فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درخت کج

کتاب درخت کج

نسخه الکترونیک کتاب درخت کج به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درخت کج

امیر گفته بود می‌خواهد هدیه‌ای برای تولد بیست‌وسه‌سالگی ژیلا بخرد، چیزی که وقتی هم‌کلاسی‌های ژیلا آن را ببینند، تا سه روز از حسودی نتوانند چیزی بخورند و اگر خوردند، رودل کنند؛ اما همه‌چیز به این سادگی نبود. هدیه را هنوز نخریده بود. چیزی بود که اصلاً نمی‌شد آن را خرید. باید دنبالش می‌گشتند و برایش تا پشت کوه می‌رفتند. جاده‌ی آسفالت را با اتوبوس آمده بودند و خاکی را با مینی‌بوسی که جا برای نشستن نداشت. ایستاده بودند ـ کمر خم‌کرده ـ و در دست‌اندازها سرشان به سقف می‌خورد. مینی‌بوس سر پیچی نگه داشته بود و راننده گفته بود جایی که پی‌اش می‌گردند همین‌جا است ـ چهار قدم جلوتر ـ و دستش را سمت کوه کم‌ارتفاعی گرفته بود که سه قله‌ی هم‌اندازه و هم‌شکل داشت. درست وقتی به مقصد رسیده بودند که می‌خواستند؛

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب درخت کج

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خبر قهر پلیکان ها

برادربودن نَسبی و اتفاقی است و آیدین فکر می کند این را بهتر از برادرش، ائلشن، می داند. وقتی با ماشینش روی تپه ای رسید که پدال گاز را تا سرحد انفجار موتور فشار داده بود، داشت به همین فکر می کرد و این که دیده بود بیشتر برادرها فقط برادرند؛ اما دوست بودن یک فرایند ارادی و اکتسابی منحصربه فرد است که درباره ی هر رابطه ی برادری صدق نمی کند. آن ها، ائلشن و آیدین، هم برادر بودند هم دوست، و در هر فرصتی، این قضیه را مثل موفقیتی بزرگ و پنهان برای خودشان تشریح می کردند.
آیدین ماشینش را تازه از تعمیرگاه بیرون آورده بود و مواظب بود که توصیه ی تعمیرکار را رعایت کند، یعنی: «مثل خر از آن کار نکشد.» آرام و با متانتی می راند که در آن جاده ی خلوت عجیب بود. مردم در این شرایط معمولاً قیافه ی خاصی می گیرند و دکمه های پیراهن شان را تا روی سینه باز می کنند. جاده در هر دو طرف منظره ای یکسان داشت: تاریکی نیم بندِ دشتی سنگلاخی که فقط درختانی با فاصله از عمق آن بیرون زده بودند و شاخه های شان را به سمت هم دیگر دراز کرده بودند، مثل دست هایی که برای سلام دادن جلو آمده اند.
وقتی ائلشن زنگ زده بود، آیدین داشت با دستگاه مایکروویوی که هفته ی قبل خریده بود ور می رفت. درِ دستگاه خوب بسته نمی شد. شنیده بود که امواجِ گریزان از درِ نیمه باز ممکن است سرطان زا باشند. همان طور که داشت به فروشنده ی دستگاه فحش می داد، زنش صدایش کرده بود و دست روی دهنی گوشی، گفته بود برادرت پشت خط است و انگار حالش زیاد خوب نیست.
ائلشن هزاران کیلومتر آن طرف تر زندگی می کرد، در هلند، و از زمانی که برای کار به آن جا رفته بود، هیچ وقت برنگشته بود. در کارخانه ی تولیدِ مواد لبنی کار می کرد و خودش هم چیزی غیر از کره و خامه و ماست نمی خورد. می گفت: «هر چیزی که برای یک زندگی خوب بخواهید توی یک بسته خامه می شود پیدا کرد. هم ویتامین دارد هم انرژی. تازه کاربردهای خیلی خوب دیگری هم دارد.»
آیدین گوشی را از زنش گرفته بود و منتظر مانده بود صدایی از آن طرفِ خط برسد؛ اما فقط صدای نفس نفس خش داری شنیده بود همراه با چند عطسه ی پی درپی.
«سلام ائلشن.»
صدای خش دار گفته بود: «سلام. چرا جواب نمی دی؟»
آیدین گفته بود: «المیرا گفت حالت خوب نیست.» و او جواب داده بود که حالش خوب است و هیچ وقت بهتر از این نبوده، فقط نمی داند چرا دلش یک هو، بی خود و بی جهت، گرفته است.
همیشه همین طور است. آدم ها دلیل اصلی را بعدها می گویند. ائلشن هم دلیل اصلی را همان موقع نگفته بود.
این بی حالی می توانست از آسمان ابری آمستردام باشد؛ یک هفته ی تمام خورشید نتابیده بود و سراسر هفته باران باریده بود، بارانی که تماشا نداشت و بارانِ باران نبود و فقط آدم را مجبور می کرد برای بیشتر عمرکردنِ پالتوی نوش هم که شده در خانه بماند و دنبال نشتی مفاصل لوله های روکارِ آپارتمان بگردد.
آن ها هفته ای یک بار تلفنی با هم حرف می زدند. بعضی وقت ها هم اینترنتی «چت» می کردند. گفت وگوی تلفنی مال ساعت ده شب به بعد بود که نرخ مکالمه شامل تخفیف می شد؛ اما ائلشن این بار زودتر زنگ زده بود. ساعت هنوز هشت بود و آن جا هم مسلماً زودتر از این. با هم حرف زده بودند و در میانه ی صحبت، آیدین با بی تفاوتی به نگاه پرسش گر زنش، گوشی را به اتاق خودش برده بود و بعد از چند دقیقه از خانه بیرون زده بود.
خیابان های تبریز خلوت بود؛ اما آیدین پشت همه ی چراغ قرمزها ایستاده و چهارراه ها را آرام رد کرده بود و از سمت شمال غربی شهر خارج شده بود. جاده ی تبریز ـ مرند در تسخیر تریلی ها بود. چند کیلومتری در آن رانده و به چپ پیچیده بود، صوفیان را رد کرده و به سمت بندرشرفخانه رانده بود، به سمت دریاچه ی ارومیه.
سرعت ماشین را کم کرد. حالا فقط باید وارد یک فرعی می شد، جاده ای خاکی که تا کنار دریاچه پیش می رفت و انگار ناامید از نفوذ توی آب، از سویی دیگر سرخورده بر می گشت. این راه را خوب می شناخت. این شناخت به سال ها پیش برمی گشت، زمانی که دریاچه این طور فجیع پس ننشسته بود. دریاچه حالا هر روز داشت کوچک تر می شد.
سنگ ریزه هایی که زمانی سنگ ریزه های ساحلی بودند زیر چرخ های ماشین می رفتند و صدای شان در زمینه ی سکوت محیط، مصنوعی به نظر می رسید. آیدین چراغ های ماشین را از وقتی پیچِ فرعی را پیچید خاموش کرده بود. نمی خواست به همین راحتی ها در معرض دید باشد. هرچند فکر نمی کرد که دارد جرمی مرتکب می شود؛ اما آن وقتِ شب گشت زدن در ساحل دریاچه هم چندان متعارف به نظر نمی رسید. زمانی شنیده بود که عده ای صوفی در شب های ماهِ کامل خود را به آن جا می رساندند و رو به قبله ورد می خواندند، وقتی که عکسِ ماه در آب لرزان می افتاد. آن ها چه چیزی را زیرلب زمزمه می کردند؟ آیدین آینه را رو به صورتش گرداند و هم چنان که چشم هایش را در قاب مستطیل آن می دید این سوال را فیلسوفانه تکرار کرد. برای آخرین بار، با صدای بلند پرسید و بعد از آن که صدای خودش را در فضای کوچک ماشین شنید، فرمان را محکم در دست هایش فشار داد. هیچ وقت صدای خودش را این طور بم نشنیده بود. چندبار پشت سر هم سرفه کرد. چرا نمی توانست از ماشین پیاده شود؟ حالا وقتش بود که این را با صدای بلند بپرسد. این عادت همیشگی اش بود در لحظاتی که نیاز شدیدی داشت بر تنهایی غلبه کند؛ اما نمی خواست دوباره آن صدای بم لرزان را بشنود، دست کم تا وقتی که نزدیک دریاچه بود.
زمانی دریاچه مثل رودی عصیان گر طغیان کرده بود. پدرشان که فاجعه را از نزدیک دیده بود، برنامه ی جمعه ها را تعطیل کرد. شنای دریاچه به شنای استخر تبدیل شد. برادرها بی انگیزه می رفتند و فقط پای شان را تا زانو توی استخر کودکان فرو می کردند.
آب، اما، هم چنان بالا می آمد و خشکی های تازه ای را فتح می کرد. مزرعه ها و باغ ها زیر آب می رفتند و تلف می شدند. کشاورزها جلو ساختمان فرمانداری نزدیک ترین شهر جمع می شدند و تا عصر سرپا می ایستادند و چانه های شان را روی دسته ی بیل می گذاشتند. فرماندار روزی با احتیاط جلو آمده بود و گفته بود: « می خواید چی کار کنم؟ برم در گوشش بگم بره عقب تر؟»
مثل همیشه جوان ها می گفتند عجیب است و پیرمردها می گفتند هیچ هم عجیب نیست. آن ها هنوز یادشان بود، هر چند مبهم، سالی را لابه لای سال های دور که آب زاییده و بالا آمده بود و آخرسر، باز برگشته بود سرجای خودش. جوانی می پرسید: «یعنی تا این جا؟» پیرمردها چیزی نمی گفتند و تسبیح توی دست شان را تندتر می گرداندند.
حالا، اما، دریاچه پس رفته است. انگار از ترس چیزی در خشکی توی خودش جمع می شود. هر روز پایین تر می رود و شورتر می شود. دریاچه در حال جان کندن است. دارد می میرد. این اندوه تماشا ندارد. نمی شود آمد کنارش نشست و خوش بود و خندید. همین است که آیدین دیگر به دیدارش نمی آید. تمام شد آن جمعه های شنا و تفریح. این جا دیگر فقط می شود نشست و نفس های آخر یک غول آبی رنگ را شمرد.
دریاچه چه طور می توانست تا این حد ترسناک به نظر برسد؟ این تصویر بسیار متفاوت بود با خاطراتِ گذشته، زمانی که هر روزِ جمعه اش به آن اختصاص داشت. پدرش با پیکان کاهویی رنگ مدل چهل و هفت آن ها را به بندرشرفخانه می برد که آب خیلی شور آن جای خوبی برای تمرین شنا بود. دومین دریاچه ی شور جهان. از تکرار گاه وبی گاه این خبری که تازگی ها در روزنامه خوانده بودند لذت می بردند.
می شد به خاطر غلظت بیش از حد نمکِ آب، راحت تر از آب های دیگر روی آن ماند. آب با آدم مدارا می کرد تا وقتی که فقط به پشت خوابیده بودی و هوس اداواطوار به سرت نمی زد. پدر می گفت هرکس بتواند خودش را خوب روی این آب کنترل کند، دیگر استاد شنا است و توی هر آب دیگری می تواند هر غلطی که دلش خواست بکند. خودش با سینه ی پشمالو دراز می کشید روی گل و لای ساحل و توی آن می غلتید تا دردِ رماتیسم دیرپایی که داشت کمتر شود. همین طور که زیر توده ی گل خوابیده بود و فقط سرش به طرز هراس آوری از آن حجم لزج بیرون زده بود، با چشم های نیم بسته هوای بچه ها را داشت، هوای دو پسرش را که نباید از دیدرس او دور می شدند. قوانینی نانوشته. نباید موهای پای شان را تیغ می انداختند، حتا اگر مربی دوچرخه سواری شان از آن ها خواسته باشد؛ باید می دانستند که فقط خواهرهای شان نیستند که نیاز به مراقبت دارند. چشم ناپاک فرق زیادی بین آن ها و پسرهای نوجوان نمی گذاشت. پس همیشه باید مواظب می بودند که زیر چتر حمایتی پدر باشند، پدری که با کثافت ها استتار شده بود؛ اما آن جا بود و وجود داشت، قوی و محکم، و با بدنی پشمالو.
کسی که به گِل درمانی روی می آورد و زیر آن کپه ها می رفت، باید جای خود را کاملاً متمایز می کرد. مردم باید در نگاهی گذرا می فهمیدند کسی آن جا دراز کشیده است. چند سال قبل تر، ماشینی از آن جا گذشته بود، دور زده و چرخیده بود. زنی در کنار شوهرش تمرین رانندگی می کرد. وقتی پیاده شدند، در میان دایره ای از خون ایستاده بودند. زن پایش را بلند کرده بود، مخلوط گل وخون را زیر کفشش دیده بود و جیغ کشیده بود؛ چرت کوتاه مردی که آن جا به خودش گل مالیده بود به خواب ابدی وصل شده بود. آیدین هم نگران بود. همیشه، وقتی پدرش توی گل دراز می کشید، فکرهای مزخرفی به سرش می زد. مثلاً ممکن بود کپه ی گل بلغزد و پدرش را که رخوت گرمای آن توده ی عظیم به سستی کشانده بودش خفه کند.

نظرات کاربران درباره کتاب درخت کج