فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رخصت مرشد
جلد پهارم ، شیراز - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد

تازه ورزش تمام شده بود. پهلوان ملاعلی نزدیک جاسنگی نشسته بود و مَش ابراهیم، مُشت‌مالچی زورخانه دست و شانه‌ها و بدن پهلوان را می‌مالید. بعد از اینکه حسابی تن و بدن پهلوان را مشت ‌و مال داد، استکان قنداب را کنار دستش گذاشت و گفت:
- نوش جان، پهلوان!
مرشد حبیب می‌خواست از سردم پایین بیاید که پهلوان با حالتی آمیخته به احترام گفت:
- نثار مرشد جبرائیل صلوات بفرست.
ورزشکاران صلوات فرستادند و مرشد از سردم به زیر آمد. ناگهان در زورخانه باز شد و پیرمرد روضه‌خوانی که با ورزش هم میانه‌ای داشت با محاسن سفید و لرزان وارد زورخانه شد. هنوز پایش روی پله‌های درگاهی بود که شروع به داد و فریاد کرد:
- آی مردم به داد برسید! آی جوانمردا به فریاد برسید! پس کجا رفتن پهلوان‌های این شهر؟! کجا رفته غیرتتون؟!

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پهلوان ملاعلی سیف (شیرازی)

تازه ورزش تمام شده بود. پهلوان ملاعلی نزدیک جاسنگی نشسته بود و مَش ابراهیم، مُشت مالچی زورخانه دست و شانه ها و بدن پهلوان را می مالید. بعد از اینکه حسابی تن و بدن پهلوان را مشت و مال داد، استکان قنداب را کنار دستش گذاشت و گفت:
- نوش جان، پهلوان!
مرشد حبیب می خواست از سردم پایین بیاید که پهلوان با حالتی آمیخته به احترام گفت:
- نثار مرشد جبرائیل(۱) صلوات بفرست.
ورزشکاران صلوات فرستادند و مرشد از سردم به زیر آمد. ناگهان در زورخانه باز شد و پیرمرد روضه خوانی که با ورزش هم میانه ای داشت با محاسن سفید و لرزان وارد زورخانه شد. هنوز پایش روی پله های درگاهی بود که شروع به داد و فریاد کرد:
- آی مردم به داد برسید! آی جوانمردا به فریاد برسید! پس کجا رفتن پهلوان های این شهر؟! کجا رفته غیرتتون؟!
یاحسین، یاحسین!
با داد و فریادهای پیرمرد روضه خوان، چند نفر از ورزشکاران با عجله به طرفش دویدند و او را در میان گرفتند. نگاه های پرسشگر همه به مرد روضه خوان دوخته شده بود.
پهلوان ملاعلی هم مثل بقیه، با حالت تعجب دم جاسنگی ایستاده بود و به پیرمرد زل زده بود. حاج آخوند تا چشمش به پهلوان افتاد، دوباره داد و فریادش اوج گرفت:
- پهلوان، کجایی؟! به فریاد برس. شما توی این شهر باشی و این روزنامه های کثیف، از این حرف ها بنویسن؟ پهلوان این سزاواره مثل تویی توی این شهر باشه و این قلم به دست های از خدا بی خبر از این حرف ها توی روزنامه شون بنویسن؟!
پهلوان که نگران شده بود، با عجله جلو آمد و زیر بغل پیرمرد را گرفت و پرسید:
- چی شده، حاج آقا؟! چه اتفاقی افتاده، روزنامه چیه؟ آروم بگو بدونم چی شده!
- چی می خواستی بشه پهلوان؟ دین رفت، ایمان رفت، همه هستی ما را به باد دادند. نه تو خودت بگو پهلوان! این سزاواره که مثل تویی، توی این شهر باشه و اون وقت این روزنومه به همه مقدسات ما توهین بکنه؟ ببین چی نوشته این از خدا بی خبر! ببین چطور به همه مقدسات ما توهین کرده!
پهلوان با تعجب روزنامه «استخر» را از دست پیرمرد گرفت و پرسید:
- کجاش نوشته، چی نوشته؟
پیرمرد همان طور که مثل آدم های مار گزیده به خودش می پیچید و آه و ناله می کرد، گفت:
- بخوان پهلوان! اون صفحه را بخوان. اولش نوشته «نوادر اتفاقات». بخون ببین چی نوشته.
مرشد حبیب جلو آمد و روزنامه را از پهلوان گرفت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:
- نوادر اتفاقات:
چند وقت پیش باستان شناسان فرانسوی در مصر قبر رامسس سوم را پیدا کردند و برای تحقیقات بیشتر آن را شکافتند، اما از آن لحظه تاکنون اتفاقات عجیبی به وقوع پیوسته است. به گفته شاهدان این ماجرا تمام باستان شناسانی که در این حفاری شرکت داشته اند، هر کدامشان به طرز مشکوکی از بین رفته اند. مرگ مشکوک و ناگهانی باستان شناسان ترس و وحشت عجیبی را بین محققین فرانسوی ایجاد کرده است.
مردم مصر اعتقاد دارند که شکافتن قبر فرعون، اهانت به او محسوب می شود و همه آنهایی که در این حفاری شرکت داشته اند از طرف نیروهای ناشناخته تنبیه می شوند.
ما خیلی خوشحال هستیم که چنین اتفاقی در کشور ما، ایران به وقوع نپیوسته است، چرا که اگر چنین اتفاقی می افتاد، مردم خرافه پرست ما آن را به عنوان کرامت و معجزه تلقی می کردند و تا صبح قیامت، گرفتار کتل بندی و بساط سینه زنی و عزاداری این ملت بر سر و سینه زن و مستعد گریه و شیون می شدیم.
مرشد حبیب از خواندن باز ماند. دیگر نتوانست ادامه بدهد. جمعیت غرق سکوت و اندوه، متعجب به لب های مرشد چشم دوخته بود. پهلوان برافروخته بود، از شدت خشم لب هایش را می جوید. تمام تنش عرق کرده بود. نمی توانست باور کند که در کشور مسلمان، روزنامه ای این طور بی پروا به اعتقادات مردم توهین کند.
چند نفر از ورزشکاران جوان که حسابی از کوره دررفته بودند و از صحبت های حاج آخوند تحریک شده بودند، می گفتند:
- حقشان را کف دستشان می ذاریم. مگه ما مُردیم؟ مگه می ذاریم توی این شهر به مقدسات ما توهین بکنن؟ اینها برای خودشون فکر کردن.
با خشم و نفرت داشتند از زورخانه خارج می شدند که پهلوان فریاد زد:
- صبر کنید! همین طور خود سر که نمی شه اقدام کرد. این یک حرکت فرهنگیه. شما فکر کردید یک روزنامه رسمی مثل روزنامه استخر، همین جور الکی اومده این حرف ها را نوشته؟ نه خیر آقاجون! اینها برنامه است. یک برنامه فرهنگی برای خراب کردن روحیه مردم و از بین بردن معتقدات اونها. برای کار به این بزرگی، اینها حتماً از دربار اجازه گرفتن. از خود شخص رضاشاه اجازه گرفتن. می خواهم به شما بگویم، اصلاً شاید، این کار با اشاره خود شاه انجام شده. ما هم نباید بی گدار به آب بزنیم. اولاً باید فکر کنیم و یک برنامه برای مقابله با اینها پیدا کنیم. بعدش، ما هم باید از بزرگ ترمان اجازه بگیریم.
مردم مسلمان مرجع تقلید دارند. الآن اگر ما سر خود دست به اقدامی بزنیم، دولت که هیچ، بلکه در نظر همین مردم هم ممکن است محکوم بشیم، اما اگر از بزرگان دین کسب تکلیف کنیم، آن وقت جلو شاه هم می توانیم بایستیم. چون به دستور مرجع تقلید عمل کرده ا یم.
مرشد حبیب گفت:
- خب، پهلوان! شما نظرت چیه، می گویی چه کار کنیم؟
پهلوان فکری کرد و گفت:
- شماها یک خرده خوددار باشید و فعلاً هیچ عکس العملی نشان ندهید. من فردا صبح، این ماجرا را برای حضرت آیت الله حاج آقا ضیاءالدین عراقی به نجف اشرف تلگراف می کنم. هر جور که آقا دستور فرمودند، ما هم همان طور عمل می کنیم. یعنی به تکلیف دینی مان عمل می کنیم.
حاج آخوند هم با پیشنهاد پهلوان موافق بود.
صبح روز بعد پهلوان ملاعلی سیف، کل ماجرا را برای مرجع تقلید شیعیان، آقا ضیاءالدین عراقی تلگراف کرد و فردای آن روز، پاسخی به این شرح دریافت کرد:
- شیراز- جناب آقای حاج ملاعلی سیف
این حرکت مرموز، توطئه ای آشکار بر علیه معتقدات شیعه و برای تضعیف روحیه مردم مسلمان و تحقیر شخصیت دینی شیعیان است و بر همه دوستداران اهل بیت (ع) واجب است که به هر نحو ممکن با این توطئه مبارزه و مقابله نمایند.
با رسیدن تلگراف و دستور صریح و روشنِ حضرت آیت الله، پهلوان تکلیف خود و مسلمانان را روشن می دانست.
آن شب در زورخانه حاج امیری، بزرگ ترهای هیئت های عزاداری و پهلوانان شیراز، به دور هم جمع شده بودند. همه چشم به پهلوان ملاعلی دوخته بودند و منتظر بودند ببینند که او چه تصمیمی می گیرد. پهلوان درحالی که نامه حاج آقا ضیاء را با احترام در وسط مجلس می گذاشت، گفت:
- آقایان همه اطلاع دارید که، این ورزش و مقام پهلوانی برای ما بهانه ای بیشتر نیست. پهلوانی که درد دین نداشته باشه به درد لای جزر دیوار هم نمی خورد. ما اگر ورزش می کنیم و داد پهلوانی و جهانی پهلوانی می دهیم، برای این است که از مظلوم دفاع کنیم. برای این است که حق مردم ضعیف را از قلدرها و گردن کلفت ها بگیریم و از دین و اعتقاداتمان دفاع کنیم. بدون اینها پهلوانی برای ما چه ارزشی دارد؟
امروز هم تکلیف ما معلوم است. مرجع تقلید ما امر کرده اند که مقابل این توطئه، مبارزه و مقاومت کنیم. من از جانب خودم و پهلوان ها و ورزشکارهای این شهر، عرض می کنم که ما به قیمت جانمان هم که شده مقابل این قضیه می ایستیم. آقایان مسئولین هیئت ها هم حتماً با ما همراه هستند، اما باید عاقلانه حرکت کنیم. باید طوری اقدام کنیم که توطئه های این جماعت را خنثی کنیم.
من نظر آقایان را به چند نکته که در نامه حاج آقا ضیاء مورد تاکید قرار گرفته جلب می کنم. اول اینکه، چون ماه محرم نزدیکه، آن طور که معلوم است این روزنامه کثیف که بلندگو و زبان دربار و شخص شاه است، قصد دارد که با این کار اعتقاد مردم را سست کند. پس معلوم می شود که اینها، برای ماه محرم امسال نقشه های بزرگ تر هم دارند که ما باید آماده باشیم. دیگر اینکه، همان طور که حاج آقا ضیاء اشاره کرده اند، این برنامه یک حرکت فرهنگی ست. هدف این بی دین ها، تحقیر مردم مسلمان و سست کردن اعتقادشان است. من فکر می کنم که ما برای مقابله به مثل، باید عین همین رفتار را با آنها داشته باشیم. ما هم باید آنها را و اعتقادشان را تحقیر کنیم و برای اینکه بهشان بفهمانیم که اعتقاد این مردم سست شدنی نیست، قبل از رسیدن ماه محرم باید عزاداری و سینه زنی بکنیم.
گفت وگوی پهلوان و همفکرانش تا پاسی از شب گذشته ادامه داشت و بعد از همفکری و مشورت های فراوان، تصمیم های لازم را گرفتند. فردای آن روز چند نفر از ورزشکاران و مسئولین هیئت های شیراز آماده اجرای تصمیم جلسه شب گذشته بودند.
بازار آرام آرام شلوغ می شد. کسبه مغازه هایشان را باز کرده بودند. هر لحظه بر تعداد مردمی که به دنبال کار روزانه بودند، افزوده می شد. از اول صبح، کل حیدر، نظافتچی توالت های حرم حضرت شاه چراغ، کنار پیاده رو، مقابل در ورودی دفتر روزنامه استخر روی پله ها نشسته بود و انتظار می کشید.
کارمندان روزنامه هر کدام که می خواستند وارد محل کارشان شوند، با دقت به قیافه مرد پیری که با لباس کار پاره و نه چندان تمیز خود، روی پله ها نشسته بود، نگاه می کردند و درحالی که ابروهایشان را درهم می کشیدند، با ناراحتی از کنارش عبور می کردند.
کارمندی که می خواست وارد دفتر روزنامه بشود، با کنجکاوی پرسید:
- اینجا چی می خواهی پدر جان؟ برای چی اینجا نشستی؟ مگر نمی دانی اینجا دفتر روزنامه است؟ کارمندها می خواهند وارد دفتر بشوند، نشستن تو اینجا صورت خوشی ندارد.
پیرمرد به آرامی گفت:
- با آقای مسئول روزنامه کار دارم. منتظر ایشان هستم.
مرد که بیشتر تعجب کرده بود، پرسید:
- با آقای مدیر مسئول چه کار داری؟
پیرمرد دوباره گفت:
- با خودشان کار دارم. باید خودشان را ببینم.
روز به میانه رسیده بود. خیابان ها و پیاده روهای اطراف پر از جمعیت شده بود. کل حیدر که ساعت ها منتظر نشسته بود، خسته شده بود. چند بار از جایش بلند شد، سرپا ایستاد و دوباره در جایش نشست. ساعت حدود ده صبح بود که ماشین پر زرق و برق آقای مدیر مسئول، کنار پیاده رو پارک کرد. در ماشین باز شد و مدیر مسئول روزنامه استخر، به همراه سه نفر از دوستانش از ماشین پیاده شد. کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید یقه آهار داری پوشیده بود. پاپیون جگری رنگش مثل یک گل روی گردنش می درخشید. موهای روغن زده اش را سر بالا شانه کرده بود و کیف قشنگی در دست داشت. کل حیدر نگاهی به او کرد و با عجله از جایش بلند شد و به طرفش رفت. آقای مدیر مسئول تازه پایش را داخل پیاده رو گذاشته بود که صدای بلندی گفت:
- آقای مسئول روزنامه! صبر کنید. با شما کار دارم.
مرد با تعجب در بین همراهانش ایستاد. پیرمرد ژنده پوشی که پاهای شلش را به روی زمین می کشید، آرام به طرفش می آمد.
مرد صورتش را درهم کشید و با قیافه ای عبوس و جدی ایستاد. توجه چند نفر از عابران و کاسب های اطراف به آن دو جلب شده بود. مجبور شد برای حفظ ظاهر، قیافه مهربانی به خود بگیرد. با خوش زبانی گفت:
- بله پدرجان! با من کار دارید؟ من در خدمت شما هستم.
پیرمرد آرام خودش را به او رساند. مقابلش ایستاد، در چشم هایش زل زد و ناگهان دستش را بلند کرد و محکم به صورت مدیر مسئول روزنامه کوبید و فریاد زد:
- مردیکه بی آبرو! تو کوچک تر از آن هستی که به دین و ایمان ما توهین بکنی! تو فکر کردی توی این شهر کسی نیست که جواب مزدوری مثل تو را بده؟ مردم ما تو را قابل ندانستن که حرفی بِهِت نزدن. برای همین من پیرمرد تو را ادب می کنم.
از صدای کشیده آبدار و فریادهای پیرمرد، مردم عابر و کاسب های اطراف به دورشان جمع شدند. کارمندان روزنامه از پنجره های طبقه دوم ساختمان، با تعجب به این صحنه نگاه می کردند. همراهان آقای مدیر مسئول به فکر عکس العمل افتاده بودند که چند نفر از ورزشکاران و مسئولین هیئت ها که از دور مراقب کل حیدر بودند، او را در میان خود گرفتند و به سرعت از آنجا دور شدند.
یکی از تماشاچیان از مرد بقالی که کنار روزنامه دکان خواربارفروشی داشت، پرسید:
- حاجی این کی بود که آقای مدیر مسئول روزنامه را زد؟!
مرد بقال با صدای بلند گفت:
- کل حیدر شل، نظافتچی توالت های حرم شاه چراغ!
مدیر مسئول روزنامه از خجالت سرش را پایین انداخت و به سرعت به طرف دفتر کارش رفت. هنوز ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که در تمام شهر شیراز پیچید که کل حیدر شل، نظافتچی توالت های شاه چراغ، آقای اعتماد، مدیر مسئول روزنامه استخر را کتک زد. مردم ذوق زده، دهن به دهن این ماجرا را برای همدیگر تعریف می کردند و می خندیدند.
پهلوان و دوستانش کاملاً آماده بودند. از صبح آن روز که کل حیدر و چند نفر دیگر، برای انجام ماموریت خود رفته بودند، پهلوان و مسئولین هیئت های سینه زنی شیراز همه چیز را آماده کرده بودند. پرچم ها و علم و کتل، طبل و سنج و شیپور همه چیز آماده بود.
از ظهر آن روز با هماهنگی قبلی، سینه زن ها و عزاداران تمام محلات شیراز در صحن حرم شاه چراغ جمع شده بودند. جمعیت زیادی آماده حرکت بود. باید کار صبح را تکمیل و مسئولین شهر را غافلگیر می کردند.
تازه شهر می رفت که برای استراحت بعدازظهر تعطیل شود که دسته سینه زنی عظیمی از صحن شاه چراغ خارج شد. مشاهده جمعیت چند هزار نفری سینه زن، آن هم ده روز قبل از ماه محرم، مردم بی خبر را غافلگیر کرده بود. بخش دیگری از مردم که در طول راه متوجه منظور و هدف عزاداران شده بودند و پهلوان سرشناس شهر و بزرگان هیئت های عزاداری را پیشاپیش مردم مشاهده می کردند نیز به جمع عزاداران ملحق می شدند. جمعیت یک سره به طرف ارک حکومتی پیش می رفت. صدای طبل و سنج و شیون سینه زن، تمام شهر را پر کرده بود.
جمعیت عزادار با شور خاصی بر سینه می زدند و نوحه ای را که شاعران مذهبی به همین مناسبت آماده کرده بودند، می خواندند:

ای ملت بر سینه و سر زن
ای مستعد گریه و شیون

وقت عزا آمد
جان در بلا آمد - حسین

ما عاشقان کربلا هستیم
جانباز دین مصطفی هستیم

وقت عزا آمد
جان در بلا آمد - حسین

مثل این بود که همه شهر پر از جمعیت عزادار و سینه زن شده است. در ارک حکومتی، کسی قدرت مقابله با سیل عزاداران را نداشت. همه به این فکر می کردند که این عزاداری زود هنگام و قبل از ماه محرم برای چیست؟ بعضی ها از روی شواهد و اشعاری که خوانده می شد، متوجه ماجرا می شدند و عده دیگری که هنوز متوجه نشده بودند، از دیگران می پرسیدند.
جمعیت با سرعت مثل سیلی خانمان برانداز وارد ارگ حکومتی شد و آنجا را به تصرف خود درآورد. عزاداران دور حیاط ارگ می گشتند و نوحه خوانان بر سر و سینه می زدند. فرماندار و همکارانش وحشت زده در جای خود ایستاده بودند و به جمعیت خشمگین نگاه می کردند.
به دستور فرماندار، ماموران هیچ عکس العملی نشان ندادند. بعد از مدتی فرماندار خودش را به پهلوان و همراهانش رساند و با احترام گفت:
- اسم شما را قبلاً هم شنیده بودم. می دانم که همه هیئت ها و دسته جات عزاداری زیر نظر شما هستند و به حرفاتون گوش می کنند. اما این کارها به نفع شخص شما نیست. شما همان آدمی هستید که دو سال قبل، در ملاء عام کلاه پهلوی را پاره کردید و به زمین کوبیدید. برای همین کار به زندان هم رفتید. خیالتان را راحت کنم، آن دفعه هم حکم اعدام شما آمده بود، فقط شانس آوردید که غائله شیخ خزعل درست شد و فکر اعلیحضرت درگیر آنجا شد و از کشتن شما صرف نظر کرد. اینها را گفتم تا بدانید، مرکز شما را خوب می شناسد و روی کارهای شما حساس است! این کارها هم خیلی به ضررتان تمام می شود. من به شما نصیحت می کنم که این مردم را آرام کنید و به این ماجرا خاتمه بدید.
پهلوان درحالی که می خندید، گفت:
- ما را از کشتن و زندان و بند و زنجیر نترسانید جناب فرماندار! ما برای کشته شدن آماده هستیم. آن وقتی که پای عقیده و دینمان به میان بیاید، حاضریم صد بار اعدام بشویم. توی این شهر یک آدم بی دین از خدا بی خبر، جسارت پیدا کرده که به مقدسات این مردم توهین کند. نه من، بلکه همه این جماعت آماده هستند که کشته بشوند. امروز باید تکلیف این شهر معلوم شود.
فرماندار که از صحبت جسورانه پهلوان خودش را باخته بود و فکر نمی کرد پهلوان در برابر تهدیدهایش این طور با شهامت صحبت کند پرسید:
- از چی صحبت می کنید آقا؟ اهانت به مقدسات کدامه؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟! من از شما خواهش می کنم این مردم را آرام کنید و به خانه هایشان برگردانید.
پهلوان با خشم گفت:
- نمی خواهد بگویید از مطالبی که روزنامه استخر نوشته بی خبر هستید، چون هیچ کس حرفتان را باور نمی کند. این کار به دستور مرکزنشین ها و با اطلاع خود شما صورت گرفته. این جماعت هم آرام بشو نیستند، مگر اینکه مقصر اصلی تنبیه شود. تا حکم اخراج اعتماد، مسئول روزنامه استخر نیامده، ما آرام نمی نشینیم. باید اعتماد را از این شهر بیرون کنید.
فرماندار دستپاچه گفت:
- اما این کار از من ساخته نیست. آقای اعتماد در مرکز آدم سرشناسی است. او از نزدیکان دربار است. من چطور می توانم چنین کاری را بکنم؟ باید این مطلب را به اطلاع دربار برسانم.
پهلوان و بقیه دوستانش که سلاح خود را کارگر دیدند، گفتند:
- بسیار خوب، ما اینجا هستیم. شما همین حالا به دربار تلگراف کنید.
فرماندار در میان تهدیدات مردم، مجبور شد به وزیر دربار تلفن کند و ماجرا را بگوید. جمعیت خشمگین همچنان دور حیاط ارگ می گشت و سینه زنان نوحه می خواند و فریاد می زد:

ای ملت بر سینه و سر زن
ای مستعد گریه و شیون

وقت عزا آمد
جان در بلا آمد - حسین

فرماندار پای تلفن التماس می کرد:
- قربان! ملاحظه می فرمایید، صداشان می آید. نوحه می خوانند و گریه و شیون می کنند. در برابر این جمعیت خشمگین کاری از دست ما ساخته نیست. اگر مامورهای شهربانی هم بخواهند دخالت کنند، کار به خون ریزی می کشد و بدتر می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد