای چاروادارها و قاطرچی ها و عربده های شترها، محشری به پا شده بود. میرزا خلیل اولین تاجری بود که با قافله اصلان همسفر شد. قافله سالار پیر که از دیدن اولین مشتری اش خیلی خوشحال شده بود، به میرزا خوشامد گفت و باربرها را صدا کرد و دستور داد تا بار میرزا را سوار شترها کنند. کارگران باربر جعبه های گلابی را با زحمت روی شترها می چیدند و طناب کشی می کردند. آرام آرام سر و کله چند نفر دیگر از بازرگان ها هم پیدا شد. وقتی که خبر ملحق شدن حاج آقا رئوف بازرگان با تجربه و پیر شهر به قافله اصلان در شهر پیچید، بازرگان ها دسته دسته خود را به قافله رساندند.
چند ساعت بود که مشغول بارگیری بودند. خیلی از بازرگان ها شاگردها و پادوهای شان را هم با خودشان به سفر می بردند تا در کارهای شخصی کمکشان کنند. پادوها که فرصت خوبی برای خودنمایی پیدا کرده بودند، سعی می کردند که زبر و زرنگی و کاردانیشان را به اربابشان نشان دهند. پاشنه های گیوه های شان را بالا کشیده بودند و با سرعت بارها را روی شترها می چیدند و طناب کشی می کردند، اما چاروادارهای کهنه کار که می دانستند هر روز موقع استراحت در هر منزلی باید بارها را از پشت حیوانات باربر پیاده کنند و دوباره بارگیری کنند، خونسرد کار خودشان را انجام می دادند.
بعضی از بازرگان ها که بارشان شکستنی و چینی آلات بود، بیشتر نگران بودند، برای همین هم خواهش و تمنا می کردند که بارشان را روی شترها ببندند. آخر ممکن بود قاطرها چموشی کنند و بار آنها را به زمین بزنند، اما شترها قابل اعتمادتر بودند.
این اولین سفری بود که هیچ زن و بچه و آدم ناتوانی همراه قافله نبود. اصلان خان ده ها نفر چاروادار قُلدر انتخاب کرده بود. پنج نفر تفنگچی هم برای قافله گرفته بود. بازرگان ها وقتی که چاروادارهای کارکشته و تفنگچی های اصلان را دیدند دل و جرئتی پیدا کردند و جانی گرفتند. یکی از شاگردها، دوستانش را دور خود جمع کرده بود و بازوهایش را به آنها نشان می داد و بلندبلند می گفت: «راهزن سگ کی باشه! مگه جرئت می کنن به قافله ما نزدیک بشن. من خودم ده تاشون رو حریفم. فقط خدا کنه باهاشون برخورد کنیم. اون وقت می بینن که با این چماق چه بلایی به سرشون می آرم.»
بعد چماق گرزمانندی را از گوشه بار بیرون آورد و به آنها نشان داد.
چند تای دیگر از شاگردها هم به خاطر خودنمایی جلو ارباب های شان چماق و تیرکمان و فلاخن برداشته بودند. چند تایی هم قداره های تیغه کوتاه به کمر بسته بودند. طرف های ظهر بود که کار بارگیری تمام شد و قافله بدون درنگ در میان بدرقه مردم از شهر خارج و راهی دشت و صحرا شد.
قافله به آرامی در دل بیابان راه را می برید و به کندی حرکت می کرد. تا چشم کار می کرد بیابان خشک و بی آب و علف بود. هیچ صدایی از کسی در نمی آمد. مثل اینکه همه قافله چشم شده بود و نقطه به نقطه صحرا را می پایید. یک منزل که از شهر دور شدند، به دستور قافله سالار زنگ شترها و قاطرها را با پنبه پر کردند که هیچ صدایی از آنها بلند نشود. سم اسب ها و قاطرها را هم با نمد بستند که صدای پای شان شنیده نشود. شترها با دست و پای پهنشان که آرام و بی صدا گام برمی داشتند، مطمئن ترین حیوانات باربر برای بیابان بودند. خیلی از بازرگان ها سوار اسب و قاطر بودند. بعضی ها هم در کجاوه ها و پالکی ها لم داده بودند و چُرت می زدند. شاگردها هم پای پیاده همراه قافله حرکت می کردند. اصلان خان هم سوار اسب بالابلندش شده بود و همراه چند نفر تفنگچی جلو قافله حرکت می کرد. یوسف، نایب و پیشکار اصلان با اسب در میانه کاروان بود و مرتب در طول کاروان حرکت می کرد و برای اصلان خان خبر می برد. چند نفر از چاروادارهای کارکشته را هم آخر قافله گذاشته بودند. همه می دانستند که صحرا از همیشه ناامن تر است. دزدها و راهزن ها در نقطه به نقطه صحرا کمین کرده بودند. از همه وحشی تر و خونخوارتر نایب حسین کاشی و دار و دسته اش بودند که به شاه و دولت، یاغی شده و به صحرا زده بودند. از وقتی که نایب حسین به صحرا زده بود، همه دزدها و راهزن ها را دور خودش جمع کرده بود و خواب و آرام را از چشم همه گرفته بود. کویر هم که همه چیز را در خودش مخفی می کرد، پناهگاه خوبی برایشان بود. حتی در شهرهای حاشیه کویر هم مردم از دست نایب حسین در امان نبودند. کم اتفاق نیفتاده بود که نایب حسین با دار و دسته اش به شهرها حمله کرده و دار و ندار مردم را به تاراج برده بودند و بعد هم در دل کویر مخفی شده بودند. در این مدت هیچ قافله ای جرئت نکرده بود از صحرا عبور کند، اما بالاخره بعد از چند ماه خانه نشینی، وقتی که اصلان قافله دار پیر و کارکشته عزمش را جزم کرد که هر طور شده از کویر بگذرد و خود را به کاشان و قم و تهران برساند، عده زیادی از بازرگانان با او همسفر شدند. اصلان، پیرمرد تنومند خشن آفتاب سوخته ای بود که همه عمرش با قافله ها در بیابان ها و زد و خورد با راهزن ها سپری شده بود و همه می دانستند که در این شرایط به جز او کسی جرئت خارج شدن از شهر را ندارد.
دو روز بود که قافله به آرامی در صحرا راه می رفت. تمام این مدت را با احتیاط از بی راهه رفته بودند. اصلان پیر کوچک ترین حرکتی را در صحرا زیر نظر داشت. او وجب به وجب بیابان را می شناخت. اگر جایی به خاطر وزش باد بوته خاری تکان می خورد از نظر اصلان مخفی نمی ماند. در این مدت تفنگچی ها و چاروادارها هم با دستورات پی درپی اصلان مراقب اوضاع بودند.
در پایان روز سوم وقتی که چاروادارها خود را آماده می کردند که بار از پشت حیوانات باربر بردارند تا استراحت کنند، قافله سالار پیر همه کاروانیان را جمع کرد و گفت: «از اینجا به بعد ما وارد منطقه نایب حسین می شیم. دو روز بیشتر تا هفت چنار و گردنه عباس آباد راه نمونده. از این به بعد صحرا ناامنه. هر گوشه ای ممکنه که راهزن ها کمین کرده باشن. حتما گردنه رو بستن! بهترین جایی که می تونن جلو قافله رو بگیرن، بالای گردنه است. آنجا هر اتفاقی می تونه بیفته. ممکنه سنگ های کوهی رو روی سرمان بغلتانند. ممکنه تیراندازی کنند، یا با شمشیر و خنجر بهمون حمله کنند. باید برای هر حادثه ای آماده باشیم. تفنگچی ها و چاروادارها و همه کسانی که قدرت مبارزه دارند، خودشان را آماده کنند. اگه درگیری شد، باید از خودمون دفاع کنیم. از این به بعد هم روزها استراحت می کنیم و شب ها حرکت می کنیم. الآن هم شترها و مال ها را به صورت دایره روی زمین بخوابانید و خودتون هم داخل دایره پناه بگیرید که اگه یه وقت به ما حمله شد، بتونیم پشت حیوان ها سنگر بگیریم. چاروادارها و تفنگچی ها هم باید به نوبت نگهبانی بدن. امشب رو استراحت می کنیم، صبح فردا هم از جامون حرکت نمی کنیم. به امید خدا فردا شب همچی که هوا تاریک شد، آهسته و بی صدا راه می افتیم. خوبی ش اینه که شب های آخر ماهه و هوا تاریکه. این هم به نفع ماست، فقط موقع عبور از تنگه خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم.»
چاروادارها با جار و جنجال شترها را دور هم به صورت دایره روی زمین می خواباندند و با زحمت بارها را از پشت حیوانات پایین می گذاشتند. مسافرها داخل دایره زیراندازهای شان را پهن کرده بودند و مشغول استراحت بودند. اصلان دور قافله می گشت و با داد و بیداد به کارگران قافله دستور می داد:
- آهای نایب، یوسف خان نایب! کجا قایم شدی؟ زود باش. کسی از چاروادارها و تفنگچی ها بی اجازه حق خواب نداره.
مرد جوان بلندبالایی با عجله خودش را به اصلان رساند و گفت:
- بله، اصلا ن خان، فرمایش؟!
قافله سالار پیر تند و تند به نایب دستور می داد:
- به همه کارگرها بگو چشم و گوششون رو خوب باز کنن. اگه کسی غفلت بکنه، خودم توی همین بیابون خاکش می کنم. ساعت به ساعت برای تفنگچی ها نگهبان بذار. هر نوبت سه نفر تفنگچی با پنج نفر چاروادار نگهبانی بدن. بقیه هم استراحت کنن. واسه اینکه بفهمن که توی این سفر همه باید از دل و جون کار کنن برای خود من هم نوبت نگهبانی بذار.
یوسف با اطمینان گفت:
- خیالت راحت باشه اصلان خان! خودم مثل شیر مواظب قافله هستم. تا صبح بیدار می مونم. نگهبان ها را هم خودم تعیین می کنم. شما برین استراحت کنین.
یوسف نایب کارش را خوب بلد بود. برای همین هم اصلان به او اعتماد کامل داشت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در هر گوشه قافله یک تفنگچی با چند نفر چاروادار نگهبان گذاشت و به آنها گفت که خوب چشم و گوششان را باز کنند و کاملا مراقب باشند. کم کم محفل دور همنشینی مسافرهای قافله شروع شد. هر جا را که نگاه می کردی، چند نفری از بازرگان ها و کارگرهای شان دور هم روی زمین نشسته بودند و صحبت می کردند. شب های کویر بر خلاف روزهای آفتابی داغ، سرمای کشنده ای دارد. چند نفری داشتند بوته های صحرایی و خار و خاشاک بیابان را جمع می کردند تا آتش روشن کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد