فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقاب شکسته

کتاب نقاب شکسته

نسخه الکترونیک کتاب نقاب شکسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نقاب شکسته

عصری که در آن، در شرق و غرب، انسانیت پشت نقابی از تزویر و ریا پنهان است و از آن برای کسب مقام و قدرت استفاده می‌کنند، چگونه می‌توان حقیقت وجودیِ انسان‌ها و بهشت برین که جایگاه انسان است را شناخت؟
وظیفهٔ دشواری است، اما نباید امید را از دست داد، گاهی در این شوره‌زارِ تزویر و دورویی شاخه‌هایی طلایی از درخت انسانیت می‌روید که درراه احقاق حق و مبارزه با ستم می‌درخشند!
این کتاب داستان نقاب‌دارانِ انسان‌نمایی است که وجودشان موجب انهدام جامعه و درنتیجه فروکش کردن امیدی است که انسان برای جهش و شناسایی خلقت و اعتلای روح دارد.
هر داستانی دارای وجوهی کم‌وبیش مشترک با زندگی ماست. شرح قصهٔ زندگی قهرمانان همه داستان‌ها می‌تواند ما را به تأمل وادارد تا نگرشی تازه به اطراف و زندگی خود داشته باشیم.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نقاب شکسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

یک روز بسیار گرم تابستانی، دریکی از کوچه های جنوب شهر تهران، چند پسر جوان صحبت کنان بی اعتنا به گرمای سوزان هوا بر روی آسفالت های داغ راه می رفتند. گرمای آن روز ظهر مغازه ها را نیمه تعطیل کرده بود و کسبه کرکره ها را پایین کشیده و به خنکی پنکه ها پناه برده بودند. خانه های آن کوچه همه قدیمی و کهنه بودند و درختان چنارِ بلندِ دو طرف کوچه در امتداد هم قرار داشتند. جوی بی آب باریکی کوچه را به دو قسمت تقسیم کرده بود. مسجد کوچک محله، همیشه قبل از اذان، شاهد ازدحام مردمی بود که برای اقامهٔ نماز به آنجا می رفتند. چند پسر جوان در کنار هم قدم می زدند و با صدای بلند صحبت می کردند. غلام که پسر بلند قد و قوی هیکلی بود، با چشمانی سیاه و جذاب جلوتر از همه راه می رفت و به نظر می رسید که سرکردهٔ آن هاست. به یکی از پسرهایی که در کنارش راه می رفتند، نگاه کرد و با لحنی لاتی پرسید:
«محسن، آدرس دختره رو پیدا کردی؟ فهمیدی کجا کار می کنه؟»
محسن که بلند قد و باریک اندام بود و چشمان نافذی داشت، با تاسف سری تکان داد و گفت:
«جون تو خیلی سعی کردم، ولی نتونستم جاشو پیدا کنم!»
غلام نگاهی با عصبانیت به او کرد.
«جون خودت! گم شو از جلوی چشمام، ضمناً تا محل کارش رو پیدا نکردی، دوروبرم آفتابی نشو!»
محسن اخلاق غلام را خوب می شناخت و می دانست که نباید با او درگیر شود. کمی ساکت ایستاد و بعد بدون اعتراض راهش را گرفت و رفت. غلام که شلوار گشاد و پیراهن سیاهی به تن داشت، با عصبانیت سنگ ریزه های کف آسفالت را با پایش این طرف و آن طرف پرتاب کرد. کمی که گذشت به پسر جوان دیگری که در کنارش راه می رفت، گفت:
«هی حمید، یک کمی پول دارم، می خوام به یه کاری بزنم! می تونی مغزتو به کار بندازی و کمکم کنی؟»
حمید با قدی کوتاه و صورتی کشیده و ظریف عینکش را جابجا کرد و با لحنی آرام پرسید:
«چقدی داری؟»
«تو اول فکر کن کجا و چطور باید این کارو بکنم؟ بعد من بهت میگم چقدر پول دارم.»
حمید درحالی که به اطرافش نگاه می کرد، سوال غلام را نشنیده گرفت و به مردمی که به سمت مسجد می رفتند، اشاره کرد و گفت:
«به نظرم نماز عصر داره شروع می شه»
غلام با عصبانیت گفت:
«داری از جواب دادن طفره می ری؟»
حمید برخلاف محسن با خونسردی و تمسخر به او گفت:
«آخه با یه تومن دو تومن که نمی شه کاری کرد.»
غلام که از بی تفاوتی حمید حسابی کفری شده بود، با چشم هایی که از آن ها حرص و خشم می بارید، نگاهی به او انداخت و گفت:
«لازم نکرده نگران چقدش باشی، تو این مملکت پول به قدر کافی ریخته، فقط باید دولا بشم جمع کنم.»
حمید بدون آنکه از قمپز درکردن های غلام جا بخورد، با صدای بلند خندید.
«آره، راست می گی، از آسمون می باره. به نظرم یه نفر رو استخدام کن تا برات جمعشون کنه. نکنه خودت دولا بشی ها!»
غلام موذیانه به او نگاهی کرد و به کوچهٔ بغل مسجد پیچید.
«اتفاقاً خیال دارم تو رو استخدام کنم تا دولا بشی برام جمع کنی، حالا می بینی چطوری از آسمون می باره! حالا هم بهتره هر چه زودتر حساب وکتاب کردنو یاد بگیری. می خوام تو آینده تو رو حسابدارم کنم.»
با شنیدن این حرف دو پسر دیگری که پشت سر آن ها راه می رفتند، با صدای بلند خندیدند. غلام ناگهان ایستاد و به سمت آن ها برگشت. یقه یکی از آن ها را که لباس ورزشی کهنه ای پوشیده بود، محکم گرفت و درحالی که دندان هایش را از خشم به هم می فشرد، گفت:
«به من می خندی؟ پسرهٔ لجن!»
بعد درهمان حال مشت محکمی به صورت او زد. جوانک هر طوری بود، یقه اش را از دست غلام بیرون کشید و از او فاصله گرفت و درحالی که صورتش را با دست هایش گرفته بود، با ترس گفت:
«معذرت می خوام. ببخشید آقا غلام.»
غلام که همچنان عصبانی بود، گفت:
«یادت باشه مصطفی، دیگه هیچ وقت به حرفام نخندی! باشه؟ یادت می مونه؟»
مصطفی که صورتش از ضربهٔ مشت غلام قرمز شده بود، سرش را به علامت تایید تکان داد. حمید به منزلی در انتهای کوچه اشاره کرد و گفت:
«رسیدیم، همین جاست.»
خانه ای که حمید به آن اشاره کرد، خانه ای بود کوچک و قدیمی که درختان چنارِ حیاطِ آن از بیرون نمایان بود. غلام از در چوبی و کهنهٔ خانه که نیمه باز بود، نگاهی به داخل حیاط انداخت. حوضچهٔ گرد و کوچکی وسط حیاط بود که دورتادور آن حلب هایی پر از گل های شمعدانی قرار داشت. سنگ فرش حیاط شکسته و در دو طرف حیاط چند اتاق با درهای رنگ ورورفته ای دیده می شد. غلام وارد حیاط شد و با صدای بلندی گفت:
«آقا رضا!»
پسرهای جوانِ همراهِ غلام به دیوار بیرونی خانه تکیه کرده و منتظر ماندند. پس از چند دقیقه درِ یکی از اتاق های داخل حیاط باز شد و مردی که زیرپوش سفید کثیفی به تن داشت، از آن بیرون آمد و درحالی که نعلین هایش را می پوشید، با صدای بلندی گفت:
«اومدم، اومدم!»
غلام به آقا رضا که مرد سیاه چهره ای بود سلام کرد.
«اومدیم ببینیم به چیزی احتیاج داری تا برات جور کنیم؟»
آقا رضا با لحنی مسخره پوزخندی زد و پرسید:
«حالا بگو چی برام داری؟»
غلام مثل کسی که تیرش به هدف خورده باشد، خیلی سریع گفت:
«یک جفت تایر ماشین بنز!»
آقا رضا با رضایت سرش را تکان داد و با همان لحن پرسید:
«خُب، این تایرها که می گی، کجان؟»
«تو اول بگو چقدر می دی؟ تا منم یکی از بچه ها رو بفرستم واست بیاره.»
آقا رضا دستی به موهایش کشید و گفت:
«از کجا آوردیش؟»
«اونش دیگه به تو مربوط نیست.»
آقا رضا متوجه شد که سوال احمقانه ای کرده و بلافاصله مبلغی را برای تایرها گفت. غلام لبخندی زد و پسر جوانی را که دم در ایستاده بود، صدا کرد و گفت:
«مصطفی زود برو تایرها رو بیار.»
آقا رضا کنار دیوار حیاط منتظر ایستاد و به آرامی از غلام پرسید:
«بااین همه پول یامفتی که درمیاری، چی کار می کنی؟»
«می خوام یه دم ودستگاهی واسهٔ خودم راه بندازم، یه خیالایی دارم... تا ببینم!»
لبخند معنی داری روی لب های حمید نشست.
غلام و مادرش در یکی از خانه های کوچک و کهنهٔ جنوب شهر تهران زندگی می کردند. همدم خانم، مستاجر آن ها، در دو اتاق کوچک طبقهٔ پایین و خودشان در اتاق های روبه آفتابِ طبقهٔ بالا بودند. این خانه تنها ارث پدریِ غلام بود. پدرش زمانی که او خیلی کوچک بود، فوت کرد و مادرش به تنهایی با کار کردن در خانه های مردم مخارج روزمرهٔ زندگی و تحصیل غلام را درآورده بود.
غلام اهل درس و مدرسه نبود، وقتی کلاس نهم را تمام کرد، تصمیم گرفت دیگر به مدرسه نرود و به گروه بچه های بی کار و شرور محله پیوست و دزدی و هیزی را پیشه خود کرد. مریم خانم هر چه سعی کرد نتوانست غلام را وادار به درس خواندن کند. او از بچگی در کوچه پس کوچه های جنوب شهر با قلدرها و لات ها سر کرده بود، و وقتی به عنفوان جوانی رسید، خودش هم یکی از آن ها شده بود. مادرش زنی مومنه و مورداحترام اهل محل بود و همیشه از شرارت های غلام احساس شرمندگی می کرد و سعی داشت با خوبی های خودش به دیگران بدی های او را جبران کند.
غلام به دلیل ولگردی های شبانه معمولاً هرروز تا ظهر می خوابید. چند روز بعد از ملاقات با آقا رضا غلام در اتاق کوچکش در خواب عمیقی بود که صدای کوبیدن در او را از خواب بیدار کرد. مریم خانم چنددقیقه ای صبر کرد تا شاید همدم خانم در را باز کند. وقتی دوباره صدای در زدن را شنید، چادرش را سر کرد و آهسته از پله های خراب و شکسته پایین آمد، در را باز کرد و به محض دیدن محسن اخم هایش درهم رفت. محسن با احترام سلام کرد و گفت:
«حاج خانم ببخشید مزاحمتون شدم، خودم می دونم که غلام تو این ساعت روز خوابه، ولی اگه می شه، لطفاً بیدارش کنید، یه کار واجب باهاش دارم!»
مریم خانم که کلاً دلِ خوشی از دوروبری های فاسد و ولگرد غلام نداشت، با صدای گرفته ای گفت:
«وقتی خودت می دونی این وقت روز خوابه، پس دیگه واسه چی اومدی پی اش؟»
«ببخشید حاج خانم، اگه مهم نبود که نمی اومدم و مزاحمتون نمی شدم.»
مریم خانم رویش را برگرداند و به سمت پله ها حرکت کرد.
«همون جا منتظر باش، برم صداش کنم.»
و زیر لب هر چه جوان ولگرد و سرکش است، را شماتت کرد. به اتاق غلام رفت و او را صدا کرد.
«پاشو یکی از دوستای مفت خوری که مثل مورچه دور خودت جمع کردی، اومده، می گه کار مهمی باهات داره!»
غلام که از صدای کوبیدن در بیدار شده بود، سرش را زیر لحاف کرد.
«بگو غلام خوابه، بعداً بیاد.»
مریم خانم دست هایش را بالا برد و گفت:
«الله اکبر، تو دیگه کی هستی؟ حتماً کار مهمی داره که پاشنهٔ خونه رو درآورده! یالله، پاشو برو ببین چی می گه.»
غلام به سختی از جایش بلند شد.
«بهتره چیزی که می خواد بگه، مهم باشه، وگرنه به تمام مقدسات عالم قسم که با دستای خودم خفه اش می کنم!»
مریم خانم سرش را با تاسف تکان داد.
«تو و مقدسات عالم؟ اگر یک جو ایمان داشتی که این جوری زندگی نمی کردی!»
«مگه چه جوری زندگی می کنم؟»
مریم خانم درحالی که نم اشکی به چشم داشت، با غصه گفت:
«چه جوری زندگی می کنی؟ با دزدی، با مال مردم خوردن، با نیگاه حروم به ناموس مردم کردن. این طوری زندگی می کنی!»
غلام غش غش خندید و از اتاق بیرون رفت. از لای در محسن را دید که این پا و آن پا می کند. با صدای بلند او را صدا کرد و مثل اینکه از این جمله خوشش آمده باشد، گفت:
«بیا تو که به مقدسات عالم قسم اگه خبر درست وحسابی نیاورده باشی، با همین دستای خودم خفه ات می کنم.»
محسن وارد حیاط شد و با صدایی آهسته درحالی که لبخند می زد گفت:
«محل کار دختره رو پیدا کردم، داش غلام!»
بعد با مکثی پرسید:
«تو که خونه ات یک خیابان با خونه اش فاصله داره، واسه چی نرفتی از خودش بپرسی؟»
غلام با غضب نگاهی به محسن انداخت.
اولاً اونش به تو مربوط نیست، دویوماً مطمئن باش دختره بهم نمی گفت کجا کار می کنه. در ضمن می خوام یه جور برم اونجا که غافلگیرش کنم. حالا آدرس را بده ببینم، فوضولی هم موقوف!»
«اگه بخواهی خودم می برمت اونجا؟»
غلام فکری کرد و دستی به موهایش کشید.
«بارک الله، داره ازت خوشم میاد! طرفای غروب بیا دنبالم، باهم می ریم.»
محسن از شنیدن این جملهٔ محبت آمیز غلام گل از گلش شکفت. غلام به سرعت از پله ها بالا رفت و بدون اعتنا به مادرش که رختخوابش را جمع می کرد، لباس هایش را پوشید. مریم خانم که نفس نفس زنان در حال مرتب کردن اتاق بود، زیرچشمی نگاهی به او کرد و پرسید:
«باز چه خبری برات آورده بود؟ دوباره قراره دنبال شر بری؟»
غلام جلوی آینه ایستاد و دستی به صورتش کشید.
«نه، اتفاقاً خبر خوشی آورد. دارم می رم سلمونی تیپ بزنم.»
بعد از در اتاق بیرون رفت. مریم خانم اتاق را سروسامان داد و آرام آرام از پله ها پایین آمد و به طرف لباس هایی که روی بند حیاط آویزان بود، رفت. لباس های خشک شده را جمع کرد و روی اولین پله نشست و درحالی که از چهره اش غم و ناامیدی می بارید، یکی یکی آن ها را تا کرد. در همین موقع همدم خانم هم از اتاقش بیرون آمد و کنار او نشست. با دیدن چهرهٔ درهم و گرفتهٔ مریم خانم پرسید:
«چی شده مریم خانوم؟ چرا این قد غمگینی؟ با این سن وسالی که داری و این همه زحمتی که می کشی، بالاخره از پا درمی آیی. همه وقت هم که نگران غلامی، دوباره چی شده؟»
مریم خانم عرق پیشانی اش را با گوشه چادرش پاک کرد.
«انگار قسمت منم این یه دونه پسر یاغی بوده.»
همدم خانم با تاثر به او نگاه کرد.
«بیخود غصه نخور، چه می دونی که در آینده چی پیش میاد؟ یک برگ از درخت که بیفته، هزارچرخ می خوره تا برسه به زمین. از کجا معلوم که غلام هم یک روز اهل و عاقل نشه؟»
مریم خانم سرش را با تاسف تکان داد و درحالی که نم اشکی به چشم داشت، با غصه گفت:
«آدم وقتی چشم دلش کور باشه، چطور می تونه نعمت هایی را که خداوند در اطرافش قرار داده، ببینه؟ آدمِ بی بصیرت کوره.»
همدم خانم از دیدن چهرهٔ غمگین و سخنان ناامیدانه او ناراحت شد و گفت:
«نگران نباش، غلام بچه زرنگیه، دنبال پول و قدرته. بهت قول می دم موفق می شه. پولدار می شه و یک زندگی خوبی برات درست می کنه.»
مریم خانم که دیگر لباس هایش را تا کرده بود، از جا بلند شد و با صدای گرفته ای گفت:
«پولی که از راه حرام به دست بیاد، به چه درد من می خوره؟ من اون پولو نمی خوام. ای کاش عقب یک جو انسانیت و دین و ایمون می رفت. غلام بچهٔ منه و تنها کسیه که تو دنیا از جان خودم بیشتر دوستش دارم. افسوس که چشماش از دیدن حقیقت عاجزه، فکر می کنه پول خوشبختش می کنه. می ترسم از اون روزی که چشماش باز بشه و دیگه خیلی دیر شده باشه!»
همدم خانم درحالی که اشک در چشم هایش جمع شده بود، گفت:
«قَسَمت می دم که هر گرفتاری داشتی، به من بگی. من اینجا هستم، دست کم می تونم به درد دلات گوش بدم و سنگ صبورت باشم. هر وقت دلت خواست بیا برام حرف بزن. بالاخره همسایه نباید به یک درد آدم بخوره؟»
«خداییش همسایهٔ خوبی هستی همدم خانوم. شروشور توی خونه رو تحمل می کنی و جیکتم در نمی یاد، خدا عمرت بده.»
طرفای شش بعدازظهر محسن درِ خانهٔ غلام را زد. غلام که حسابی به سرووضعش رسیده بود، از خانه بیرون آمد، محسن با دیدن او سوتی زد و گفت:
«حسابی تیپ زدی؟ لباس پلوخوری هم که پوشیدی؟»
غلام که جوان خوش قیافه و جذابی بود از این تعریف خوشش آمد.
«حالا ببینیم گلی خانوم چی می گه؟ علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.»
محسن از اینکه می دید غلام حسابی سرحال است، خیلی خوشحال شد. باهم رفتند طرف خیابان، جلوی یک تاکسی را گرفتند، هر دو سوار شدند و آدرس را به راننده دادند. توی تاکسی محسن رو به غلام کرد و گفت:
«جایی که کار می کنه، محلهٔ پولدارهاست!»

نظرات کاربران درباره کتاب نقاب شکسته