فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب از جناب پو چه خبر؟
یادی با پنج داستان و یک مقاله

نسخه الکترونیک کتاب از جناب پو چه خبر؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از جناب پو چه خبر؟

در مجموعه حاضر، پنج داستان و یک مقاله از این نویسندۀ بلندآوازه را جمع‌آوری شده است.
داستان نخست، یعنی «لیجیا» که پو روزگاری آن را بهترین قصۀ خود خوانده بود، به مقولۀ مورد علاقه نویسنده می‌پردازد: مرگ و بقای روح. قول ابتدای داستان که منبع آن به درستی مشخص نیست تلویحاً به ما می‌گوید که باید منتظر چه چیزی باشیم؛ و سرانجام پس از پشت‌سرگذاشتن انبوهی از دلهره و شگفتی به ضربۀ نهایی داستان می‌رسیم.
«زوال خاندان آشر» هم به نوعی به همان مضمون اشاره می‌کند.
آشر، مَردی از تبار اشراف که به سبب بیماری و مالیخولیا ترک دنیا کرده، تنها رفیقش را به مصاحبت می‌طلبد و در خلال این هم‌صحبتی است که ناقوس زوال آن خاندان باستانی نواخته و در پایان همه چیز در وادی عَدَم خاموش می‌شود.
«نامۀ سرقت شده»، امّا مضمون کاملاً متفاوتی دارد. خوانندگانی که به داستان‌های پلیسی علاقمندند در این داستان که از نخستین داستان‌های کارآگاهی است، رگه‌های جذّابی از استنتاج را درک می‌کنند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب از جناب پو چه خبر؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

بیش از یک قرن و نیم از مرگ پو می گذرد، ولی او همچنان یکی از مشهورترین نویسندگان جهان است. پو، برخلاف بیشتر نویسندگان پُرآوازه، بر نویسندگان و منتقدان هم عصر خود تاثیر چشمگیری گذاشت. آثار او واکنش های بشری را نشانه می گیرند، همان واکنش هایی که در گذر زمان تن به تغییر نمی دهند.
پو کار خود را با سرودن شعر آغاز کرد. اشعاری چون «تُمرلین» و «اَلاعراف» از نخستین اشعار منتشر شده او هستند. نخستین داستان هایش که آمیخته ای از داستان های شِبه علمی و ترسناک بودند در مجلات ادبی به چاپ رسیدند.
پو همچنین ویراستار درخشانی بود. مقاله نویسندگان برجسته را سر و سامان می داد و نقدهای قابل توجهی می نوشت.
در مجموعه حاضر، پنج داستان و یک مقاله از این نویسنده بلندآوازه را جمع آوری کرده ایم.
داستان نخست، یعنی «لیجیا» که پو روزگاری آن را بهترین قصه خود خوانده بود، به مقوله مورد علاقه نویسنده می پردازد: مرگ و بقای روح. قول ابتدای داستان که منبع آن به درستی مشخص نیست تلویحاً به ما می گوید که باید منتظر چه چیزی باشیم؛ و سرانجام پس از پشت سرگذاشتن انبوهی از دلهره و شگفتی به ضربه نهایی داستان می رسیم.
«زوال خاندان آشر» هم به نوعی به همان مضمون اشاره می کند.
آشر، مَردی از تبار اشراف که به سبب بیماری و مالیخولیا ترک دنیا کرده، تنها رفیقش را به مصاحبت می طلبد و در خلال این هم صحبتی است که ناقوس زوال آن خاندان باستانی نواخته و در پایان همه چیز در وادی عَدَم خاموش می شود.
«نامه سرقت شده»، امّا مضمون کاملاً متفاوتی دارد. خوانندگانی که به داستان های پلیسی علاقمندند در این داستان که از نخستین داستان های کارآگاهی است، رگه های جذّابی از استنتاج را درک می کنند.
پو به نوعی از مُبدعان داستان علمی هم محسوب می شود. اینکه رهایی از چنگال مرگبارترین بلای طبیعی در گرو یک اصل علمی باشد موضوعی است که تنها نویسنده چیره دستی چون پو می تواند با دستمایه قرار دادن آن داستانی را در سیزده صفحه پیش ببرد.
امّا از خواندنی ترین آثار نویسندگان همانا نقل تجارب شخصی شان در امر نوشتن است. پو در مقاله «فلسفه انشا»، ضمن تحلیل فرایندهایی که شعر «کلاغ» در دوره چهار ساله سرورده شدن از سر گذراند، نشان می دهد که شعر هم، چون سایر آثار هنری، از مصالحی ساخته می شود که برای اهداف خاصی برگزیده می شوند. این ظرفیت های شکل پذیر در دست اذهان خلّاق به ابزار سودمندی بَدَل می شوند برای بیان ایده های موردنظر. این مقاله علاوه بر بیان آرای شخصی پو، الگویی از نقد تحلیلی در اختیار ما قرار می دهد.
ادگار آلن پو در زندگی کوتاه سراسر فقر و پریشانی و تلخ کامی، توانست در قالب چهل و هشت شعر کوتاه، شعر سمبُلیک نویی را پی افکند، به داستان کوتاه جدید رسمیّت ببخشد، داستان پلیسی را ابداع و داستان های علمی را گسترده تر کند، داستان های روان شناختی و سمبلیک بنویسد و تئوری نقد و اصول نقد تحلیلی را در بسیاری از سطوح گسترش دهد.

لیجیا

و مقدر شد که اراده را مرگی نباشد. چه کسی رازهای اراده را می داند، با آن قدرت که او راست؟ آدمی تسلیم فرشتگان نمی شود و تسلیم مرگ، مگر به سبب سستی اراده خویش.

جوزف گلن ویل (۱)

هیچ نمی توانم به یاد آورم چگونه، کی یا حتی دقیقاً کجا نخستین بار با بانو لیجیا آشنا شدم. دیگر سال ها گذشته است و حافظه ام پس از این همه رنج رو به سستی گذاشته است. و شاید، دیگر این چیزها را به یاد نمی آورم چون در حقیقت، شخصیت دلدارم، دانسته های بی بَدَلش، زیبایی یکّه ولی آرامَش، فصاحت هیجان انگیز و گرفتار کننده لحن آهنگینش، چنان محکم و نهانی جای خود را در قلبم باز کردند که مغفول ماندند. با این حال، باور دارم که نخستین بار و بیشتر او را در شهری بزرگ، قدیمی و رو به زوال بر کناره راین دیدم. یقین دارم که از خانواده اش سخن می گفت. خانواده ای کهن. لیجیا! لیجیا! غور در مطالعه او از میان هر چیز دیگر، مظاهر جهان ماده را در منظر من میراند، تنها با آن لفظ شیرین است ـ با لیجیا ـ که من خیال او را پیش چشمانم می آورم، او که دیگر نیست. و حال که می نویسم، به یاد می آورم که من هیچ گاه نام خانوادگی اش را ندانستم، او که دوستم بود و بعد شریک مطالعاتم شد و سرانجام زن عزیزم شد. گناه شیرین لیجیای من بود یا آزمونی برای قدر دوست داشتنم که نباید هیچ از این نکته می دانستم؟ یا تنها هوسبازی من بود ـ یک خواست عاشقانه در حَرَم شوریده ترین دلدادگی؟ من خود حقیقت را به طرز مُبهمی به یاد می آورم ـ و چه شگفتی که شرایط موجد آن را پاک فراموش کرده ام. و به راستی، اگر آن روحی که عشق نامیده اندش ـ اگر آن الهه باستانی، از آن دست که می گویند بر ازدواج های بدفرجام حکم می راند، پس به یقین بر ازدواج من نیز حکم او روان شد.
ولی حافظه ام در یک چیز عزیز نیک یاری ام می کند: شخص لیجیا. او به قامت بلند بود، باریک اندام، و در روزهای پایانی اش حتی پژمرده. بیهوده است بخواهم عظمت و روانی سلوکش را به تصویر بکشم، یا سَبُکی درک ناشدنی گام هایش را. به سان سایه ای می آمد و می رفت. هرگز از ورودش به کتابخانه بسته ام باخبر نمی شدم تا آنکه آهنگ نازنین صدای آرامش را می شنیدم، همان وقت که دست مرمرین اش را روی شانه ام می گذاشت. در جمال هیچ زنی برابرش نبود. ابزار چهره از آن قالب معمولی که زیبایش می خوانیم و می ستاییم فراتر بود.
فرانسیس بیکن می گوید، «امّا زیبایی عالی در جهان نباشد، مگر با غرایبی در نسبت ها.» با این همه، گرچه می دیدم ابزار چهره لیجیا از قاعده کلاسیک بیرون است ـ گرچه درک می کردم وجاهتش به راستی اعلاست و حس می کردم غرایبی بر آن حاکم است، با این حال، به عبث می کوشیدم خلاف قاعده ای بیابم. مثلاً پیشانی بلند و روشنش بی نقص بود ـ چه سرد است این واژه برای آن شکوه آسمانی! ـ پوستش به پاک ترین عاج ها پهلو می زد، و بعد آن طُره های شکن در شکن پَر کلاغی. به خطوط ظریف بینی نگاه می کردم ـ هیچ کجا جُز گردن آویزهای باشکوه عبری، چنان زیبایی ای ندیده بودم، و لب و دندانی که همه زیبایی های بهشتی در آنها به ودیعه گذاشته شده بود.
برای چشم هایش مثالی در عتیقه های دور نبود. آنها بسیار بزرگ تر از چشمان معمولی بودند. با این همه، در هیجان های شدید بود که یکّه بودنشان آشکار می شد. و در همان آنات بود که زیبایی شان دیگر زمینی نبود. چشمانی به رنگ شبق با مژگانی بلند و ابروانی به همان سیاهی. ولی آن «غریبی» که در چشم ها می یافتم فراتر از شکل و رنگ و درخشش بود. حال و هوای آنها چیز دیگر بود. وَه! چه بی معنا! حال و هوای چشمان لیجیا! چه ساعت های طولانی که در آنها اندیشه کردم! چقدر در دل شب های تابستان کوشیدم به عمق آنها برسم! آن چه بود که در اعماق مردمک های محبوبم پنهان بود؟ آن چه بود؟ به جان مشتاق بودم بدانم. آن چشم ها! آن گوی های درشتِ درخشانِ آسمانی! آنها ستاره پروین ام بودند و من دلداده ترین رصد کننده شان.
در میان خلاف آمدهای علوم ذهنی چیزی هیجان انگیزتر از این نیست که در تقلا برای به خاطر آوردن امر دیر فراموش شده ای اغلب خویشتن را درست در درگاه یادآوری می یابیم بی که در پایان به یاد بیاوریم. و از این گونه در جستجوی خاطره چشمان لیجیا، چقدر حس می کردم به درک حال و هوای آنها نزدیک شده ام ـ نزدیک می شدم، ولی هنوز از آن من نبودند ـ و سرانجام هم می رفتند! و عجیب تر از همه اینکه در عادی ترین امور عالَم، برای آن حال و هوا شباهت هایی می یافتم. به موازات حلول زیبایی لیجیا در روحم و آرام گرفتنش در آن حَرَم، بسیاری از پدیده های عالم ماده، حسی در من برمی انگیختند مثال آنچه از دیدن آن گوی های درشت درخشان به من دست می داد. با این همه، بیش نمی توانم آن حس را شرح دهم، تحلیلش کنم یا حتی بررسی اش کنم. مکرر می گویم، تشخیصش می دادم، در تماشای یک تاک نورسته، در مطالعه رفتار یک بید، یک پروانه، یک شفیره، یک رودِ روان. در اقیانوس حسش می کردم، در سقوط یک شهاب. در نگاه های پیران کهن حسش می کردم و در یک دو اختر آسمان. آن را در نغمات ساز حس کرده ام و مکرر در مکرر در کتاب ها. خوب به یاد می آورم این نوشته «جوزف گلن ویل» را که همیشه مرا از آن حس می آکند، «و مقدّر شد که اراده را مرگی نباشد. چه کسی رازهای اراده را می داند با آن قدرت که او راست؟ آدمی تسلیم فرشتگان نمی شود و تسلیم مرگ، مگر به سبب سستی اراده خویش.»
گذر سال ها و تاملات فراوان قادرم ساخته اند میان این عبارت و بخشی از شخصیت لیجیا ارتباط دوری بیابم. حدّت پندار، کردار یا گفتار او به گمان حاصل آن اراده عظیمی بود که طی تعامل طولانی مان نتوانست نشانه دیگری از هستی خویش بدهد. از میان تمام زنانی که به عمر شناخته ام، او، لیجیای همیشه خاموش و آرام، بیش از همه شکار عشق و شیدایی بود. قدر آن شیدایی را هیچ نمی توانستم فهمید، جُز از وسعت مُعجزه آسای آن چشم ها که شاد و خرسندم می کردند ـ همراه نغمات سحرانگیز صدای آرامش ـ و انرژی شدید واژگان وحشی ای که گاه گاه بر زبان می راند.
گفتم که لیجیا از علم بهره داشت، چنان بی نقص که در هیچ زنی ندیده ام. در زبان های باستانی استاد بود و تا جایی که خود لهجه های مدرن اروپایی را می شناسم، در آنها هم به کمال بود. ولی در کدام موضوع نبود؟ چقدر در این اواخر این وَجه از وجود همسرم توجهم را به خود جلب کرد! گفتم زنی در دانش با او برابری نمی کرد ـ ولی کجاست مردی که در زمینه علوم اخلاق، فیزیک و ریاضی چنان دانش وسیعی داشته باشد؟
آن ایام آنچه را که امروز آشکارا درک می کنم نمی دیدم، آنکه دانسته های لیجیا عظیم بود، حیرت آور بود، با این همه آن قدری می دانستم که با اعتمادی کودکانه، در جهان پرآشوب ماوراء الطبیعه که در سال های نخست پیوندمان سخت در آن غرق بودم، خود را به او بسپارم. با چه شعفی ـ با چه شادی آشکاری ـ با هر آنچه اثیری است ـ آنگاه که در مطالعاتمان او روی شانه ام خَم می شد، من حس می کردم باید از آن چشم انداز مطبوعی که پیش رویم گشاده شده است بگذرم و به سوی خِرَدی رهسپار شوم آسمانی که هیچ مَنعی برایش نیست!
پس چه تلخ باید بوده باشد آن اندوه وقتی به چشم خویش دیدم انتظاراتم چه آسان پرکشیدند و رفتند! من بدون لیجیا تنها کودکی بودم گرفتار جهل و تاریکی. حضور او، تنها کتاب خواندش، بسیاری از رازهای اشراق را برایم می گشود. مُطالبه فروغ چشمانش و حروف زرینش به تیرگی گراییدند. و حالا آن چشم ها کمتر وکمتر بر اوراقی که در آنها اندیشه می کردم می درخشیدند. لیجیا بیمار شد. آن چشمان وحشی با تلالویی بسیار بسیار شدید می درخشیدند، آن انگشتان رنگ پریده رنگ گور به خود گرفتند، و آن رگ های آبی پیشانی با جَزر و مدّ آرام ترین عواطف برمی آمدند و فرو می رفتند. باید می رفت، می دیدم ـ و به عبث با عزراییل جدال می کردم. ولی شگفتا که تقلّای او از من بیش بود. در مَرامَش بود به من القا کند باکی از مرگ ندارد ـ ولی این طور نبود. واژه ها نمی توانند شدت مقاومتش را در برابر مرگ به تصویر بکشند. بر آن منظره دریغم می آمد. باید آرامش می کردم ـ باید دلیلش می آوردم، ولی در شدت اشتیاق وحشی اش برای حیات ـ برای حیات ـ تنها برای حیات ـ تسکین و دلیل بزرگ ترین حماقت ها بود. با این همه، تا آن دَم آخر، در میان تشنج های روح درنده خویش، آرامش بیرونی اش بر هم نخورد. صدایش آرام تر شد ـ آهسته تر شد ـ با این حال خوش نداشتم در معنای وحشی آن کلمات آرام بیندیشم. سرم گیج می رفت وقتی مدهوش گوش می کردم به آن نغمه نامیرا ـ به عهدها و آه هایی که پیش تر هیچ نشناخته بودمشان.
تردید ندارم که او دوستم داشت و نیک می دانم در سینه ای چون سینه او، عشق یک چیز معمولی نبود، ولی تنها به وقت مردن کاملاً بر قدرت مهرش واقف شدم. ساعت های دراز، در حالی که دستم را نگه می داشت، تراوشات دلی را بیرون می ریخت که سر سپردگی اش به بُت پرستی سر می زد. چگونه شایسته آن همه لطف و صفا بودم؟ ـ چقدر باید شوربخت می بودم که در ساعت تقریر آن کلمات ناگزیر محبوبم را می بردند؟ ولی از این موضوع بیش نمی توانم بگویم، تنها بگذارید بگویم که در سرسپردگی فرا زنانه لیجیا به عشقی سراپا ناشایستگی، سرانجام اشتیاق وحشیانه او را برای حیاتی درک کردم که به سرعت در حال گریختن بود. این اشتیاق وحشیانه را ـ این شَعف سوزان برای حیات ـ و تنها برای حیات را ـ نمی توانم تصویر کنم ـ افسوس! هیچ عبارتی برای بیانش ندارم.
عمود ظهر شبی که رفت، آمرانه مرا نزد خود خواند و فرمانم داد ابیاتی را که چند روز پیش انشا کرده بود بخوانم. اطاعت کردم. ابیات اینها بودند:

وَه از این شب باشکوه
در سال های دلگیر اخیر
پشت نقاب، غرق در اشک
به تماشا بنشین، نمایشی از بیم و امید را
آنگاه که خنیاگران می نوازند
نغمه سماوات را.
لُعبتکان در هیئت خدایان
آرام پچپچه می کنند
و این سو و آن سو می پرند ـ
تنها عروسک هایی که می آیند و می روند
به دستور چیزهای بی شکل عظیمی
که صحنه گردانی می کنند
و از بال های کرکسی شان می ریزد
زنهارها، نادیدنی!
آن نمایش حقیر! ـ به یقین
نباید فراموش شود!
با آن خیالش که عُمری
خلقی در دوایر سرگشته در پی اش دَویده اند
و به آن نرسیده اند
با آن همه دیوانگی و گناه و ترس.
ولی ببین، میان حرکت لعبتکان
شکلی خَزان وارد می شود!
یک هیبت خون رنگ که از بیرون
جای خالی صحنه را نشانه می رود!
می تابد و می تابد با دردی میرا
لعبتکان یک لقمه اش می شوند
و فرشتگان می گریند از نیش کرم هایی
که در خون بسته آدمی آکنده اند
بیرون ـ بیرون همه نور است، همه روشنی!
و برای هر هیبت لرزانی
پرده سوگ چو طوفانی فرو می افتد
و فرشتگان، جملگی رنگ پریده و نحیف
قیام می کنند، و اِبرام که این نمایش، غَم نامه «آدمی» بود
و قهرمانش کِرمِ فاتح.

ابیات را که به پایان بردم، لیجیا از جا پرید، دستانش را جلو آورد و نیم فریاد گفت، «خداوندا! خداوندا! ای پدر مقدس! آیا اینها باید همین طور اتفاق بیفتند؟ آیا فاتحی برای آن فاتح نیست؟ مگر ما جُزیی از تو نیستیم؟ چه کسی، چه کسی رازهای اراده را می داند با آن قدرت که او راست؟ آدمی تسلیم فرشتگان نمی شود و تسلیم مرگ، مگر به سبب سستی اراده خویش.»
و بعد، خسته از غلیان عَواطف، بازوهای سفیدش را انداخت و باوقار به بستر مرگ خود بازگشت. و همان طور که آخرین نَفَس هایش را می کشید زیر لب چیزی را نجوا کرد. گوش فرا بردم و دوباره کلمات آخر عبارت «گلن ویل» را تشخیص دادم: «آدمی تسلیم فرشتگان نمی شود. و تسلیم مرگ، مگر به سبب سستی اراده خویش.»
او مُرد و من که خاکستر نشین اندوه شده بودم، دیگر نتوانستم پریشانی کاشانه ام را در آن شَهر دلگیر و رو به زوال کناره «راین» تحمل کنم. از آنچه جهان مکنت می نامدش در عُسرت نبودم. لیجیا برایم بیشتر، خیلی بیشتر از نصیب دیگران به ارمغان آورده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب از جناب پو چه خبر؟

متأسفانه اصلا ترجمه خوبی نیست
در 3 هفته پیش توسط