فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشاق زیر گیوتین داعش

کتاب عشاق زیر گیوتین داعش

نسخه الکترونیک کتاب عشاق زیر گیوتین داعش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشاق زیر گیوتین داعش

سامان در کنار تخت سامره چمباتمه زده، دست در گردن او انداخته و همدیگر را در آغوش گرفته بودند و هر دو به شدت می‌گریستند. سامان از شدت خشم می‌لرزید. یاد عثمان التکریتی دیوانه‌اش می‌کرد، خفه‌اش می‌کرد و همه وجودش غرق کینه و نفرت شده بود. آتش می‌گرفت. سامره حلقه اتصال او به این دنیا بود. خدا کند بلایی به سر سامره نیاید، وگرنه داعش را به آتش می‌کشید...

ادامه...

بخشی از کتاب عشاق زیر گیوتین داعش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بسیار تیغ دیده ام که یکی را دو تا کند
نازم به تیغ عشق دو تا را یکی کند

شمس تبریزی

۱

«سامره بگو رمز کامیابی ازدواج عاشقانه موفق چیه؟»
سامان از آن سوی میز کافی شاپ با شیطنت به سامره، نامزد شاعر و ترانه سرایش خیره شده بود و می کوشید لبخند بزند، ولی شور و هیجانی که در نگاه سامره دید او را آرام کرد.
سامره، درحالی که با چشم های درشت سیاهش به سامان نگاه می کرد، مهربان و جدی گفت: «ازدواج عاشقانه قداست خاصی داره!... مثل ناموس آدمه!»
او هنگامی که سامان را می دید احساس می کرد نیرویی مرموز همچون آهن ربایی قوی او را با همه وجود به سوی سامان می کشد به گونه ای که گاه قادر به پنهان کردن احساساتش نبود و، به قول خودش، همه سلول هایش به فریاد درمی آمدند. تنها چیزی که سامره را هیچ گاه تنها نمی گذاشت اشک هایش بود. او دیوانه وار و با حالتی شاعرانه و لطیف می گفت: «عاشقتم سامان!!... به خدا دیوونه تم.»
سامان می لرزید و همه تلاش او برای پنهان کردن احساساتش بی نتیجه ماند. بغض گلویش را فشرد و اشک پهنای صورتش را فراگرفت. وی با شرمندگی لبخندی زد، اشک هایش را پاک کرد و گفت: «سامره، به خدا، من بی تقصیرم! دست خودم نیس!»
سامره لبخندی عاشقانه زد، از آن لبخندهایی که سامان برای آن ضعف می کرد، لبخندی که بوی زندگی و صداقت و عشق می داد و او را به ابراز داشتن علاقه اش تشویق می کرد.
پاریس شب زیبا و پر ستاره ای داشت و نسیمی خنک می وزید و رودخانه پر آب به زیبایی می خروشید و ستارگان بر سطح آب عاشقانه می رقصیدند و چند زوج جوان پاریسی عاشقانه و دست در دست هم، قدم می زدند و برج آهنی ایفل نورانی و درخشان با ابهت زیادی خود نمایی می کرد.

تا چند روز پیش هتل هالیدی پاریس مشتری چندانی نداشت، ولی اکنون پر از گردشگران چینی و ژاپنی بود و بیرون هتل، در فضای سبز بوستانی، یک گروه موسیقی و گیتاریست اسپانیایی غوغا کرده بودند؛ آهنگی شاد می نواختند و ترانه ای شاد اسپانیایی می خواندند. در گوشه ای از بوستان اخبار جهان به زبان فرانسوی از یک صفحه بزرگ تلویزیونی پخش می شد که کمتر کسی به آن توجه می کرد. مجری فرانسوی، که دختری جوان بود، گزارش های خبری را می خواند و صحنه ای از فیلمی نشان داده می شد که گروه تروریستی داعش در حال قتل عام اسرای بی گناه سوری بودند.
تعداد زیادی اسیر بخت برگشته سوری با لباس سراپا قرمز رنگ، سرشان را رو به زمین خم کرده بودند و چند نفر تروریست مسلح داعشی با قد بلند و هیکل قوی و لباس سراپا مشکی، درحالی که سروصورتشان را پوشانده بودند و فقط چشم هایشان پیدا بود، طناب حاوی مواد منفجره را به گردن تک تک آنان می بستند، سپس به سرعت عقب می رفتند و با کنترل از راه دور آن را منفجر می کردند که پس از انفجار بدن های بی سر و غرق در خون اسرای سوری بر روی زمین می افتادند و خون کف زمین را فرا می گرفت. مجری اخبار شبکه تلویزیونی فرانسوی پیام تهدیدآمیز گروه تروریستی داعش را بی اعتنا و بی احساس می خواند. و هم زمان فیلمی نشان داده می شد که تروریست های داعش شهر کردنشین کوبانی سوریه را با موشک و توپخانه به شدت مورد حمله قرار داده و آن را محاصره کرده بودند و آن را از همه سو گلوله باران می کردند.
زنان و مردان کرد کوبانی گروه رزمی تشکیل داده و با سلاح سبک مسلح شده بودند و با تروریست های تکفیری داعش می جنگیدند و از شهرشان دفاع می کردند. بر اثر گلوله باران پی درپی داعش، از همه جای شهر کوبانی دود و غبار و صدای انفجار به آسمان بلند شده بود، اما مردم شهر با داعش می جنگیدند و جلوی پیشروی تروریست های آدمکش آن را گرفته بودند.
در هنگام پخش فیلم قتل عام کردهای کوبانی به دست داعش، هیچ کس در بوستان توجهی به آن نمی کرد و صدای مجری خبر شبکه تلویزیون فرانسه در میان هیاهوی گروه موسیقی شاد اسپانیایی گم می شد. گروه مشغول پایکوبی و اجرای موسیقی شاد فلامینگوی اسپانیایی بودند؛ گیتار می زدند و دوباره می خواندند: «هو له له له... هو لا لا لا... هو له له له... هو لا لا لا.» و همه، درحالی که گیتار می زدند، می خواندند: «...This my love... This my love»
از درون هتل هالیدی صدای موسیقی و به هم خوردن گیلاس ها و باز کردن بطری های آبجو به آسمان می رفت و گروهی از گردشگران چینی و ژاپنی با راهنمای فرانسوی شان گفت وگو می کردند و می خندیدند و عده ای بلند بلند با هم حرف می زدند.
در گوشه ای از سالن شلوغ هتل، در کنار پنجره، مردی جوان و جذاب که ایرانی به نظر می رسید و درحدود سی سال داشت، در صندلی اش فرو رفته، و بی توجه به سروصداهای اطراف خود، در خودش غرق شده، به فکر فرو رفته بود و فقط به یک چیز می اندیشید: به عشقش؛ به همه زندگی اش. به سامره فکر می کرد، دختری که از دوران کودکی عاشقش شده بود، او را دیوانه وار می پرستید و از دستش داده بود.
سامان همیشه لباس اسپرت و اتو نکشیده به تن می کرد، به طوری که عضلات ورزشی اش از تی شرت تنگ و مشکی رنگش بیرون می زد. وی در آن لحظه به شدت بی حوصله و عصبانی بود و اطرافش را می پایید. گویا منتظر کسی بود، چون گاهی برمی گشت و درمیان گردشگران ژاپنی و چینی دنبال کسی می گشت. اصلاً سرِحال نبود و کسل و غمگین به نظر می رسید.
شاید اگر شما در محافل ورزشی و باشگاه های رزمی کاراته و کونگ فو و سایت هنرهای رزمی فرانسه سروگوشی آب داده بودید، چهره این مرد جوان عصبانی و خشمگین را می شناختید، زیرا او، سامان ادیب، استاد ایرانی کونگ فو بود که شالبند قرمز کونگ فو داشت و صاحب باشگاه هنرهای رزمی در پاریس بود. او کتاب معروف «فنون مبارزات کونگ فو» را نوشته و قهرمان چند دوره مسابقات جهانی این رشته بود. وی دارای دان ۶ شائولین و ووشو، دان ۵ کیک بوکسینگ بود و همراه برادر کوچکش، ساسان، هنرهای رزمی کونگ فو را در باشگاهش آموزش می داد و هنرآموزان زیادی داشت و نانش در روغن بود و هرروز بر تعداد شاگردانش افزوده می شد؛ کسانی که عاشق هنر رزمی کونگ فوتو بودند.
وی همچنین به عنوان داور رسمی فدراسیون هنرهای رزمی فرانسه درآمد بالایی داشت. دو سال نیز در کشور چین، در معبد شائولین، آموزش هنرهای رزمی را دیده و تمرینات سخت بدنسازی کونگ فو و تکنیک های آن را زیر نظر استاد برجسته اش، ژوتنیگ جو، انجام داده بود. ژوتینگ جو استاد معروف کونگ فوی چین بود و در حدود هفتاد سال داشت، اما با کمک نیروی خارق العاده اش می توانست با انجام دادن چند حرکت، گرمایی در حد نقطه جوش تولید کند و در زدنِ ضربات مرگبار کونگ فو شهرت جهانی داشت. او هرکسی را به عنوان شاگردش قبول نمی کرد و آوازه جهانی اش به این دلیل بود که با آن سن زیاد، می توانست پرش های بلند و کشتن دشمن با یک ضربه کوچک و حتی بلند شدن و به پرواز درآمدن و جابه جا کردن اشیا با نیروی ذهن را به راحتی انجام دهد.
وی در سراسر جهان به استاد «کی گونگ» معروف بود و همه این ها را به سامان بهترین شاگردش، یاد داده و عاشق سامان بود. سامان نیز به استاد کی گونگ علاقه داشت و پس از فوت پدر، سامان سالی دو بار به چین سفر می کرد. وی به معبد شائولین می رفت، که در منطقه کوهستانی خارج شهر و نزدیک خرابه های باستانی شهری چند هزار ساله چینی بود و مراتب ادای احترام به استادش را به کار می برد و با او تکنیک های کونگ فو را تمرین و اجرا می کرد و درمورد استاد کی گونگ همیشه عنوان پدر را به کار می برد. یک بار استاد کی گونگ، به دعوت سامان و فدراسیون هنرهای رزمی فرانسه، به پاریس آمده و از باشگاه کونگ فوی سامان بازدید کرده بود، اما همه چیز از آن شب پرخاطره و دل انگیز پاریس آغاز شد.
با آنکه سامان درحدود سی سال داشت، چهره اش بیش از آن نشان می داد و بزرگ تر از سنش به نظر می رسید و آثار مبارزات رزمی زیادی که انجام داده بود بر روی صورت و انگشتان شکسته شده اش دیده می شد. اما او فردی بسیار احساساتی با قلبی رئوف بود و نگاه معصومانه اش او را جذاب تر می کرد و اگر کسی او را از نزدیک می دید شاید باور نمی کرد که یک استاد کونگ فو با قدرتی وصف ناپذیر روبه رویش ایستاده است.

اما در آن لحظه، او در گوشه سالن هتل، غمگین و تنها در خود فرو رفته و آثار نگرانی و بدگمانی در چهره اش پدیدار بود. او نمی دانست احساسات عاشقانه و متضادی که سراسر وجودش را فرا گرفته و شاید بهترین کلماتی که بتوان برای آن یافت احساس خشم و نفرت کشنده و عشق بی پایان سامره بود، چگونه بر زبان آورد. او بی اندازه احساس ناامیدی می کرد، دلش گرفته بود و به نامزد زیبا و مهربانش، سامره می اندیشید. سامره دختری احساساتی و شاعر بود که به کلاس آموزش شعر و ترانه سرایی می رفت. او کتاب گزیده شعرها و ترانه هایش به چاپ رسیده بود و همیشه شعرها و ترانه هایی را که سروده بود برای سامان می خواند.
اکنون چند روزی می شد که سامره ناپدید شده و همچون آب در دل زمین فرو رفته بود. سامان یک بار برای دوست فرانسوی اش که موسیقی می خواند و استاد نواختن گیتار بود قصه عشقش به سامره را و اینکه از دوران کودکی برای سامره جنگیده و هر روز بیشتر از پیش عاشقش شده بود تعریف کرد و دوستش با خنده گفته بود: «اصلاً نمی شه باور کرد. اگر قصه عشق تو رو هر نویسنده ای بنویسه و چاپ کنه زیباترین و عاشقانه ترین رُمان دنیا از آب درمی آد و می ترکونه!... باور نکردنیه! واقعاً باور نکردنیه!... من تا به حال قصه عاشقانه ای به این غمگینی نشنیده بودم... دیوونه کننده س!» و درحالی که با گیتارش آهنگی غمگین را می نواخت، ترانه ای اندوهناک را می خواند.
سامان به فکر رفته بود و احساس می کرد صدا در گلویش شکسته شده بود. اشکی زلال در چشمانش برق می زد و آرام و آکنده از هیجان به سامره فکر می کرد.
یک بار که در مسابقات رزمی قهرمانی کونگ فوی اروپا مقام اول را به دست آورده بود و مدال طلا گرفته بود و آن روزها نیز مدت ها می شد که از سامره خبری نداشت. درحالی که بالای سکوی قهرمانی ایستاده بود، احساس کرد دختری جوان چند متر دورتر روبه رویش درمیان تماشاچیان ایستاده بود و به شدت او را تشویق می کند.
دختر، با چهره ای سبزه، موهای بلند مشکی و چشمان درشت سیاه، با نگاه خیره اش همه حرکات سامان را زیر نظر داشت و سامان دست وپایش را گم کرده و عاجزانه درصدد یافتن راهی برای فرار از آن نگاه خیره نفس گیر و عاشقانه بود.
دختر جوان دامنی به پا داشت و پیراهن ساتن زرشکی رنگی پوشیده بود که هیکل لاغرش را بیشتر نمایان می کرد. هنگامی که مسئولان مسابقات کونگ فو گردن آویز طلا را بر گردن سامان آویختند، او همراه با خنده ای دوست داشتنی، شروع به فریاد زدن کرد و در آن لحظه بود که سامان از آن فاصله سامره را شناخت و، در حالی که مدال طلایش را می بوسید، دست هایش را برای وی تکان داد. قلبش به شدت می تپید و همه وجودش می لرزید و اشک چشمانش را پر کرده بود.
او با صدایی که از شوق می لرزید، به آرامی گفت: «خدای من! سامره، اینجا چه کار می کنی! چه زیبا شدی!»
آن روز سامره مقداری از موهای سیاهش را به گونه ای زیبا بالای سرش جمع کرده و تاجی ظریف و پوشیده از نگین های سبز براق را درمیان حلقه های شبق رنگش جا داده بود. او یک جفت گوشواره آویزی طلا و گردنبند سبز جواهرنشان از زمردهای زیبا نیز به گردن آویخته بود که سادگی و زیبایی را در کنار هم به او می بخشید. صورت ظریف و دوست داشتنی سامره در زیر پوششی ملایم از آرایش زنانه بی نهایت زیبا و نفس گیر شده بود.
سامان در حالی که از خوشحالی می خندید، به سمت تماشاگران دوید و همچنان که مسئولان برگزاری مسابقات با تعجب نگاهش می کردند، با فریاد سامره را صدا زد. لحظه ای بعد سامره نیز از پله های سالن برگزاری مسابقات رزمی پایین دوید. فقط یک نرده کوچک و کوتاه آنان را از هم جدا می کرد.
سامان دست هایش را از هم گشود و آرام دور شانه های سامره حلقه کرد و سامره سرش را بر روی شانه سامان گذاشت و گریه کنان گفت: «تبریک می گم سامان! تو یه قهرمانی! مدال طلای کونگ فوی اروپا رو گرفتی!»
در آن میان صدای هیاهوی تماشاگران و کف زدن هایشان به هوا می رفت و آنان را تشویق می کردند و سامان، درحالی که بغض کرده بود، با صدایی آکنده از عشق به سامره گفت: «دختر، تو غیرقابل پیش بینی هستی! عاشقتم سامره! با اومدنت قلبمو شاد کردی! اون قدر که از دیدن تو خوشحالم از گرفتن مدال طلای مسابقات خوشحال نیستم. عزیزدلم، قربون صورت مثل ماهت برم.»
سامره، درحالی که چشمانش اشکی بود، لبخندی کمرنگ زد و گفت: «سامان، فقط مرگ می تونه من و تو رو از هم جدا کنه!»
آن روز زیبایی های دنیا برای سامره دو چندان شده بود. او دیگر افسرده و غمگین نبود. هشدارهای مادرش را به فراموشی سپرده بود و او و سامان باهم به پاتوق همیشگی شان، یعنی کافی شاپی قدیمی در پاریس، رفته قهوه با شیر خورده بودند. نگاه های آکنده از عشق و مهربانی سامان هرلحظه بیش از پیش قلب او را می فشرد و جانی دوباره به او می بخشید و احساس می کرد با گذشت هر ثانیه از عمرش دیوانه وارتر عاشق او می شد. روزهای جدایی و شوق دیدار معشوق بی قرارش می کرد. سامان نیز تاب دوری او را نداشت و دلش هزار تکه می شد.
این احساسات عاشقانه سامان را به دوران کودکی اش برد. خانه ویلایی آنان که در حومه شهر پاریس بود، حیاطی بزرگ و زیبا داشت با یک استخر کوچک و باغچه هایی که پدر ایرانی اش در آن ها فلفل و سبزی خوردن می کاشته. یک خانواده پولدار عراقی نیز دیوار به دیوارشان بود که یک دختر سه ساله، به نام امره و دختری پنج ساله به نام سامره داشتند که برای بازی با سامان به خانه شان می آمد و همه دوستش داشتند. سامره به سامان دلبستگی شدید داشت و اگر یک روز مادرش نمی گذاشت پیش سامان برود، بی امان گریه می کرد و خودش را به زمین و زمان می کوبید و هلاک می کرد تا او را پیش سامان ببرند که با او بازی کند.
با گذشت زمان و بالا رفتن سن، سامان و سامره به هم دل بستند. در روز زمستانی که برف زیادی در پاریس باریده و آب استخر خانه یخ زده بود، هردو، درحالی که شال و کلاه کرده بودند، می دویدند و لیز می خوردند و هرچه بیشتر هوا سرد می شد گرمای مهرشان بیشتر اوج می گرفت.
در آن بازی ها، صدای خنده هایشان به آسمان می رفت، اما سامان که بزرگ تر بود، همیشه بادقت سامره را زیر نظر داشت که لیز نخورد و به زمین نیفتد. یک بار درحالی که بر روی سطح یخ زده استخر بازی می کردند، یکباره مقداری از سطح یخ استخر شکست و سامره درون آب بسیار سرد افتاد. سامان درحالی که جیغ می کشید و مادر فرانسوی اش را صدا می کرد، به میان آب نزدیک به انجماد استخر پرید، سامره را بغل کرد و بالای آب آورد. در همان هنگام، مادرش در حالی که فریاد می زد، با عصبانیت به سمت آن دو دوید و هردونفرشان را از آب بسیار سرد استخر بیرون کشید.
مچ پای سامان بدجوری در رفته و از شدت سرما در حال لرزیدن بود. وقتی پدرومادرش از او پرسیدند چرا توی استخر پریده، گفته بود به خاطر سامره پریدم تا نجاتش بدهم و مادر فرانسوی اش با عصبانیت گفته بود که امکان داشت جانش را از دست بدهد و در آب سرد استخر خفه شود.

نظرات کاربران درباره کتاب عشاق زیر گیوتین داعش