فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رخصت مرشد

کتاب رخصت مرشد
جلد دوم ، تبریز - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رخصت مرشد

چندبار تصمیم گرفته بود سراغ جعفر برود و با او گرم بگیرد شاید جعفر چیزی بروز دهد. یک‌بار هم با خودش فکر کرد مثل کسی که از همه‌چیز خبر دارد، خیلی جدی از او بپرسد: خُب، مرد ناحسابی چه‌‌کار کردی؟ رفتی حاجی‌حاجی مکه؟! یه خبری، گزارشی بده ببینم چی‌کار کردی! باز با خودش فکر کرد که مبادا جعفر چیزی بفهمد و جلو حاکم بروز بدهد و او را سکه یک پول کند. از شدت کنجکاوی به حال مرگ افتاده بود. هیچ راهی به نظرش نمی‌رسید که بتواند از آن طریق خبری کسب کند. هر چه به این در و آن در می‌زد توفیقی به دست نمی‌آورد. اولین‌ بار بود که این‌قدر حقیر و ناتوان شده بود. بعد از یک عمر نقشه‌کشیدن و حقه سوارکردن، حالا خود را ناتوان می‌دید که سر از کار این ماجرای عجیب درآورد. حاکم با جعفردارداری چه‌کار داشت؟

ادامه...

بخشی از کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پهلوان اللهیارخان تبریزی

شهر تبریز دستخوش حادثه ای خون بار شده بود. ماموران حاکم وقتی که سیمای برافروخته و سراسر خشم مردم را دیدند، تنها چاره را این دانستند که شهر را ترک کنند و به داروغه خانه برگردند.
از صبح آن روز بازاریان تبریز حجره های شان را بستند و به عنوان اعتراض در مقابل مسجد جامع تحصن کردند. سایر کسبه و دکان داران نیز به خاطر همراهی با بازاریان و اعتراض به واقعه ای که شب قبل رخ داده بود، دکان­های خودشان را بستند. چیزی نگذشت که همه شهر تعطیل شد. هر ساعت به جمعیت مقابل مسجد جامع افزوده می شد. کارگران، کشاورزان همه اقشار کارهایشان را رها کردند و خود را به مسجد رساندند.
از عصر روز گذشته که این خبر ناگوار در شهر پیچید، مردم در اضطراب و هیجان به سر می بردند. همان شب، جمعیت زیادی مقابل کنسولگری روسیه تجمع کرده بودند و با سر دادن شعارهای تند، خشم و نفرتشان را از اعمال کارکنان سفارت اعلام می کردند. خبر مثل مرضی مُسری، خانه به خانه پخش می شد و مردم را چونان طاعون زدگان لبریز از خشم و نفرت به خیابان ها می کشاند.
هنوز ساعتی از شب نگذشته بود که همه شهر خبردار شدند. یکی از کارکنان عالی رتبه کنسولگری روسیه در حال مستی، دختری تبریزی را به زور ربوده و به داخل کنسولگری برده بود.
مردم با ناباوری، درباره این خبر با هم گفت وگو می کردند:
- یعنی حکومت این قدر بی عُرضه و نالایق؟! روس کافر ناموس ما رو به زور بدزده ببره، کسی نباشه چیزی بگه؟ ای خاک بر سر این حکومت، خاک بر سر این شاه نالایق!
- اینها برای خودشون خیال کردن، اگه شاه و حکومت بی قابلیت هستند، مردم قابلیت دارن. مردم تبریز غیرت دارن، اجازه نمی دن اتباع روس بخوان هر غلطی بکنن. همین امشب کنسولگری رو به خاک و خون می کشیم. اگه این کار رو نکنیم، دیگه زن و بچه هامون توی خونه هم امنیت ندارن.
مردم با چوب و سنگ به کنسولگری حمله کردند. مثل تگرگ از آسمان سنگ می بارید. نگهبان ها و محافظین کنسولگری که از سالدات های خشن روس بودند، از ترس جان شان فرار کردند. به تقاضای سرکنسول روسیه، حراست از کنسولگری را مامورین ایرانی به عهده گرفتند.
چیزی نمی توانست جلو خشم مردم تبریز را بگیرد، حتی زن ها هم از خانه ها بیرون آمده بودند و جلو کنسولگری جمع شده بودند.
داروغه باشی با جمع زیادی از فرّاش های حکومتی جلو کنسولگری صف بسته بودند. داروغه صدایش را بلند کرد و گفت:
- برادرا، خواهرا! به دستور سرقنسول، دختر تبریزی را رها کردند. من خودم برای اینکه حرمت کسی از بین نره، اون دختر رو با چندتا از فرّاش ها فرستادم؛ صحیح و سالم تحویل خانواده اش دادن. شماها هم دیگه به خانه هاتون برگردین.
پیرزنی از وسط جمعیت داد زد:
- آهای برادرا! مردم تبریز! به حرف این مزدور گوش نکنید. همه دنیا می دونن شما مردم غیوری هستید، شرفتون رو زیر پا نذارید. روس منحوس کافر، توی خانه خودمان، دختر مسلمان را به زورِ سرنیزه دزدیده، حالا می گن رهاش کردن. یعنی تمام شد؟ مگه چنین چیزی ممکنه؟ مردم تبریز اگر غیرت دارن، متجاوز را تنبیه می کنن!
داروغه که به خاطر تحریکات پیرزن به شدت عصبانی شده بود و می ترسید مردم به داخل کنسولگری بریزند و کشتار به پا کنند، داد زد:
- آهای پیرزن! خاک به دهانت، تو کی هستی که داری مردم را تحریک می کنی؟ می خواهی خون ریزی به پا کنی؟ اگه خونی از دماغ کسی بریزه، دودمان تو رو به باد می دم.
پیرزن با شجاعت عجیبی جلو رفت و مقابل داروغه باشی ایستاد و گفت:
- آهای داروغه باشی! منو نمی شناسی، خیلی عجیبه، چطور منو نمی شناسی؟ من مادر این مردمم. همه این مردهایی که اینجان، پسرهای من هستند. من خواهر این مردمم. تو نمی تونی منو تهدید کنی. حواست رو جمع کن. حتی شاه هم نمی تونه. اگه پسرهای من این متجاوز رو تنبیه نکنن، عاقشون می کنم. می فهمی چی می گم؟ تو هم بهتره زبونِ درازت رو کوتاه کنی و اگه مرد هستی انتقام دخترها و زن های تبریز رو از این نامردها بگیری.
داروغه که حسابی از شجاعت زن جاخورده بود، خودش را پشت سر فرّاش ها مخفی کرد و بعد از اینکه دستورهای لازم را به فرّاش ها داد، به خانه اش فرار کرد.
تا صبح مقابل کنسولگری کشمکش بود. گاهی مردم یورش می بردند به طرف ساختمان و گاهی سالدات های مسلح و فرّاش های شلاق به دست، مردم را عقب می زدند.
صبح که بازار تبریز هم تعطیل شد و بازرگانان و روحانیون و اقشار دیگر هم وارد صحنه شدند، به دستور داروغه، فرّاش ها به داروغه خانه رفتند و شهر به دست مردم افتاد. مقابل مسجد چند تن از سران تبریز سخنرانی کردند و از مردم خواستند تا جایی مقاومت کنند که روسِ متجاوز در برابر چشم مردم تنبیه شود.
بعد از خواندن نماز ظهر و عصر، بنا به پیشنهاد پیش نماز مسجد، مردم به همراه سرانشان و سرجنبانان شهر به طرف خانه مجتهد معروف تبریز، آیت الله میرزا جوادآقا مجتهد تبریزی حرکت کردند. جمعیت چند هزار نفری، مرد و زن مقابل خانه مجتهد معروف شهر در کوچه ها و خیابانها تجمع کرده بودند و از روحانیون شهر می خواستند که متجاوزین به ناموس ملت را تنبیه کنند.
میرزا جوادآقا از خانه بیرون آمد، مقابل جمعیت ایستاد و برای مردم صحبت کرد و گفت:
- مردم غیور تبریز! مملکت غرق در تباهی و بی سرانجامی است. شاه نالایق قاجار تنها به فکر حرم سرای خود و چپاول مردم است. مردم لایق، امین و با مسئولیت را خانه نشین کرده اند و رجال تازه به دوران رسیده و شکم باره در عین بی لیاقتی مسئولیت ها را به عهده گرفته اند. سنت ها و آیین های اسلامی و ایرانی به فراموشی سپرده شده و به جای آن رفتار و فرهنگ اجنبی ترویج می شود. نیمی از کشور در تصرف روس و نیمی دیگر در اختیار انگلیس است. مردان باکفایت و لایق عرصه را برای اَشراف زادگان تن پرور خالی کرده اند. من در اینجا به شما اعلام می کنم، در مورد این واقعه متاثرکننده ای که پیش آمده، البته که باید خاطی و متجاوز تنبیه شود و چون دولت کفایت لازم را ندارد، ما خودمان آنها را تنبیه خواهیم کرد، ولی یادآوری می کنم که این مسئله بهانه ای است برای پیشگیری از فساد بزرگ تر. مردم اگر بیدار نشوند و در برابر این حکومت نالایق مقاومت نکنند، بلاهای عظیم تر و خوف ناک تر از این به سر این مملکت خواهد آمد. من از شما می خواهم که هوشیار باشید و دست افراد نالایق را از سر این مردم کوتاه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد