فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دشمن

نسخه الکترونیک کتاب دشمن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دشمن


«دشمن» یکی از مشهورترین رمان‌های «جی.ام.کوتسی» برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۲ است.
«دشمن» رمانی است که سبب شد منتقدان ادبی گوشه‌وکنار دنیا با این نویسنده بیشتر آشنا شوند، این نویسنده‌ی سفید‌پوست اهل آفریقای جنوبی که با داستان‌های ضدآپارتایدش شناخته شده بود با این رمان سویه‌ی دیگری از توانایی‌هایش را به نمایش گذاشت.
در واقع منتقدان آثار او را با نوشته‌های نویسندگانی چون ناباکوف، کافکا و کنراد مقایسه می‌کردند و زمانی که آثار بالیده‌ترش همچون «دشمن» در سال ۱۹۸۶ منتشر شد، بیش از پیش با تحسین و استقبال روبرو شد.
رمان «دشمن» طرح داستانی عجیبی دارد، «کوتسی» رمانش را حول‌محور داستان قدیمی «رابینسون کروزوئه» می‌سازد.
این رمان روایت دوباره‌ی داستان «رابینسون کروزوئه دفو»، این بار در شهر لندن است. این داستان با بازآفرینی متنی تحسین شده از استعمار بریتانیایی، راهبرد خاص داستان پردازی پسااستعماری را انتخاب می‌کند و واکنشی به فرهنگ استعمارگراست. «دشمن» داستانی درباره داستان‌پردازی است؛ راوی زن رمان، «سوزان بارتون»، به دنبال ناشری برای چاپ داستانش می‌گردد و همه‌چیز پیچیده‌تر می شود.
«جیمز پروکتر» منتقد ادبی سرشناس آمریکایی درباره‌ی این رمان می‌گوید:««دشمن» با وجودغنا و تنوع صدا، به گونه‌یی چشمگیر داستانی است درباره سکوت، سکوت فریادی که کوتسی از نمایش صدایش سر باز می‌زند. گرچه سکوت در این متن مرکزیت دارد، اما کوتسی می کوشد سرحدی را نشان دهد که در آن زبان نیز ابزاری کلیدی در دست استعمار است.»
«کوتسی» یکی از مقبول‌ترین چهره‌های داستان‌نویسی است که در یک دهه‌ی اخیر افتخار دریافت نوبل ادبیات را داشته‌اند، او علاوه بر جایزه‌ی نوبل ۲۰۰۲ که به پاس مجموعه‌ی فعالیت‌های ادبی‌اش به او اعطاء شد، تاکنون یازده جایزهٔ ادبی دیگر نیز دریافت کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دشمن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

«دیگر نای پارو زدن نداشتم. دست هام تاول زده بود، پشتم می سوخت و بدنم درد می کرد. آهی کشیدم، از قایق بیرون سریدم و رفتم تو آب که بی صدا پشنگکی زد. آهسته به سوی جزیره ی عجیب شنا می کردم و موهای بلندم بر آب شناور بود، مثل گل های دریا، مثل شقایق دریایی، مثل عروس دریایی آب های برزیل. مدتی مثل وقتی پارو می زدم خلاف جریان شنا کردم بعد ناگهان از گیر جریان آب آزاد شدم و موج مرا به خلیج برد و لب ساحل رساند.
«خودم را بر ماسه های داغ ولو کردم. سرم از گرمای سوزان خورشید داغ بود، زیردامنی ام (تنها چیزی که وقت فرار تنم بود) به سرعت به تنم خشک می شد. مثل همه ی نجات یافته ها خسته اما خوشحال بودم.
«سایه ی تاریکی بر من افتاد، سایه ی ابر نبود، سایه ی مردی بود با هاله ی خیره کننده ای دورش. زبان سنگین و خشکم را به کار انداختم و گفتم: "تو دریا از کشتی بیرونم کرده اند. هیچ کس همراهم نیست." و دست دردناکم را بالا بردم.
«کنارم بر دو پا نشست. سیاه پوست بود، سیاهی با سری پوشیده از موهای مجعد کرک مانند. تنها چیزی که تن اش بود تنکه ای پاره پاره بود. بلند شدم و صورت تختش را وارسی کردم، چشم های ریز بی حال، بینی پهن، لب های کلفت و پوستی که سیاه نبود، خاکستری تیره بود، آن چنان خشک که انگار لایه ای غبار پوشانده بودش. گفتم: "آگوا"(۱)، گفتم شاید پرتغالی بفهمد، و ادای آب خوردن درآوردم. جواب نداد، جوری نگاهم می کرد که انگار به یک خوک آبی یا گراز دریایی که موج به ساحل آورده و دمی دیگر می میرد و می شود تکه تکه اش کرد و در چند وعده خوردش نگاه می کند. نیزه ای کنارش داشت. با خودم گفتم به بد جزیره ای آمده ام و سرم فرو افتاد. گفتم به جزیره ی آدم خوارها آمده ام.
«دست دراز کرد و با پشت دست بازوم را لمس کرد. گفتم لابد می خواهد ببیند گوشتم چه طور است. اما هر چه می گذشت تنفسم آهسته تر می شد و آرام تر می شدم. بوی ماهی می داد و پشم گوسفند در روزهای داغ آفتابی.
«نمی شد تا ابد همین طور بمانیم، نشستم و دوباره ادای آب خوردن درآوردم. تمام صبح پارو زده بودم، از دیشب آب نخورده بودم. حاضر بودم مرا بکشد اما قبل از آن کمی آب به من بدهد.
«سیاه بلند شد و به من اشاره کرد دنبالش کنم. لاشه ی دردناکم را دنبالش کشاندم و از میان تل ماسه ها به سمت تپه ماهورهایی رفتیم که ورودی جزیره بود. چند قدمی رفته نرفته دردی در بدنم تیر کشید، خار نوک سیاه بلندی را که به پاشنه ی پام فرو رفته بود بیرون کشیدم. مالش هام افاقه نکرد، پاشنه ی پام به سرعت ورم کرد و مجبور شدم لنگان لنگان راه بروم که درد کمتر شود. سیاه پشتش را نشان داد که یعنی بقیه ی راه بر دوش اش سوار شوم. تردید کردم، اندام نحیفی داشت و از من کوتاه تر بود. اما چاره ای نبود. نیمی از وزنم را پشت او انداختم و نیمه ی دیگرم را کشان کشان و لنگ لنگان پیش می بردم. زیردامنی ام چین خورده و بالا آمده بود و چانه ام به موهای فنرگونه اش ساییده می شد. از تپه ماهورها بالا می رفتیم و این هم آغوشی وارونه ی عجیب ترسم را از او کمتر می کرد. می دیدم بی توجه به زمینِ زیر پاش قدم برمی دارد و کف پاش سنبله های خاری را که به پای من فرو رفته بود خُرد می کرد.
«شاید جزیره ی دورافتاده برای خوانند گانی که به نقل های مسافران خو گرفته اند ماسه های نرم، سایه ی درخت ها، نهر هایی که تشنگی کشتی شکسته ها را فرو می نشاند و میوه های رسیده ای را که به دستان شان می افتد تداعی کند، جایی که کشتی شکسته فقط می تواند روزها چرت بزند و منتظر باشد کشتی دیگری بیاید و او را به وطن ببرد. اما جزیره ای که من به آن رانده شده بودم اصلاً از این جنس نبود. تپه ی سنگی بزرگی بود که رویه ی تختی داشت. جز یک طرف از همه سو با شیبی تند از سطح دریا بالا آمده بود. جای جای آن بوته های دلگیری دیده می شد که نه گل می کردند و نه برگ هاشان می ریخت. در کناره های جزیره سفره هایی از جلبک قهوه ای دیده می شد که موج ها آورده بودند، بوی گند تعفن می داد و کک های بزرگ رنگ پریده را دسته دسته طرف خود می کشاند. همه جا پُر بود از مورچه ها که می لولیدند و می پریدند، مثل مورچه های باییا(۲). حشره ی انگلی دیگری هم بود که در تل ماسه ها زندگی می کرد. حشره ی کوچکی که بین انگشت های پا مخفی می شد و گوشت بدن را می خورد. حتا پوست سخت جمعه(۳) هم در برابرش دوام نمی آورد. بر پاهاش ترک های خون آلودی دیده می شد که خودش اعتنایی به آن ها نداشت. مار ندیدم، اما بزمجه ها در گرمای روز بیرون می آمدند و تن به آفتاب می سپردند. برخی کوچک و چابک بودند و برخی درشت و بدترکیب، وقتی احساس خطر می کردند حلقه های آبیِ شش هاشان براق می شد و هیس صدا می کرد و می درخشید. با کیسه یکی از آن ها را گرفتم که رامَش کنم، حشره به خوردش می دادم، اما گوشت مُرده نمی خورد و دست آخر مجبور شدم ولش کنم. در جزیره میمون (که بعداً درباره اش بیشتر صحبت می کنم) و پرنده هم بود. پرنده ها را همه جا می شد دید، نه فقط دسته های گنجشک (یا پرنده هایی که من گنجشک می نامیدم) که تمام روز جیک جیک کنان از این بوته به آن بوته می رفتند، بلکه دسته های بزرگ مرغ دریایی، مرغ نوروزی، غاز دریایی و قره قاز چنان بر صخره های مشرف به دریا ازدحام کرده بودند که صخره ها از فضله شان سفید شده بود. دریا هم پُر بود از انواع ماهی ها، گرازهای دریایی و خوک های آبی. شاید اگر زندگی کنار حیوانات را می پسندیدم در جزیره بهترین زندگی را داشتم. اما مگر کسی که اشتهای انسان سخنگو را دارد می تواند به قارقار و جیک جیک و جیغ و عوعوی خوک های دریایی و زوزه ی باد دل خوش کند؟
«عاقبت بالا رفتن تمام شد و سیاه توقف کرد که نفسی چاق کند. خودم را رو کفه ی همواری دیدم که بی شباهت به یک اردوگاه نبود. دریای مواج دورادورش را گرفته بود. کشتی ام را در شرق جزیره دیدم که با بادبان های افراشته دور می شد.
«فکروذکرم آب بود. اگر می دانستم آب به من می دهند دیگر مهم نبود سرنوشتم چیست. مردی با پوست سبزه و ریش انبوه دم دروازه ی اردوگاه ایستاده بود. شروع کردم به ادا درآوردن و گفتم: "آگوا." مرد به سیاه اشاره هایی کرد و دیدم با یک اروپایی طرف هستم. پرسیدم: "فالا اینگلِز؟"(۴) این ها را در برزیل یاد گرفته بودم. سر تکان داد. کاسه ی آبی را که سیاه برایم آورد فرو دادم. باز هم آورد. بهترین آبی بود که در تمام عمرم خورده بودم.
«چشم های مرد غریبه سبز بود، موهاش سوخته و به رنگ کاهی درآمده بود. به نظرم شصت ساله می آمد. (بهتر است او را سرتاپا توصیف کنم:) نیم تنه ی چسبان بی آستینی به تن داشت، تنکه ای به پا کرده بود که تا زیر زانوهاش را می پوشاند، همان ها که قایق ران های رودخانه ی تِمز(۵) می پوشند و کلاه بلند مخروطی شکلی سرش بود. همه از پوست حیوانات که پشم شان رو به بیرون بود لبه دوزی شده بود. صندل های سنگینی هم پاش کرده بود. پَرِ کمربندش یک چوب دستی کوچک و یک چاقو دیده می شد. اولین برداشتم از او یک یاغی بود. اما نه یک یاغی معمولی، از آن ها که ناخدایی بخشنده همراه یکی از سیاه هاش به جزیره فرستاده و سیاه را به خدمت خود گرفته است. گفتم: "من سوزان بارتن(۶) هستم. سرنشینان آن کشتی که آن جاست در دریا رهام کرده اند. ارباب خود را کشتند و این بلا را سر من آوردند." این را گفتم و ناگهان، من که با تمام آزارهایی که در کشتی دیده بودم و در آن همه ناامیدی که به تنهایی و کنار جسد ناخدا با اهرمی در کاسه ی چشمش میان امواج دریا تحمل کرده بودم و قطره ای اشک نریخته بودم، به گریه افتادم. پای دردناکم را بین دو دستم گرفتم و بر زمین لخت نشستم. عقب می رفتم و جلو می آمدم و چون کودکان گریه می کردم. مرد غریبه (که همان کروزو(۷)یی است که گفتم) کنارم ایستاده بود و جوری به من زل زده بود انگار ماهی یی باشم که امواج به ساحل آورده اند، نه موجود مفلوکی از جنس خود او.
«گفتم کروزو چه لباسی به تن داشت، اما هنوز از محل زندگی اش چیزی نگفته ام.
«وسط کفه ی مرتفع، صخره ای به بلندی یک خانه دیده می شد. کروزو در زاویه ی بین دوتا از این سنگ ها با چوب و نی برای خود کلبه ای ساخته بود. نی ها به شکل ظریفی به هم کاه اندود شده و با ساقه و برگ به تیرک های چوبی دوخته شده بود و سقف و دیوار کلبه را تشکیل می داد. پرچین، با دری که بر لولاهای چرمی می چرخید، اردوگاه تمام وکمالی به شکل مثلث به وجود می آورد که کروزو آن را قصر خود می نامید. درون پرچین، دور از دسترس میمون ها، تکه ای زمین پوشیده بود از کاهوی تلخ وحشی. چنان که خواهید دید این کاهو همراه ماهی و تخم پرنده ها تنها غذایی بود که در جزیره گیرمان می آمد.
«کروزو در کلبه تخت خواب باریکی داشت، جز این اسباب و اثاث دیگری در کلبه نبود. کف کلبه زمین لخت بود و رخت خواب جمعه حصیری بود که زیر طره ی بام می انداخت.
«اشک هام را که پاک کردم، از کروزو سوزنی چیزی خواستم که خار را از پام در آورم. سوزنی آورد که از استخوان ماهی ساخته شده بود و انتهای پهنش به شکلی که نمی دانم چه طور، سوراخ شده بود. ایستاد و بی هیچ حرفی مرا تماشا کرد که خار را بیرون می آوردم. گفتم: "بهتر است ماجرای خودم را برایت بگویم چون حتماً مانده ای که من کی ام و چه طور سر از این جا درآورده ام. اسم من سوزان بارتن است و زنی تنها هستم. پدرم مردی فرانسوی بود که برای فرار از ظلم و زجر از فلَندرز(۸) گریخت و به انگلستان رفت. نام درست او برتون(۹) بود اما چنان که معمول است در زبان بیگانه ها گشت و گشت و تغییر کرد. مادرم انگلیسی بود.
«"دو سال پیش مردی انگلیسی که در کار باربری دستی داشت تنها دخترم را ربود و به دنیای نو(۱۰) فرستاد. من هم در جست وجوی دخترم دنبالش رفتم و سر از باییا درآوردم، آن جا کسی حرفم را باور نداشت و اگر بر حرفم پافشاری می کردم جوابم بدرفتاری و تهدید بود. افسران سلطنتی هیچ کمکی به من نکردند و گفتند این ماجرا به انگلیسی ها مربوط می شود. در اتاق کرایه ای زندگی می کردم و دست به کار دوزندگی شده بودم. جست وجو می کردم، انتظار می کشیدم، اما هیچ اثری از دخترکم نمی دیدم. کم کم ناامید شدم، از پولم هم چیزی نمانده بود. این شد که سوار یک کشتی تجاری عازم لیسبون(۱۱) شدم.
«"اما بدبختی هام یکی دوتا نبود، ده روز پس از شروع سفر ملوان های کشتی یاغی شدند. به کابین ناخدا ریختند و او را، که برای جانش التماس می کرد، با خشونت و بی رحمی کشتند. ملوان هایی را که با آن ها همدست نشده بودند دست بند و پابند آهنی زدند. من و جسد ناخدا را در قایقی گذاشتند و به دریا سپردند. نمی دانم چرا مرا در دریا رها کردند. اما معمولاً وقتی کسی را آزار می دهیم برای این که تنفرش را حس نکنیم بهتر می دانیم دیگر چشم مان به او نیفتد. در برزیل می گویند دل آدم جنگل تاریکی است.
«"نمی دانم از بخت یاری من بود یا شورش آن ها این قدر حساب شده بود که مرا در تیررس این جزیره رها کردند. ملوانی بر عرشه فریاد زد: ”ره موس“(۱۲)، یعنی پاروها را بردار و پارو بزن. اما من از ترس می لرزیدم. می خندیدند و هو می کردند و من بر موج دریا این سو و آن سو می رفتم، تا این که باد شروع شد.
«"تمام صبح، همین طور که کشتی دور می شد (گمان کنم ملوان های یاغی می خواستند در کناره های ئیس پانیولا(۱۳) کشتی ها را غارت کنند)، پارو می زدم و جسد ناخدا پیش پام افتاده بود. چیزی نگذشت که کف دستم تاول زد ـ ببینید! ــ اما می ترسیدم کمی استراحت کنم، می ترسیدم جریان آب از جزیره دورم کند. تجسم این که شب، که شنیده ام زمان برآمدن هیولاها از اعماق در جست وجوی شکار است، در دریای بی پایان و خالی آواره باشم برایم خیلی از درد پارو زدن بدتر بود.
«"اما دست آخر دیگر نای پارو زدن نداشتم. دست هام دردناک شده بود و پشتم می سوخت، بدنم درد می کرد. آهی کشیدم، از قایق بیرون سریدم و رفتم تو آب که بی صدا پشنگکی زد. شروع کردم به شنا کردن رو به جزیره ی شما. موج دریا مرا به ساحل آورد. بقیه را هم می دانید."
«با این حرف ها خودم را به رابینسن کروزو معرفی کردم. آن روزها هنوز حاکم جزیره اش بود و من دومین رعیت او بودم، اولی نوکرش جمعه بود.
«میل دارم ماجرای این کروزوِ بی مانند را همان طور که از زبان خودش شنیده ام برایت بازبگویم. ماجراهایی که او به من گفت آن قدر فراوان اند و آن قدر هماهنگ کردن شان با هم سخت است که بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیدم که سن زیاد و انزوا تاثیر خود را بر حافظه ی او گذاشته بود و دیگر خودش هم درست نمی دانست کدام حرفش راست است و کدام خیال بافی. یک روز می گفت پدرش تاجر ثروتمندی بوده و او محض ماجراجویی از دفترخانه اش بیرون آمده است. روز بعد می گفت پسرک فقیر بی خانمانی بوده و در کشتی ها خدمتکار، و مورها(۱۴) او را اسیر کرده اند (بر بازوش جای زخمی بود که می گفت با آهن داغش کرده اند) و توانسته بگریزد و خود را به دنیای نو برساند. گاه می گفت از زمانی که کشتی او و جمعه عرق شده پانزده سال می گذرد و از آن زمان تنها هستند. یک بار از او پرسیدم: "وقتی کشتی غرق شد جمعه کودک بود؟" پاسخ داد: "آری، کودک بود، کودک، برده ئکی بود." اما پیش می آمد که نوبت های بعد، مثلاً وقتی گرفتار تب بود (شاید واقعاً آدم تب دار مثل آدم مست خواهی نخواهی حقیقت را می گوید)، ماجراهایی از آدم خوارها تعریف می کرد: جمعه آدم خوار بوده و او نگذاشته آدم خوارهای دیگر او را کباب کنند و بخورند. می پرسیدم: "نکند آدم خوارها برگردند جمعه را پس بگیرند؟" سر تکان می داد: "برای همین همیشه چشمت به دریا است؟ نگرانی آدم خوارها برگردند؟" پی حرفم را می گرفتم و باز هم سر تکان می داد. دست آخر نمی فهمیدم کدام حرف راست است و کدام دروغ و کدام پُرگویی.
«برگردیم به حکایت خودم.
«خستگی تا مغز استخوانم رسیده بود. گفتم قدری دراز بکشم و فوری غرق خواب شدم. وقتی بیدار شدم خورشید غروب کرده بود و جمعه شام را آماده می کرد. غذا را، که چیزی نبود جز کاهو و ماهی کباب شده بر زغال، با لذت فراوان خوردم. از این که شکمم پر شده بود و پام بر زمین سفت بود راضی بودم و از نجات دهنده ی بی مانندم تشکر کردم. اگر می پرسید بیشتر از خودم برایش می گفتم، از جست وجوهام برای پیدا کردن دختر دزدیده شده ام و از شورش. اما چیزی نمی پرسید و عوض پرسیدن به خورشید غروب زل زده بود. چنان با خود سر تکان می داد انگار به صدایی که محرمانه و از درون با او سخن می گفت گوش می داد.
«کمی گذشت و پرسیدم: "آقا ببخشید، چرا بعد از این همه سال قایقی نساخته ای که بتوانی با آن از این جزیره فرار کنی؟"
«جواب داد: "فرار کنم به کجا؟" چنان با خود لبخند می زد انگار این سوال جوابی ندارد.
«"بلکه بشود تا کناره های برزیل رفت، یا با کشتی نجات دهنده ای روبه رو شد."
«گفت: "برزیل صدها کیلومتر با این جا فاصله دارد و پُرِ آدم خوار است. ضمناً اگر همین جا بمانیم بخت مان برای دیدن کشتی های عبوری بیشتر و بهتر است."
«گفتم: "جسارتاً با شما موافق نیستم. من دو سال آزگار در برزیل بودم و هیچ آدم خواری ندیدم."
«گفت: "تو باییا بوده ای، باییا چیزی نیست جز جزیره ای در حاشیه ی جنگل های برزیل."
«از همان اول فهمیدم تشویق کروزو به نجات خود جز تلف کردن وقت نیست. در جزیره ی خود پیر شده و از کسی نه نشنیده بود، این موضوع ـ آن هم وقتی افق روبه رومان این قدر وسیع و باعظمت بود! ــ آن قدر افق دیدش را محدود کرده بود که فکر می کرد هر چه درباره ی جهان باید دانست، می داند. جدا از این بعدها دانستم میل به فرار درونش تحلیل رفته بود. دلش بر آن بود که تا روز مرگ، پادشاهِ قلمروِ ناچیزش باشد. در واقع چیزی که مانع می شد آتش های بزرگ به پا کند یا بر تپه برقصد و کلاهش را در هوا تکان دهد نه ترس از دزدان دریایی یا آدم خوارها که بی میلی به رهایی از جزیره، عادت و خودسری ناشی از سن بالا بود.
«وقت خواب رسیده بود. کروزو تختش را به من تعارف کرد اما نپذیرفتم و بهتر دانستم از جمعه بخواهم تشکی از سبزه برایم بر زمین پهن کند. بر زمین، در فاصله ی یک گز از کروزو خوابیدم (چون کلبه کوچک بود). دیشب خود را برای رفتن به وطن آماده می کردم و امشب از کشتی رانده شده و گرفتار این جزیره بودم. ساعت ها بیدار ماندم، نمی توانستم این تغییر سرنوشت را بپذیرم. دست های پُرتاولم راحتم نمی گذاشت. اما عاقبت خوابیدم. صبح نشده بیدار شدم. باد آرام گرفته بود. صدای آواز زنجره ها و غرش موج دریا را در دوردست می شنیدم. با خودم زمزمه کردم: "جزیره است، جای امنی است، همه چیز روبه راه خواهد بود." محکم به خودم پیچیدم و دوباره خوابیدم.
«با طبل باران بر سقف از خواب بیدار شدم. صبح شده بود. جمعه جلوِ اجاق دولا شده بود (هنوز چیزی درباره ی اجاق کروزو که استادانه از سنگ ساخته شده بود نگفته ام). هیزم به آتش می انداخت و بادش می زد تا جان بگیرد. اول شرمم می شد جمعه مرا در رخت خواب ببیند، اما وقتی یادم آمد زنان باییا چه قدر جلوِ خدمتکارهاشان راحت بودند حالم بهتر شد. کروزو آمد و با تخم پرنده ها صبحانه ی خوبی خوردیم. باران از این جا و آن جای سقف چکه می کرد و بر سنگ های داغ اجاق جلزوولز می کرد. چیزی نگذشت که باران بند آمد و آفتاب شد. بخار از زمین بلند شد و باد دوباره شروع شد و وزید تا آرامشِ بعد و بارانِ بعد: باد، باران، باد، باران. روزهای آن جا این طور می گذشت و انگار از ازل جز این نبود. بیشترین انگیزه ام برای فرار به هر شکلی که شده تنهایی یا زندگی دور از تمدن، یا غذای یکنواخت نبود، باد بود که هر روز بی وقفه در گوشم سوت می کشید، موهام را به هوا می برد و ماسه به چشم هام می پاشید و کار را به آن جا می رساند که گوشه ی کلبه زانو می زدم، سرم را بین دست هام می گرفتم و با خودم زار می زدم تا صدایی غیر از تازیانه ی باد بشنوم. یا بعدها که برای شست وشو به دریا می رفتم نفسم را نگه می داشتم و سرم را زیر آب می کردم تا سکوت را تجربه کنم. لابد با خودت می گویی در پاتاگونیا(۱۵) تمام روزهای سال باد بی وقفه می وزد و اهالی آن جا از باد سر نمی دزدند، چرا من این طور می کنم؟ چون پاتاگونیایی ها که وطنی جز پاتاگونیا نمی شناسند فکر می کنند همه جای دنیا باد تمام فصل های سال بی وقفه می وزد، اما من که می دانم این طور نیست.
«کروزو پیش از این که برای رتق وفتق امور جزیره اش بیرون برود چاقوش را داد به من و هشدار داد از قصرش بیرون نروم. گفت میمون ها وقت روبه رویی با یک زن آن قدر که در برابر او و جمعه محتاط هستند احتیاط به خرج نمی دهند. حرف عجیبی بود. یعنی میمون ها بین مرد و زن تفاوت قایل می شوند؟ به هر حال احتیاط کردم و در کلبه ماندم و تن به استراحت سپردم.
«جز چاقو تمام ابزارهای جزیره از چوب و سنگ ساخته شده بود. بیلی که کروزو با آن کرت هاش را مسطح می کرد (بعداً بیشتر درباره ی کرت ها حرف می زنم) چیز چوبی باریکی بود با دسته ای خمیده. یک تکه ساخته شده و در آتش سخت شده بود. کلنگش سنگ تیزی بود که به چوبی طناب پیچ شده بود. کاسه های ما تکه های چوبی بود که درون شان با تراشیدن و سوزاندن خالی شده بود. در جزیره خاک رس نبود که قالب گیری کنیم و بپزیم. درخت ها کوتاه و نزار بودند. باد جلوِ رشدشان را گرفته بود. شاخه های پیچ درپیچ شان اغلب از دست من باریک تر بود. جداً جای تاسف بود که کروزو از کشتی جز یک چاقو چیزی نیاورده بود. شاید اگر ساده ترین ابزارهای نجاری، چند گل میخ و میله ی آهنی و مانند این ها با خود آورده بود می توانست ابزارهای بهتری درست کند و با ابزار بهتر زندگی ساده تر می شد. شاید حتا قایقی می ساخت و به سوی تمدن می راند.
«در کلبه جز تخت خواب چیزی نبود. از چوب و تسمه ساخته شده بود. چیز زمخت اما محکمی بود. گوشه ی کلبه کپه ای از پوست خشکیده ی میمون دیده می شد که به کلبه بویی شبیه بوی انبار دباغی می داد (با گذشت زمان به این بو عادت کردم و دیگر احساس اش نمی کردم اما پس از خارج شدن از جزیره، حتا امروز، وقتی بوی چرم تازه به دماغم می رسد کرخت می شوم). اجاق هم بود، که زغال های آتش پیشین همیشه گوشه ای از آن تل انبار شده بود، چون آتش درست کردن کار بسیار خسته کننده ای بود.
«چیزی که میل پیدا کردنش را داشتم اصلاً وجود نداشت. کروزو دفترخاطرات نداشت، شاید چون کاغذ و مرکب نداشت، اما حالا فکر می کنم دلیل اصلی این بود که میلی به داشتن دفترخاطرات نداشت، یا اگر زمانی داشت دیگر آن را از دست داده بود. دیرک های سقف و پایه های تخت خواب را وارسی کردم اما خبری از کنده کاری نبود. حتا خط هایی که سال های گذشته را نشان دهد یا دایره هایی که گذشت ماه های قمری را هم نشان دهند در کار نبود.
«بعدها وقتی با او راحت تر شدم گفتم این موضوع برایم عجیب است. گفتم: "شاید روزی نجات پیدا کردیم. از این که تاریخچه ای از سال های جزیره ننوشته ای که آن چه را از سر گذرانده ای در یادها جاودان کند پشیمان نمی شوی؟ یا دوست نداری اگر همین جا ماندنی باشیم و یکی یکی بمیریم، که بعید هم نیست، یادی از ما بماند تا کشتی سواران بعدی که به این جا می آیند، هر کس که باشند، بخوانند و ما را بشناسند، بلکه اشکی هم بریزند؟ خودت خوب می دانی هر روز که می گذرد خاطرات ما متزلزل تر می شود، مثل مجسمه ای که حتا اگر از مرمر هم ساخته شده باشد باران می سایدش و دست آخر معلوم نیست دست مجسمه ساز چه شکلی به آن داده است. همین الان چه خاطره ای از آن توفان مهلک در ذهنت باقی مانده؟ دعای رفقا؟ ترست وقتی میان امواج بودی؟ خوشحالی ات از رسیدن به ساحل؟ تلوتلو خوردن های اولت در جزیره؟ ترست از هیولاهای وحشی، ناراحتی های شب های اول؟ (یادم هست گفتی رو درختی می خوابیدی.) جداً نمی شود کاغذ و مرکب درست کنی و هر چه را از این خاطره ها باقی مانده بنویسی که بعد از تو بمانند؟ اگر کاغذ و مرکب هم نباشد می شود با آتش بر چوب نوشت یا بر سنگ حکاکی کرد. شاید در جزیره خیلی چیزها نداشته باشیم اما تا بخواهی وقت داریم."
«با شور و حرارت زیادی حرف می زدم اما کروزو خونسرد و بی خیال گفت: "هیچ چیز را فراموش نکرده ام." گفت: "هر چه ارزش به یاد ماندن داشته باشد فراموش نکرده ام."
«فریاد زدم: "اشتباه می کنی! نمی خواهم حرف رو حرفت بیاورم، اما خیلی چیزها را فراموش کرده ای و هر روز که می گذرد بیشتر فراموش می کنی! فراموش کردن که خجالت ندارد، آدم فراموش می کند، همان طور که پیر می شود و می میرد. وقتی از دوردورها به زندگی نگاه می کنی یواش یواش دیگر چیز خاصی در آن نمی بینی. کشتی شکسته ها همه عین هم می شوند و پناه آورده ها به جزایر عین هم، همه آفتاب سوخته، تنها، با لباسی از پوست حیواناتی که کشته اند. چیزی که ماجرای تو را فقط مختص خودت می کند و تو را از ملوان های کهنی که پای آتش، افسانه های هیولاها و پری های دریایی را سینه به سینه نقل می کنند جدا می کند، هزاران کار کوچکی است که شاید امروز به نظر بی اهمیت باشند. مثلاً وقتی سوزنت را درست کردی (سوزنی که پرِ کمربندت زده ای) سوراخش را با چی تعبیه کردی؟ وقتی کلاهت را می دوختی نخ از کجا آوردی؟ کارهای کوچکی از این دست روزی هموطنانت را قانع می کند که این ها همه، کلمه به کلمه، راست است و واقعاً در دل اقیانوس جزیره ای وجود داشته پر از باد و فریاد مرغ های دریایی بر صخره ها، و کروزونامی با لباسی از پوست میمون در آن گام می زده و افق ها را در جست وجوی کشتی ها می کاویده."
«موهای گندم گون کروزو و ریش اش که اصلاً کوتاه نشده بود در نور خورشید می درخشید. دست هاش را بازوبسته کرد، دست هایی نیرومند با پوستی زبر که با کار و زحمت زیاد سختش کرده بود.
«سرش را بلند کرد، نگاهی حاکی از مخالفت به من انداخت و گفت: "من دیوارها و کرت هام را از خودم باقی می گذارم. همین کافی است. حتا زیادی هم هست." دوباره ساکت شد. فکر کردم کی از اقیانوس ها رد می شود که بیاید چند کرت و دیوار را ببیند که در وطنش تا بخواهی هست. اما چیزی نگفتم.
«کماکان هر دوتامان در کلبه می خوابیدیم؛ من و کروزو، کروزو بر تختش می خوابید و من رو تشک سبزه ی ضخیم و راحتی می خوابیدم که جمعه برایم می انداخت و هر سه روز تازه اش می کرد. شب های سرد خودم را با پوست ها می پوشاندم، در تمام این مدت تنها لباسی که داشتم همان زیردامنی یی بود که وقت رسیدن به جزیره تنم بود. لباس پوستی تنم نمی کردم چون بوی قدرتمند پوست تو دماغم زیادی می کرد.
«شب ها با سر و صدای کروزو در خواب می شد بی خواب شوم، بیشتر صدای سایش دندان هاش رو هم. مدت ها بود دندان هاش پوسیده شده و عادت کرده بود دایم آن ها را، آن ها را که مانده بود، به هم بساید، تا درد را آرام کند. دیدن او که با دست های نشُسته غذا را به طرف چپ دهانش می برد که کمتر اذیت می کرد اصلاً جالب نبود. اما زندگی در باییا به من یاد داده بود این لوس بازی ها را کنار بگذارم.
«خواب ناخدای مرده ی کشتی ام را می دیدم. می دیدم در قایق کوچکش رو به جنوب می رود، پاروها بر سینه اش صلیب شده و گل میخ کریهی از چشمش بیرون زده بود. امواج دریا عظیم و خروشان بود، باد زوزه می کشید و باران به دریا می کوبید، قایق غرق نمی شد اما آهسته به طرف کوه های یخ می رفت و انگار همان جا در جلدی از یخ می ماند تا روز رستاخیز برسد. مرد خوش خلقی بود ـ بهتر است تا فراموش نکرده ام بگویم ـ سزاوار فرجام بهتری بود.
«هشدارهای کروزو درباره ی میمون ها باعث شده بود فکر ترک اردوگاه را از سرم بیرون کنم. با وجود این روز سوم بعد از این که کروزو و جمعه سراغ کارهاشان رفتند بیرون آمدم و سرازیری را وارسی کردم تا به مسیری رسیدم که جمعه مرا به دوش کشیده بود و تا رسیدن به ساحل دنبالش کردم. زیر پام را می پاییدم چون هنوز بی کفش بودم. مدتی کنار دریا پرسه زدم و چشم به دریا دوختم. اما هنوز برای نجات زود بود. به آب زدم و ماهی های کوچک رنگارنگی که پاهام را گاز می گرفتند تا طعم جانوری مثل مرا بچشند سرحالم می آوردند. به خودم می گفتم اگر قرار باشد کسی در دل دریا گرفتار شود جزیره ی کروزو جای بدی نیست. آن قدر از گردش راضی بودم که ظهر شده نشده از شیب بالا رفتم که هیزم جمع کنم.
«وقتی کروزو برگشت فوری متوجه شد بیرون رفته ام و غرید: "تا وقتی زیر سقف من زندگی می کنی کاری می کنی که من می گویم!" بیلش را به زمین فرو کرد، حتا منتظر نماند جمعه آن قدر دور شود که صداش را نشنود. اما اگر فکر می کرد با نگاه های خشمگین می تواند مرا بترساند و به اطاعت برده وار وا دارد اشتباه می کرد. بلند شدم (تقریباً با او همقد بودم) و جواب دادم: "منی که در جزیره ی شما هستم با پای خودم نیامده ام جناب کروزو، بخت بد مرا به این جا آورده است. مرا از کشتی رانده اند، زندانی نیستم. اگر کفش داشتم یا شما ابزار لازم را برای درست کردن کفش به من می دادید مجبور نبودم دزدکی بیرون بروم."
«همان روز وقتی خشمم فرو نشست بابت حرف های تندی که زده بودم از کروزو معذرت خواهی کردم، که ظاهراً پذیرفت، گیرم با بی میلی. بعد دوباره از او خواستم نخ و سوزن بدهد که برای خودم کفش بدوزم. جواب داد چیزهایی مثل کفش و دستمال که در چشم به هم زدنی درست نمی شود. گفت وقتش که شد خودش برایم کفش می دوزد. هر چند روزها گذشت و من همچنان کفش نداشتم.
«از او درباره ی میمون ها پرسیدم. گفت اوایل که تازه آمده بوده میمون ها، گستاخ و موذی، در تمام جزیره پرسه می زدند. خیلی شان را کشته بود و بقیه شان به صخره هایی پناه برده بودند که او دماغه ی شمالی(۱۶) می نامید. پیش می آمد که در پیاده روی هام فریادشان را بشنوم و ببینم شان که از سنگی به سنگ دیگر می پرند. جثه شان از گربه بزرگ تر و از روباه کوچک تر بود. خاکستری بودند با صورت و پاهای سیاه. به نظر خطرناک نبودند، اما کروزو آن ها را آفت و بلا می دانست و همراه جمعه تا می توانست به ضرب چماق می کشت شان، پوست شان را می کند، پشم شان را خشک می کرد، به هم می بافت و از آن ها لباس و پتو و چیزهایی از این دست درمی آورد.
«یک روز غروب دستم بند شام درست کردن بود، به جمعه گفتم: "جمعه برو چوب بیاور." حاضرم قسم بخورم صدام را شنید، اما جم نخورد. تکرار کردم "چوب" و به آتش اشاره کردم. این بار بلند شد، اما کار دیگری نکرد. این جا بود که کروزو به حرف آمد. گفت: "چوب هیزم." و جمعه رفت و از کپه ی هیزم چوب آورد.
«اول فکر کردم جمعه مثل سگی است که فقط به اربابش محل می گذارد، اما این طور نبود. کروزو گفت: "کلمه ای که به او یاد داده ام چوب هیزم است. نمی داند چوب یعنی چه." برای من عجیب بود که جمعه نمی فهمد چوب هیزم هم نوعی چوب است، مثل چوب صنوبر یا چوب تبریزی. گذاشتم و گذشتم و چیزی نگفتم تا زمان تماشای ستاره ها بعد از شام، که عادت مان شده بود.
«پرسیدم: "جمعه چند کلمه ی انگلیسی بلد است؟"
«کروزو جواب داد: "آن قدر که لازم است. این جا انگلستان نیست و نیازی نداریم به یک عالم کلمه."
«گفتم: "جوری حرف می زنی انگار زبان آفت زندگی است، مثل پول یا آبله. اگر جمعه انگلیسی را خوب بلد بود تنهایی ات را تسکین نمی داد؟ می توانستید این همه سال لذت حرف زدن را بچشید، می توانستی برکت ها و موهبت های تمدن را به او حالی کنی و از او انسان بهتری بسازی. زندگی عجین شده با سکوت لطفی ندارد."
«کروزو جوابی نداد بلکه با اشاره جمعه را نزدیک تر خواند. گفت: "جمعه آوازی بخوان، برای خانم بارتن بخوان."
«جمعه رو به ستاره ها کرد، چشم هاش را بست و مطیع اربابش شروع کرد به درآوردن صدایی بم. گوش می دادم اما آهنگی به گوشم نمی رسید. کروزو آهسته به زانوم زد و گفت: "صدای بشر." نفهمیدم منظورش چیست، اما انگشت به لب گذاشت که مرا ساکت کند. در تاریکی هوم هوم جمعه را می شنیدیم.
«عاقبت جمعه مکث کرد. پرسیدم: "جمعه از سر کندذهنی نمی تواند حرف بزند؟ این را می خواستی بگویی؟ (چون تاکید می کنم، جمعه از هر لحاظ آدم بی مایه ای بود.)
«کروزو جمعه را نزدیک تر خواند و گفت: "دهانت را باز کن." و دهان خودش را باز کرد. جمعه دهان باز کرد. کروزو گفت: "ببین." نگاه کردم اما در تاریکی جز برق دندان های سفید عاجی جمعه چیزی ندیدم. کروزو گفت: «لالالا.» و با اشاره از جمعه خواست تکرار کند. جمعه با صدایی از تو حلقش گفت: "هاهاها." کروزو گفت: "زبان ندارد." و چنگ انداخت به موهای جمعه و صورتش را به صورت من نزدیک کرد. گفت: "می بینی؟" گفتم: "تاریک است، نمی بینم." کروزو گفت: "لالالا." جمعه گفت: "هاهاها". عقب کشیدم و کروزو موی جمعه را ول کرد. گفت: "زبان ندارد. به این خاطر است که حرف نمی زند. زبانش را بریده اند."
«ماتم برد و نگاهم خیره شد: "کی زبانش را بریده است؟"
«"برده فروش ها."
«"برده فروش ها زبانش را بریده اند و بعد به بردگی فروخته اندش؟ شکارچی های برده ی افریقا؟ حتماً وقتی او را گرفتند بچه ی کوچکی بوده. چرا باید زبان کودکی را ببرند؟"
«کروزو نگاه کش داری به من کرد. این بار قسم نمی خورم، اما انگار لبخند می زد. گفت: "شاید زبان برای برده فروش ها، که از مورها هستند، خوراک لذیذی است. یا شاید هم از شیون و زاری جمعه که شب وروز تمامی نداشته جان به لب شده بودند. شاید می خواسته اند هیچ وقت نتواند چیزی از خود بگوید: کیست؟ خانه اش کجاست؟ چه طور گرفتار شد؟ شاید زبان هر آدم خواری را که به تورشان می خورده به مجازات می بریده اند. از کجا بفهمیم حقیقت چیست؟"
«گفتم: "وحشتناک است." سکوت برقرار شد. جمعه سفره را جمع کرد و در تاریکی فرو رفت. گفتم: "این چه جور عدالتی است؟ اول برده باشی و بعد در جزیره ای گرفتار شوی. از کودکی ات محروم شوی و سرنوشت محتومت عمری سکوت باشد. مگر تقدیر خواب بوده است؟"
«کروزو گفت: "اگر قرار بود تقدیر به همه ی ما رسیدگی کند کسی برای برداشت پنبه و چیدن نیشکر باقی نمی ماند. برای این که کسب وکار مردم رونق داشته باشد باید تقدیر هم مانند موجودات زمینی گاه بخوابد و گاه بیدار باشد." دید سر تکان می دهم، ادامه داد: "نکند فکر می کنی من به تمسخر درباره ی تقدیر حرف می زنم؟ شاید تقدیر این باشد که جمعه در این جزیره و در سایه ی توجهات اربابی بامُدارا زندگی کند نه در برزیل و زیر تازیانه های مزرعه دارها، یا در افریقا که جنگل هاش پُرِ آدم خوار است. شاید بهتر است که او این جا باشد و من این جا باشم و تو هم این جا باشی، گیرم ما جور دیگری فکر کنیم."
«تا آن زمان جمعه را چون سایه ای جان دار می دیدم و برای من تفاوت چندانی با برده های خانگی برزیل نداشت. اما حالا خواسته وناخواسته به او زل می زدم، ترسی سراغم آمده بود که در مواجهه با معلول ها درگیرش می شویم. این که نقص او محرمانه بود و پشت لب هاش پنهان (مثل نقص های دیگری که پشت لباس ها مخفی می شود)، که ظاهر او مثل بقیه ی سیاه ها بود، به من دلگرمی نمی داد. بلکه همین محرمانه بودنِ نقص مرا از او بر حذر می داشت. وقتی بود نمی توانستم صحبت کنم و به حرکت های زبان تروفرز در کامم توجه نکنم. در خیالاتم اتفاقی را که برایش افتاده بود تجسم می کردم، انبری می دیدم که زبانش را بیرون کشیده و کاردی آن را می برد، می لرزیدم و چندشم می شد. مخفیانه غذا خوردنش را می دیدم و با بی رغبتی صدای سرفه های کوچکی را می شنیدم که گاه گاه به زورِ آن گلو صاف می کرد. می دیدم مثل ماهی غذا را با دندان های جلو می جود. وقتی به من نزدیک می شد بدنم می لرزید و عقب می کشیدم، یا نفسم را نگه می داشتم که بوی او به دماغم نخورد. در نبودش ظرف هایی را که لمس کرده بود پاک می کردم. از این رفتارهای خودم خجالت می کشیدم اما مدتی نمی توانستم جلوِ خودم را بگیرم. کور بودم و پشیمان که کروزو این ماجرا را برایم تعریف کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دشمن

من که زیاد خوشم نیومد و نتونستم تمومش کنم
در 7 ماه پیش توسط