فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لغات ‌میغ

نسخه الکترونیک کتاب لغات ‌میغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لغات ‌میغ

ناگفته پیداست که هر اثری دارای منطقِ مخصوص به خود است که می‌بایست طبیعتا مدافع خویش باشد و چون سربازی بی‌سلاح و یا با سلاح (هر سلاحی) از خود دفاع کند! اما ذکر نکاتی پیرامون کتاب «لغات میغ» بی‌فایده نیست، بخصوص در هنگامی که اولین هدفِ نویسنده‌ای اینچنینی - ارایه ساختارشکنی مناسب و آوردن تلاشی - اگرچه کوچک - در صددِ رفعِ توهّم این سالها، تحتِ عنوان ادبیات باشد؛ و صد البته - ناسپاس نیستم و تلاشهای صادقانه خیلِ کثیری از نویسندگان معاصر را ارج نهاده و خود را مدیون آنان می‌دانم، که انکارناشدنی است. «ما هر یک برروی شانه‌های دیگری می‌ایستیم»! منظورم از توهّمِ این سالها، آنگونه رمانهایی است که در صدد ارایه چیزی نیستند و تنها به افولِ و زوال مُخاطب خویش می‌اندیشند.
سهم ما از کلّ تولید فکر جهانی چیست؟ چگونه می‌توانیم در دنیای کنونی مدعی برداشتن گامهایی بلند در جهتِ مقابله با روند جهانی‌سازی باشیم و اصولاً اَدَوات و آذوقه‌های ما در این مقابله، در کجاست؟
چگونه می‌توانیم در این دهکده کوچک جهانی، مختصات خود را ثبت کنیم؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لغات ‌میغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



میغ = ابر...

... از گندو کثافت ها بگو، این که از داخل آن استوانه های آهنی مدوّر می آمد و همه جا بود، همه روایح را داشت، و دختری که لباس کار نارنجی تنش بود و موهایش را دُم اسبی بسته بود، به کنایه می گفت؛ انگار دنیا را گند گرفته! il y a Pourtôut... آنها را دور می زدیم و ماشین های نارنجی، با آن الاتِ غریب، (حفره بزرگشان در آن کالبد استوانه ای شکل) همه چیز را تُو می بُرد. از آنجا آمدی و گذشتی. کنار آن بارها، زن ژاپنی جوان می نشست. درست در گوشه مستطیل شکل، حبابی شکل (شیشه ای شکل که آن گوشه دنج رستوران درست شده بود) و حالا تنها خودش باشد و یک گوشه کادر خیابان، خیره شده به رَوندگان، یا به آن حاشیه تیز چهارراه اول، که ماشین ها با چراغ قرمز می ایستادند و با صدای زنگی (عابری - پیاده ای - کسی) می گذشت. می گفتی اولین بار و آخرین بار دنیا!
غریبه ای بود، می بایست می آمد و می گذشت.
حالا حکایت این عشق؟ در داخل این همه دَم و دود و آهن و بغض، کجاست؟
- «عیب تو این است که از این کمَره ها شروع می کنی، وقتی این صاحب مُرده را از کار می اندازی، تازه داری راه و چاهش را یاد می گیری، می فهمی؟! بدی اش در این است که تا ته اش را در نیاوری، ول کن معرکه نیستی، خُب، دو تا موج اش را که گرفتی راست کارت بود یا نبود، می فهمیدی چه خاکی به سرت بکنی! حالا هر چی! می گفتی یک جا می گفتند امواج سماوی، کره خاک را می بلعند!! چه مُزخرفاتی! منکه نمی فهمم. حداقل حالا نمی فهمم! اما می گفتی امواج سماوی، همه چیز را می بلعند، فرو می ریزانند و می روند.
درست مثل یک بیماری، مثل گرده افشانه های درخت هلو توی فصل بهار. اول بهار را می گویم. از دل و دماغ افتاده ای انگار؟ می فهمم. حالا هم اگر چهره ات دقیق باشد (از آن اشکوب سوّم) به وسط آن گیاه های سبز (درختچه ها را می گویم)، که چه دقیق چیده شده اند و به شکل اسبی، آهویی، چه می دانم حیوانی درآمده اند می فهمی چی را می گویم؟ بله. خوب ملتفت شدی، قسمت ما هم این بود. گذشتی. گذشتن. چطور می شد مگر؟

می گویم؛ «ما چانکا»: می نویسی: «ماچانکا». بعد می پرسی: راستی چطور اِسِپل اش می کنند؟
لبم را غنچه می کنم، بعد پشیمان می شوم، می پرسم چطور ادعای فضل و ادب چه می دانم سواد و معلومات می کنی، امّا یک کلمه به این ساده گی را نمی توانی اِسِپل اش بکنی؟ها؟

سرت را با دو دستهایت درهم می فشری (دستهایت لای موهایت)، بعد می گویی «به عزت و شرفم قسم اگر دیگر بپرسم ازت کلمه ای را!»
می خندم. می گویم قهر نکن، «حاجی درختی»!
تعجب می کنی به این زودی چیزی از تو یاد گرفته باشم. امّا واقعیت دارد. زمخت، بُراق، چه می دانم با یک صفت دیگری در چشمهایت نگاهم می کنی و می گذری، هر شب، هر روز، هر غروب یک طوری!
«ماچانکا»!
- حالا چی هست، این صاحب مرده!؟
- چی را می گویی؟
- همین ماچانکا دیگر!
- هیچی بابا! یک اسم است، مثل هزاران اسم دیگر! از یک زبان مادرمرده ای که حالا، - درست یعنی یک دو دقیقه پیش به شهادت اینترنت به ابدیت تاریخ پیوسته، از یک زبان آفریقایی!

می پرسی «این فرضیه حالا راستا حسینی (راست راستکی)، درست از کار درآمده پیش همه استادکارها، چه می دانم فلاسفه - دانشمندان دنیا؟»
می گویی «بله. اگر ایمان نداری، چرا یک طور باهام کار می کنی، انگار صد سال است همدیگر را می شناسیم، ها؟»
می گویم «چاره ام چیست؟ تو بگو، من می نویسم، چاره ای دیگر دارم؟» می خندم، و یک بار دیگر می گویم «بنویس ماچانکا» از حاشیه شرقی آفریقا زاده شده، در ساحل عاج هم در یک زبان حواصیلی جان گرفته در حاشیه باریک همان ساحل (ساحلی که توی نقشه حسابی علامت گذاشتی ها. آنجا!) رواج داشته، و در همین اواخر، درست در یکصد و یک سالگی آخرین پیرمردی که می توانسته به آن زبان حرف بزند، (درست در نوک زبان او) به ابدیت تاریخ پیوسته، درست در روی تخت بیمارستانی در «اوگاپانگا» در ۱۴۰ کیلومتری ساحلی نزدیک مرزهای غنا، در یک بیمارستان صلیب سرخ جهانی! بد است؟ می گویم «نه، جامع است و جالب!»
با خودم فکر می کنم، اگر «ماچانکا» جان داشت، چشمهایش سیاه بودند، و از حدقه صورت، مثل یک فریب، یک دهشت طولانی، در چشمهای آدم خیره می شدند و می مُردند. در روی تختی با ملافه های سفید، در یک بیمارستانِ صحرایی ارتش صلیب سرخ! در سواحل ساحل عاج! در تاریخی تقریبی به فاصله یک ساعت و چهل و پنج دقیقه دورتر از ما، در طول و عرض ۳۷ درجه شرقی و بیست و هفت درجه غربی، از وقتِ گرینویچ!
- چه مزخرفاتی سر هم می کنی؟
- بنویس «ماچانکا»!
- نوشتم بابا! چقدر حوصله ام را سر می بَری!
- اِی بابا! حالا دل سوزی کن! این هم دستمزد کارت، دستت درد نکند بابا!

«.. من حالا، اینجایم. دور از تو - در کنار همان خیابان های مملّو زشتی و زیبایی می زیم و همان آدمها زباله ها را بار می زنند و ماشین نارنجی، با همان ریخت و قیافه حالم را بهم می زند.
زن ژاپنی هر روز با آن چشمهای تنگ، نوشابه قرمز را با قاشقِ شیشه ای هم می زند و به گوشه آن خیابان خیره می شود. به جایی که صدای دنگِ یک چراغ قرمز، عابران خواب آلود را بیدار می کند تا چشمهایشان را دقیق تر بیابند و راهی آن سوی خیابان بشوند. یک فولکس واگن درست روبروی یک سیتروئن قدیمی می ایستد و قاب به قاب روبرو می شود با زن جوان زیبایی. می فهمم قصد دارد به او متلکی، چیزی بپراند، اما زن هم بی رغبت به تماشای او نیست و تا ماجرای سرآمدن سلامت چراغ قرمز و سبز شدن آن ماجرا ادامه دارد. من اینجایم، در این غربت، تو آمدی و رفتی...

از لابلای آن کوچه های باریک و طویل می گذری. اوایل می گفتی این جاها را می بینی یک هوا بلندتر از من، (یا هر رهگذری، فرق نمی کند) یک هوا، دو هوا بلندتر است. اگر علت اش را فهمیدی؟
- کوچه ها با بادها همسفرند، در زمانی که کمتر از بیست سال نیست. بر می گردند و در حاشیه کویر می نشینند. جمعیت کش می رود و جنازه ها را می آورند، دو روز و سه شب در کوهپایه ها مانده اند و دستِ آخر فرومانده از هر کمکی، دانشجوها به مرگ «سلام» گفته اند. «خطیب» می خواند و بوی هلِ چای و گلاب تازه (که در دست ها می چرخد) همه جای مسجد قدیمی را در خود گرفته است. خیابانهای باریک... خیابانهای باریک... تو، آنجاها بودی و متاثر از هر نگاهی به چهره های جوانانی که در یک کوهپیمایی به مرگ خضوع کرده بودند خیره بودی، هلیکپوترهای ارتش آنها را از میان خروار خروار برف پس آورده بودند. در سالی که جنگی نبود و یک سالی بیشتر از انقلاب نگذشته بود. من آنجایم؟... نه... تو! و به هنجار آدمیان آن شهر کویری که گوشه ای از آن در اعجاز طبیعت به کوههای سر به فلک کشیده مربوط است خیره بودی. دستارهای بلند سفید با ریش های انبوه، و دستهایی که بُوی خار و خاشاک و خاک می دادند و نرمه اشگی در میان چشمها. قاری می خواند و کسی گلابدان قدیمی را در میان حضّار می چرخاند. اتوبوسها می رسیدند. آمبولانس ها می آمدند و جمعیت هَروْله کشان به دنبال آنان می شتافت. جاده های سفید... کوچه هایی که از قد و اندازه های یک انسان - دو انسان هم بلندتر بودند و دل به آفتاب نمی دادند. تو آنجایی!
دوباره می گویم: «نمی فهمم! می فهمم که نمی فهمم! می فهمی؟»
«ماچانکا» = نام قبیله ای است.
«اوزاراکا» =...
«تمهید» = می بایست رسالتی را به دوش بگیرم، رسالتی که جهان در آستانه انفجار از آن گریزان شده، تمهیدی که بتوان از جهالت بشر گریخت.

«کورابا» = از یک قهوه خانه سیلانی آمده، ریشه اش در همان جاها، و پشت پَسله ها شکل گرفته، البت، نام چند تا ده و ده کوره چیزی هم در همان اطراف و اکناف هم هست. اما از آخرین عکسی که از روستازاده ای به نام «پاپِنی» گرفته شده او را در هفت و هشت سالگی در یکی از کوچه های بمبئی رها ساخته اند. پلیس به یک روایتی برای یک مدت محدودی او را به یک نوانخانه، یک موسسه خیره یهودی، مسیحی سپرده، اما آنها هم دیگر از قبول کردن چند باره اش پشیمان شده اند و طی نامه ای آن را به رئیس پلیس شهر اعلام کرده اند. با توجه به خارجی بودن این تبعه، (حالا از آنجا پیدا شدنش، هم بماند که معلوم نیست با چه وسیله ای، چیزی، خودش را به آنجاها رسانده، شاید، شاید با یک قطار معمولی، یا اکسپرس حتّی!)... بهر حال، آنها تا همین جا هم زیاد مایه گذاشته اند، بله... و بعد - این آخرین عکس، حکایت آن را دارد، که نامبرده می بایست در همین یکی دو ساعت پیش جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد. پس پرونده او هم با این حساب مختومه است، ملاحظه می فرمائید قربان! یک زبان دیگر دنیا هم الفاتحه! و با این احتساب یکی از ده ها هزار زبانی که در همین چند دهه اخیر به مرز فنا راه کشیده - یکی دیگرش - محاسبه، شناخت، بازشناسایی شد! خوب است قربان؟ التفات می فرمائید؟ راضی هستید؟ قربان! نچائید یک وقت قربان؟!

نظرات کاربران درباره کتاب لغات ‌میغ