فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زرد خاکستری

نسخه الکترونیک کتاب زرد خاکستری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زرد خاکستری

یکشنبه‌ها می‌آمد. نمی‌دانم کی. اما بی‌گمان صبح خیلی زود، کله‌ی سحر که همه خواب بودیم، می‌آمد. آن روز‌ها به روز‌ها بی‌اعتنا بودم. می‌شناختمشان؟ نه، تنها نامشان را می‌دانستم. رنگ و رو و بویشان، همه یکی بود. همه پرنده‌هایی بودند که به نوبت و پی هم می‌آمدند و کف دست‌های گشاده و پُر دانه‌ام می‌نشستند. دانه‌های دم‌های زندگیم را بر می‌چیدند. با بی‌پروایی و سبک‌بالی بهارانه از دست‌هایم برمی‌خاستند و به دوردست آسمان پرمی‌کشیدند. به خط باریک افق که می‌رسیدند، پرت می‌شدند پایین، و یا نمی‌دانم کجا؛ این بود که شب می‌شد. نام روز‌ها را می‌دانستم، اما هرگز نمی‌دانستم و یا نمی‌خواستم بدانم که کدام یک از هفت پرنده به سراغم آمده است. هرگز که نه؛ چون یکشنبه را می‌شناختم. خوب هم می‌شناختم. رنگ پرهایش رنگ کف صابون و آب لاجوردی بود که ننه‌صاحاب تند تند در پاشویه‌ی حوض می‌ریخت. یکشنبه بود که او را شناختم و با او بود که یکشنبه را شناختم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زرد خاکستری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت نویسنده

سه داستان نخست این مجموعه - یکشنبه ها، کو شمر؟، روزِ خانه ی پیران - بیست سال پیش در «پری آفتابی و داستان های دیگر (نشر قطره، ۱۳۷۰)» درآمدند و در این جا با اندکی دستکاری، یعنی بازنگری تنها به قصد زدودنِ اشتباه های چاپی و یا اشتباه های لپی، آورده می شوند. دو سه تایی از دیگر داستان ها هم در این و آن روزنامه یا گاهنامه درآمده اند. گستره ی زمانی داستان های این مجموعه که نخستین داستانش در سال ۱۳۵۸ نوشته شده، گستره ای پانزده ساله است.

تورنتو، مهر ۱۳۹۰

یکشنبه ها

یکشنبه ها می آمد. نمی دانم کی. اما بی گمان صبح خیلی زود، کله ی سحر که همه خواب بودیم، می آمد. آن روز ها به روز ها بی اعتنا بودم. می شناختمشان؟ نه، تنها نامشان را می دانستم. رنگ و رو و بویشان، همه یکی بود. همه پرنده هایی بودند که به نوبت و پی هم می آمدند و کف دست های گشاده و پُر دانه ام می نشستند. دانه های دم های زندگیم را بر می چیدند. با بی پروایی و سبک بالی بهارانه از دست هایم برمی خاستند و به دوردست آسمان پرمی کشیدند. به خط باریک افق که می رسیدند، پرت می شدند پایین، و یا نمی دانم کجا؛ این بود که شب می شد. نام روز ها را می دانستم، اما هرگز نمی دانستم و یا نمی خواستم بدانم که کدام یک از هفت پرنده به سراغم آمده است. هرگز که نه؛ چون یکشنبه را می شناختم. خوب هم می شناختم. رنگ پرهایش رنگ کف صابون و آب لاجوردی بود که ننه صاحاب تند تند در پاشویه ی حوض می ریخت. یکشنبه بود که او را شناختم و با او بود که یکشنبه را شناختم.
هر صبح یکشنبه، وقتی خواب آلود بر پله های روی مستراح می نشستم و دستم را به هره می گرفتم و به انتظار نوبت برای رفتن به مستراح چرت می زدم، او را می دیدم که چادرش را پر کمرش بسته و بقچه و بساطش را میان دو شاخه ی کاج گذاشته است. معصومه از پیش، در فاصله ی آجرفرش میان باغچه ی کاج ها و حوض، دو تشت مسی و رویی و قالب های صابون خشتی و قوطی لاجورد و پشته ی رخت های چرک را ردیف هم کرده بود. چرتم که می گرفت، مثل قاطری چموش بر پله لگد می کوبیدم تا چرت آن که در مستراح بود پاره شود و زودتر بیرون بیاید. چون می دانستم مثل همیشه عبدالعلی است که پیش از من به مستراح می رود و از روی لجبازی کارش را کش می دهد، این کار را می کردم. در همین حال دور و بر را می پاییدم تا بزرگتر ها مچم را نگیرند.
بهار و تابستان، آن سوی حیاط، زیر درخت زردآلو و کنار ردیف گلدان های یاس، قالیچه و بساط سماور و سفره ی صبحانه چیده می شد. بالا، کنار سینی سماور سرورخانم، زن عموجان، چهار زانو می نشست و آب جوش در استکان های کمر باریک لبه طلایی می گرداند و در نعلبکی های دور نقره ای گلسرخی می ریخت و در جام ورشو خالی می کرد. دو کپه موی قهوه ای و حنا زده اش دور گردن کوتاهش رها بود و شانه هایش را می پوشاند. دو شانه ی چای رنگ میان موهایش می درخشید و درخشش رنگ تند ابرو هایش خبر از وسمه می داد. از همان فاصله ی این سو و آن سوی حیاط که کم هم نبود، می توانستم نرمای نگاه روشن چشم های میشی اش را که آرام بر سینی استکان و نعلبکی و پیشدستی های کره و پنیر و پیاله ی پر گل یاس کنار دستش می چرخید، حس کنم. هنوز وقت آن نبود که چوب بلند و باریک جارو را از دم گل ها رد کند و تاج کمانی گل یاسش را در انبوه موهایش بنشاند. هنوز ننه صاحاب با آن لنگ های دراز و شلوار پر وصله اش کنار تشت پر از آب چندک نزده و هنوز عبدالعلی از مستراح بیرون نیامده بود.
یکشنبه ها را دوست ندارم. ننه صاحاب را دوست ندارم. عبدالعلی و عبدالمجید و غلام را دوست ندارم.

زیرزمین بوی نا و برنج و سرکه می داد. حالم به هم می خورد. صدای هر و کر بچه ها که دستم انداخته و دم گرفته بودند، "ننه صاحاب، هو هو! ننه صاحاب لق لقو، هو هو!" در گوش و سرم می پیچید؛ مثل گردباد دورم غبار می دمید، تار می تنید، و همه جا را تار می کرد. پسِ غبار همهمه بود و هیاهو. ملیحه و مهین، دو دختر حاج آقای همسایه که لبه ی چادرشان را به دندان می گزیدند، موذیانه و ریز می خندیدند و روی یخدان کنار پله وول می خوردند. النگوهای طلایشان جرنگ جرنگ صدا می کرد. از پس پرده ی اشکی که نمی خواستم فرو بریزد، مثل دو بچه جادوگر بودند. جرئت نمی کردند مثل آن سه بدجنس بلند بخندند و دست بزنند و دم بگیرند؛ اما سکوت موذیانه شان بیش تر از هیاهوی ابلهانه ی آن ها نیشم می زد. دلم نمی خواست پیش روی آن ها گریه کنم. چشم های درشت شان زیر ابرو های هشت مانندشان دودو می زد. لب های شان مثل نخ قیطان کش می آمد. دماغ شان تیز می شد و تا چانه ی گردشان پایین می افتاد. دندان هایشان دراز و تیز می شد، از دهان شان بیرون می زد، تاب برمی داشت و مثل سر قلاب به سویم کج می شد. جیغ کشیدم، "نه، نه!"
عبدالمجید با خنده پیش می آمد؛ کف می زد و هرهرکنان می گفت، "بعله، بعله، ننه صاحاب." غلام نیشش به بناگوشش می رفت. کله ی از ته تراشیده اش مثل کدوی حلوایی باد می کرد و بزرگ و بزرگ تر می شد؛ به سقف می رسید و به تاق ضربی زیرزمین فشار می آورد. صورت اسبی اش دراز و درازتر می شد، اما هیکل ریزش مثل موشی که گربه دیده باشد، کوچک و جمع می شد. همه جرئتم را جمع می کردم و داد می زدم، "تو دیگه چی می گی غلام جوجه!" دمی وا می رفت. نیشش را می بست و به دو بچه آقایش نگاه می کرد؛ اما چون نشانی از ریشخند بر چهره شان نمی دید، شیر می شد و سر و شانه تکان می داد و سینه سپر می کرد و پیش می آمد و مثل تلمبه ی پر سر و صدایی هری خنده اش را می ریخت توی صورتم. جیغ می کشیدم، "من ننه صاحاب نیستم. دیگه م با شما بازی نمی کنم. یالاّ تیله هامو بدین!" عبدالمجید می گفت، "زکی!" عبدالعلی با دهان بی دندانش می خندید، "د کیسه!" دست یکدیگر را می گرفتند تا دورم دایره بزنند.
خودم را جمع کردم و از زیر دست شان بیرون زدم. از پله ها بالا رفتم و به حیاط دویدم. اشکم سرازیر شد. پایم به گلدان های شمعدانی کنار باغچه ی توت گرفت؛ سکندری خوردم. سرراست کردم و دویدم پیش مادرجان که روی قالیچه کنار باغچه ی کاج ها نشسته بود. سرم را توی چادرش فرو بردم و هق هق گریه کردم. گفت، "چیه ننه، چته؟" سرم را بالا گرفتم بگویم "من ننه صاحاب نیستم،" که دهانم چفت شد. نگاهم روی صورت پرچروک ننه صاحاب نشست که با دهان بی دندان خندانش بالای سرم ایستاده بود. آستین هایش را بالا زده بود؛ دو دست استخوانی چروکیده و پینه بسته و کف آلودش در هوا تاب می خورد. حباب های ریز کف پشت سرهم رشته می شدند و مثل دانه های گردنبند مروارید پاره شده ای پی هم فرو می افتادند و لای جرز خاکی آجر های نظامی ناپیدا می شدند. دستم را دراز کردم تا دانه ها را بگیرم.

روبه روی آینه ی قدی اتاق عموجان ایستادم. این اتاق مثل اتاق های مهمانخانه حال و هوایی غریب داشت؛ تنها گهگاه و به مناسبتی اتفاقی می شد به آن وارد شد. برای بردن قوطی سیگار خاله خانم به این اتاق رفتم. خاله خانم تازه از امامزاده یحیا برگشته بود و هوس سیگار گیراندن داشت تا وقت گپ زدن و غیبت کردن با بی بی جان و شهربانو خانم هم زبانش بچرخد و هم پره های دماغش بلرزد.
بساط کرسی با رویه ی مخملی زرد که نقش شیری خرمایی بر خود داشت، در آن سوی اتاق پهن بود. سوز گزنده ای از درز میان در نیمه باز تو می خزید. نوک انگشت های پاهایم گز و گز می کرد و جورابم از شتک برفاب خالدار شده بود. به آینه خیره شدم. شباهتی با ننه صاحاب نداشتم. با این هیکل استخوانی، موی بلند لاخ لاخ، صورت گرد مثل دوری، و با این پیراهن مخملی و جوراب پشمی، آخر چه طور می شد شبیه آن پیرزن عجوزه بود؟

نظرات کاربران درباره کتاب زرد خاکستری

خوب بود
در 9 ماه پیش توسط