فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خونابه سنگ

کتاب خونابه سنگ
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب خونابه سنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خونابه سنگ

بُزک دوست نداشت جلو صاحبش شاخ بکشد مگر موقعی که او به نماز می‌ایستاد. با حلول شامگاه، آن دایره ملتهب در عرش و در قلب آسمان به افق می‌خزید تا هنگام خداحافظی تهدید کند که فردا برای اتمام مأموریتش و سوزاندن آنچه را امروز موفق به آن نشده باز خواهد گشت. اَسوف دستهایش را در ریگ بیابان فرو برد تا برای اقامه نماز عصر تیمّم کند. صدای غرش موتور ماشینی را از دور شنید. تصمیم داشت تا پیش از رسیدن مسیحی‌ها شتاب نموده و حق خدا را ادا کند. طی سال‌های اخیر دیگر برایش عادی شده بود که از آنها در این بیابان استقبال کند و برای دیدار از نقوش حک شده بر صخره‌های سنگی راهنمایشان باشد. اما ابلیس همچنان در پوست آن بز نر می‌رفت و وسوسه‌اش می‌کرد تا درست لحظه‌ای که او تکبیر می‌بندد و زیر لب شروع به خواندن سوره حمد می‌کند جلوش شاخ بکشد. گویی می‌خواست به شاخ‌هایش ببالد یا اینکه چالاکی‌اش را در شاخ کشیدن، به رخ صاحبش بکشد. امروز باعث و بانی این کار یک بز بازیگوش بود. بز جوان لجبازی که از صبح تا به حال تعقیبش کرده بود، پی او افتاده بود و دائم دمش را بو می‌کرد. سعی می‌کرد از پشت او بالا برود که ناگهان غیرت این بز نر به جوش آمد. در این موقع بود که بین آن دو مبارزه‌ای مسلحانه در گرفت و هر دو با شاخ‌های بلندشان به همدیگر حمله‌ور شدند. نمازش را قطع کرد. بر شیطان لعنت فرستاد و رفت تا نمازش را روبروی یکی از مهم‌ترین صخره‌های وادی متخندوش به جای آورد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خونابه سنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

ابراهیم الکوْنی، از نویسندگان صاحب سبک و نوگرای لیبی است که چندین سال به عنوان وابسته فرهنگی سفارت این کشور در مسکو به سر می برد و پس از آن با همین سمت در اتریش مشغول به کار شد. وی از نادر نویسندگان عرب است که فضای داستانهایش را به بیابان های خشک شمال اختصاص داده و از اعماق کویرهای خشک و سوزان آن خطّه می نویسد. این تجربه، سرانجام منجر به پیدایش سبک خاصی در ادبیات داستانی اعراب شد که به «ادبیات کویر» مرسوم گشت و از این طریق ابراهیم الکونی به عنوان مبتکر این سبک معرفی گردید.
ادبیات کویر، همچون ادبیات دریا و غیره، نوعی ادب خاص است که به لحاظ جغرافیایی دشت های پهناور و کویرهای بی کرانه را موطن خود قرار داده و از اعماق جهنمی داغ و عطش خیز سخن می گوید که در آن کمتر رگه هایی از حیات یافت می شود. جایی که آفتاب با گدازه های پی در پی و بی رحمش مغز آدمی را در کاسه سر به جوش می آورد و او را به جدال بی پایان مرگ و زندگی، انسان و طبیعت، کوه های کریه و شن های روان، طوفان های خاک و باد و آتش فرا می خواند تا بدون آب. با سرمایه صبر و عطش چون تاق های تنها بایستد و از موجودیت خویش دفاع کند. روزی شاعری گفت: «پشت دریاها شهری است،... قایقی باید ساخت...» اما هرگز هیچ شاعری یا نویسنده ای نگفت و ننوشت که پشت آن موج های شن چیست؟ آنجا که همه آبادی ها پایان می یابد، همه نشان ها، علایم، تشخص ها رنگ می بازند و در عوض خاک به رقص در می آید تا در گردبادهایی ناگهان تنوره کشد، در آن مامن مارها و سوسمارها، کلپاسه ها، خارها و جگن ها، سرزمین کرکس های سرگشته، افق های میان سراب و روح های سرگردانی که چون شبح ناگهان ناپدید می شوند و مردان و زنان صبور و مقاومی که سال ها و قرن ها می مانند تا پاسدار فقر و تشنگی و بی نیازی باشند، چه اتفاقاتی می افتد؟
کویر مامن شرارت های پنهان و صافی های عریان است. به قول زنده یاد شریعتی «کویر تاریخی است که به هیات جغرافیا درآمده» و به بیانی دیگر، محشری که آدمی باید در آن حضور یابد تا با پرداخت تاوان همه گناهان کرده یا نکرده از هویت خویش دفاع کند. خونابه سنگ رمانی ساده از این جغرافیای شگفت است که در عین حال روح آدمی را در دو چهره هابیلی و قابیلی آن به تصویر می کشد. در این رمان، مرزهای بین انسان و طبیعت، تاریخ و جغرافیا، آسمان و زمین برداشته می شود. رمان در واقع سفری است به آن سوی شن های روان، به آن سوی عدم.

عسگری

تقدیم به برادرم «قابیل»

شمایل سنگی

بُزک دوست نداشت جلو صاحبش شاخ بکشد مگر موقعی که او به نماز می ایستاد.
با حلول شامگاه، آن دایره ملتهب در عرش و در قلب آسمان به افق می خزید تا هنگام خداحافظی تهدید کند که فردا برای اتمام ماموریتش و سوزاندن آنچه را امروز موفق به آن نشده باز خواهد گشت. اَسوف(۱) دستهایش را در ریگ بیابان فرو برد تا برای اقامه نماز عصر تیمّم کند.
صدای غرش موتور ماشینی را از دور شنید. تصمیم داشت تا پیش از رسیدن مسیحی ها شتاب نموده و حق خدا را ادا کند. طی سال های اخیر دیگر برایش عادی شده بود که از آنها در این بیابان استقبال کند و برای دیدار از نقوش حک شده بر صخره های سنگی راهنمایشان باشد.
اما ابلیس همچنان در پوست آن بز نر می رفت و وسوسه اش می کرد تا درست لحظه ای که او تکبیر می بندد و زیر لب شروع به خواندن سوره حمد می کند جلوش شاخ بکشد. گویی می خواست به شاخ هایش ببالد یا اینکه چالاکی اش را در شاخ کشیدن، به رخ صاحبش بکشد. امروز باعث و بانی این کار یک بز بازیگوش بود. بز جوان لجبازی که از صبح تا به حال تعقیبش کرده بود، پی او افتاده بود و دائم دمش را بو می کرد. سعی می کرد از پشت او بالا برود که ناگهان غیرت این بز نر به جوش آمد. در این موقع بود که بین آن دو مبارزه ای مسلحانه در گرفت و هر دو با شاخ های بلندشان به همدیگر حمله ور شدند.
نمازش را قطع کرد. بر شیطان لعنت فرستاد و رفت تا نمازش را روبروی یکی از مهم ترین صخره های وادی متخندوش به جای آورد.
آن صخره بلند در انتهای کرانه غربی وادی قرار گرفته و به وسیله سلسله ای از غارها محاصره شده بود. صخره بزرگ، چون سنگی سه گوش بر شن ها نشسته بود تا طی هزاران سال خورشید بی رحم صحرا را به تماشا بنشیند. بر این سنگ اسطوره ای زیباترین تصاویر باستانی انسان های ما قبل تاریخ که ظاهرا در آن صحرا می زیستند نقش شده بود. در جهت طولی آن کاهنی بزرگ ایستاده و چهره اش را با نقابی مرموز پنهان می کرد. با دست راست ودّان(۲) بزرگی را که به طرزی شگفت انگیز و هراسان جلوه می کرد و در کنارش ایستاده بود لمس می کرد. آن بزکوهی لجوج هم مثل کاهن سرش را به طرف افق های دور گرفته بود. جایی که خورشید با طلوع هر روزه اش شعاع نور را بر چهره آنها می پاشید.
از هزاران سال پیش تاکنون، این کاهن بزرگ و آن بزکوهی مقدس نگهبان و حافظ تمام کنده کاری ها و خطوط واضح و قیمتی و سخنگویی بودند که بر قلب آن صخره ساکت و ثابت حک شده بود.
کاهن برروی آن سنگ سخت به طور ایستاده در حالتی طبیعی کنده کاری شده بود ولی قدش درازتر و پهن تر از یک انسان معمولی به نظر می رسید. کمی به طرف آن بزکوهی مقدس که اندکی چاق تر از یک بزکوهی معمولی است خم شده بود.
طبعا چیزی از گذشته به نظر اَسوف نمی رسد. در جوانی بارها آن بیابان خشک و وحشتناک را پیموده و در آن گوسفندان را چرانده بود. اما این نقوش حک شده بر سنگ به اندازه امروز که راهنمای جهانگردان مسیحی شده است برایش اهمیتی نداشت. اکنون سیاحان از کشورهای دور می آمدند. صحرا را با ماشین های خود درنوردیده و خود را به این صخره می رساندند تا در برابر عظمت و زیبایی و رازآلودگی اش دهان به حیرت بگشایند. او یک بار خانمی اروپایی را دید که در برابر همین صخره زانو زده و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. حدس زد باید نوعی نماز یا نیایش مسیحی باشد.
نقش های دیگری هم تزیین کننده سنگ کوه ها و درون غارهای سایر وادی در کل این منطقه بود. اَسوف آنها را در کودکی زمانی که به دنبال گوسفند شرور و لجبازی می دوید کشف کرده بود. گوسفند به غارها پناه برده بود تا از تابش نور خورشید در امان مانده و برای لحظاتی استراحت کند. اَسوف از دیدن آن همه نقش و نگارهای رنگارنگ شگفت زده شد: شکارچی هایی که صورتی عجیب و مستطیل شکل داشتند و در پی حیوانات می دویدند. او از بین آنها جز ودّان و آهو و گاومیش صحرایی، حیوان دیگری را نمی شناخت. بر روی سنگ ها همچنین تصاویری از زنان برهنه به چشم می خورد که پستان هایی بزرگ داشتند. آنقدر بزرگ که به هیکلشان نمی خورد. این منظره اَسوف را به خنده واداشته بود که پستان به علت تکان خوردن مانع راه رفتن زنان است. به پشت افتاد و با صدایی بلند قاه قاه خندید. طنین خنده اش در آن غارهای ناشناخته پیچید.
پس از آن نقش های دیگری را هم پیدا کرد. وقتی در پی بزهایش از کوه ها بالا می رفت بر روی دیواره های سنگی چهره های ترسناکی دید که بیشتر شبیه غول ها و حیوانات زشتی بودند که در صحرا یافت نمی شدند. تعجب می کرد که چرا مادرش پیش از این حتی به صورت خرافی هم چیزی درباره آنها نگفته بود. حتی از پدرش هم آن وقت ها یعنی پیش از آنکه با تعقیب یک بزکوهی به طرز وحشتناکی به هلاکت برسد چیزی نشنیده بود.
یکبار مادرش گفت:
ـ آنها ساکنین قدیمی این غارها بوده اند... پدران نخستین ما.
ـ ولی تو گفتی که این غارها پر از جنّ است؟
با تعجب نگاهی به او انداخت. لبخندی زد و همانطور که به چپ و راست خم می شد مشک شیر را بین دستهایش تکان می داد.
اَسوف به اصرار پرسید:
ـ یعنی پدران ما از جن بوده اند؟
مادر خنده اش را پنهان کرد ولی اَسوف از چشم هایش آن را خواند. سوالش را دوباره تکرار نمود. با ناراحتی سرش داد کشید:
ـ از پدرت بپرس!
از پدرش پرسید. او خندید و گفت:
ـ شاید هم از جن بوده اند. اما از جن های خوب. جن هم مثل آدم است و به دو گروه تقسیم می شوند. یکی جن های بد و دیگری خوب. ما از گروه دوم هستیم. یعنی جن هایی که خوبی را برگزیدند.
ـ پس به این خاطر است که با کسی معاشرت نمی کنیم؟
ـ بله. به همین خاطر است. اگر با آدم های شر نشست و برخاست کنی به تو هم شر می رسد. آدمی که خوبی را انتخاب می کند ناچار است از مردم فراری شود تا به او اذیت و آزاری نرسانند. این گروه از جن ها هم همین کار را کردند. آنها از دوران های قدیم برای فرار از بدی به این غارها پناه آوردند و در آنجا ساکن شدند. شب ها تو صدای حرف زدنشان را نمی شنوی؟
مادر وارد صحبت آنها شد:
ـ چرا با حرف زدن از شب و جن بچه را می ترسانی؟ بهتر است بروی شتر را بدوشی و تا شب نشده برایم شیر بیاوری. پدر با خنده ای بلند شد تا برود و شتر را بدوشد. اَسوف به مادرش رو کرد و گفت:
ـ من هر روز صدای حرف زدن جن ها را در آن غارها می شنوم. چیزهای عجیبی می گویند. گاهی هم به سرشان می زند تا آواز بخوانند. من از جن نمی ترسم.
مادر خندید و چند تکه چوب در آتش انداخت.
اَسوف هم خود را با تصاویر اجنه ها در غار کوه ها سرگرم ساخت.
از گرمای سوزان می گریخت. نفس زنان به حفره های لابلای سنگ ها پناه می برد. گاه به کنار دیواری سنگی می خزید و شروع می کرد به زدودن لایه های غبار از آن تا خطوط کنده کاری شده آشکار شوند. آنقدر این کار را ادامه می داد تا چهره های نقابدار مستطیلی شکل یا حیوانات فراری که خود را از تیررس شکارچی های نقابدار نجات می دادند را ببیند. تصاویر زیادی بود: بزکوهی، آهو و گاومیش و بسیاری حیوانات دیگر. با جثه های بزرگ و پاهایی دراز که تاکنون آنها را در صحرا ندیده بود.
پس از آن برای هر یک از بیابان ها و کوه ها اسم تعیین می کرد: این وادی آهوهاست و آن دره شکارچی ها و آن یکی کوه ودّان و آن دشت چوپانان. می رفت تا آن جن بزرگ را پیدا کند. همان که هیکلی مثل غول داشت و با نقابش کنار آن بزکوهی ترسناک ایستاده بود. به قبله چشم می دوخت و منتظر غروب خورشید می شد تا برای آن نماز ابدی اش تکبیر بگوید.
آن روز که داشت یکی از شرورترین بزهای گله اش را دنبال می کرد ناگهان بز از بقیه گوسفندان جدا شد و خودش را به آنجا رساند. در پی آن دوید تا بگیردش. از رودخانه ای خشک گذشت. رودخانه مسیر خود را از صحرای بی آب و علف ادامه داده و به سمت دشت های «ابرهوه» کشیده می شد. در سرچشمه آن تعدادی غار وجود داشت که هر کدام صخره های عظیم الجثه ای را بر سر داشتند. همه این صخره ها به وسیله آن صخره بلندی که چون بنایی سر به فلک کشیده به چشم می خورد نشان می شدند. صخره بلند مثل ستونی مقدس بود که گویی الهه ای آسمانی آن را بنا کرده است. جن نقابدار با بزکوهی مقدسش تمام سطح سنگ از بالا تا پایین را می پوشاند. مدتی طولانی ایستاد تا آن سنگ نوشته را نظاره کند. پس سعی کرد از صخره بالا رفته و نقاب بزرگش را از نزدیک لمس نماید. اما راه انباشته از سنگ های ناهمواری بود که نمی شد.
یک بار دیگر تقلاّ کرد تا به آنجا چنگ اندازد. مجموعه ای از سنگ ها از زیر پایش در رفت و سقوط کرد. با پشت بر زمین افتاد.
از درد به خود می پیچید. چهار دست و پا خزید تا خودش را به زیر درخت موز بلند و سبزی که در قلب وادی پا برجا مانده برساند. قلبش به شدت می کوفت و بدنش خیس عرق شده بود. به درخت رسیده و خودش را در سایه آن پنهان کرد.
با وجود ترسی که از پنهان شدن در سایه آن درخت داشت، دراز کشید و منتظر ماند تا خورشید با شعاع های بی رحمش غروب کند.
روز بعد، دریافت، بز شروری که از گله جدا شده و او را تا آن غار جن بزرگ کشانده بود در همان شب توسط گرگ دریده شده بود. به یاد آورد که پس از سقوط از صخره چگونه خود را به زیر درخت موزی که از سایه اش ترسیده بود کشانده است.

نظرات کاربران درباره کتاب خونابه سنگ