فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا ناپیدا‌ی عشق

کتاب تا ناپیدا‌ی عشق

نسخه الکترونیک کتاب تا ناپیدا‌ی عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تا ناپیدا‌ی عشق

«تا ناپیدای عشق» داستان لطافت‌های عشقی بلند و پرشکوه است که برای عاشق شدن و عاشق ماندن شرط و بهانه‌ای طلب نمی‌کند. اما و اگر ندارد. با سخاوت است و بی‌ادعا...
دلدادهٔ یار است،‌ اما حد و کرانه‌اش را نه در قلب یار، که در مرزهای بی‌کرانهٔ وجود می‌جوید. توقعش از عشق همان عشق است و همان شور و ملاحت یگانه که سراغش را جای دیگری نمی‌توان گرفت.
و چنین است این عشق که هر بار رنگی تازه به خود می‌گیرد و جلوه‌گاهی تازه می‌یابد؛ زمانی در شیدایی و شیفتگیِ زلال و بکر دانشجویی عاشق علم و دانش، زمانی در وفاداری به عشقی فراموش‌شده و زمانی در یک پروژهٔ بسیار جسورانه و انسان دوستانهٔ علمی که انباشته از خطرات بزرگ و کوچک است.
«تا ناپیدای عشق» داستانی است ناگفته از ناپیدایِ گدازانِ عشق و رنج...

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تا ناپیدا‌ی عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

روزی در کتابی خواندم که خواجه ابوسعید ابوالخیر در تعریف عارف گفته است: «عارف کسی است که آنچه در سر دارد، بنَهد و آنچه در کف دارد، بدهد و آنچه بر او آید، نجَهد.» فکر کردم دو نکتهٔ نخست' عملی و میسر است ولی سومی بسیار سخت و شاید غیرممکن باشد. در این حالت واکنش موجود زنده چه می شود؟ چه قدر مراقبه و تسلط بر مغز و اعصاب لازم است تا مانع انجام واکنش های طبیعی بدن گردد؟ نظرم به شدت جلب شده بود.
جای دیگر خواندم که همین شخص روزی آسیابی را می بیند و می گوید: «آسیاب از من عارف تر است، زیرا که درشت می ستاند و نرم باز پس می دهد. درون خود را می گردد تا آنچه نبایست، از خود دور کند.»
در این لحظه گرفتار شدم و شیفتگی و شوق وارد شدن در این مکتب' تمام وجودم را فراگرفت. من عمری شاگرد مکتب علم بوده ام. توانم را در این راه گذاشته و در نگاه دیگران پیشرفتی در این راه داشته ام.
با انتشار مقالات علمی در مجلات مختلف علمی دنیا توفیق آن را یافتم که نامم در فهرست مولفین مقالات (۷)در هر کتاب خانه علمی جاودان شود، من هم طبیعتاً با بادکنک رضایت و خرسندی در آسمان ها به پرواز درآمدم. خوشبختانه استغنای ذاتی چون سوزنی در بادکنک رضایت فرورفته، از آسمان ها به ژرفای زمین پرتابم کرد. هفت آسمان (به قول ستاره شناسان قدیم و یا ایوان نُه تویِ مولانا) تسخیرناپذیر بود. چرا پا از زمین کشیده بودم؟ این زمین بود که به من قدرت راه رفتن می داد، زمین بود که غذایم را تامین می کرد، زمین بود که به من آسایش می داد، زمین بود که زندگی ام روی آن می گذشت، و من چشم به آسمان بی انتها دوخته بودم. هنگام آن رسیده بود که خاک شوم و اجازه دهم دیگران از من برویند و به دیگران ثمر بخشم. این لذتی بود که با تجارب سن و سالم مطابقت داشت و ازاین پس به فراهم شدن رضایت من کمک می کرد.
کار پژوهش در علم را به جوان ها سپردم و بعد از بازنشستگیِ زودرسم فرصتی برای سیر و سلوک در دنیای عرفان و فلسفه و شعر یافتم. برای سهیم کردن دیگران در این پرواز، جرئت نوشتن کتابی دراین باره را در خود نیافتم. شاید بهتر بود با نوشتن داستانی علمی- تخیلی، به اصطلاح، خود را بیازمایم و مطمئن شوم که تخصص' بین من و هم زبانم فاصله نینداخته و قلمم برای نوشتن مطالبی قابل فهم برای همه کس زنگ نزده است. نتیجهٔ این تصمیم کتابی است که پیش روی خوانندهٔ ارجمند قرار دارد.
در سیروسفر عرفانی، بیشتر با نظر زروانیان، کیومرثیان و زردشت، به وجود دوگانگی (دوئالیتی) به عنوان اساس هستی آشنا شدم. پی بردم همان طور که زروان (خدای زمان) آبستن دوقلوی اهریمن و اهورا گشت، خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، روشنایی و تاریکی هم می توانند برادر همزاد یکدیگر باشند، هیچ یک بدون دیگری قابل درک نبوده و وجود هر یک در مقایسه با دیگری احساس می گردد. و ازآنجاکه به قول ارنست همینگوی تکامل جمع اضداد است، داستانم را بر همین پایه بنا نهادم.
به قول اقبال لاهوری:

زندگی در صدف خویش گُهر ساختن است
در دل شعله فرورفتن و نگداختن است

مکتب زنده دلان خواب و پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است

از طرفی، دوگانگی یعنی اهریمن و اورمزد هر دو در وجود ما هست، بر عهدهٔ ماست که کدام را غذا دهیم و کدام را به بند بکشیم. فریدون مشیری در شعر «گرگ» به خوبی و چه روان شناسانه این را معرفی می کند. برای یادآوری، بخش هایی از شعر گرگ را در اینجا می آورم(۸):

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا زور آفرین مردِ دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

و آنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

وان ستم کاران که باهم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند

فردوسی نام این گرگ را «دیو» گذاشته است و در شاهنامه از قول سروش (پیام ایزدی) به صراحت می گوید که این دیو کشتنی نیست، باید به بند کشیده شود. (آنچه تهمورث کرد) دیو نه تنها قدرتی فوق العاده دارد، بلکه بی نهایت زرنگ و باهوش است و از هر در که رانده شود، با تغییر شکل از در دیگر وارد می شود. (کاری که با ضحاک کرد) تهمورث آن ها را به بند کشید و آن ها در مقابل آزادی شان راضی شدند که معلوماتشان را به دیگران بیاموزند. به چندین خط و زبان آشنایی داشتند، خانه سازی می دانستند، فلزکاری بلد بودند، و قدرتشان به حدی بود که جمشید را با تختش بر دوش گرفتند و به آسمان بردند.
به قول روانشناسان «ایگو» ی انسان همین گرگ و یا دیو است، با قدرتی که باعث پیشرفت و بلندپروازی می شود، ولی از سوی دیگر قدرت مهارنشده اش می تواند همان طور که سیامک پسر کیومرث را با پنجهٔ وارونه از پای درآورد، بشر را به سیاه کاری وادار کند.(تصمیم ضحاک به کشتن پدرش)
در این داستان در حد توانائی خود کوشیده ام که خوبی ها و بدی ها را دو روی یک سکه نشان داده، شما را با دید و قضاوتی متفاوت آشنا کنم (تمرینی برای نگاهی دیگر به زندگی، نه از روی عادت ها و گفته های دیگران، بلکه عادت به مراجعه به قلب و احساس و عقلِ خود و فرصت باز کردن چشم سوم و با دیدهٔ دل دیدن.)
«مرکز پزشکی شهر امید» موسسه ای پژوهشی در کالیفرنیا است که من سال های خدمتم را در این سوی دنیا در آن مشغول کار و تحقیق بوده ام. ولی متاسفانه «المدینه الامل» (شهر آرزو یا صلح و آشتی= شهر امید) در عربستان سعودی، و آرزویی شیرین در شهری خیالی است.
سمندر موجودی است که در آتش نمی سوزد. ماده ای از خود ترشح می کند که ضد آتش است و گفته می شود که موجودی افسانه ای است که در آتش می میرد و باز زنده می شود. قهرمان داستان ما با آتش عشقی که در دل دارد، سمندروار و بدون ترس خود را به میان آتش می افکند و به آرزویش که یگانگی با آتشِ درونی است (مهر) می رسد.
سیمرغ به شیوهٔ فریدالدین عطار، حقیقت کاملهٔ جهان است که مرغان خواهانِ او، پس از طی مراحل سلوک و گذشتن از عقبات و گریوهای مهلکِ کوه قاف' خود را به او می رسانند. فقط سی پرنده تحمل این راه سخت و دراز را آورده، به این توفیق دست یافتند. آن ها عکس خود را در تالابی می بینند و درمی یابند که سی عدد هستند و سیمرغ کسی جز خودشان نیست و خویش را در او فانی می بینند. و همین است که عارفان او را کامل ترین وجود و منبع فیض و سرچشمهٔ هستی تصور کرده اند.
این مرغ و افسانهٔ او اصلاً آریائی است. عارفان ایران تمام همّ خود را صرف شناسایی او می کنند و پس از طی مراحل سلوک و گذشتن از راه های سخت و صعب العبور که راه تزکیه نفس است، خود را به این مرغ بی نهایت می رسانند و چون قطره ای که در پهنای دریا محو شود، در اقیانوس عنایات او محو و فانی می گردند.
باز این حکایتِ قهرمان داستان ماست که این مراحل را به طریق خود طی کرده، موفق به دیدار سیمرغ خویش در انتهای راهِ صعب العبور و ترسناکی که برای خود یافته (شبیه کوه قاف) می گردد و به یگانگی با او نائل می آید. (مانند قطره ای از مهر که به دریای مهر رسیده و در آن غرقه شود.) این به زیبایی' نشان دهندهٔ آن ذره از ذات الهی است که در طبیعت انسان ها به ودیعه نهاده شده و هر انسانی در زمین نمایندهٔ وجود الهی است که نیابت دارد با ایثاری خداگونه، در جنگ اهریمن و اورمزد، پشتیبان خوبی برای مهر و عدالت بوده و منشا بخشش، زیبایی، خیر و خلاقیت شود تا بتواند در وجود سیمرغِ خویش (خدای مهر) فانی و محو گردد.
***

تقدیم به
همسفران راه معرفت

مقدمهٔ ناشر (چاپِ ایران)

ادبیات' رنگ آمیزی زندگی است به خوشترین رنگ ها، و آراستن در و دریوار و صحن و سرای آن است به زیباترین گل ها و شکوفه ها.
چقدر خوب است که در یک رشتهٔ علمی متخصصی بزرگ و استادی لایق شویم، اما در عین حال از شعر و داستان و ادبیات، این تحفه های آسمانی، فاصله نگیریم!
«تا ناپیدای عشق» داستان لطافت های عشقی بلند و پرشکوه است که برای عاشق شدن و عاشق ماندن شرط و بهانه ای طلب نمی کند. اما و اگر ندارد. با سخاوت است و بی ادعا...
دلدادهٔ یار است، اما حد و کرانه اش را نه در قلب یار، که در مرزهای بی کرانهٔ وجود می جوید. توقعش از عشق همان عشق است و همان شور و ملاحت یگانه که سراغش را جای دیگری نمی توان گرفت.
و چنین است این عشق که هر بار رنگی تازه به خود می گیرد و جلوه گاهی تازه می یابد؛ زمانی در شیدایی و شیفتگیِ زلال و بکر دانشجویی عاشق علم و دانش، زمانی در وفاداری به عشقی فراموش شده و زمانی در یک پروژهٔ بسیار جسورانه و انسان دوستانهٔ علمی که انباشته از خطرات بزرگ و کوچک است.
«تا ناپیدای عشق» داستانی است ناگفته از ناپیدایِ گدازانِ عشق و رنج...

عاشقی در خال و ابرو و عِذار یار نیست
آن که تا صبح قیامت دل ببندد، عاشقی است

مهدی سجودی مقدم

دربارهٔ کتاب

کتاب حاضر اثر رمان گونه ای است که پایه های آن بر نکات آزمودهٔ علمی استوار بوده، طاقی از خلاقیتِ هنری این پایه ها را به هم پیوند زده است.
صرف نظر از درون مایهٔ لطیف و گیرای رمان' شاید بتوانیم بگوییم در این کتاب مواردی طرح شده که چه بسا پیش بینی های علمیِ جالب و تکان دهنده ای در زمینهٔ «شبیه سازی انسان» محسوب شوند. فرضیه هایی مبتنی بر دستاوردهای شتاب دار علومی نوین که چه بسا در آینده ای نه چندان دور، با هزاران انگیزه و نیت خیر و شر، جامهٔ تحقق بپوشند و داستان هایی باورنکردنی در خاطرهٔ پررمزوراز بشریت خلق کنند!

نظرات کاربران درباره کتاب تا ناپیدا‌ی عشق