فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌نامی

کتاب بی‌نامی

نسخه الکترونیک کتاب بی‌نامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بی‌نامی

همه‌چیز دوباره از اول شروع می‌شود. درد به‌طرفم هجوم می‌آورد، حتا بیشتر از قبل. اول، عضلات پاهایم می‌گیرد. بعد شکم و در کمتر از چند ثانیه کل بدنم منقبض می‌شود. دلم می‌خواهد این‌بار طور دیگری عمل کنم، مثلاً به‌جای فشردن دندان‌هایم سوت بزنم، بخندم یا یکی از معدود آوازهایی را که در خاطرم مانده با صدای بلند بخوانم. دوباره خودم را تجسم می‌کنم که بیرون از آسایشگاه ایستاده‌ام و به آدم‌های داخل آن فکر می‌کنم، آدم‌هایی که انگار جرم بزرگی مرتکب شده‌اند و باید تا آخر عمر داخل اتاق‌هایی شبیه سلول بمانند.
پشت‌سر هم نفس عمیق می‌کشم. دلم نمی‌خواهد کسی به چشم دیوانه نگاه‌ام کند. من از همه‌ی آدم‌های این‌جا عاقل‌ترم. به‌خصوص دکترها، که مدام روش‌های جدید روان‌درمانی‌شان را روی من امتحان می‌کنند، بدون این‌که بدانند این کارها بیشتر اعصابم را به‌هم می‌ریزد و وادارم می‌کند با خودم حرف بزنم؛ دور اتاق بچرخم. سرم را محکم به دیوار بکوبم و با دیدن لکه‌ی خون بیشتر و بیشتر به وحشت بیفتم.
تصمیم می‌گیرم بلند شوم و به‌سمت پنجره بروم. احساس می‌کنم هنوز بیرون از آسایشگاه ایستاده‌ام. دارم با تعجب به آدم‌های دوروبرم نگاه می‌کنم، آدم‌هایی که توجه‌ای به من ندارند. انگارنه‌انگار که هیچ شباهتی به آن‌ها ندارم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بی‌نامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به
همسرم فاطمه
و پسرانم مهیار و ماهان

همه چیز دوباره از اول شروع می شود. درد به طرفم هجوم می آورد، حتا بیشتر از قبل. اول، عضلات پاهایم می گیرد. بعد شکم و در کمتر از چند ثانیه کل بدنم منقبض می شود. دلم می خواهد این بار طور دیگری عمل کنم، مثلاً به جای فشردن دندان هایم سوت بزنم، بخندم یا یکی از معدود آوازهایی را که در خاطرم مانده با صدای بلند بخوانم. دوباره خودم را تجسم می کنم که بیرون از آسایشگاه ایستاده ام و به آدم های داخل آن فکر می کنم، آدم هایی که انگار جرم بزرگی مرتکب شده اند و باید تا آخر عمر داخل اتاق هایی شبیه سلول بمانند.
پشت سر هم نفس عمیق می کشم. دلم نمی خواهد کسی به چشم دیوانه نگاه ام کند. من از همه ی آدم های این جا عاقل ترم. به خصوص دکترها، که مدام روش های جدید روان درمانی شان را روی من امتحان می کنند، بدون این که بدانند این کارها بیشتر اعصابم را به هم می ریزد و وادارم می کند با خودم حرف بزنم؛ دور اتاق بچرخم. سرم را محکم به دیوار بکوبم و با دیدن لکه ی خون بیشتر و بیشتر به وحشت بیفتم.
تصمیم می گیرم بلند شوم و به سمت پنجره بروم. احساس می کنم هنوز بیرون از آسایشگاه ایستاده ام. دارم با تعجب به آدم های دوروبرم نگاه می کنم، آدم هایی که توجه ای به من ندارند. انگارنه انگار که هیچ شباهتی به آن ها ندارم. موقع راه رفتن تلوتلو می خورم. بی خود و بی جهت می خندم و چشم هایم به طرز آزارنده ای دودو می زند. خیلی زود، از این وضع خسته می شوم. دلم می خواهد تنوعی در روزهایم به وجود بیاورم، روزهای یک نواختی که معمولاً در خواب سپری می شوند. انگار داروهایم را عوض کرده اند. اثرات شان برایم تازگی دارد. با کمترین تحرکی خسته می شوم و به نفس نفس می افتم. خیلی وقت ها فکر می کنم کرمی از ساق پایم بالا می رود. حرکت چندش آوری که باعث می شود احساس سرما بکنم، دندان هایم به هم بخورد و خودم را روی تخت مچاله کنم. دوباره خیلی زود همه چیز عادی می شود. چندباری نفس عمیق می کشم و بعد پاهایم را روی زمین می گذارم. همین که بلند می شوم دوباره همان جمع همیشگی را می بینم، آدم هایی که در یک خط صاف بالای تپه نشسته اند. بدون این که حرفی بزنند یا کمترین حرکتی بکنند. هر طوری هست تعادلم را حفظ می کنم. گاهی وقت ها از این همه لاغری خودم تعجب می کنم. دیگر از آن هیکل صد کیلویی چیز دندان گیری باقی نمانده است، به خصوص از آن بازوهای عضلانی و سینه ی ستبر.
خیلی کوتاه، تمرکز می کنم و بعد با قدم های لرزان به راه می افتم. نمی خواهم این فرصت طلایی را از دست بدهم، فرصتی که فقط ماهی یک بار بهم می دهند. با هر جان کندنی است خودم را به بالای تپه می رسانم. طبق عادت، نگاهی به چهره ی تک تک افراد می اندازم. همگی تقریباً شبیه هم شده اند، با چشم هایی به رنگ خاک، گونه هایی برآمده، لب هایی چاک خورده و لباس هایی پوسیده.
آرام مقابل شان می نشینم. همان بُغض همیشگی به سراغم می آید. دیگر نمی توانم به این وضع فلاکت بار ادامه بدهم. می خواهم همه چیز را بگویم. از آن ها بخواهم بهم کمک کنند و مثل دفعه ی قبل فقط به نقطه ی نامعلومی زُل نزنند. سرم را پایین می اندازم و می گویم: «خواهش می کنم. خواهش می کنم منو با خودتون ببرین.»
نفس عمیقی می کشم و منتظر واکنش شان می مانم.

مرا برای انجام عملیات شناسایی انتخاب می کنند، همراهِ چهار نفر دیگر، که البته هیچ کدام شان را نمی شناسم.
شب قبل از حرکت، فرمانده دستور می دهد غذای سبکی بخوریم و به اندازه ی کافی استراحت کنیم. خوابم نمی برد. بیرون می روم و طاق باز روی زمین دراز می کشم. فردا باید منطقه ای را شناسایی کنیم که در خاک دشمن قرار دارد. شروع می کنم به فکر کردن درمورد دشمن: موجودی است کاملاً متضاد با من و به همین علت می خواهد مرا بکشد. برای این منظور مدام نقشه می کشد. راه های مختلفی را بررسی می کند، مثلاً این که بیاید و موقعیتم را شناسایی کند و با توپ خانه به هوا بفرستد. سعی می کنم دشمن را برای خودم تجسم کنم، مثلاً آدمی هم سن وسال خودم، کمی چهارشانه، با سبیل های پُرپشت و صورت از بیخ تراشیده، قد نسبتاً بلند و شکمی برآمده، که رودرروی من ایستاده است و برق سرنیزه ی اسلحه اش چشم هایم را آزار می دهد.
خوابم می برد. وقتی بیدار می شوم دستگاه بی سیم را تحویل ام می دهند. تازه می فهمم چرا دوره ی آشنایی با دستگاه بی سیم را گذرانده ام. قرار است در این ماموریت، مرکز دریافت و ارسال خبر شوم. برای لحظه ای چشم هایم را می بندم و با چرخاندن پیچ بالای بی سیم، فرکانس موردنظر را پیدا می کنم. جمله های زیادی می شنوم، جمله هایی کوتاه و درهم تنیده، مثل لشکر مورچه های سیاه که به راه پیمایی طولانی ای می روند.
با دستور فرمانده حرکت می کنیم. جمله ها هنوز توی سرم می چرخند. خودشان را به شکل های آزارنده ای درمی آورند، جمله هایی مانند: «دشمن بر شما مسلط می شود، دیر یا زود. دست های تان را بالای سر بگیرید و تسلیم شوید...» چند ساعتی می گذرد. بالاخره دل به دریا می زنم و خودم را کنار فرمانده می رسانم و در مورد احتمال درگیری با نیروهای گشتی دشمن و ضرورت همراه داشتن کپسول سیانور می پرسم. فرمانده گره ای به ابروهای پیوندی اش می اندازد و ممنوع بودن استفاده از کپسول سیانور و از آن مهم تر تجربه ی بالای افراد گروه را به عنوان دلایل ذکر می کند. نگاه دقیقی به اطراف می اندازد. گوشی بی سیم را برمی دارد. به طور مختصر اطلاعاتی می دهد و درمورد ادامه ی ماموریت کسب تکلیف می کند. خیلی زود دستور صادر می شود. «شب. نزدیک لانه. صبر.» کنجکاوی مثل خوره به جانم می افتد. لبخندی می زنم و با احتیاط می پرسم: «داریم کجا می ریم قربان؟»
فرمانده قیافه ای جدی به خودش می گیرد و می گوید: «اون جا.»
با نوک انگشت جایی را نشان می دهد. امتداد انگشت فرمانده به جایی شبیهِ چین خوردگی زمین ختم می شود.
سوال های دیگری در ذهنم شکل می گیرند، مثلاً در آن نقطه چه اطلاعات مهمی وجود دارد؟ یا «شب. نزدیک لانه. صبر.» چه معنایی دارد؟
بالاخره فرمانده دستور می دهد چند دقیقه ای استراحت کنیم. فرصت خوبی است تا بی سیم را کنار بگذارم، روی زمین دراز بکشم و پاسخ مناسبی برای بقیه ی سوال هایم پیدا کنم، مثلاً این که چرا افراد گروه حرف نمی زنند؟ یا این عملیات شناسایی چه قدر طول می کشد؟ اصلاً چند کیلومتر داخل خاک دشمن پیش روی کرده ایم؟
نگاهی به بقیه می اندازم. همگی مثل جنازه روی زمین افتاده اند، جنازه هایی که انگار قرار است سال های سال این جا بمانند و به مرور تبدیل به خاک شوند.

جنگ چه زمانی شروع می شود؟ این را یکی از بچه های کلاس می پرسد، همانی که پدرش در جنگ ناپدید شده است. بچه ها با او شوخی می کنند. می گویند پدرش به سمت نیروهای دشمن فرار کرده است؛ اما خودش جور دیگری فکر می کند. چندباری پدرش را درون ماه دیده است. حتا در شبی که ماه کامل است، می تواند لبخندش را هم ببیند. بچه ها از شنیدن این حرف ریسه می روند. خود او هم می خندد. نمی توانم جلو خشمم را بگیرم. دارند همه چیز را به تمسخر می گیرند. بلند می شوم و به وسط کلاس می روم. خودم را آماده ی گفتن این جمله ها می کنم: «جنگ زمانی شروع می شود که دولت ها زبان هم را نمی فهمند. نسبت به سرنوشت هم بی اعتنا می شوند. به فکر چپاول هم می افتند. دنبال بهانه های واهی می گردند تا مرزهای خودشان را گسترش بدهند. برای این کار لشکرکشی عظیمی به راه می اندازند. مردم کشور خودشان را به کشتن می دهند و مردم کشور مقابل را می کشند. شهرهای بسیاری را خراب می کنند و...» دلم می خواهد همه ی این ها را به بچه ها بگویم که در باز می شود و پرستار با داروهای نوبت عصر به طرفم می آید. احتیاجی نیست بگویم در کلاس بوده ام. قرص ها را ازش می گیرم و مثل شکلات می مکم. از این کار خوشم می آید. تلخی آن باعث می شود به چیزی فکر نکنم.
بعد از رفتن پرستار، بلند می شوم و چرخی داخل اتاق می زنم. از اتاق کناری صداهای عجیبی می شنوم، صدای کسی که گریه می کند و با خودش حرف می زند. گوشم را به دیوار می چسبانم. کسی که آن طرف دیوار است وضعیتی شبیه روزهای اول من دارد، روزهایی که به شدت احساس تنهایی می کردم و از این تنهایی دچار رعشه های عصبی می شدم. مثل شیر زخمی دندان هایم را به هم می ساییدم و آماده ی دریدن هر چیز مزاحمی بودم. فکری به ذهنم می رسد. با مشت به دیوار می کوبم. نباید بگذارم احساس تنهایی کند. تنهایی برایش سم است. ممکن است به خودش آسیب برساند. پشت سر هم به دیوار ضربه می زنم و با صدایی بلند می گویم: «گریه نکن. من این جام. اگه ادامه بدی میان بهت آمپول می زنن. اون وقت می شی یه جنازه. نمی تونی حتا چشمات رو باز و بسته کنی. آروم برو رو تختت دراز بکش. سعی کن به چیزی فکر نکنی. یه کم که بگذره احساس می کنی سبک تر شده ای. می تونی توی هوا شناور بمونی و به هرجا که دلت خواست بری. حالا بگو اسمت چیه؟ از کجا آوردنت؟ چی کار کرده ای؟ حرف بزن. یه چیزی بگو...»
جوابم را نمی دهد و شدیدتر از قبل گریه می کند. معلوم است که چیز باارزشی را از دست داده است یا این که اجازه نداده اند همراه خودش به داخل بیاورد. درست مثل من که بیشتر خاطراتم را پشت این در جا گذاشته ام؛ مثلاً دیگر نمی دانم به کدام دبستان رفته ام. راهنمایی کجا درس خوانده ام. دوستان دوره ی دبیرستانم چه شکلی بوده اند. اصلاً دیپلم فنی گرفته ام یا ریاضی وفیزیک...
از ضربه زدن دست می کشم و به طرف پنجره می روم. دوباره خودم را درون خیابان می بینم. این بار سروشکل بهتری پیدا کرده ام. مثل بقیه لباس پوشیده ام. موقع راه رفتن نمی لرزم و شلنگ تخته نمی اندازم. حتا گاهی جلو مغازه ای می ایستم و به ویترین آن نگاه می کنم. خیلی زود خسته می شوم و به طرف تخت برمی گردم. همین که روی آن دراز می کشم ناخواسته خودم را بالای تپه تجسم می کنم: روبه روی افراد گروه نشسته ام و آن ها به طرز آزاردهنده ای نگاه ام می کنند. مدتی در سکوت می گذرد. بالاخره یکی از آن ها، که موی سرش کاملاً سفید شده است، با صدای ضعیفی می پرسد: «گفتی که خسته شدی. بریده ای. مگه خودت این وضعیت رو انتخاب نکردی؟»
چیزی به یاد نمی آورم. مثل این که حافظه ام ته کشیده است. به همین خاطر با تعجب می پرسم: «من؟»
لبخندی می زند و می گوید: «آره.»
دوباره می پرسم: «کی؟»
جواب می دهد: «همون موقع که شلیک نکردی.»
بدنم می لرزد و حرارت عجیبی از گوش هایم بیرون می زند. دوباره احساس شرمندگی می کنم. چشم هایم خیسِ اشک می شود و با گریه می گویم: «همین داره عذابم می ده. می خوام این قضیه تموم بشه.»
باز لبخندی می زند و می گوید: «کاری از دست ما ساخته نیست، خودت باید تمومش کنی.»
با گفتن این حرف، همگی از جا بلند می شوند و به طرف پایین می روند.
دوباره تنها می شوم. روی زمین دراز می کشم و به آسمان چشم می دوزم. باید همه چیز را از اول مرور کنم، به خصوص آن لحظه ی آخر را. همین که چشم هایم را می بندم ماه از حالت بدر خارج می شود و به شکل ماشه ی تفنگ درمی آید. سعی می کنم با کشیدن آن خودم را از این وضعیت دردناک نجات دهم. اما دوباره طبق معمول ناتوان می شوم و انگشتم از کار می افتد.
با نعره ی بلند یکی از بیمارها به حالت عادی برمی گردم. جلسات ماهانه، گروه، محاصره، نفر جلویی، من... این ها موضوعاتی اند که مدام به آن ها فکر می کنم. نفس عمیقی می کشم و آن را درون سینه ام نگه می دارم و آن قدر به این کار ادامه می دهم تا همه چیز به مرز جدایی برسد، چیزی شبیه مرگ، مرگ خفیف. دلم به حال خودم می سوزد. می توانست این جا اتاق یکی از خانه های این شهر باشد، با مشکلات روزمره ی زندگی: قبض آب، برق، تلفن، بچه ها، درس. دوباره فردا همه چیز از نو شروع می شود: قرص های رنگین کمانی، کابوس و همسایه ی جدید اتاق کناری، که با از بین رفتن تاثیر دارو دوباره به جیغ وداد می افتد.

صبح زود از خواب بیدار می شوم. قرار است نفر جلویی به دیدنم بیاید. توان ندارم با او روبه رو شوم. از چشم هایش می ترسم، به خصوص وقتی که به حالت نیمه باز نگاه ام می کند. هوای سنگین اتاق باعث می شود به سختی نفس بکشم. از تخت پایین می آیم و به طرف پنجره می روم. اما قبل از این که آن را باز کنم نفر جلویی می آید و مقابلم می ایستد. فرصت هیچ واکنشی برایم نمی ماند. یک دفعه دست وپایم کرخت می شود. زانوهایم که تکان می خورد صدای خفیفی شبیه لولای زنگ زده می شنوم. نگاه دقیقی بهش می اندازم. نسبت به دفعه ی قبل خیلی تغییر کرده است. قدش خمیده، صورتش پُر از چین وچروک شده و چشم هایش به اندازه ی یک بند انگشت عقب نشسته است. از قیافه اش پیدا است که بغض راه گلویش را بسته است. بینی ام را به موهایش نزدیک می کنم. هنوز بوی خاک می دهد. درست مثل لحظه ای که باید از پشت سر بهش شلیک می کردم. بالاخره قفل چشم هایش می شکند. اجازه می دهم تا هروقت که دلش می خواهد گریه کند. گریه خیلی وقت ها به آدم آرامش می دهد. معمولاً خودم روزی یکی دو ساعت گریه می کنم، حتا اگر دلیلی برای این کار نداشته باشم. میان هق هقِ گریه اش می فهمم که دوست دارد به بقیه ملحق شود و حالا آمده است تا من این کار را برایش انجام دهم. دوباره سنگینی تفنگ را در دستم احساس می کنم. قلبم تندتر می زند و عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند. سرش را به سینه ام می چسبانم و با درماندگی می گویم: «من اگه می تونستم همون موقع این کارو می کردم.»
بعد از گفتن این حرف، دوباره آن لحظه ی شوم به خاطرم می آید. فرمانده با شلیک هایش افراد دشمن را موقتاً وادار به عقب نشینی می کند. بوی مرگ همه جا پیچیده است و ناامیدی از قیافه ی تک تک مان می بارد. فکر انواع مُردن از ذهن مان می گذرد. نمی توانیم به انصاف دشمن امیدوار باشیم. زمان به سرعت می گذرد. فرمانده خودش دست به کار می شود. با نوک تفنگ خط درازی روی زمین می کشد. بعد به عنوان نفر اول، ابتدای آن می نشیند. پنج گلوله بیشتر باقی نمانده است، برای هر نفر یک گلوله. جای خطایی نیست. نقطه ای به اندازه ی دو ریالی در پشت سرم می سوزد. بغض راه گلویم را می بندد. مرگ درنظرم تبدیل به لباسی می شود که باید بپوشم اش. فرمانده آدم شجاعی نیست. می ترسد نفر جلویی اش را بکشد، به همین خاطر اول صف می نشیند. فقط کافی است چشم هایش را ببندد و به لرزش دست نفر پشت سری فکر نکند. نفر دوم و سوم هم انتخاب می شود. پاهایم به زمین چسبیده است. می توانم نفر چهارم باشم، اما باز صبر می کنم. نفر آخر وضعیت دردناکی دارد. باید دو کار را بلافاصله انجام دهد، شلیک کردن به نفر جلویی و...
با ناله ی نفر جلویی به خودم می آیم. آن قدر به گردنش فشار آورده ام که دیگر نمی تواند نفس بکشد. مدتی زمان می برد تا به حالت عادی برگردد.
به چشم هایش زُل می زنم و می پرسم: «به نظرت چرا فرمانده اول صف نشست؟»
آب دهانش را قورت می دهد و می گوید: «نمی دونم.»
«برای این که مجبور نشه یکی از ماها رو بکشه.»
بعد از شنیدن این حرف به فکر فرو می رود.
نفس عمیقی می کشم و می پرسم: «چرا صبر نکردی نفر آخر بشی؟»
لبش را کج می کند و بیشتر به ذهنش فشار می آورد. مدتی می گذرد. دیگر نمی توانم بیشتر از این منتظر بمانم. پنجره را باز می کنم و به طرف تخت برمی گردم. نفر جلویی هنوز دارد فکر می کند. دوباره شک وتردید به سراغم می آید. «احتمالاً در لحظه ی آخر از کشتنش منصرف شده ام.» روی تخت دراز می کشم. برای مدتی چشم هایم را می بندم. «یا این که به جای حساس سرش شلیک نکرده ام.» سرم را به تاسف تکان می دهم. ای کاش وسط صف قرار می گرفتم. سختی کار همان لحظه ی اول بود، موقعی که روح از سوراخ پشت سر بیرون می زند. خودم را برای خواب آماده می کنم. نفر جلویی درون اتاق قدم می زند. هنوز نتوانسته است به جواب قانع کننده ای برسد و ممکن است این وضع تا صبح ادامه پیدا کند.

من مرتکب قتل شده ام جناب قاضی. فقط کافی است به اتاق من در آسایشگاه بروید تا بتوانید جنازه ی آن مرد را ببینید. نمی دانم تفنگ را کجا گذاشته ام، فقط می دانم از پشت به سر آن مرد شلیک کرده ام و حالا از شما خواهش می کنم حکم اعدامم را صادر کنید. دوست دارم نحوه ی اعدام را خودم تعیین کنم. کسی را پشت سرم بنشانم و تفنگی به دستش بدهم و از او بخواهم با کشیدن ماشه مغزم را متلاشی کند.
یک دفعه دچار حس چندش آوری می شوم. فکر می کنم هزاران هزار موجودِ ریز از دهانم بیرون می زنند و ابر سیاهی بالای سرم شکل می دهند. آن وقت، خیلی زود به شکل آدم تنومندی درمی آیند، آدمی ترسناک، که با قدم های سنگین به طرفم می آید و با دست های لزج گلویم را می فشارد.
بدنم داغ می شود. آن هایی لرزش قبل از مرگ را احساس می کنند که لااقل یک بار آن را تجربه کرده باشند، درست مثل خود من، وقتی که بی سیم روی کولم بود و دشمن نقشه ی نابودی ام را می کشید. برای یک لحظه خودم را به جای سرباز دشمن می گذارم. دوربینِ تفنگ را روی صورتم تنظیم می کنم. ساق پایم شروع به خاریدن می کند، انگار موجود چندش آوری شاخک هایش را درون گوشتم فرو کرده است. نباید بیشتر از این معطل کنم. دیگر از این چهره خسته شده ام. دلم می خواهد صورتم را متلاشی کنم و با همان صورت متلاشی به زندگی ادامه بدهم. دلم نمی خواهد کسی مرا بشناسد، نه پدر، نه مادر، نه حتا آدم های غریبه ای که به دیدنم می آیند. این بار تفنگ را به طرف نفر جلویی نشانه می گیرم. یک بار او را کشته ام، اما خودش باور نمی کند. نقطه چین وسط دوربین را روی پیشانی اش قرار می دهم. نفس عمیقی می کشم و شلیک می کنم. هیچ اتفاقی نمی افتد. نفر جلویی همان طور سرپا می ماند. دوباره انگشتم را روی ماشه می گذارم و فشارش می دهم. نفر جلویی فقط کمی جا به جا می شود و بعد دوباره بی حرکت می ماند. خیلی زود از این وضعیت خسته می شوم. چشم هایم را می بندم و دوباره خودم را در کنار افراد گروه تجسم می کنم. همگی با احتیاط وارد خاک دشمن شده ایم. آرام خودم را به نفر جلویی نزدیک می کنم. لبخندی می زنم و با اشاره به دستگاه بی سیم می گویم: «وسیله ی خیلی خوبیه!»
برای اولین بار می توانم چشم هایش را از نزدیک ببینم، قهوه ای روشن.
لبخندی می زند و در جواب می گوید: «آره، دستگاه خوبیه.» و می پرسد: «می دونی ما الان کجاییم؟»
نمی دانم. به همین خاطر چیزی نمی گویم.
«پنج کیلومتری خاک دشمن.»
سریع، نقشه ی خاک دشمن را در ذهنم ترسیم می کنم و پنج کیلومتر از آن را برمی دارم. خنده ام می گیرد. شبیه کرم کوچکی شده ایم که ذره ذره گاو بزرگی را می بلعد. نگاهی به اطراف می اندازم و می پرسم: «راسته که نیروهای دشمن علاقه ی زیادی به بی سیم چی ها دارن؟»
با شنیدن این سوال یک دفعه قیافه اش درهم می ریزد.
یکی از افراد گروه مرا به سمت خودش می کشد و با صدایی آرام می گوید: «برادرش بی سیم چی گروه قبلی بود. وقتی داشتن از ماموریت برمی گشتن، گرفتار نیروهای گشتی دشمن شد.»
کنجکاو می شوم. چه طور از کل گروه فقط او به اسارت دشمن درآمده است؟ نفر جلویی آه بلندی می کشد و با صدای گرفته ای می گوید: «برادرم نتونست خودش رو مخفی کنه. همون جا به قصد کُشت زدنش و بعد با خودشون بردنش.»
با گفتن این حرف اشک درون چشم هایش حلقه می زند.
برادرش را تجسم می کنم که افراد دشمن او را تخلیه ی اطلاعاتی می کنند. دستگاه عجیبی را که لوله ی درازی دارد درون مغزش فرو کرده اند و سلول های آن را بیرون می کشند. قضیه را بیشتر برای خودم بسط می دهم. بی سیم چی ها جزو نیروهای باارزش به شمار می روند. اطلاعات مهم را آن ها مخابره می کنند. به همین خاطر فرمانده ی دشمن با دیدن سروصورت خونی برادر نفر جلویی دادوهوار می کند. بیچاره تقریباً بی هوش شده است. احتمالاً یکی از دنده هایش شکسته و به ریه اش آسیب رسیده است. به دستور فرمانده ی دشمن او را به بیمارستان می برند و تحت عمل جراحی قرار می دهند. عمل موفقیت آمیز است. این می تواند خبر خوشی برای برادرش باشد. خجالت را کنار می گذارم و با لبخند به نفر جلویی می گویم: «نگران نباش. دلم روشنه که برادرت هنوز زنده ست.»
انتظار ندارم حرفم تاثیر چندانی بر او داشته باشد، فقط به اندازه ای که بغضش را بخورد و سرش را به تشکر تکان دهد.
نباید بیش از اندازه غرقِ خیالات شوم. پاک، جناب قاضی را فراموش کرده ام، مرد نازنینی که محبتش را هیچ وقت ازم دریغ نمی کند. اجازه می دهد هروقت که دلم می خواهد به دیدنش بروم و کسی هم مزاحمم نشود. آدم مهمی به نظر می رسد. طبقه ی دوم آسایشگاه اتاق نسبتاً بزرگی دارد. همه به او احترام می گذارند. خواسته هایش را موبه مو اجرا می کنند، مثلاً همین چند هفته ی قبل دستور داد اتاق خصوصی در اختیارم بگذارند و دیگر دست وپایم را به تخت نبندند. سیگاری از روی میز برمی دارم و آن را لای انگشتانم می چرخانم. جناب قاضی لبخندی می زند. دستی به محاسن سفیدش می کشد و خاطراتش را تعریف می کند. از عملیات گسترده ای می گوید که منجر به آزادسازی مناطق وسیعی از جنوب کشور می شود. می خندد. سرش را تکان می دهد و از قسمت مهیج خاطراتش پرده برمی دارد. از شلیک متعدد گلوله های آرپی جی می گوید، از انهدام تانک های دشمن، از اصابت گلوله و قطع شدن پای چپش، از بستری شدن یکی دو ماهه در بیمارستان و تمرین راه رفتن با پای مصنوعی. همه ی این ها را می گوید، دوباره دستی به محاسن بلندش می کشد و ازم می خواهد برایش از عملیات شناسایی بگویم. از محاصره شدن به دست نیروهای گشتی دشمن تعریف کنم. از تصمیم عجیب فرمانده و نشستن در یک خط صاف، از شلیک به نفر جلویی و شلیک به خودم حرف بزنم.
ناخواسته به یاد برادر نفر جلویی می افتم. همین که چشم هایم را می بندم آن بی چاره را می بینم که از سقف آویزان شده است و نیروهای دشمن با میله ی آهنی، محکم، به شکمش می کوبند. یک دفعه دچار تهوع می شوم. تا بخواهم جلو دهانم را بگیرم روی میز جناب قاضی بالا می آورم. جناب قاضی لبخندزنان با دستمالی میز را تمیز می کند. با شرمندگی از جا بلند می شوم و به بیرون از اتاق می روم. فکر می کنم با کشیدن سیگار آرام می شوم.
دود سفید سیگار مرا به یاد لحظه ای می اندازد که بالای تپه نشسته بودم و می خواستم ماشه را بکشم. از برخورد تفنگ با شقیقه ام رعشه می گیردم. تمام سال های زندگی ام مثل یک فیلم از مقابل چشم هایم می گذرد، فیلمی با دور تند که لحظات خوش و لحظات بد را به یک اندازه نشان می دهد. آن قدر به تفنگ فشار می آورم که لوله ی آن پوست شقیقه ام را می شکافد. خون به شکل خط باریکی از کنار صورتم می لغزد و پایین می رود. مدتی طولانی است که پلک نزده ام. خورشید دیگر چشم هایم را نمی سوزاند. می توانم دوردست را واضح و آشکار ببینم، مثلاً نفرات خودمان را که دارند برای عملیات آماده می شوند، تفنگ شان را وارسی می کنند، وصیت نامه می نویسند، هم دیگر را در آغوش می گیرند و محکم می بوسند. شب عملیات همیشه شب جدایی ها است. چهره هایی را که دوست شان داری فردا دیگر نمی بینی و جای خالی شان را تا ابد احساس می کنی.
سنگینی تفنگ باعث می شود دستم خودبه خود پایین بیاید. دلم به حال نفر جلویی می سوزد. احساس می کنم در حق او نامردی کرده ام. بالاخره سروکله ی افراد دشمن پیدا می شود. کاملاً شبیه مجسمه شده ام، بدون هیچ واکنشی. افراد دشمن از این خودکشی دسته جمعی تعجب می کنند. یکی از آن ها تک تک جنازه ها را وارسی می کند و درنهایت به من می رسد. مدتی به چشم هایم نگاه می کند. پوزخندی می زند و با نوک انگشت هل ام می دهد. عجیب است! نمی توانم خودم را نگه دارم و مثل درخت قطع شده روی زمین می افتم. بعد از مدتی افراد گروه را می بینم که بالای سرم ایستاده اند و لبخند می زنند. فرمانده کمک می کند بلند شوم. چه قدر راحت مرده ام، بدون کمترین دردی، آه وناله ای.
فرمانده به راه می افتد و بقیه هم به همان شکل سابق او را دنبال می کنند. از نفر جلویی که احساس می کنم جوان تر شده است می پرسم: «کجا داریم می ریم؟»
لبخندی می زند و می گوید: «خونه. ماموریت ما تموم شد.»

خواب می بینم که مرده ام، یعنی تیری به شقیقه ام شلیک کرده ام. دوباره جیغ می کشم و داد می زنم و دور اتاق می چرخم. طبق معمول، پرستارها به سراغم می آیند. از قیافه ی آن ها می ترسم. شبیه فرشته های عذاب اند. می خواهند مرا بگیرند و داخل آتش بیندازند، آتشی که شعله های آن تا آسمان زبانه کشیده است.
انگار بیمار اتاق کناری متوجه حال خرابم شده است و دلش می خواهد به شیوه ی ابداعی خودم با من حرف بزند. با مشت به دیوار می کوبد و ماجرای بستری شدنش را تعریف می کند. می گوید که چند ساله است. کجای این شهر خراب شده زندگی می کند. چه اتفاق شومی باعث شده است تا به این سرنوشت دچار شود. شدت ضربه هایش بیشتر می شود. بار آخری که از ماموریت برمی گردد پی به ماجرای دردناکی می برد. زنش را چند نفر دزدیده اند و بهش تعرض کرده اند. روزها می گذرد و او هیچ کاری انجام نمی دهد. کم کم نگاه بقیه نسبت به او تغییر می کند. زخم زبان ها و سرکوفت ها شروع می شود. دیگر از خانه بیرون نمی رود. ساعت ها گوشه ی اتاق می نشیند و فکر می کند. نمی تواند علت این سکوت را بفهمد. هیچ وقت آدم بی بندوباری نبوده است. از چهره ی زنش خجالت می کشد. بی چاره شبیه گل پلاسیده شده است، بی هیچ طراوتی، بی هیچ بویی. گاهی وقت ها عصبانی می شود. تصمیم می گیرد به سراغ تک تک مردها برود و انتقام سختی از آن ها بگیرد. اما دوباره همان حالت همیشگی به سراغش می آید، حالتی شبیه ترس، تردید، بلاتکلیفی و نفرت از همه. این ها را با ضربه زدن به دیوار تعریف می کند. سرگذشت زجرآوری که تنم را بیشتر به لرزه می اندازد و باعث می شود سریع تر دور اتاق بچرخم. محکم پرستارها را هل بدهم و راهی برای فرار پیدا کنم. اما بالاخره حوصله ی یکی از آن ها سر می رود. خودش را به طرفم می اندازد. مُچ پایم را می گیرد و محکم روی زمین می خواباند. پرستار دیگری لباسم را پایین می کشد و با نفرت آمپول را به کفلم فرو می کند. نعره ی بیمار اتاق کناری بلند می شود. احتمالاً گروهی هم دارند او را شکار می کنند. احساس می کنم او خیلی قوی تر از من است. به سادگی می تواند از دست پرستارها فرار کند. مثل اسب وحشی از این سر اتاق به آن سرش می دود. طوری نفس نفس می زند که انگار مسافت بین دو شهر را دویده است. اما بالاخره کم می آورد. پرستارها روی سرش آوار می شوند و مثل من آمپولی به کفلش فرو می کنند.
لعنتی ها مرا مثل جنازه روی تخت می اندازند و به دنبال کارشان می روند. شک ندارم که جناب قاضی را به جای دیگری منتقل کرده اند، وگرنه اجازه نمی داد با من این طور وحشیانه برخورد کنند.
به شدت احساس خستگی می کنم، انگار کوه جابه جا کرده ام. دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و چند روز پشت سر هم بخوابم. حوصله ی دیدن کسی را ندارم، به خصوص پدرم که طبق معمول مراعاتم را نمی کنند و در فاصله ی یک بار پلک زدن می آید و کنار تختم می نشیند.
از سر بی میلی نگاهی بهش می اندازم. در این سال ها هیچ تغییری نکرده است؛ البته به جز چند تار موی سفید که روی چانه اش خودنمایی می کند. به راحتی می توانم خوش حالی را در چهره اش ببینم، خوش حال از این که به تخت چسبیده ام و تا مدت ها نمی توانم از جا بلند شوم.
هر طوری هست نگاه حقارت بارش را تحمل می کنم. چندباری سرش را تکان می دهد و بعد می خندد. با دیدن دندان طلایی اش یک دفعه بخش دردناک خاطرات کودکی ام زنده می شود، بی تفاوتی این مرد نسبت به من و مادرم، حقارت ها و تهدیدها، کتک های گاه وبی گاه... دوباره همان سوال های بی جواب به ذهنم فشار می آورد: این مرد چه خصومتی با من و مادرم دارد؟ چرا از موقعی که خودم را شناخته ام رابطه ی ما سرد و خشن بوده است؟ دلم هوای مادرم را می کند. دوست داشتم این جا بود تا صورتش را غرق بوسه کنم. به زحمت جلو ناراحتی ام را می گیرم. به زور لبخندی می زنم و احوال مادرم را می پرسم.
پدرم کمی روی صندلی جابه جا می شود. سرفه ی کوتاهی می کند و همان حرف های دفعه ی قبل را تحویل ام می دهد، که پاهای مادرم درد می کند، که سنگین تر از قبل شده است و دیگر به سختی راه می رود، که خیلی زود نفسش می گیرد و نیاز دارد کسی کارهایش را انجام بدهد؛ این که به من سلام رسانده است و قول داده است دفعه ی بعد به دیدنم بیاید.
غم سنگینی روی دلم می نشیند. کم کم دارم قیافه ی مادرم را فراموش می کنم. نگاهی به پدرم می اندازم. انگار منتظر سوال بعدی است، سوالی که فهمیدن جواب آن برایم از هر چیزی مهم تر است.
نفس عمیقی می کشم و می پرسم: «از پریماه چه خبر؟»
پدرم قیافه ی مضحکی به خودش می گیرد و چیزهای بی سروته ای می گوید. دوباره سوالم را تکرار می کنم. چاره ای برایش باقی نمی ماند. به جای دیگری خیره می شود و خیلی آرام می گوید: «اون ازدواج کرده. حالا هم دوتا بچه داره.»
خنده ام می گیرد. پریماه برای من هنوز بچه است، با موهای بلند، دامن چین دار سفید و چشم های سیاه... از پدرم می خواهم که تنهایم بگذارد. دوست دارم خاطرات گذشته را مرور کنم. چشم هایم را می بندم. نفس عمیقی می کشم و دست پریماه را می گیرم و با خودم به گردش می برم. همه دارند خودشان را برای خواب بعد از ناهار آماده می کنند. من و پریماه آن قدر وقت داریم که تا آن سر دنیا برویم و برگردیم.
کشش عجیبی نسبت به او در خودم احساس می کنم. برایش بستنی می خرم. داغی زمین پاهایش را می سوزاند. نمی تواند درست راه برود. بغل اش می کنم. دیگر پاهایم از مغزم دستور نمی گیرند. هرجا که بخواهند می روند. کم کم بقیه از خواب بیدار می شوند. مادرم مثل آدم های مصیبت دیده به سروصورتش می زند. همه دنبال مان می گردند. دیگر پاهایم به گزگز افتاده اند. به پارکی می رسیم. پریماه را روی نیمکت چوبی می گذارم. با بودن او از هیچ چیز نمی ترسم، حتا از کمربند چرمی پدرم. پریماه سرش را روی پاهایم می گذارد و به خواب می رود. با کف دست موهایش را نوازش می کنم. کم کم پلک هایم سنگین می شود. سرم را به نیمکت چوبی تکیه می دهم و خیلی زود به خواب می روم.
پدرم با پدر پریماه تمام محله را زیر پا می گذارند و درحالی که از نفس افتاده اند بالاخره ما را پیدا می کنند. با اولین ضربه ی پدرم از خواب می پرم. مجال هیچ واکنشی برایم نمی ماند. اصلاً مراعات بچگی ام را نمی کند. طوری کتک ام می زند که انگار هم سن وسال خودش هستم. حتا مادرم نمی تواند پادرمیانی کند و از غروب همان روز، اولین اسارت من آغاز می شود، انباری سرد و تاریک، که مرا برای اسارت بعدی آماده می سازد، اسارتی که خودم آن را انتخاب می کنم. دوباره خودم را بالای تپه می بینم که تفنگ را روی شقیقه ام گذاشته ام. نگاهی به افراد گروه می اندازم. همگی مثل برگ های پاییزی روی زمین افتاده اند. خیلی زود از این وضع خسته می شوم. تفنگ را پایین می آورم و منتظر آمدن نیروهای دشمن می مانم. برخلاف تصورم اصلاً قیافه های ترسناکی ندارند. از گروه پنج نفری فقط من باقی مانده ام. به همین خاطر با تعجب نگاه ام می کنند. یکی از آن ها که موهای جوگندمی دارد به طرفم می آید. آرام تفنگ را از دستم می گیرد و به زبان خودشان با من حرف می زند. لحن صدایش نشان می دهد که قصد ندارد آزارم بدهد. زبانم را بیرون می آورم و روی لب های ترک خورده ام می کشم. همان افسر که فکر می کنم فرمانده ی گروه است قمقمه اش را به طرفم دراز می کند. بوی نم درون بینی ام می پیچد. به چشم هایش زل می زنم. نباید در زمان جنگ از دشمن چیزی گرفت. ممکن است آدم را وابسته کند و این با اصول میهن پرستی منافات دارد. به خودم فشار می آورم تا فکر قمقمه را از سرم بیرون کنم. نمی توانم. دستم خودبه خود برای گرفتنش دراز می شود. از جنازه هایی که مقابلم افتاده اند خجالت می کشم. چشم هایم را می بندم و با آب قمقمه تشنگی ام را برطرف می کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌نامی