فیدیبو نماینده قانونی سپس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گیس سیاه‌ سردار
حماسه‌ی یوتاب،شیر‌زن ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب گیس سیاه‌ سردار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گیس سیاه‌ سردار

یوتاب با چشم اشاره کرد به غرب، جایی که جلگه شروع می‌شد: «دشمن داره نزدیک می‌شه. یک دو روز دیگه این جان.» رهام تلخ خندید: «پس درست حدس زدم. برای توصیه‌های روز نبرد این جام.» یوتاب سرش را تکان داد: «تو و اون دختر پشت سر ما قرار دارین. پشت آخرین لایه‌ی دفاعی. نمی‌خوام پیش از اون که بهت دستور بدم، بیای توی میدون. حتا اگه خود آریوبرزن زخمی شده باشه. اگه در حین جنگ کسی به کمکت نیاز داشت، وظیفه‌ی دیگران اینه که زخمی رو به تو برسونن. نه که خودت بلند شی و دوره بیفتی توی میدون جنگ. دوس ندارم که بدون پزشک به نبرد ادامه بدم. می‌فهمی که؟» رهام سرش را تکان داد که یعنی فهمیده. یوتاب ادامه داد: «بعد از اون که من اشاره کردم، می‌تونی بری و به زخمی‌ها کمک کنی. اما فقط توی گدار. حتا یک گام هم توی دشت نمی‌گذاری. تاکید می‌کنم: حتا یه گام. این رو به اون دختر هم توضیح بده. مواظبش باش. خیلی دوس داره شمشیربازی کنه. مهارش کن.» باز رهام سرش را تکان داد: «بله. حتا یک گام.»

ادامه...
  • ناشر سپس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گیس سیاه‌ سردار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زیر چشمی نگاه کرد به سردار. سردار پرسید: «تو اصلن می تونی شمشیر بزنی که پا شدی اومدی این جا دختر؟» سورا دست برد به شمشیر که سنگین بود و به زور آورده بودش تا این جا. «بله که می تونم.» تیغه را با دو دست، راست گرفت جلو صورتش و به حالت حمله ایستاد. دستش می لرزید و شمشیر به رعشه افتاده بود. سردار گفت: «بسه. نمی خواد نشونم بدی.» روگرداند و با گام های بلند و کشیده اش دور شد. سورا دوان پشت سرش راه افتاد: «پس من چی کار کنم؟» سردار بی که بایستد یا نگاهش کند، گفت: «هیچ چی. از همون راهی که اومدی برگرد برو خونه ت.» سورا همان جور که پشت سر سردار می دوید و شمشیرش را کشان کشان می برد، گفت: «اما سردار...» سردار ناگهان ایستاد و رو کرد به سربازی که پشت سرش می آمد: «هیتاسب! همین الان این دختر رو روانه کن بره. دیگه نمی خوام توی اردوگاه ببینمش.» سورا خودش را رساند به سردار و نفس زنان گفت: «اما...» سردار داد کشید: «نشنیدی چی گفتم هیتاسب؟»
سرباز آمد به سوی سورا: «بله سردار.»
سورا ترسید و خودش را پس کشید.
صدای زنانه یی از پش سرشان گفت: «بذار بیاد توی دسته ی من آریو.»
سورا برگشت به سوی زن که بلندبالا بود و با چشم های گیرا و درشتش، نگاهش می کرد. سردار رفت به سوی زن: «سلام یوتاب.»
- سلام سردار.
- اون جا می خوای چی کارش کنی. دو نفر باید بذاری که مراقب این باشن.
سورا برآشفته خواست چیزی بگوید که یوتاب آرام رو کرد به ش: «پرستاری بلدی دختر؟» سورا تکرار کرد: «پرستاری؟»
- رسیدگی به زخمی ها کم تر از جنگیدن نی ست.
سورا سرش را پایین انداخت و دل گیرانه گفت: «اما من اومدم که بجنگم. نمی خوام پرستار باشم.» یوتاب نزدیک آمد و انگشت گذاشت زیر چانه ی سورا و سرش را بالا آورد.
- اسمت چیه دختر؟
- سورا.
- ببین سورا، اگه اومدی که به سپاه ایران کمک کنی، این جا ما نیاز به پرستار داریم. اما اگه فقط دلت می خواد شمشیربازی کنی و بکش بکش راه بندازی، اشتباه اومدی. می تونی بری توی اردوی مقدونی ها و برای اسکندر سربازی کنی. اون جا پر از جوجه سربازایی مث تو که فقط براشون مهمه با شمشیر بزنن یکی رو ناکار کنن و این جوری فکر کنن که بزرگ شدن و سری توی سرا دراوردن.
- اما من...
یوتاب حرفش را برید. آرام اما قاطع گفت: «حرف همون بود که گفتم. اگه می خوای بمون و پرستاری کن، نمی خوای هم برو هر جا که دلت خواست شمشیر بزن؛ هر جایی جز این اردوگاه.» سورا مبهوت نگاه می کرد.
- تصمیمت رو بگیر. من نمی تونم تا شب این جا وایسم.
سورا آرام و تسلیم گفت: «می مونم.»
یوتاب بلند داد کشید: «صدات رو نشنیدم سرباز.»
سورا این بار بلندتر گفت: «می مونم سردار.»
یوتاب سر جنباند: «این قیافه رم به خودت نگیر. سرباز باید محکم وایسه، محکم حرف بزنه، محکم نگاه کنه، و محکم بجنگه. اون شمشیر رو هم بده به من.»
شمشیر را گرفت به سوی یوتاب. یوتاب روکرد به مردی که پشت سرش ایستاده بود: «هیراد! این شمشیر رو ازش بگیر و یه جنگ افزار سبک براش پیدا کن که بتونه از خودش دفاع کنه.»
آریوبرزن لب خندی زد: «باشه یوتاب. اگه می خوای این سرباز جوان برای تو.» راه افتاد و همان جور که می رفت، گفت: «اما مطمئن باش که فقط دردسره.»
یوتاب نرم خندید و به هیراد گفت: «این سرباز جوان رو ببر پیش رهام که این قدر هر روز غر نزنه دستیار نداره. توی درمان گاه یه جا برای خواب و استراحتش پیدا کن. اگه نبود، به رهام بگو بیاد پیش سربازای دیگه بخوابه و جاشو بده به سورا.» این را گفت و رفت به سمت سواری که سورا را به اردوگاه آورده بود.
سورا هنوز ایستاده بود. هیراد بی که نگاهش کند، راه افتاد و گفت: «پس چرا وایسادی؟ دنبالم بیا دختر.»
سورا پا تند کرد و گفت: «خوبه من هم به تو بگم باشه پسر؟»
هیراد ایستاد و پرسان نگاهش کرد که یعنی چی. سورا صورت به صورتش ایستاد و گفت: «هر کسی یه نامی داره. همون جور که تو دوس داری من تو رو هیراد صدا بزنم، مودبانه اینه که منو سورا صدا بزنی. نه این که بهم بگی دختر.»
هیراد لب خندی زد و راه افتاد. «ببین دختر، این جا هر کی یه جای گاهی داره که بنا به همون جای گاهش خطاب می شه. مثلن تو نمی تونی سردار رو به نامش که آریوبرزنه صدا کنی.»
- لابد جای گاه من دختره. هان؟
- بهت بگم خانم پرستار خوبه؟
- جای گاه خودت چیه پسر؟
هیراد دیهیم را روی سرش مرتب کرد و موهاش را که ریخته بود روی صورتش، زیر دیهیم برد و گفت: «من رو باید دَه بُد صدا بزنی.»
با صدای جیغ جیغی اش پرسید: «چی؟» هیراد پدرانه گفت: «ببین خانم کوچولو، این جا یه هنگه که فرمان ده ش سردار آریوبرزنه. زیر نظر سردار ده نفر سرپرست وجود داره که هر کدوم صد نفر سرباز دارن. به اونا می گن صدبُد...»
- پس اون ده بد که تو باشی چی کاره س؟
- زیر نظر هر صدبد ده تا دسته ی ده نفره س که سرپرست هر کدوم یه ده بده....
- یعنی تو فقط رییس ده نفری؟
- آره خب.
- یعنی به خاطر این که سرپرست ده نفری این قدر خودتو گرفتی؟ پس اگه صدبد می شدی این جا درسته منو قورت می دادی.
هیراد ایستاد کنار چادری و گفت: «درمان گاه همین جاس.» پرده را کنار زد و گفت: «رهام!» کسی نبود. سرش را داخل برد و نگاهی کرد و این بار بلندتر گفت: «رهام!»
سورا با شیطنت گفت: «کسی که توی درمان گاهه، جای گاهش پزشکه. نباید به اسمش صداش کنی.» هیراد همان جور که پرده ی گیان را می انداخت گفت: «رهام برادرمه.»
- نشد. این جا سپاهه. قاعده داره. برادر برای توی خونه س. این جا اون فقط پزشکه.
- خوبه اینا رو خودم بهت گفتم.
- مهم نیس کی گفته. مهم اینه که چی گفته.
- خانم کوچولو. زیاد تند نرو. اون خانم رو که وساطتت رو کرد توی اردوگاه بمونی یادته؟
- خب آره.
- اون یه صدبده. ولی سردار آریوبرزن اونو به اسمش صدا می زنه. می دونی چرا؟
- چرا؟
- چون خواهرشه. یاد گرفتی؟ پس منم حق دارم برادرم رو به نامش صدا کنم.
سورا شانه اش را بالا انداخت و گفت: «خب صدا کن. اصلن به من چه.» هیراد پووف کرد و زیر لب گفت: «این دیگه کیه.» راه افتاد که برود. سورا گفت: «من چی کار کنم؟» همان جور که می رفت جواب داد: «می بینی که نیس. برو توی گُیان، تا بیاد. بعدن میام بهت سر می زنم.»
سورا دل خور گفت: «خب یه دقیقه بمون الان پیداش می شه. تازه مگه اون خانمه نگفت شمشیر هم به من بدی؟»
- اون خانمه نه، صدبد. اسمش هم یوتابه. صدبد یوتاب.
- خب. هر چی. مگه نگفت؟
- گفت. اما به من گفت. نه به تو. من الان کلی کار دارم. فقط تو که توی این اردوگاه نی ستی. بر که گشتم شمشیر هم برات می آرم. الان که نمی خوای کسی رو بکشی. مگر بخوای بزنی منو ناکار کنی.
سورا از پشت سر هیراد که دیگر دور شده بود، داد کشید: «آره. کلی کار داری. صدهزار تا سرباز زیردستته. برگ چغندر که نی ستی.»
هیراد نشنیده گرفت و راهش را کشید و رفت. سورا با حرص پرده را کنار زد و رفت داخل. اَه. چه آدم بی خودی بود این هیراد. حتا یک کلمه ازش نپرسیده بود که گرسنه اش هست یا نه. نه انگار که تازه از راه آمده. اگر توی جنگ زخمی بشود و بیاورندش این جا، محلش هم نمی گذارد. حقش است. بگذار آن قدر از درد جیغ و داد کند که بمیرد. پس کجا بود این رهام؟ چرا هیچ کس به او توجهی نمی کرد؟ دلش داشت ضعف می رفت. این ور و آن ور و توی ظرف ها را گشت. هیچ چی. فقط گیاه دارویی و پارچه ی سفید و چهار پنج جور عرقی جات و مرهم و این جور چیزها. خسته بود. نشست گوشه ی چادر روی زمین. زانوش را بغل کرد. دلش قار و قور کرد. از دست خودش لجش گرفت که چرا آمده این جا. دست دراز کرد و کمی از پارچه های سفید را برداشت و گذاشت زیر سرش و دراز کشید. بغضش گرفت. چرا شمشیر قشنگش را دیگر گرفته بودند. بی انصاف ها. دست کم در عوضش یک تکه نان به ش می دادند. یادش آمد که اوتانه به ش گفته بود شیرزن. هه! شیرزن! برو بابا. چشم هاش می سوخت. بست شان. داشت ضعف می کرد. سردش بود. پارچه را از زیر سرش ورداشت و کشید روی خودش. اول که اصلن راهش نمی دادند، حالا هم که این جور ویلان رهایش کرده بودند. بغضش ترکید و اشک هاش همین جور سرازیر شد. صورتش را قایم کرد بین پارچه ها. آن قدر گریه کرد تا خوابش برد.

نظرات کاربران درباره کتاب گیس سیاه‌ سردار

به نظرم خوب بود به شخصیت های داستان خوب پرداخته به شما اطلاعات نظامی قدیم را میدهد ولی متاسفانه خیلی زیاد به یوتاب نپرداخته و آخرش هم زیاد خوب نبود اما واقعا اطلاعات زیادی می دهد این کتاب برای علاقمندان تاریخ به خصوص تاریخ هخامنشیان خیلی خوب است
در 7 روز پیش توسط
فوق العاده بود! آریوبرزن و اسکندر و یوتاب و سورا خیلی واقعی و ملموس بودند. مخصوصا دیالوگهای یوتاب و همسرش خیلی خوب بود. به شدت توصیه میکنم بخونین! مخصوصا اونایی که داستانای تاریخی دوس دارن
در 2 سال پیش توسط