فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تراژدی تنهایی

کتاب تراژدی تنهایی
زندگی‌نامه‌ی سیاسی محمد مصدق

نسخه الکترونیک کتاب تراژدی تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تراژدی تنهایی

موضوع این کتاب زندگی‌نامه‌ی سیاسی محمد مصدق است. در بخشی از متن این کتاب می‌خوانید: «در این زندگی‌نامه‌ی تازه‌ی محمد مصدق، نخست‌وزیری که سرخوردگی از سرنگونی‌اش هنوز در جان اصلاح خواهان ایرانی باقی است، کریستوفر دو بلگ با استفاده از انبوهی منابع فارسی و فرنگی و همچنین اسنادی تازه‌یاب از زندگی شخصی و حرفه‌ای او، شرحی مفصل و پر جزئیات به دست می‌دهد از فراز‌و‌نشیب‌های یک‌عمر سیاست‌ورزی‌های مصدق در کسوت‌هایی مختلف، عمری که عمده‌اش در مرکز بحران‌ها گذشت و هر گامش پا گذاشتن از آتشی به آتش دیگر بود. تاریخ‌پژوه انگلیسی از کودکی مصدق شروع می‌کند و بعد رد روابط پیدا و پنهان جوانی او را می‌گیرد تا تأثیر طبقه و محیط و خانواده و آدم‌ها را بر شکل‌گیری شخصیت سیاستمدار آینده نشان بدهد. در ادامه به سراغ مقاطع حساس و دشوار دوران مناصب حکومتی او می‌رود، و سیر این زندگی سراسر کشمکش و مبارزه را تا فرجام تلخ خانه‌نشینی و مرگ مصدق پی می‌گیرد؛ از گذر این‌ها ضمنا روایتی هم به دست می‌دهد از آرایش قوای سیاسی، جنگ دیدگاه‌های مدعی و روش‌های سیاست‌ورزی در ایران آن سال‌ها. دو بلگ کتابش را پنجاه‌وچند سالی بعد تابستان مصیبت‌بار ۱۳۳۲ نوشت و می‌کوشد درس‌هایی از آن روزها به یاد آنانی بیاورد که امروز سودای تغییر و بهبود دارند».

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تراژدی تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درآمد. پدرِ ملت

دوستی ایرانی دارم جوان تر از آن که مصدق را به یاد بیاورد، اما پدر و مادرش اهل سیاست و نزدیک به مصدق بودند. زمانی که دوستِ من بچه ی کوچکی بود، مصدق داشت سال های آخرِ حبسِ خانگی اش را می گذراند و برای این دخترکوچولو شکلات می فرستاد. مادرش کاغذکادوها را از زمین جمع می کرد، صاف شان می کرد و جای امنی می گذاشت. دوستِ من حالا زنی میان سال است با دو پسرِ بزرگ، اما کاغذکادوهای شکلات ها را نگه داشته است. آن ها برایش همچون نشانه هایی اند کاشته در خاکِ نرمِ کودکی اش، که نشان می دهند چه دِینی به چه کسی دارد.
اوایل دهه ی سیِ شمسی که مصدق نخست وزیر بود و از همه ی دنیا برای دیدنش می رفتند، روستاییِ سپیدمویی به نام ایوب خودش را در حضورِ این بزرگ مرد یافت. مصدق روی تخت خوابِ فلزیِ معروفش دراز کشیده بود؛ به خاطرِ گرما تخت را به ایوان آورده بودند. ایوب معذب و دستپاچه بود تا این که ناگهان نخست وزیر با دست های غریبِ قوی اش او را به سمتِ خودش کشید و بغل کرد. ایوب تا پیش از آن هیچ وقت مصدق را ندیده بود. چشم هایش پُر از اشک شد و احساسات قدرتِ حرف زدن را ازش گرفت. ایران جایی نبود که نخست وزیرش دهاتی ها را بغل کند.
محمد مصدق را انبوهی از احساسات و عواطف احاطه کرده است و در نگاهِ نخست، حولش چیزی هست که آدم را رَم می دهد. مصدق آدمِ عجیبی بود. کاملاً تاس بود و بینیِ درازِ افتاده ی کم وبیش خمیده ای داشت و لب هایی باریک و پُرشهوت؛ جلوِ همه غش و گریه می کرد. افسرده ای بود که رودربایستی نداشت و اغلبِ وقت ها آدم ها را می ترساند که دارد می میرد. به نظر همیشه پیر می آمد ــ از حول وحوشِ چهل سالگی که دیگر آخرین تارهای مویش خودشان را از سرِ او خلاص کردند، یک دهه ای پیرتر از آن سنی که واقعاً بود به نظر می رسید. ایران را که کشوری بزرگ و پیچیده است، پیژامه به پا اداره می کرد.
در بسیاری کشورهای غربی آدم های عجیب وغریب را احتیاط های ذاتی نظامِ حزبی از رسیدن به مقام های رده بالا بازمی دارد. در دهه ی سی ایران خبری از نظامِ حزبی نبود؛ موضوعِ سیاست شخصیت و هویتِ خودِ آدم ها بود، و میانِ آن آدم ها مصدق از همه بزرگ تر بود. نه فقط نمی شد علاقه ی مردم به مصدق را کاری کرد، بلکه سنِ بالا هم احترام می آورَد و مجوزِ رفتارهای عجیب وغریب به آدم ها می دهد. مصدق از این امتیازات برای فریبِ دشمنان و اغوای دوستانش استفاده می کرد. وینستن چرچیل مصدق را جوری تلفظ می کرد که به انگلیسی معنای «اردکِ کَروکثیف» می داد و مجنونش می پنداشت. برای میلیون ها هموطنش هیچ کسِ دیگری بهتر از مصدق کشورشان را صاحبِ شخصیت نکرد. او ــ خیلی ساده ــ خودِ ایران بود.
زندگی اش را خیلی معمولی آغاز کرد، فرزندِ طبقه ی فرادستِ ایران، در آخرین دهه های سده ی سیزدهمِ شمسی. در دهه های ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ شمسی به خاطرِ مبارزاتش علیهِ استبدادِ سلطنتی شهرتی به هم زد که کم وبیش به بهای زندگی اش تمام شد. مصدق سالِ ۱۳۳۰ در سرتاسرِ دنیا بدنام شد، زمانی که جرئت کرد عظیم ترین داراییِ بریتانیا در آن سوی آب هایش را ملی کند، «شرکتِ نفتِ ایران و انگلیس» را. او کماکان به ریاستِ روشن بین ترین دولتی ادامه داد که کشورش در تمامِ تاریخ به خودش دیده است. بریتانیا می خواست انتقام بگیرد و با این ادعا که مصدق دست نشانده ی کمونیست ها است، از ایالاتِ متحد طلبِ کمک کرد. در بیست و هشتمِ مردادماهِ ۱۳۳۲ بر اثرِ توطئه ای به نفعِ شاه سرنگون شد که ساخته و پرداخته ی سرویس های امنیتیِ امریکا و بریتانیا بود. تبعید شد به ملکِ خانوادگی شان و در دیکتاتوریِ تازه ی شاه از قدرت هم خلع ید شد. پدرِ ملت کنار گذاشته شده بود، اما امکان نداشت بشود از یادش بُرد.
«پدرِ ملت» ــ بسیاری حاکمانِ خاورمیانه ادعای این عنوان را برای خودشان داشته اند. این عنوان از جواب پس دادن به مردم معاف شان می کند و مجوزِ هر رفتار ددمنشانه ای را به شان می دهد. دیکتاتور گله می کند که «غصه ی این را نخورید که من مردمم را زیرِ ضرب می گیرم، چون آدم هرازگاه مجبور می شود برای مهربان بودن بی رحم باشد.» مصدق در سرزمینش از این نظر هم جالب توجه بود که حس نمی کرد لازم است بی رحم باشد. سرباز نبود که حیثیتش را از سردوشی ها و براقیِ کفش هایش بگیرد. هر چه داشت از خودش بود.
او بیشتر از یک سیاستمدار بود، و کمتر هم. در درکِ خواست های مردمش بی رقیب بود. اما در زندگی اش از کارِ اداری فرار می کرد و امتناعش از مصالحه کردن بر سرِ اصولی که داشت، اصولی که دستمایه ی رسیدن به سیاست درست می پنداشت، به تمامی برآمده از لجاجت و غرورش بود. او قهرمانی بود ازمُدافتاده و همین وجهِ دیگر و شگفت تری از شهرتِ او را توضیح می دهد. در عرصه ی سیاست او نهایتاً برنده نشد. کودتای سالِ ۱۳۳۲ فاجعه ای بود که زمینش زد، و ایران نیز هیچ گاه کامل از تبعاتش بهبود نیافت. اما ایرانیان با قهرمانانی که سقوط می کنند، مهربان اند. بسته به نوعِ سقوطش دارد، چون شکستِ یک دلاورمرد را در نبردِ نابرابر با اهریمنی بدطینت، پیروزی ای در سطحی بالاتر و فراتر از چارچوب های این دنیا می دانند. حماسه ها آکنده از چنین قهرمانانی اند، و قصه ی اسلام بی وجودِ آنان کامل نخواهد بود.
مصدق در سقوطِ خودش نقش داشت. در اوجِ اتفاقات داوری اش کارش را به شکست کِشاند، چون وظیفه ی ناخداست که کشتی اش را به آب هایی آرام تر هدایت کند و مصدق را ذهن مشغولی هایش پیش بُرد ــ صاف به دلِ توفان. شاه جان به دربُرد تا روایتِ خودش را تعریف کند، و ادعاها داشت که خودش ناخدا بوده است. او با کمکِ امریکا کشتیِ مجلل و پُرابهتی ساخت که نهایتاً معلوم شد از کاغذ بوده و از پیِ نخستین موج غرق شد.
سال ها بعد، مقام های ایالاتِ متحد علناً تصدیق کردند که در سرنگونیِ مصدق اشتباهِ هولناکی کردند، چون در روندِ کودتا ارزش هایی موافق و همسو با ارزش های خودشان را زیر پا گذاشتند. سال ۱۳۷۹ مادلین آلبرایت، وزیر امورخارجه ی رییس جمهور بیل کلینتون، رسماً پذیرفت که در ماجراهای سال ۱۳۳۲، ایالات متحد «نقشی مهم در سازماندهیِ سرنگونیِ نخست وزیر محبوبِ ایران، محمد مصدق» ایفا کرده است، و این نقش آفرینی به وضوح «ضربه ای به فرایندِ توسعه ی سیاسی ایران» بوده است.
مصدق نخستین رهبرِ آزادی خواهِ خاورمیانه ی مدرن بود. عقل گرایی منزجر از عدمِ شفافیت و معتقد به تقدمِ قانون بر همه چیز بود. در ایران و در گستره ای فراتر از آن، درکش از آزادی استثنایی بود. حقیقت این است که اگر کمتر سرسپرده ی آزادی بود، غرب بیشتر دوستش می داشت. او از خواستش برای استقلالِ اقتصادی از بریتانیا پا پس نمی کشید. برای جلبِ رضایتِ واشنگتن کمونیست ها را به زندان نمی انداخت.
نقشه ی سرنگونی اش عاری از بصیرت بود و در بلندمدت ضربه ی عظیمی به منافعِ غرب زد. این آغازِ سیاستِ امریکا در حمایت از مستبدانِ حقیرِ خاورمیانه بود، سیاستی که نخستین شکستش را سالِ ۱۳۵۷ خورد که انقلابِ اسلامیِ آیت الله خمینی شاه را برانداخت، و بعدتر از پیِ بهارِ عربیِ سالِ ۲۰۱۱ کامل از هم پاشید و نقش بر آب شد. منطقِ ناگفته ی چنین سیاستی این بود، «نمی شود در خاورمیانه به کشورهای صاحبِ استقلال و آزادی اعتماد کرد؛ قلدرهای طرف دارِ امریکا بهترین امید به حفظِ ثبات در این منطقه اند.» صدام حسین چنین قلدری بود. حسنی مبارک هم. فهرستِ نام های این اراذل طولانی است و کاملاً هم معلوم.
جورج بوش، رییس جمهور امریکا، به روشِ جنگ طلبانه ی خودش کوشید این سیاست را به چالش بکشد. باراک اوباما هم زیرکانه همین کار را کرد. اما این مردمِ خاورمیانه اند، بی اعتنا به ساکنِ کاخِ سفید، که نهایتاً اهمیت و قدرتِ این سیاستِ امریکا را از بین خواهند بُرد.
من نخستین بار وقتی سال ۱۳۷۹ برای زندگی به ایران رفتم، به اهمیتِ مصدق پی بُردم. در جمهوریِ اسلامی یخ های سیاست داشت آب می شد؛ آشتی ناپذیرانِ حاکم چندان صَرفه ای در حرف زدن پیرامونِ نخست وزیر غیرمذهبی و ملی گرای دهه ی سی شان نداشتند، اما برای بسیاری جوانانِ ایرانی او شخصیتی محبوب بود. درباره ی خودش و زمانه اش داشت شمارِ قابل توجهی کتاب و مقاله به فارسی منتشر می شد. به نظر می آمد چهره ی محجوبش همه جا هست. و بااین حال با افسوس و حتا حسِ گناه ــ و با احترام ــ درباره اش حرف می زدند. آیا در بیست و هشتمِ مردادماهِ ۱۳۳۲ که کودتاچیان داشتند نزدیک می شدند، می شد کارِ بیشتری برای نجاتش انجام داد؟ آیا نهایتاً مردم در سرنگونی اش شریک جرم بودند؟ مهم تر از همه، چرا پندارش برای ایران جامه ی عمل به خود نپوشید؟
در ایران همیشه عاقلانه نیست که ربط های میانِ حال و گذشته را اذعان کنی. سرِ یکی از درگیری ها میانِ معترضان و نیروهای امنیتی، دریافتم که در خانه ی ایرج افشار، تاریخ نگارِ برجسته ی ایرانی، گیر افتاده ام. در ایوانِ خانه اش نشستیم و ازش پرسیدم نظرش چیست درباره ی اتفاقاتی که بیرونِ درِ خانه اش به راه افتاده. لبخند زد و ازم دعوت کرد گوجه فرنگی های باغش را تحسین کنم.
افشار از جمله تاریخ نگارانِ نام داری بود که مرا تشویق به روایتِ زندگیِ خارق العاده ی مصدق کرد. علاقه ی من همچنین جلبِ تداوم هایی شد که افشار به رسمیت نمی شناخت ــ ربطِ میان آرمان های مصدق با خواست های میلیون ها تنِ دیگر در خاورمیانه، و هشداری که سرنوشتِ او برای همه ی ماجراجویانی دارد که الان می خواهند کاخِ سفید یا کاخِ دولتیِ بریتانیا را اشغال کنند. همچنان که منطقه ی خاورمیانه سلانه سلانه راهش را به سمتِ تغییر می پیماید و غرب از خودش می پرسد که باید چه واکنشی بدهد، تصمیم گیرانِ سیاستِ کشورهای ما باید به رخدادهای سالِ ۱۳۳۲ ایران نظری بیندازند و عهدی ببندند: دیگر هیچ وقت!
تاریخ نگارانی که به انگلیسی می نویسند به مصدق بی اعتنا نبوده اند. او موضوعِ زندگی نامه های سیاسیِ خوبی بوده است. پژوهشگرانی امریکایی نظیر مارک گازیوروسکی در دانشگاهِ دولتیِ لوئیزیانا در تحقیق پیرامونِ دسیسه های غرب علیهِ او زحمتِ بسیار کشیده اند. اما هیچ کجا به این مرد و غنایش پرداخته نشده؛ بخشی اش به دلیلِ دیواری است که سیاستِ روز میانِ ایران و غرب برافراشته. روایتِ عامه پسند و معقولِ کودتا را استیون کینزرِ روزنامه نگار نوشته که فارسی بلد نیست. کمی شبیهِ این است که فقط ژاپنی بدانی و درباره ی ماجرای پرل هاربر بنویسی.
منِ انگلیسی ای که با یک ایرانی ازدواج کرده ام و بخشی از سال را در ایران می گذرانم، مدت ها پیش متوجه شدم که وقتِ نوشتن درباره ی ایران باید همه ی امیالِ میهن پرستانه ام را موقتاً کنار بگذارم. به خاطرِ نفرتِ مصدق از بریتانیا و خواستش برای پایان دادن به دخالت های بریتانیا در کشورش، رفتن به سراغِ او حتا سخت گیریِ بیشتری می طلبد. میلیون ها ایرانی در زمانِ مصدق بریتانیا را دولتی با قابلیتِ شرارت و موذی گریِ بی حد می دانستند. اگرچه نفرتِ مصدق از بریتانیا داوری هایش را خدشه انداخت، متاسفم که باید بگویم این نفرت بر پایه ی بنیان هایی مسلم و قطعی بود. مصدق دستِ پنهانِ بریتانیا را همه جا می دید چون واقعاً همه جا بود.
از نگاهِ یک امریکایی، تراژدیِ مصدق به این دلیل اتفاق افتاد که ایالاتِ متحد پذیرفت همدست و ماشه کِشِ بریتانیا بشود. مامورانِ امریکایی مطابقِ نقشه ای بریتانیایی او را سرنگون کردند. تا آن زمان به چشمِ ایرانیانِ ملی گرایی چون مصدق امریکا نیرویی سودمند برای دنیا بود. این دیدگاه به دلیلِ نقشِ امریکا در کودتای سالِ ۱۳۳۲ خدشه برداشت و سرِ انقلابِ سالِ ۱۳۵۷ که دیگر یک سر از سرها بیرون شد. امروز امریکا و بریتانیا به یک اندازه بدنام اند.
مصدق به شدت شیفته ی این بود که یک انگلیسی زندگی نامه اش را بنویسد. چون تجربه ی زندگیِ من در ایران عمدتاً خوش و مطبوع بوده است، قصد دعوتِ مخاطبِ غربی را به همدلی ندارم؛ به هرحال که من در طول مدتِ زندگی ام در کشوری که انگلیسی هراسی ریشه هایی عمیق دارد، هرازگاه حس می کردم دارم صلیبِ گناهانِ نیاکانم را به دوش می کشم. بعضی وقت ها ناگزیر از پناه بُردن به موضعِ دفاعی می شدم، و وقت هایی هم کامل مرعوب. فقط یک بار عامدانه از رُعب و نفرتی که بریتانیا به جانِ آدم ها می اندازد استفاده کردم، و حالا ــ محضِ شفافیت ــ آن یک دفعه را هم باید توضیح بدهم.
کیفِ چرمیِ قدیمی ای دارم که یک بار برای تعمیر پیشِ فروشنده ای بُردمش در راسته ی چرم فروش ها نزدیک سفارتِ بریتانیا در تهران. وقتی برای گرفتنش رفتم، همان مرد دو برابرِ پولی را طلب کرد که پیش ترش به من گفته بود. اعتراض کردم ولی او محکم سرِ حرفش ایستاد. خشمگین خم شدم روی پیشخانِ مغازه اش و در چشم هایش نگاه کردم. بعد با اشاره به پرچمِ بریتانیا که کمی بالاتر توی خیابان در اهتزاز بود، با تهدیدآمیزترین لحنی که ازم برمی آمد، گفتم «انگاری یادت رفته بالای همین خیابان سفارتِ کجاست!»
یکی دو ثانیه زمان بُرد تا مَرد تهدیدم را هضم کند. بعد رنگ از رخسارش پرید. گفت «خیلی خب! خیلی خب! هر چه قدر می خواهی بده! فقط کیفت را بردار و برو!»

به خردی به خوی کیان اخت شد
از این روی نامش کیاندخت شد

ترجمه ای برای سرگه بارسقیان

نظرات کاربران درباره کتاب تراژدی تنهایی

کتاب خلاصه و مفیدی بود برای داشتن دید کلی نسبت به زندگی دکتر مصدق به همراه اتفاقاتی که طی زندگی ایشون افتاد. همچنین لحن کتاب حالت طرفداری و قهرمان پروری نسبت به شخصیت دکتر مصدق نداره و این از نظر من نکته مثبتی راجع به این کتابه.
در 2 روز پیش توسط
شخصیت شناسی مصدق و واقعه شناسی کودتای ۲۸ مرداد از دید یک بریتانیایی. به چندبار خوندن می ارزه
در 1 ماه پیش توسط
یک کتاب عالی کاملا منصفانه و واضح
در 2 ماه پیش توسط
کتاب بسیار خوبی هست. البته یک انتقاد و یک پیشنهاد دارم؛ انتقاد: نوشته شدن کلمه حتی به شکل حتا و رعایت نکردن بعضی موارد مشابه (به طور مثال در جایی نوشته شده: بر که گشتم!!!) پیشنهاد: میشه در چاپهای بعدی در انتهای نسخه فارسی تعدادی از تصاویر مرتبط قرار بگیره
در 3 ماه پیش توسط
سانسور شده ...
در 6 ماه پیش توسط