فیدیبو نماینده قانونی سپس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قابیل و اقلیما
یک عاشقانه جنایی

نسخه الکترونیک کتاب قابیل و اقلیما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قابیل و اقلیما

فرض کنید ببینید که بعد از یک روز کاری شلوغ، خسته و کوفه به آپارتمان‌تان برسید و ببینید که یک مرد، در روز روشن و جلو چشم یک عالم آدمی که مثل مور و ملخ توی خیابان وول می‌خورند، با قفل در اصلی ساختمان ور می‌رود و راحت و بی‌رودربایستی زور می‌زند که آن را باز کند؛ آن هم نه با یک سنجاق ناقابل، که با تمام امکانات بایسته و شایسته.
این دقیقاً اتفاقی بود که دو روز پیش برای من افتاد. من منطقی‌ترین کاری را که می‌تونستم انجام دادم. خون‌سردی خودم را حفظ کردم، نزدیک رفتم و گفتم: «مشکلی پیش اومده؟»
مرد خیلی خون‌سردتر از چیزی که انتظارش را داشته باشید، گفت: «سلام خانم! شماتوی این آپارتمان زندگی می‌کنید؟» و هنگامی که پاسخ مثبت من را شنید، خیلی مؤدبانه یک کارت شناسایی نشانم داد و با لب‌خندی که تا پایان حرفش حفظ شد، ادامه داد:
«از زیارت‌تون خوش‌وقتم. من آرش تمدن هستم. متأسفانه در ایران رسم نی‌ست که امثال من چهره‌های رسانه‌ای بشن و همینه که احتمالاً منو به جا نیاوردین. بچه‌ها بهم می‌گن گرگ نجیب‌زاده. به اتهام چند فقره سرقت مسلحانه تحت تعقیبم و تا امروز که این‌جام، چهار نفر رو کشتم که آخری‌ش یه پسربچه‌ی شونزده هفده ساله بود.

ادامه...
  • ناشر سپس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قابیل و اقلیما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یکم: گرگ و من

«فرض کنید که بعد از یک روز کاری شلوغ، خسته و کوفته به آپارتما ن تان برسید و ببینید که یک مرد، در روز روشن و جلو چشم یک عالم آدمی که مثل مور و ملخ توی خیابان وول می خورند، با قفل در اصلی ساختمان ور می رود و راحت و بی رودربایستی زور می زند که آن را باز کند؛ آن هم نه با یک سنجاق ناقابل، که با تمام امکانات بایسته و شایسته. این دقیقن اتفاقی بود که دو روز پیش برای من افتاد. من منطقی ترین کاری را که می تونستم انجام دادم. خون سردی خودم را حفظ کردم، نزدیک رفتم و گفتم: «مشکلی پیش اومده؟» مرد خیلی خون سردتر از چیزی که انتظارش را داشته باشید، گفت: «سلام خانم! شما توی این آپارتمان زندگی می کنید؟» و هنگامی که پاسخ مثبت من را شنید خیلی مودبانه یک کارت شناسایی نشانم داد و با لب خندی که تا پایان حرفش حفظ شد، ادامه داد: «از زیارت تون خوش وقتم. من آرش تمدن هستم. متاسفانه در ایران رسم نی-ست که امثال من چهره های رسانه ای بشن و همینه که احتمالا منو به جا نیاوردین. بچه ها بهم می گن گرگ نجیب زاده. به اتهام چند فقره سرقت مسلحانه تحت تعقیبم و تا امروز که این جام، چهار نفر رو کشتم که آخری ش یه پسربچه ی شونزده هفده ساله بود. (لابد می توانید تصور کنید که من با شنیدن این جملات تا چه اندازه جا خوردم و دندان هایم را از ترس به هم فشار دادم.) بنا بر این هیچ ابایی ندارم که نفر پنجم رو به فهرستم اضافه کنم. هم انگیزه شو دارم، هم خشونتش رو. توانایی ش هم همین طور که می بینید هم راهمه. (در این جا محتاطانه سلاح کمری-اش را که در جیبش پنهان کرده بود نشانم داد.) پس خواهش می کنم عاقل باشید و این در رو برام باز کنید. من با یکی از همسایه های شما یه خرده حساب شخصی دارم. اگه این مشکل کوچیک سر راهمو با کلیدی که در اختیار دارین، حل کنید (اشاره کرد به در) نه تنها کاری به شما نخواهم داشت، که ممنون شما هم خواهم شد.» خوب، توقع ندارید که من مثل قهرمان ها با ضدقهرمان قصه درگیر شده باشم. من هم مثل هر آدم عاقل دیگری، جان خودم را بر اموال همسایه ام - هر چه که بود- ترجیح دادم. این که آقای گرگ نجیب زاده با همسایه ی من چه کار داشت و بعد از رفتن او، پلیس چه کار کرد و بقیه ی وقایع را در این جا نمی خواهم بازگو کنم. این داستان واقعی را برای یک پرسش از مسئولان عزیز و احتمالا زحمت کش نیروی انتظامی تعریف کردم:
چرا چنین انسان های خطرناکی.... در پرانتز باید عرض کنم که هیچ کدام از حرف های آقای تمدن، بلوفی برای ترساندن یک زن ترسیده نبود. همه ی این سوابق به علاوه ی چند خرده ریز دیگر، بنا به گفته ی دوستان من در آگاهی، در پرونده ی ایشان موجود است. عرض می کردم که چرا چنین انسان های خطرناکی باید این چنین آزاد و بی پروا در شهر پرسه بزنند و آشکارا و در روز روشن به تهدید محترمانه و غیرمحترمانه ی شهروندان بپردازند؟ یعنی بعد از آن همه طرح ارتقای امنیت اجتماعی و غیره و ذلک، ضریب امنیت در پایتخت باید تا این اندازه پایین باشد که هر لحظه کوچه پس کوچه های سیسیل در ذهن مردم تداعی شود؟...»

*اقلیما فره مند. خبرنگار حوادث
***
- اقلیما..... اقلیماااا.....
می ایستم. فریبا ست که دوان دوان با آن کفش پاشنه بلندش به طرفم می دود و داد می-زند.
- چند بار بهت بگم که توی جمع منو به نام کوچیک صدا نزن؟ خیلی سخته که بگی خانم فره مند؟
- خیله خب. باشه.
- به پیش نهادم فکر کردی؟
پرسنده نگاهم می کند: «کدوم پیش نهاد؟»
- همین که با کفش پاشنه بلند نیای سر کار، تا وقتی که داری اسم کوچیک هم کارتو داد می زنی و پشت سرش می دوی، تق و تق صدای پاشنه ی کفشت روی اعصاب این همه آدم که دارن این جا خرت و پرت می نویسن، راه نره.
- بی مزه. می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟
- اگه درباره ی اون مقاله می خوای بدونی باید به تو به عنوان نفر هزار و یکم بگم که آره، همه ش راست راستکی بود. خیلی هم ترسیدم. ولی طوری م نشده. سالمم. از من خونه ی من هم هیچی نبٌ......
- خانم فره مند! اگه یادت باشه اینا رو امروز صبح که از مرخصی اومدم، اولین نفر و بدون این که بپرسم، برام تعریف کردی. پس لطف کن و یه دقیقه، البته اگه می تونی، ساکت باش تا من حرف بزنم. می ذاری؟
- اوووم! خب بگو.
- می خوای امشب بیای خونه ی ما؟ امیر یه چند روزی داره می ره مسافرت. تنهام.
- نه بابا. اون قدرا ترسو نی ستم.
- نمی گم ترسویی. می گم محتاط باش.
چشمک می زنم: «بی خیال. جدی نگیر.» برمی گردم که بروم. می گوید: «بی تعارف می گم-ها.» لب خند مسخره ای می زنم و می روم: «می دونم».
در می زنم و می روم تو. مثل همیشه دود سیگار اتاق را برداشته. «بنشینید خانم فره مند.» می نشینم. هنوز مشغول کاغذپاره های روی میزش است. چند بار سرفه می کنم که هم یعنی معطل توام، این قدر با این کاغذها ور نرو؛ و هم یعنی که از دود سیگارت دارم خفه می شوم، خجالت بکش مرد حسابی. با لب خندی ساختگی می گوید: «بابت دود سیگار عذر می-خوام...»
- خواهش می کنم آقای ایوبی. اما به نظرتون منطقی تر نی ست که این جا سیگار نکشید تا بعدش مجبور نباشید از کسی عذرخواهی کنید؟
- دوباره شما اومدید و این بحث بی فرجام شروع شد. ببینید خانم فره مند! محض اطلاع عرض می کنم این جا اتاق شخصی منه و من مایلم این جا سیگار بکشم. روشنه؟
- من هم محض اطلاع عرض می کنم که این اتاق به عنوان دبیر بخش حوادث روزنامه ی مهرخاوران در اختیار شماست، نه به عنوان ملک شخصی تون. و لابد مستحضر هستید که سیگار کشیدن در محافل عمومی غیرقانونیه و جرم به شمار میاد.
نفس عمیقی می کشد: «خیلی خب. من دیگه این جا سیگار نمی کشم. خوبه؟ حالا می-ذارین درباره ی کاری که به خاطر اون گفتم بیاین این جا صحبت کنیم؟»
- اوه. البته. بفرمایید.
- من خیلی فوری یه گزارش خبری از اون پسره... چی بود اسمش؟
- آرش تمدن؟ من که گفتم هنوز خیلی ناقصه. تازه آماده هم که بشه معلوم نی ست چیز جذابی باشه یا نه.
- مهم نی ست. هر چی که هست خوبه. همون رو جذابش کنید. یه کم زلم زیمبو بهش ببندین و بیارین. اون شبه مقاله ی نصفه نیمه تون بازخورد خوبی داشته. مخاطب تشنه س.... خیلی فوری خانم فره مند. می خوام فردا تیتر اول صفحه باشه.
- ولی آقای ایوبی....
- شما چرا دوست دارید درباره ی همه چی بحث کنید؟ یک بار نشد من به عنوان دبیر سرویس یه چیزی از شما بخوام، توش اما و چرا نیارین.
- باشه آقای ایوبی. ولی این شتاب بی مورد کیفیت کار منو پایین میاره. بعدش نگید چرا ال بود، بل بود.
- فصل نامه نی ستیم که. کار توی روزنامه یعنی عجله، عجله، و باز هم عجله. حالا بفرمایید هم خودتون به کارتون برسید، هم من.
- منظور از کار همون سیگاره دیگه؟
خودش را به نشنیدن می زند و درباره مشغول می شود با کاغذپاره ها. اصلن من نمی فهمم مگر آدم قحط بود که این ایوبی با این دک و پوز مسخره رو گذاشته ند دبیر بخش؟ سواد رسانه ای که ندارد. اخلاق که ندارد. روابط عمومی که ندارد. پارتی هم که ندارد. پس چه طور شده دبیر؟ آن هم میان این همه آدم حسابی: نیک خواه، ربیعی، یحیاآبادی، موسوی، فریبا.... اصلن خود من.
- باز داری با خودت حرف می زنی اقلیما؟
لیلا موسوی ست. چه حلال زاده.
- خوبی لیلا جون؟
- من خوبم. اما تو ظاهرا زیاد خوب نی ستی.
اِ اِ... من چرا آمده م این جا؟ بخش اجتماعی چه کار دارم؟ این ایوبی پاک حواسم را پرت کرد.
- از دست این شوهرت. مگه می ذاره با اعصاب راحت کار کنم.
- اتفاقن اون هم همین رو می گه اقلیما. میگه حاضره آب دارچی باشه؛ اما توی بخشی که تو کار می کنی دبیر نباشه. تو نمی خوای بیای بخش ما؟
- نه بابا. جام خوبه. به ایوبی هم بگو استعفاشو بنویسه. من حاضرم به جاش دبیر حوادث بشم. اونم بیاد به عنوان آب دارچی خودم وایسه کار کنه. بهش بگو من چای کم رنگ می-خورم.
ریسه می رود: «از دست تو دختر...» می رود. کجای گزارش بودم؟ آآآ... داد می زنم: «فروغ کجاس؟» همان طور که می رود پاسخ می دهد: «می خواستی کجا باشه؟ سر جاش.» سر جایش است و تند تند دارد مقاله ای را ویرایش می کند.
- سلام.
- نه! نه! نه!
- من که هنوز چیزی نگفتم.
- اول این که الان کار دارم و این متن باید ده دقیقه ی دیگه تموم بشه. دوم این که محاله چیزی ازم بخوای که تو دردسرم نندازه.
- حالا بذار بگم.
محل نمی گذارد. کاغذها را از دستش می کشم و پشتم می گیرم. دستش هایش را می گذارد زیر چانه اش: «خوب؟ چی می خوای؟» مهربان و مثلن که نازش را می کشم می گویم: «زنگ بزن به نیما.» نگاهم می کند که یعنی برای چی؟
- همون موضوع دیروز. ایوبی گزارش کامل می خواد.
خودم را لوس می کنم: «فروغ جونم!...»
- می دونی من چرا از بخش حوادث اومدم اجتماعی؟
- چون این جا رو بیش تر تر دوس داشتی.
- نه خیر. چون که دلم نمی خواست هی زنگ بزنم به نیما و ازش اطلاعات بگیرم و توی رودروایسی بهم بده و بعدش بیفته توی دردسر. متوجهی؟
- نه.
- ببین. من نمی خوام زندگی خصوصی م بیش تر از این قاطی بشه با شغلم.
خودم را می زنم به خنگی: «خوب؟ یعنی که چی؟»
- اصلن ببینم؟ تو کی می خوای چندتا رابطه ی درست و حسابی پیدا کنی توی آگاهی؟ ناسلامتی سه ساله که توی بخش حوادث خبرنگاری.
- دارم که.
- مثلن کی؟
- نیما.
بلند می شود که کاغذهایش را بگیرد. مقاومتی نمی کنم.
- اصلن چرا دارم بحث می کنم با تو. دوستی مون جای خودش. اما دیگه نیما بی نیما. خواستی خودت بهش زنگ بزن. تلفنش رو که داری. اگه خواست کمکت می کنه. چرا منو قاطی می کنی؟
- مثلن شوهر توئه ها...

نظرات کاربران درباره کتاب قابیل و اقلیما

یکم خنده دار بود 😐😂
در 1 سال پیش توسط
بد خیلی بد
در 1 سال پیش توسط
شخصیت اقلیما خیلی جالب بود. من خل بازی هاش رو دوست داشتم
در 2 سال پیش توسط
داستانی با پایانی بسیار ساده اگه روی پایان پیش تر کار می شد میتونستم بگم کتاب بدی نبود
در 2 سال پیش توسط