فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه‌عسل

کتاب ماه‌عسل

نسخه الکترونیک کتاب ماه‌عسل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماه‌عسل

روزهای تابستان دوباره برمی‌گردند، ولی هیچ‌وقت گرما به سنگینی گرمای آن سه‌شنبه و خیابان‌ها به خلوتی خیابان‌های میلان نمی‌شود. فردای ۱۵ اوت بود. چمدانم را توی انبار امانات گذاشتم. از ایستگاه که بیرون رفتم، لحظه‌ای دودل ماندم؛ زیر آن آفتاب سوزان نمی‌شد توی شهر قدم زد. پنج بعدازظهر. چهار ساعت انتظار برای قطار پاریس. باید سرپناهی پیدا می‌کردم. پاهایم مرا به چند‌صد‌متریِ خیابان کنار ایستگاه کشاند تا به هتلی رسیدم که نمای باشکوهش را از دور دیده بودم. راهرو‌هایی که از مرمر طلایی ساخته شده بودند، از تیغ آفتاب نجات‌تان می‌دادند. در تاریک‌روشن و هوای خنکِ بار، آدم حس می‌کرد ته چاه است. امروز که یادِ آن بار می‌افتم، یک چاه در ذهنم مجسم می‌شود و به آن هتل که فکر می‌کنم، یک جان‌پناه غول‌آسا. ولی آن موقع به چیزی جز نوشیدن کوکتل آب‌انار و آب‌پرتقالم با نی فکر نمی‌کردم. گوشم به حرف‌های پیشخدمت بار بود. قیافه‌اش یادم نیست. داشت با مشتری دیگری حرف می‌زد که قیافه و لباس‌های او را هم نمی‌توانم توصیف کنم. از او فقط یک چیز توی ذهنم مانده: عادتش به پراندن یک «هوم» وسط جمله‌ها که مثل زوزه‌ی نحسی توی فضا می‌پیچید.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه‌عسل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روزهای تابستان دوباره برمی گردند، ولی هیچ وقت گرما به سنگینی گرمای آن سه شنبه و خیابان ها به خلوتی خیابان های میلان نمی شود. فردای ۱۵ اوت بود. چمدانم را توی انبار امانات گذاشتم. از ایستگاه که بیرون رفتم، لحظه ای دودل ماندم؛ زیر آن آفتاب سوزان نمی شد توی شهر قدم زد. پنج بعدازظهر. چهار ساعت انتظار برای قطار پاریس. باید سرپناهی پیدا می کردم. پاهایم مرا به چند صد متریِ خیابان کنار ایستگاه کشاند تا به هتلی رسیدم که نمای باشکوهش را از دور دیده بودم.
راهرو هایی که از مرمر طلایی ساخته شده بودند، از تیغ آفتاب نجات تان می دادند. در تاریک روشن و هوای خنکِ بار، آدم حس می کرد ته چاه است. امروز که یادِ آن بار می افتم، یک چاه در ذهنم مجسم می شود و به آن هتل که فکر می کنم، یک جان پناه غول آسا. ولی آن موقع به چیزی جز نوشیدن کوکتل آب انار و آب پرتقالم با نی فکر نمی کردم. گوشم به حرف های پیشخدمت بار بود. قیافه اش یادم نیست. داشت با مشتری دیگری حرف می زد که قیافه و لباس های او را هم نمی توانم توصیف کنم. از او فقط یک چیز توی ذهنم مانده: عادتش به پراندن یک «هوم» وسط جمله ها که مثل زوزه ی نحسی توی فضا می پیچید.
دو روز قبل، یعنی روز قبلِ ۱۵ اوت، زنی توی یکی از اتاق های هتل خودکشی کرده بود. پیشخدمت بار توضیح می داد که آمبولانس خبر کرده بودند، ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زن را همان بعدازظهر دیده بود. آمده بود توی بار. تنها. بعدِ خودکشی، پلیس سوال هایی از پیشخدمت بار پرسیده بود. اما او نتوانسته بود کمک زیادی بکند. فقط این که زن موخرمایی بود. مدیر هتل نفس راحتی کشیده بود، چون به خاطر تعداد کم مشتری ها در آن فصل سال، خبرش پخش نمی شد. آن روز صبح مقاله ای در کوریره چاپ شده بود، درباره ی یک زن فرانسوی. برای چه کاری در ماه اوت به میلان آمده بود؟ طرف من چرخیده بودند. انگار انتظار داشتند من جواب شان را بدهم . بعد، پیشخدمت بار به زبان فرانسه گفت «نباید توی ماه اوت اومد این جا. توی ماه اوت، میلان کلاً تعطیله.»
مرد دوم با آن «هوم» منحوس اش تایید کرد. هر دو نگاهی سرزنش بار به من انداختند تا بفهمم که با آمدن به میلان توی ماه اوت، ناشی گری کرده ام؛ حتا بیشتر از ناشی گری، یک اشتباه خیلی بزرگ مرتکب شده ام. پیشخدمتِ بار گفت «خودتون می تونید ببینید. امروز حتا یک مغازه هم توی میلان باز نیست.»
سوار یکی از تاکسی های زردی شدم که جلوِ هتل پارک کرده بودند. راننده که فهمیده بود مثل توریست های دیگر بلاتکلیف مانده ام، پیشنهاد کرد به میدان دُم بروم.
خیابان ها خالی بودند و همه ی مغازه ها بسته. از خودم پرسیدم یعنی زنی که چند لحظه پیش درباره اش حرف می زدند، قبل از برگشتن به هتل و خودکشی، با یکی از این تاکسی های زرد توی شهر گشته بود؟ به نظرم آن موقع به این فکر نکردم که احتمالاً محیط این شهرِ سوت و کور در گرفتن این تصمیم کمکش کرده. برعکس، اگر بخواهم واژه ای پیدا کنم که نشان دهد میلان در آن ۱۶ اوت چه تاثیری رویم گذاشته، بلافاصله این عبارت به ذهنم می رسد: شهر بی در و پیکر. به نظر می آمد شهر دارد استراحت می کند و به زودی جنب وجوش و هیاهو شروع می شود. مطمئن بودم.
در میدان دُم، توریست ها با کلاه آفتابی کنار کلیسای جامع پرسه می زدند. چراغ کتاب فروشی بزرگی جلوِ ورودی بازار ویکتور ـ امانوئل روشن بود. تنها مشتری اش من بودم. زیر نور لامپ کتاب ورق می زدم. یعنی آن زن شب قبل از ۱۵ اوت به این کتاب فروشی آمده بود؟ دوست داشتم از مردی که ته فروشگاه، قسمت آثار هنری، پشت میزی نشسته بود، بپرسم. ولی تقریباً هیچ از آن زن نمی دانستم، جز این که موهایش خرمایی بوده و فرانسوی.
در بازار ویکتور ـ امانوئل قدم می زدم. هر جان داری که توی میلان وجود داشت، آن جا پناه آورده بود تا از تیغ مرگ بار آفتاب در امان باشد: بچه ها دورِ یک بستنی فروش؛ ژاپنی ها، آلمانی ها و مردمان جنوب ایتالیا که برای اولین بار از این شهر دیدن می کردند. شاید اگر سه روز قبل گذرم آن جا افتاده بود، توی بازار به زن برمی خوردم و چون هر دو فرانسوی بودیم، سر صحبت را باز می کردیم.
هنوز دو ساعتی تا سوار شدن به قطار پاریس وقت داشتم. دوباره سوار یکی از تاکسی های زردی شدم که توی میدان دُم صف بسته بودند و اسم هتل را نشان راننده دادم. داشت شب می شد. امروز می بینم خیابان ها، باغ ها و ترامواهای آن شهر غریب و گرمایی که آدم را منزوی تر می کرد، همگی با خودکشی آن زن جور در می آیند. ولی آن موقع، توی تاکسی، به خودم می گفتم این خودکشی نتیجه ی یک بدبیاری بوده.
پیشخدمت بار تنها بود. دوباره کوکتلی از آب انار و آب پرتقال برایم آورد.
«خب، دیدین؟... مغازه های میلان بسته ن...»
پرسیدم زنی که در موردش حرف می زد و با احترام و اِهن و تلپ می گفت «به زندگیش خاتمه داده»، از خیلی وقت پیش به هتل آمده بوده؟
«نه، نه... سه روز قبل از این که به زندگیش خاتمه بده...»
«از کجا اومده بود؟»
«پاریس. قرار بود برای تعطیلات بره جنوب، پیش دوستاش. کاپری... اینو پلیس گفت... باید فردا یکی از کاپری بیاد و همه ی مسائل رو حل کنه.»
حل کردن همه ی مسائل. بین این واژه های ملا ل انگیز و رنگ لاجوردی، غارهای دریایی و آن سرخوشیِ تابستانی که کاپری در ذهن آدم مجسم می کند، چه چیز مشترکی وجود دارد؟
«زن خیلی زیبایی بود... نشسته بود اون جا...»
میزی را نشانم می داد، انتهای سالن. «همین نوشیدنی شما رو براش سرو کردم...»
وقت قطار پاریس بود. بیرون تاریک شده بود، ولی گرما مثل گرمای سرِ ظهر خفه کننده بود. درحالی که به بنای باشکوه ایستگاه نگاه می کردم، از خیابان رد شدم. توی سالن بزرگ امانات، برای پیدا کردن برگه ای که مجوز برگشتن با چمدانم بود، همه ی جیب هایم را زیر و رو کردم.
کوریره د لا سرا(۱) را خریدم. می خواستم مقاله ی مربوط به آن زن را بخوانم. مطمئنم روی همان سکویی که حالا ایستاده بودم، از قطار پاریس پیاده شده بود و من داشتم مسیر را برعکس می رفتم، با پنج روز فاصله ی زمانی... واقعاً فکر عجیبی است که بروید آن جا و درحالی که دوستان تان در کاپری منتظرند، خودتان را بکشید... شاید انگیزه ای برای این کار وجود داشت که من هنوز نمی دانستم.

هفته ی پیش برگشتم میلان، ولی از فرودگاه خارج نشدم. این دفعه مثل هجده سال پیش نبود. بله، هجده سال. سال ها را با انگشت های دستم شمرده ام. این بار برای رفتن به میدان دُم و بازار ویکتور ـ امانوئل سوار تاکسی زرد نشدم. باران می بارید، از آن باران های سنگین ژوئن. نزدیک یک ساعت معطلی تا سوار شدن به هواپیمای پاریس.
توی سالن ترانزیت فرودگاه میلان که سالن شیشه ای بزرگی است، نشسته بودم. به هجده سال پیش و آن روز فکر می کردم. برای اولین بار در تمام این سال ها، زنی که به قول پیشخدمتِ بار «به زندگیش خاتمه داده بود»، همه ی فکر و ذهنم را به خودش مشغول کرد.
روز قبل، بلیت رفت وبرگشت میلان را اتفاقی از یک آژانس مسافرتی در خیابان ژوفروآ خریده بودم. خانه که رفتم، ته یکی از چمدان ها مخفی اش کردم تا همسرم آنِت نبیندش. میلان. از بین سه شهر دیگر، یعنی وین، آتن و لیسبون، این یکی را شانسی انتخاب کرده بودم. مقصد مهم نبود. مهم این بود که ساعت حرکت هواپیما با ساعت پرواز ریو دو ژانیرو که باید سوارش می شدم، یکی باشد.
آنت، وِتزِل و کاوانو برای بدرقه به فرودگاه آمده بودند. خوشحالی تصنعی شان را معمولاً موقع اعزام به ماموریت ها می دیدم. همیشه از ماموریت بیزار بودم و آن روز بیشتر از همیشه. دوست داشتم به شان بگویم ما برای شغلی که نام کهنه شده ی «کاوش گر» را یدک می کشد، دیگر پیر شده ایم. تا کِی قرار بود فیلم های مستندمان را توی پله یل یا سینماهای شهرستان ها که تعدادشان کم و کمتر می شد، نمایش بدهیم؟ جوان که بودیم، می خواستیم از پیشکسوت ها الگو بگیریم، ولی حالا دیگر دیر شده بود. دیگر هیچ زمین بکری برای کاوش وجود نداشت. وتزل گفت «همین که رسیدی ریو، به مون زنگ بزن...»
این سفر یکی از آن ماموریت های تکراری بود؛ بعد از آن همه فیلم، باید مستند تازه ای می ساختم که قرار بود اسمش در جست و جوی سرهنگ فاوست باشد. به این بهانه باید از چند روستای حاشیه ی ماتو گروسو فیلم برداری می شد. این بار تصمیم داشتم برزیل نروم، اما جرئت نمی کردم این را به آنت و بقیه بگویم. بقیه که چیزی نمی فهمیدند. آنت هم منتظرِ رفتنم بود تا با کاوانو تنها شود. کاوانو گفت «جای ما هم رفقای برزیلی رو ببوس.»
منظورش گروه فنی بود که قبلاً راه افتاده بودند و آن طرف اقیانوس، توی هتل سوزای ریو دو ژانیرو، منتظرم بودند. خوب، می توانستند بیشتر منتظرم بمانند... بعد از چهل و هشت ساعت کم کم دلواپسی مبهمی سراغ شان می آمد. آن وقت زنگ می زدند پاریس. آنت تلفن را برمی داشت، کاوانو گوشی را می گرفت. غیبش زده، بله، غیبم زده بود. مثل سرهنگ فاوست. اما با یک تفاوت کوچولو: من همان لحظه ی اعزام به ماموریت غیب شده بودم، چون متوجه می شدند صندلی ام توی هواپیمای ریو خالی بوده و این موضوع نگرانی شان را بیشتر می کرد.
گفته بودم ترجیح می دهم تا محل سوار شدن همراهم نیایند. با این فکر که دیگر هیچ وقت نمی بینم شان، سمت گروه کوچک شان چرخیدم. وتزل و کاوانو به خاطر شغل مان هنوز قیافه ی شاداب شان را حفظ کرده بودند. کاری که در واقع شغل نبود، بلکه وسیله ای بود برای دنبال کردن رویاهای کودکی. آیا مدت زیادی جوان های پابه سن گذاشته می ماندیم؟ برای خداحافظی دست تکان می دادند. آنت متاثرم کرد. دقیقاً همسن بودیم، ولی او حالا تبدیل به یکی از آن دانمارکی های پژمرده ای شده بود که وقتی بیست ساله بودم، مرا شیفته ی خودشان می کردند. آن ها آن زمان مسن تر از من بودند و من عاشق مهربانی شان بودم که به آدم پشت گرمی می داد.
منتظر بودم سالن را ترک کنند تا سمت ورودی پرواز میلان بروم. می توانستم از همان جا برگردم پاریس و کسی هم بو نبرد. ولی احساس می کردم قبل از هر چیز لازم است فاصله ای بین خودم و آن ها بیندازم .

لحظه ای توی سالن ترانزیت وسوسه شدم از فرودگاه بزنم بیرون و همان مسیر گذشته را در خیابان های میلان دنبال کنم. ولی این کار فایده نداشت. او تصادفی این جا آمده بود تا بمیرد. باید ردش را توی پاریس می گرفتم.
در مسیرِ برگشت، خودم را رها کرده بودم و احساس شور و نشاطی در رگ و پی ام می دوید که بعد از اولین سفرم در بیست و پنج سالگی به جزایر اقیانوس آرام، دیگر سراغم نیامده بود. بعدِ آن سفر، سفرهای زیادی داشتم. مانند استنلی، ساورنیان دو براتزا و آلن ژربو که تجربه های سفرهای اکتشافی شان را در دوران بچگی خوانده بودم؟ خصوصاً میلی در وجودم موج می زد که شدیدتر از همیشه بود. نیاز به فرار. آن جا، توی هواپیمایی که مرا برمی گرداند پاریس، احساس می کردم باید به جای دورتری فرار کنم؛ حتا دورتر از ریویی که باید سوار هواپیمایش می شدم.

هتل های زیادی را در محله های حاشیه ای پاریس می شناسم. تصمیم گرفتم مدام هتل عوض کنم. اولین اتاقی که کرایه کردم، توی هتل دودس در پورت دوره بود. آن جا خطر برخوردن به آنت وجود نداشت. شاید خبر ناپدید شدنم فوراً به گوش اش نرسیده باشد، چون هیچ کس، حتا وتزل، نمی داند او معشوقه ی کاوانو است و وقتی تلفن خانه مان توی شهرک ورون زنگ خورده، کسی نبوده جواب بدهد. بعد، چند روز که از ماه عسل شان می گذرد، بالاخره سری به شهرک ورون می زند و چشمش به یک تلگرام ــ البته حدس می زنم ــ می افتد «گروه ریو خیلی نگران. غیبت ژان در هواپیمای ۱۸. تماس فوری با هتل سوزا.» آن وقت کاوانو هم به شهرک ورون می رود تا دل نگرانی شان را با هم تقسیم کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب ماه‌عسل