فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رخصت مرشد

کتاب رخصت مرشد
جلد سوم ، تهران - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد

شاهزاده نصرت‌الله میرزا سیف‌الملک، معروف به امیر اعظم که سال‌ها حاکم تهران بود و خودش هم ورزشکار و کشتی‌گیر بود، عازم سفر شیراز بود. چون به ورزش پهلوانی خیلی علاقه داشت، جمعی از پهلوانان برجسته تهران را هم دعوت کرد که در این سفر همراهش باشند. از جمله آنها پهلوان اصغر نجار بود و عده‌ای دیگر. از سید حسن رزاز هم درخواست کرد که همراه آنها باشد. سید هم پذیرفت. این کاروان از تهران که راه افتادند، شهر به شهر توقف می‌کردند و ورزش می‌کردند تا به شیراز رسیدند. در شیراز، والی شهر و بزرگان و اشراف و پهلوانان به استقبال این کاروان آمدند. مردم شهر شیراز و بزرگان شهر به گرمی ‌از میهمانان استقبال و پذیرایی کردند. شهر شیراز غرق در جشن و شادمانی بود. مردم شیراز از تماشای سیمای پهلوانان بزرگ خود به وجد آمده بودند. بعد از چند روز که خستگی از تنِ میهمانان به در رفت، والی شهر شیراز جشن بزرگی در باغ نظر برگزار کرد و از کلیه پهلوانان شیراز و پهلوانان میهمان دعوت کرد. مردم شهر هم دعوت شده بودند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آقا سید حسن رزاز(۱)

فقط سید حسن میان دار باشه تا من یه دست ضرب بگیرم، مردم بفهمن ضرب یعنی چی! سید حسن که وسط هست و میان داری می کنه، ضرب مرشد، هنر مرشد هدر نمی ره! سید حسن موسیقی دانه! اون می فهمه ضرب یعنی چی. اون می فهمه من با این ضرب چه کار می کنم. قدر هنر مرشد رو سید حسن می فهمه. ارزش شعر رو سید حسن می فهمه. خیلی ها فقط می بینن که مرشد یه ضرب چند منی گرفته توی بغلش و مثل طبل جنگ می کوبه. فقط دامبیل و دیمبول رو می فهمن، اما سید حسن تمام گوشه های موسیقی رو می دونه. با صدای ضرب مرشد، حال سید حسن هم عوض می شه.
میرزا علی جان دوباره داشت درباره پهلوان حاج سید حسن رزاز برای جوان ترها حرف می زد. میرزا علی جان کهن سال ترین مرشد تهران بود. مرشدی یگانه و ممتاز، هم در هنر مرشدی، هم در تقوا و اخلاق! خیلی ها افتخار می کردند، زیر دست میرزا علی جان ورزش بکنند، اما میرزا علی جان به هر کسی اعتنا نمی کرد. هر کسی را تحویل نمی گرفت. تا از اخلاق و دیانت کسی مطمئن نمی شد، حتی اجازه ورزش کردن در زورخانه را به او نمی داد. خیلی از بزرگان که ادعای پهلوانی داشتند، وقتی که وارد زورخانه دُنگی می شدند، میرزا علی جان براشان به ضرب هم نمی زد، چه برسد به زنگ! اگر کسی هم اعتراض می کرد، محکم جلو شان می ایستاد و می گفت:
زنگ(۲) فقط مال پهلوانه! زنگ زورخانه نشان پهلوانیه. فقط باید برای پهلوان دوران به صدا در بیاد. پهلوان دوران ما، سید حسن رزاز، حَی و حاضره. هر کسی ادعای پهلوانی داره یا علی! سید حسن رو خبر می کنم بیاد. باهاش کُشتی بگیرین، اگه تونستین شکستش بدین، زنگ مال شما می شه. امروز جهان پهلوان ایران، سید حسن رزازه!
میرزا علی جان به کسی محل نمی ذاشت، اما هر وقت به اسم سید حسن می رسید، عاشقانه از او حرف می زد. آن قدر با احساس و علاقه درباره سید حسن حرف می زد که مردم فکر می کردن سید حسن را از جانش، از بچه هاش هم بیشتر دوست داره. همه تهران که سهله، همه ایران می دانستند میرزا علی جان دُنگی، به معنای واقعی کلمه مرشده. یه مرشد کامل! یه حکیم، یه عارف بزرگ که با سخنش، با رفتارش، با ضرب و شعرخوانی و مناسب خوانی، نوچه های زورخانه اش را تربیت می کنه. ضرب میرزا علی جان، اصلاً صدای دیگری داشت. هرگز ندیدم میرزا علی جان بدون وضو و قبل از نماز بره سردم(۳)، جایگاه مرشد بشینه. همیشه می گفت:
این سردَم، سردَم مرتضی علی یه! اینجا مقدسه! زورخونه مثل مسجد، مثل حسینیه مقدسه. گود و سردم هم از همه جای زورخونه مقدس تر هستن. سردم محل ارشاده، در سردم مرشد حکمت و معارف دینی و اخلاقی رو برای ورزشکاران مطرح می کنه. اینجا جایگاه تبلیغ حکمت و معارف اهل بیت و پیغمبره!
این قدر میرزا علی جان شعر حفظ بود، این قدر قصاید بلند و غزل های عاشقانه و عارفانه و اخلاقی حفظ بود، این قدر شعر حماسی حفظ بود که آدم را به تعجب می انداخت. میرزا علی جان در بین مرشدهای ایران به مناسب خوانی معروف بود. همیشه بهترین و مناسب ترین شعرها را می خواند. میرزا علی جان با همه استادی و شخصیت والایی(۴) که داشت، وقتی که به سید حسن می رسید مثل عاشقی که از محبوبش یاد می کنه، حرف می زد.
هر شب یکی، دو ساعت برای جوان ترها از خاطراتش با پهلوان سید حسن رزاز حرف می زد. چند نفری از بچه ها روی سکوی دور گود نشسته بودند. من هم که ورزشکار خوب و نوخاسته این زورخونه بودم، یه گوشه ای نشسته بودم. میرزا علی جان هم، حرف هایش گل انداخته بود و پشت سر هم حرف می زد: «اون وقت ها که مثل حالا نبود. حالا که دیگه کسی حال نداره خودش رو تکون بده. اون وقت ها از هر کوچه بیست تا پهلوان بیرون می اومد. سید حسن وقتی پهلوان شد که همه ادعای پهلوانی داشتند. سید حسن همه را شکست داد. همه یل(۵) بودند! توی زورخانه ها شاهنامه می خوندن. توی قهوه خانه ها شاهنامه می خوندن. مردم عاشق شاهنامه بودن. واسه همین همه خُلق وخوی پهلوانی داشتن، همه یل بودن، اما سید حسن چیز دیگه ای بود. سید حسن همه را شکست داد. از اول روی خودش کار کرده بود. شغلش رزازی بود، یعنی برنج فروش بود. اون وقت ها برنج فروش ها باید خودشون، پوست چلتوک برنج را جدا می کردن. دستگاه و کارخانه هم که نبود. یه وسیله ای بود بهش می گفتن دنگ. مثل یه چکش خیلی بزرگ از الوار و تنه درخت، یه چیزی شبیه الّا کلُنگ بود. یکی باید می رفت روی این الوار و با فشار پاها و وزن بدنش، این الوار را بلند می کرد و روی برنج ها می کوبید تا پوستش جدا بشه. قوی ترین آدم ها، پنجاه بار بیشتر نمی تونستن این دنگ را بکوبن، ولی سید حسن با هر پا هزار بار دنگ می کوبید. برای همین پاهاش خیلی قوی شده بود. دوره جوانی هم که اومد زورخونه، خیلی با حساب و کتاب ورزش می کرد. همیشه هزار بار شنا می رفت و هزار جفت میل می گرفت. سنگ و کباده هم همین طور. کمتر کسی می تونست هم پای او ورزش بکنه.
سید حسن، پهلوان ظاهر و باطن بود. یه پهلوان واقعی! پهلوان واقعی کسیه که از دنیا و زرق و برقش بگذره. پهلوان واقعی کسیه که اول با نَفَس خودش مبارزه بکنه و اونو شکست بده. توی این دوره و زمونه کسی موفق نشد این کار رو بکنه، مگه سید حسن! برای همین، می گم پهلوان ظاهر و باطنه. هم جسمش پهلوانه و هم روحش!
سید حسن از چند طریق صاحب منصبه. اولاً که در شریعت و علم دین، به مقام اجتهاد رسیده و به فتوای بزرگان دین مجتهده. دوم اینکه در طریقت و سلوک، به مقام ارشاد رسیده و اجازه دستگیری و هدایت داره. سوم در طریقت و آیین زورخانه، به منصب جهان پهلوانی رسیده. برای همین فقط او صاحب تاج شش ترکه. شاید بعضی وقت ها، تاج شش ترک را روی سرش دیده باشین. او جمع بین ظاهر و باطن کرده.»
یکی از بچه ها پرسید:
ـ مرشد! پهلوان کی مجتهد شده، مگه درس هم خونده؟
علی جان با حساسیت ادامه داد: «بله که خونده! سید حسن تا که ایران بود، پیش آشیخ عبدالنبی نوری درس می خوند. مقدمات رو پیش ایشون خوند. بعدش هم که برای ادامه تحصیل رفت نجف اشرف، مدرسه آخوند خراسانی، چندین سال همون جا موندگار شد. روزها درس می خوند و شب ها توی زورخونه کربلا ورزش می کرد. اون وقت ها توی عراق چند تا زورخونه خیلی خوب بود. توی کربلا، کوفه، نجف، کاظمین و بغداد زورخونه بود. اسباب و اثاثیه ورزش، مثل میل و سنگ و تخته شنا هم از ایران می بردن عراق. مرشدهای عراقی، بلد نبودن مثل مرشدهای ما، موقع ضرب گرفتن، آواز هم بخونن برای همین از اینجا مرشد می بردن عراق. قراردادِ دو، سه ساله می بستن و مرشدهای خوب را می بردن عراق.
یادش به خیر، من خودم دو سال زورخونه کربلا، نزدیک قتلگاه ضرب می گرفتم. روز عید غدیر اومدن دعوتم کردن، رفتم زورخونه نجف. سید حسن هم اونجا بود. رفتم سردم، یه دست ضرب گرفتم و یه ساقی نامه خوندم. آقا این عرب ها این قدر خوششون اومده بود، پول و پارچه و طاق شال بود که خلعتی واسه من می ریختن! همون روز، صد تومن پول واسه من جمع شد. یک سال موندم نجف.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد

خوبه
در 2 هفته پیش توسط