فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رخصت مرشد
جلد اول ، اردبیل - قصه‌های پهلوانی

نسخه الکترونیک کتاب رخصت مرشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رخصت مرشد

پهلوان از بیست نفر مرد ‌قوی دعوت کرد که برای کمک به او به میدان بیایند. دستیاران پهلوان به دو گروه ده نفره تقسیم شدند. پهلوان وسط تیر آهن را روی گردنش گذاشت و بالش کوچکی را هم بین تیر آهن و گردنش قرار داد. مردان دو سر تیر آهن را گرفتند و به طرف جلو هل دادند. آنها با قدرت تیر آهن را به طرف جلو هل می‌‌دادند و پهلوان با قدرت گردن و پاهای نیرومندش مقاومت می‌‌کرد و در جهت عکس آنها حرکت می‌‌کرد. تیر آهن در اثر قدرت بازوان مردان و مقاومت پهلوان آرام آرام خم می‌‌شد تا اینکه سر انجام کاملاً خم شد و به شکل نعل اسب در آمد.
پهلوان خلیل تیر آهن را به زمین انداخت و شروع به خودستایی کرد. او میکروفون سیار استادیوم را به دست گرفته بود و از قدرت و پهلوانی‌اش تعریف می‌‌کرد. کار خودستایی‌اش به جایی رسید که پهلوان پیر برافروخته وارد میدان شد و یکسره به طرفش رفت. پهلوان خلیل که پیرمرد تنومند و غول پیکری را در برابر خود می‌‌دید، با تعجب پرسید: چه می‌‌خواهی، آیا به قصد کشتی به میدان آمده‌‌‌ای؟...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رخصت مرشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پهلوان بایرامعلی ذبیحی

قافله ای که عازم زیارت خانه خدا بود، به روستای جناق رود رسید. حاجیانی که همراه قافله بودند، وقتی که اسم روستا را شنیدند، به شوق آمدند. یکی از آنها که مسن تر از دیگران بود از رهگذری پرسید:
- «برادر! آیا پهلوان بایرامعلی ذبیحی هنوز زنده است؟»
مرد روستایی از اینکه اسم هم ولایتی اش را از زبان مسافران خانه خدا می شنید، شگفت زده شده بود. در جواب گفت:
- «بله. هنوز زنده و سرحال است! اما شما از کجا پهلوان روستای ما را می شناسید؟»
مرد مسافر جواب داد:
- «یاد و خاطره دلاوری های پهلوان بایرامعلی سراسر آذربایجان را در نوردیده و علاوه بر سرزمین ایران در تمام آذربایجان، باکو و تفلیس و ارمنستان و قفقاز، بلکه در تمام روسیه همه جا نامش را به بزرگی یاد می کنند. چطور ممکن است من که ایرانی و هم وطنش هستم پهلوانی که روس ها رستم ایران زمینش می نامند نشناسم؟
مرد روستایی با خوشحالی مسافران را راهنمایی کرد و تا خانه پهلوان رساندشان. پهلوان به استقبال میهمانانش آمد و با خوش رویی آنها را پذیرفت. با اینکه روزگارانی را گذرانده بود و برف پیری برسرش نشسته بود، اما هنوز یال و کوپالش عظمت قله های سبلان را می مانست. همان طور با شکوه و استوار بود.
یکی از مسافران از پهلوان درباره مبارزاتش پرسید و اینکه تا به حال کدام یک از پهلوانان آذربایجان را شکست داده است؟
پهلوان در پاسخ گفت:
- «این برای من افتخار و شرف و بزرگی نیست که مردان نیرومند را به زمین زده باشم!»
دیگری از او پرسید:
- «آیا تا به حال با پهلوان گنجعلی، پهلوان بزرگ آذربایجان شوروی مبارزه کرده اید؟»
پهلوان جواب داد:
- «چون می پرسید مجبور هستم جواب بدهم. بله! سه بار با او مبارزه کرده ام. اول بار در اردبیل بود که به یاری خداوند شکستش دادم. یک سال بعد نامه ای فرستاد و برایم نوشت: «بار اول غافل گیر شدم، والاّ تو را شکست می دادم. باید یک بار دیگر با من مبارزه کنی.» من هم پذیرفتم. بار دوم هم کمرش را خم کردم و بر زمینش زدم. او بعد از چند سال، برای بار سوم هم مرا به کشتی دعوت کرد. مثل اینکه شکستش را باور نمی کرد، اما این بار هم او کشتی را به من واگذار کرد و به تلخی طعم شکست را چشید.
پس از مدتی باز هم مرا به مبارزه دعوت کرد، اما این بار دیگر من نپذیرفتم.»
پهلوان سرش را به زیر انداخته بود و فکر می کرد. بعد از دقایقی سرش را بلند کرد و گفت: «در جوابش نوشتم:
ای پهلوان! اگر می خواهی نامت به پهلوانی باقی بماند، پهلوانی را در مغلوب کردن و زمین زدن حریفان مپندار. چرا که پهلوانی به میدان کشتی و خم کردن کمر حریفان نیست. پهلوانی هنر مردان خداست! پهلوانی به فتوت و جوانمردی است. پهلوانی عشق ورزیدن به کردار و رفتار و پندار علی علیه السلام است. پهلوانی به زور و بازو نیست، بلکه پهلوانی را از فروتنی در مقابل خلق خدا می شناسند. جهان پهلوان پوریای ولی، پهلوان بزرگ سرزمین ما، ایران در این باره فرموده است:

گر بر سر نفس خود امیری مردی
ور بر دگری خرده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی

اگر آنچه را به تو یادآوری کردم به خاطر بسپاری و به آن رفتار کنی، نامت هماره جاوید خواهد ماند.»
اینها سخنان بزرگ مرد پهلوانی از دیار پهلوانان، اردبیل بود که هماره در آغوش قله های با شکوهش، پهلوانان بزرگی پرورش یافته اند. پهلوانی که در تمام روسیه او را با عظمت و دلاوری با عنوان رستم ایران می شناسند. هنوز مسافران ایرانی که به باکو سفر می کنند، در شهر ماسالی، خانه ای را می بینند که بر روی پلاکش این عبارات با افتخار نصب شده است:
«اینجا خانه پهلوانِ بزرگ ایران، بایرامعلی ذبیحی است.»

فولادخان یکی از خان های ستمگر منطقه جشن بزرگی برپا و تمام مردم روستا های اطراف را به این جشن باشکوه دعوت کرده بود. او از تمام پهلوانان نام آور و معروف آذربایجان هم دعوت کرده بود تا دراین جشن بزرگ زورآزمایی کنند و میهمانانش را سرگرم نمایند. هدف خان از برپایی این جشن و دعوت از پهلوانان، این بود که شاید در جمع آنها پهلوانی را پیدا کند که بتواند پهلوان بایرامعلی را شکست بدهد. او که همیشه چند پهلوان قوی هیکل و زورمند در اطرافش داشت، به آنها گفته بود: اگر کسی بتواند بایرامعلی را شکست بدهد و اعتبارش را در بین مردم از بین ببرد، آن قدر پول و طلا به او خواهم داد که تا پایان عمرش ثروتمند باشد.
هدایایی که خان برای این کشتی در نظر گرفته بود، خیلی ها را وسوسه کرده بود تا هر طور که شده شانسشان را در این مبارزه بیازمایند. پهلوانانی که در دستگاه خان بودند و بارها با بایرامعلی زورآزمایی کرده بودند و می دانستند که در ایران و روسیه کسی پیدا نمی شود تا بتواند با او زورآزمایی کند، بارها این واقعیت را به خان گفته بودند، اما خان هرگز از یافتن رقیب برای پهلوان و از میدان به درکردنش ناامید نمی شد.
آفتاب داشت فرو می نشست و از گرمی هوا کاسته شده بود. میهمانان که می دانستند به جشن باشکوهی دعوت دارند، دسته دسته از راه می رسیدند و در باغ خانه مجلل خان در جشن و شادمانی شرکت می کردند. پهلوان بایرامعلی نیز با دوستانش در گوشه ای نشسته بود و گوش و دل به صدای ساز و آواز عاشیق پیری که داشت داستان کوراوغلو را تعریف می کرد سپرده بود.
مباشرِ خان کنار ایوان بزرگی که خان با میهمانان خاصش در آن نشسته بودند، ایستاده بود. او همه را به سکوت دعوت کرد و با هیجان گفت:
- «میهمانان عزیز! آگاه باشید که قرار است برای شادمانی شما مسابقه کشتی پهلوانی برگزار بشود. پهلوان بایرامعلی و دیگر پهلوانان دیار ما هم حضور دارند. خان همین حالا به من فرمودند که:
اگر کسی بتواند با پهلوان بزرگ سرزمین ما رقابت کند و او را شکست بدهد، جوایز و هدایای بزرگی از خان خواهد گرفت. فرصت خیلی خوبی است. جوانان زورمند، می توانند شانسشان را امتحان کنند.»
دقایقی از اعلام مباشر گذشته بود، اما کسی حاضر نبود خود را به خطر بیندازد و با شیردوران، پهلوان بایرامعلی دست و پنجه نرم کند. هرچه که منتظر ماندند کسی از جایش حرکت نکرد. خان که دید کسی حاضر به مبارزه با پهلوان بایرامعلی نیست، با عصبانیت سر پهلوان هایش داد می زد:
- «مفت خورهای به درد نخور! شما ها فقط موقع غذا خوردن پهلوان هستید! وقت غذا که می شه هرکدامتان به اندازه ده نفر غذا می خورید. وقت مبارزه، عرضه ندارید جواب یک آدم را بدید. پس شماها به درد چی می خورید؟»
خان از شدت عصبانیت مثل کرگدن نعره می زد و بد و بیراه می گفت. پهلوان یدالله جلو رفت و به آرامی گفت:
- «جناب خان! شما مرد با تدبیر و دانایی هستید. بهتر است پیش دشمنان از خودتان ضعف نشان ندهید. شما از هر کس بهتر می دانید که کسی حریف این آدم نیست. این مرد پهلوان به دنیا آمده است. برادرانش هم مثل خودش، پهلوان هستند. تدبیر این کار آسان است. این گره به دست عالیشان، برادرکوچک پهلوان باز می شود.»
خان که بیشتر بر سر خشم آمده بود، با تمسخر گفت:
- «این همه پهلوان گردن کلفت دور خودم جمع کرده ا م، هیچ کدامتان از عهده این یک نفر بر نمی آیید. حالا می خواهید عالیشان را هم دعوت کنید؟!»
پهلوان یدالله موذیانه گفت:
- «قربان کمی فکر کنید، بله! ما باید عالیشان را هم دعوت کنیم، اما عالیشان که قرار نیست با ما کشتی بگیرد. تنها کسی که ممکن است از پس این مرد بربیاید و زورش به او برسد، فقط عالیشان، برادرش است.»
خان که تازه متوجه منظور یدالله شده بود، از سر تعجب نگاهی به او انداخت وگفت:
- «عجب! چرا به فکر خودم نرسیده بود؟! بد هم نمی گی! فولاد را فقط با فولاد می شه برید، اما حالا کی گفته که عالیشان حاضره با برادرش کشتی بگیره؟»
یدالله خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت:
- «قربان! این رو دیگه به بنده بسپارید. در این مدت من هم بیکار نبودم، فکر امروز را کرده بودم.»
خان نگاه ستایش گرانه ای به یدالله انداخت و با کنجکاوی پرسید:
- «چطور، چه کار کرده ی؟!»
یدالله سرش را برد نزدیک گوش خان و طوری که کسی نشنود، به آرامی زیرگوشش زمزمه کرد:
- «من متوجه شدم که عالیشان خواستار دختر کدخداست. مدت ها است که با او طرح دوستی ریخته ام و آرام زیر گوشش زمزمه می کنم. او حالا دیگر کاملاً آماده است که برای رسیدن به دختر کدخدا، با برادرش کشتی بگیرد و شکستش بدهد. شما هم اگر کمی به او وعده های خوشایند بدهید، همه چیز ممکن می شود.»
پولاد خان که همه چیز را مطابق میل و خواسته خودش می دید، از شدت خوشحالی قهقهه می زد و دست هایش را به هم می مالید.
اندکی بعد، عالیشان در حیاط خانه خان، آماده مبارزه با برادرش ایستاده بود. یدالله گفتنی ها را به او گفته بود و حسابی برای این کشتی آماده اش کرده بود. خان هم به او وعده داد که در صورت پیروزی بر پهلوان، او را به آرزویش خواهد رساند.
عالیشان را به میدان فرستادند. پهلوان که از همه جا بی خبر بود، تصمیم گرفته بود، طوری با عالیشان مدارا کند که نه خودش به زمین بخورد و نه برادرش را به زمین بزند. هنوز دقایقی از شروع مبارزه دو برادر نگذشته بود که پهلوان فهمید عالیشان با همه وجود سعی می کند تا او را به زمین بزند. از طرف دیگر، نوکر های خان را دید که لوله های تفنگشان را برای تهدید به طرف او و برادرش گرفته اند. جان عالیشان در خطر بود. هرلحظه ممکن بود تفنگ داران به دستور اربابشان به طرف آنها شلیک کنند. پهلوان چاره ای جز این ندید که به صورتی جان خود و برادرش را از این معرکه نجات بدهد. به سرعت دست به کمر عالیشان برد، نام مولا را یاد کرد و با یک حرکت او را بر سر دست بلند کرد و به بیرون میدان پرتاب کرد. عالیشان بیرون میدان و پشت سرمردم تماشا چی، جایی که کودهای حیوانی را برای سوخت روی هم انباشته بودند، به زمین خورد و بعد از متلاشی کردن پشته کود، درون جوی آبی افتاد. تیراندازی پی در پی ماموران خان، میهمانان را به وحشت انداخته بود. هرکس از جانبی می گریخت. پهلوان بایرامعلی که مطمئن شد، برادرش از تیررس دشمنان در امان است، از این هنگامه استفاده کرد و از میدان گریخت.
بعد از این ماجرا، نوکران خان که مرتب در گوش عالیشان زمزمه می کردند: «برادرت قصد داشت تو را در برابر چشم مردم کوچک کند و آبرویت را ببرد.» در خواسته شان موفق شدند و بذر کینه را در دل برادر پهلوان بایرامعلی کاشتند.
عالیشان که فکر می کرد برادرش قصد شکست دادن و کوچک کردنش را داشته، کینه برادر را به دل گرفته بود و در پی فرصتی برای انتقام بود. پهلوان متوجه این خطر شد و تصمیم گرفت برای مدتی شهر و دیارش را ترک کند.
تابستان، فصل جمع آوری محصول به سر آمده بود. پاییز از راه می رسید و روزهای بیکاری کشاورزان شروع می شد. گروهی از جوانان که در جست و جوی کار و کسب برآمده بودند، قصد داشتند به باکو بروند. زمستان بلند و طاقت فرسای سبلان، امکان هر گونه کار و تلاشی را از مردم می گرفت و مردان پر تلاش این سامان برای کسب معاش خانواده ، ارتفاعات سخت را پشت سر می گذاشتند و گاه به جلگه های سرسبز گیلان سرازیر می شدند و گاهی نیز در جست و جوی کار به آذربایجان شوروی می رفتند. پهلوان بایرامعلی وقتی شنید که گروهی از جوانان ولایتش قصد دارند به باکو بروند و تا پایان فصل سرما در آنجا بمانند، تصمیم گرفت که خودش نیز شال و کلاه کند و با آنها همراه شود. شاید دراین مدت دور بودن از زادگاه و خویشان، کینه برادر را برطرف سازد.
پهلوان لوازم مختصرش را در کیسه ای ریخت و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، همراه با قافله به راه افتاد. در باکو کارگران فصلی ایرانی، نیروی کار ارزان قیمتی بودند که با دستمزد اندک، کارهای سخت و طاقت فرسایی را که کمتر کسی به آن تن در می داد، انجام می دادند. برای همین همیشه از کارگران فصلی به خوبی استقبال می شد. سرپرست کارگرانی که در معدن به کار دشوار استخراج سنگ مشغول بودند، این بار وقتی در جمع کارگران ایرانی، کارگری را دید که وسعت سینه ستبرش، یال های پرشکوه سبلان را به یاد می آورد، در سیمای پرصلابتش خیره مانده بود.
آن روز وقتی سرکارگر معدن دید که مرد دلاور ایرانی، یک تنه به اندازه چند نفر کار می کند و سنگ های معدنی در دست های نیرومندش عاجز هستند، همان ساعت با مدیر کارخانه حرف زد و او را به عنوان سرپرست کارگران انتخاب کرد. چند روزی بیشتر از آمدن ایرانیان نگذشته بود که در همه جا پخش شد: «مسابقات کشتی پهلوانی به زودی برگزار می شود.» در روز موعود پهلوان بایرامعلی ذبیحی نیز به همراه یارانش خود را به محل برگزاری مسابقه رساند. پهلوانان از همه جا آمده بودند و با اشتیاق برای شرکت در این مبارزه ثبت نام می کردند. جایزه خوب این مسابقات، عاملی بود که هرکس تلاش می کرد تا از آن برخوردار شود. پهلوان ایرانی هم برای شرکت در مسابقه ثبت نام کرد. محل برگزاری مسابقه یکی از میادین مرکز شهر بود که آنجا را برای مسابقه پهلوانی آذین بسته بودند. روز برگزاری مسابقه رسید. از قبل در میدان کشتی، خاک نرم ریخته بودند تا پهلوانان آسیبی نبینند. مردم از دور و نزدیک برای تماشا آمده بودند. پهلوانان یک یک به میدان می رفتند و طبق رسوم مردم آذربایجان با خواندن یک رباعی، خود را معرفی می کردند. نوبت که به پهلوان بایرامعلی رسید، با صلابت و وقار پهلوانی به میدان رفت. همه چشم ها به اندام کوه پیکر و با شکوهش خیره مانده بود. پهلوان با خواندن یک رباعی خود را معرفی کرد. پهلوانان روس که آوازه دلاوری های او را شنیده بودند، پس از اینکه شناختندش از مبارزه با او سرباز زدند و کسی حاضر نشد به میدان برود. تک تک پهلوانان به میدان می رفتند و به او ادای احترام می کردند و از مبارزه با او عذر می خواستند. بزرگ پهلوانان آن دیار که مرد جهان دیده ای بود، به میدان آمد و گفت:
- « ای پهلوان ایران زمین، به کشور و شهر ما خوش آمدی! این جوانان نام آور همگی تو را می شناسند و سال ها با نام و یاد تو بر خود بالیده اند و پهلوانی کرده اند. همه این پهلوانان به قدرت و پهلوانی تو رشک می برند. در اینجا کسی قدرت مقابله با تو را که همچون رستم، آوازه ات در همه جا پیچیده ندارد. تو میهمان عزیز و مایه سربلندی ما هستی.»
از آن پس، پهلوان بایرامعلی در شهر ماسالی برای مردم چهره آشنا و قابل احترامی بود.

نظرات کاربران درباره کتاب رخصت مرشد