فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رخصت مرشد
جلد پنجم ، قم - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد

خبر ورود پهلوانان قمی به تهران، با سرعت در همه شهر پیچید. حضور پهلوان ابوالقاسم همایونی و نوچه‌هایش آن هم در زمانِ نزدیک به عید نوروز، باعث شده بود مردم مطمئن شوند که آنها برای مبارزه با اکبر خراسانی در روز عید نوروز به تهران آمده‌اند. بازار گفت‌وگوها داغ شده بود. خیلی‌ها اشتیاق داشتند که این پهلوان جوان را ببینند و مطمئن شوند که آیا او می‌تواند حریف اکبر بشود یا نه! پهلوان یزدی بزرگ که به خاطر پیری، سمت پهلوان‌باشی و بزرگ‌تری پهلوانان را داشت و میزبان ابوالقاسم و نوچه‌هایش در تهران بود، هنوز نمی‌دانست که قدرت و مهارت این پهلوان جوان در کشتی چقدر است. برای همین هم دنبال فرصتی بود تا امتحانش کند.
آن روزها، زورخانه نوروزخان از اهمیت زیادی برخوردار بود. زورخانه نوروزخان مرکز فعالیتِ پهلوان یزدی بزرگ، پهلوان‌باشی پایتخت بود و از گوشه و کنار مملکت هر کس که ادعای پهلوان پایتختی و مبارزه با پهلوان اکبر را داشت، به این زورخانه می‌آمد و یزدی بعد از امتحان، زمینه مبارزه او را با پهلوان پایتخت فراهم می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پهلوان ابوالقاسم همایونی

بچه های محله باجک(۱)، جلو میدانگاهی زورخانه چاله مسگرها جمع شده بودند و دنبال راهی می گشتند تا از لابه لای جمعیت خودشان را داخل زورخانه بیندازند؛ اما چنین چیزی غیرممکن بود. مگر می شد از میان آن همه آدم بزرگ که هر کدام سعی می کردند زودتر وارد زورخانه شوند و جای بهتری را برای نشستن پیدا کنند، چند تا بچه کم سن و سال که هنوز قدشان تا کمر بزرگ ترها هم نمی رسید، از بقیه جلو بزنند و وارد زورخانه شوند؟!
از عصر آن روز، مردم با شور و هیجان به طرف زورخانه می رفتند. درست نمی دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، فقط از پدرش شنیده بود که قرار است پهلوان صفر، پهلوان صاحب زنگ ایران و پیش کسوت پهلوانان قم برای ورزش به زورخانه چاله مسگرها بیاید. همان طور که لابه لای جمعیت به دنبال راهی می گشت تا خودش را به زورخانه برساند، چشمش به بچه های محل افتاد که گوشه دیوار دور هم نشسته بودند و جمعیت را تماشا می کردند. لبخندزنان خودش را به جمع بچه ها رساند. تازه می خواست چیزی بگوید که جعفر سیاه گفت:
- آهای ابوالقاسم! تو که پسر مهدی خان هستی! دیگه چرا تو رو به زورخانه راه نمی دن؟ تو که بابات هم پول داره و هم ورزشکاره!
ابوالقاسم لبخندی زد و گفت:
- آخه بابام می گه، زورخانه جای بچه ها نیست!
کنار دست جعفر نشست و به دیوار کاهگلی پشتش تکیه داد و به مردمی که دسته دسته به طرف زورخانه می رفتند خیره شد. عبدالحسین گفت:
- حالا مگه این پهلوان صفر کیه که این قدر جار و جنجال راه انداختن؟ یه پیرمرد هفتاد ساله که تماشا نداره!
ابوالقاسم با دلخوری گفت:
- بابام می گه، پهلوون پیر و جوون نداره. این پهلوون صفر همونیه که چند سال پیش، پهلوون دربار شاه رو زمین زد؛ اما حاضر نشد توی دربار شاه بمونه. برای همین هم مردم خیلی دوستش دارن.
تازه صحبت بچه ها گل انداخته بود که عباس با صدای کلفتش گفت:
- بابا ما تا کی باید اینجا بشینیم و مردم رو تماشا کنیم و حسرت بخوریم؟ تو زورخانه رامون نمی دن، خب ندن! اینکه دیگه ماتم نداره، پاشین بریم توی گود خودمون ورزش کنیم.
هنوز حرف عباس تموم نشده بود که بچه ها مثل تیر از جا در رفتند. همه به طرف کوچه پشتی کاروان سرا می دویدند. پشت کاروان سرا، خرابه ای بود که بچه های محله باجک آنجا را برای محل ورزش خودشان انتخاب کرده بودند. بچه ها عاشق زورخانه و ورزش پهلوانی بودند، اما بزرگتر ها بچه ها را به زورخانه راه نمی دادند. آنها هم که تصمیم گرفته بودند، هر طور شده ورزش را شروع کنند با چند روز زحمت و مشقت خرابه را تمیز کردند و بعد از خاک برداری، گود کوچکی را برای ورزش خودشان درست کردند. پیشنهاد ساختن گود را عباس داده بود. اول این فکر به نظر بچه ها کمی مسخره می رسید، ولی بعد که کمی فکر کردند و آن را پسندیدند با جدیت مشغول کار شدند.
چند روز طول کشید تا با بیل و کلنگ زمین را کندند و خاک ها را بیرون ریختند و گود کوچکی درست کردند و بعد هم با غلتک کف آن را خوب کوبیدند و صاف کردند. تمیز کردن محوطه هم چند روز طول کشید. خیلی خسته شده بودند؛ کف دست هایشان تاول زده بود، اما وقتی که دیدند یک گود اختصاصی برای خودشان دارند و هر وقت دلشان خواست می توانند در آنجا ورزش کنند، خستگی از تنشان در رفت. ساختن تخته شنا خیلی کار سختی نبود، اما تراشیدن کنده درخت، آن هم تنها با چاقو و از آن چیز بی قواره ای مثل میل درآوردن، کار دشواری بود. عباس از اولش هم عشق مرشدی داشت. برای همین هم بدون اینکه کسی چیزی بگوید، یک پیت حلبی پیدا کرد و شروع کرد به ضرب گرفتن. تکلیف ورزش و میان داری(۲) هم معلوم بود. ابوالقاسم به خاطر اینکه باباش ورزشکار بود و بهتر از بقیه بلد بود که ورزش کند و قد و قامتش هم از بقیه بهتر بود، به عنوان میان دارِ بچه ها انتخاب شد.
بچه ها به خرابه که رسیدند، دیگر مهلت ندادند. پیراهن هایشان را از تن درآوردند و رخصت گویان یکی یکی به داخل گود پریدند. عباس هم روی خشتی که برای خودش گذاشته بود و حکم چهارپایه را داشت نشست و پیت حلبی را روی پاهایش گذاشت و شروع کرد به ضرب گرفتن. ابوالقاسم هم علی گویان، تخته شنا را وسط گود گذاشت و بقیه هم دور تا دورش نشستند و ورزش شروع شد. بعد از شنا نوبت میل گرفتن بود، اما باز هم مثل همیشه صادق پیله کرد که اِه، چرا همه اش باید ابوالقاسم میون دار باشه؟ حالا دیگه نوبت منه. برای میل گرفتن، من باید میون دار باشم.
بگومگوی بچه ها بالا گرفته بود که عباس صدای کلفتش را انداخت توی گلویش و داد زد: «آخه میون داری که نوبتی نیس! هر کی که بهتر ورزش بلده و پهلوون تره، اون باید میون دار باشه.»
صادق هم محکم ایستاد که؛ خیلی خُب، کشتی می گیریم. هر کی که برنده شد، اون واسه همیشه میدان دار می شه.
کشتی شروع شد. صادق و ابوالقاسم تاخت وتاز می کردند و با هم گلاویز می شدند و بچه ها هم با هیجان کشتی شان را تماشا می کردند و منتظر بودند که ببینند نتیجه چه می شود. صادق با اینکه قد و قامت ریزه ای داشت، اما خیلی زبر و زرنگ بود و به خوبی جلو ابوالقاسم مقاومت می کرد. جنگ و گریز دو پهلوانِ کوچک به اوج رسیده بود و بچه ها با اشتیاق آنها را تشویق می کردند. در یک لحظه ابوالقاسم، تعادل صادق را بر هم زد و پا و کمرش را محکم گرفت و با قدرت او را از زمین کند و روی دست به هوا بلند کرد و یک دور چرخاندش و بعد آرام بر زمین گذاشت. کشتی که تمام شد، تازه بچه ها متوجه شدند عده زیادی از بزرگ ترها بالای گود ایستاده اند و تماشا یشان می کنند. پهلوان صفر، پهلوان پیر شهر بود که به اتفاق همراهانش به زورخانه می رفت. عباس که متوجه پهلوان شده بود، ضربش را به صدا درآورد و گفت: «صفای قدم پهلوان، خوش آمدید!»
بعد هم برای اینکه شیرین زبانی کرده باشد، گفت: «پهلوون درسته که ما بچه ایم و شما هم پهلوون این شهر هستید؛ اما بالاخره ما هم یه حقی داریم. به ما هم افتخار بدین و گود کوچک ما را با قدم خودتان مبارک کنید.»
چند نفری از بزرگ ترها که از این کار عباس خوششان نیامده بود و این حرکت او را بی احترامی به پهلوان می دانستند، ابرو درهم کشیدند و اخم کردند، اما پهلوان صفر که خیلی از ورزش بچه ها و شیرین زبانی عباس خوشش آمده بود، گفت: «برای سلامتی همه شون صلوات بفرستید.»
جمعیت با صدای بلند صلوات فرستادند. بعد هم پهلوان کفش هایش را کند و با لباس به داخل گود پرید و خاک کف گود را با دست بوسید و بر چشم مالید و دستی به سر ابوالقاسم کشید و گفت:
- پسر جان اسمت چیه؟
- ابوالقاسم، پهلوون!
نگاهی به پدرش که بالای گود، در جمع همراهان پهلوان ایستاده بود انداخت و گفت:
- پسر مهدی خانِ همایونی!
پهلوان پیر، نگاهی به مهدی خان انداخت و لبخندی زد و گفت:
- مهدی خان چشم شما روشن! ماشاءالله واسه خودش پهلوونیه!
بعد نگاهی به قیافه نجیب ابوالقاسم انداخت، سر تا پایش را با دقت ورانداز کرد و پرسید:
- خب، ابوالقاسم! می خوام بدونم بعد از اینکه حریفت رو سر دست بلند کردی چرا زمینش نزدی؟
ابوالقاسم سرش را به زیر انداخت و با شرم گفت:
- آخه ما با هم دوستیم، نخواستم پیش بچه ها خجالت بکشه.
پهلوان در حالی که با دست های مهربانش سر ابوالقاسم را نوازش می کرد، گفت:
- بارک الله پسرم، آفرین! پیر شی. من دعا می کنم که تو یه روز پهلوون بزرگی بشی.
بعد رو به جمعیت کرد و گفت:
- پهلوون های واقعی ما از بین این بچه ها درمی آن، باید به اینها دل بست.
ورزش آن روز بچه ها به رسم بزرگ ترها در گود زورخانه با دعای پهلوان صفر به پایان رسید. پهلوان دعا کرد و بچه ها آمین گفتند. به دستور پهلوان، بچه ها را برای تماشای ورزش آن روز به زورخانه بردند. بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. در یکی از بهترین غرفه های زورخانه نشستند و با اشتیاق مشغول تماشا شدند. پهلوان صفر وسط گود ایستاده بود و میان داری می کرد. می گفتند هفتاد سال از عمرش می گذرد، اما بدنی بسیار ورزیده و چالاک داشت. هر کس که بدن ورزیده و قیافه پر ابهتش را می دید، ناخواسته به یاد شیر می افتاد. جمعیت دور تا دورش زورخانه، آن چنان توی هم پیچیده بودند که جای نفس کشیدن نمانده بود. اگر از بالا نگاه می کردی، بی نهایت سر می دیدی که مثل اینکه دارند پشت گردن همدیگر را تماشا می کنند.
آنهایی که عقب تر ایستاده بودند، سرک می کشیدند تا بهتر بتوانند داخل گود را ببینند.
پهلوان پیر داشت میل می گرفت که درِ زورخانه باز شد و قامتی بلند بالا با دست های نیرومند خود، جمعیت را شکافت و به داخل آمد. مردم با دیدن او از هر طرف راه را باز کردند. مرشد با دیدن پهلوان یدالله، پهلوان جوان و نیرومند کشور بر زنگ کوبید و پشت سر آن ضرب را به شدت به صدا درآورد و فریاد خوش آمدیدش زیر سقف زورخانه پیچید. پهلوان یدالله به خاطر کشتی های خوبی که گرفته بود و بسیاری از پهلوان های سرشناس را شکست داده بود، همه جا شناخته شده بود و به او احترام می گذاشتند. ورزشکاران و پهلوانان با علامت سر و بعضی ها هم با صدای بلند به او خوش آمد می گفتند؛ اما پهلوان صفر هیچ اعتنایی به یدالله نکرد. پهلوان جوان به سرعت لخت شد و تنکه ورزش را پوشید و داخل گود پرید. صدای ضرب مرشد به گوش رسید. مرشد دستش را برای زدن زنگ جلو برده بود که با چشم غره پهلوان صفر متوجه منظور او شد و از بین راه دستش را پس کشید. یدالله که ادعای پهلوان پایتختی و ضرب و زنگ داشت، وقتی که دید مرشد برایش به زنگ نزد به شدت عصبانی شده بود و با خشم به او نگاه می کرد. پهلوان پیر بی تفاوت، بدون هیچ کلامی به ورزشش ادامه می داد. اگر به صورتش دقیق می شدی، می دیدی که ابروهایش را در هم کشیده و اخم کرده است.
همه فکر می کردند که پهلوان پیر در ادامه ورزش میان داری را به پهلوان یدالله تعارف می کند، اما پیرمرد کمترین توجهی به او نکرد. یدالله که از این همه سرسنگینی و بی اعتنایی حسابی عصبانی شده بود، آرام آرام از کوره در می رفت. بالاخره ورزش به پایان رسید. پهلوان صفر لُنگ تابیده ای را که به دور کمر پیچیده بود، محکم کرد و با دست به مرشد اشاره کرد. مرشد ساکت شد. پهلوان پیر همان طور که در وسط گود ایستاده بود رو به پهلوان یدالله کرد و گفت:
- خوب جوان! مدت هاست برای من پیغام می دی که باید با هم کشتی بگیریم تا تکلیف پهلوون پایتخت رو معلوم کنیم.
من قصد نداشتم با تو کشتی بگیرم؛ اما رفتار تو منو مجبور به این کار کرد. تو فکر می کنی که خیلی بزرگ شدی، پهلوون شدی نه؟! حتماً هر کس هم که پهلوون شد، باید به مردم زور بگه و کوچک و بزرگ هم سرش نشه. آن طوری که شنیده ام نماز که نمی خونی، به پدرت هم احترام نمی کنی، شدی مثل تیرمار(۳) و حرمت پیران را نگه نمی داری؛ ولی بدون که عاقبت به خیر نمی شی. من قصد دارم امروز در مقابل چشم های این مردم ادبت کنم تا دیگه به بزرگ ترها بی احترامی نکنی و همه بفهمند که پهلوونی فقط به قدرت و قلدری نیست.
آنهایی که پهلوان یدالله را می شناختند و قدرت و مهارتش را در کشتی می دانستند، با تعجب و حیرت به پهلوان پیر نگاه می کردند.
پهلوان صفر رو به یدالله کرد و گفت:
- بیا جلو، بیا ببینم چقدر پهلوون شدی!
جمعیت ساکت بودند، همه با تعجب به دو پهلوان نگاه می کردند. خیلی ها فکر می کردند که یدالله با زور و قدرتی که دارد در همان حرکت اول پیرمرد را خُرد خواهد کرد.
یدالله به ناچار جلو آمد و دستش را به طرف پهلوان پیر دراز کرد. دو پهلوان برای شروع کشتی فرو کوبیدند.(۴) تازه مرشد می خواست گل کشتی بخواند که پهلوان صفر با صدای بلند فریاد زد:
- سرانبان!(۵)
یدالله از شدت خشم، لب هایش را با دندان می جوید. این برای او ننگ بزرگی بود که به او بگویند با چه فنی می خواهند به زمینش بزنند. همه متعجب مانده بودند که پیرمرد چطور می خواهد پهلوان نیرومندی مثل یدالله را با فنی که به او اعلام کرده به زمین بزند!
یدالله که به شدت عصبانی شده بود و احساس می کرد که در مقابل جمع او را کوچک کرده اند، با همه قدرت به پهلوان پیر حمله می کرد و پهلوان صفر که معروف بود صد و چهل بند و فن را بَدَل(۶) می کند، تمام حملات او را به راحتی دفع می کرد. هر چه کشتی طولانی تر می شد، یدالله با خشم و عصبانیت بیشتر حمله می کرد و پهلوان صفر با خونسردی حمله هایش را با استادی خنثی می کرد. چند بار پهلوان صفر فرصت پیدا کرده بود که با اجرای فن های دیگری یدالله را زمین بزند، اما چون گفته بود که او را با فن سرانبان به زمین خواهد زد، به دنبال موقعیت مناسب بود. یدالله هم همه حواسش را جمع کرده بود تا با سرانبان به زمین نخورد. او به خاطر حمله های پی درپی حسابی خسته شده بود و داشت از نفس می افتاد. پهلوان صفر تازه حملاتش را شروع کرده بود. پیرمرد با سرعت عجیبی پاهایش را جابه جا می کرد. هر بار که پهلوان نوع ایستادن و طرز قرار گرفتن پاهایش را عوض می کرد، جلو دید یدالله را می گرفت و حسابی گیجش می کرد. در یک تاخت وتاز در فرصت مناسبی که به دست آمده بود ناگهان پهلوان صفر دستش را پشت گردن یدالله انداخت و دست دیگرش را از میان پاهای او گذراند و با سرعت بلندش کرد و با پشت محکم بر زمین کوبید. جمعیت توی زورخانه از شدت خوشحالی داشت منفجر می شد. صدای احسنت و آفرین تماشاچی ها گوش فلک را کر می کرد. یدالله بی حرکت کف گود افتاده بود و هیچ حرکتی نمی توانست بکند. هنوز مردم نمی دانستند چه اتفاقی افتاده و پهلوان پیر چطور توانسته است پهلوان قدرتمندی مثل یدالله را به زمین بزند؛ اما همه از این اتفاق خوشحال بودند. پهلوان صفر دست هایش را به علامت سکوت بلند کرد. همه ساکت شدند. رو به مردم کرد و گفت:
- من فقط می خواستم به این جوان بفهمانم که پهلوونی به زور و بازو نیست. تا تقوا و پاکدامنی نباشه، کسی به مقام پهلوونی نمی رسه. اگر ادب و احترام به بزرگ ترها از بین بره، برای کسی عزت و احترام نمی مونه:

جان بر تن مرد بی ادب زندان است
هر کس که ادب ندارد او حیوان است

از بی ادبی کسی به جایی نرسید
حقا که ادب وظیفه انسان است

من امروز گودی رو که این بچه ها با دست های خودشون درست کردن، دیدم. ورزش و کشتی اونها رو هم تماشا کردم. شاهد ادب و جوانمردی و گذشتشون هم بودم. پهلوونِ واقعی اینها هستن. بهتره همه ما پهلوونی رو از این بچه ها یاد بگیریم.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد

عالیه هرچی بگی کم داره
در 2 سال پیش توسط