فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خودزنی

نسخه الکترونیک کتاب خودزنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خودزنی

آقای مشهدی‌پور، همسایه‌ی دیواربه‌دیوار سلمانی، وقتی جلوِ مغازه‌ی خیاطی‌اش روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و چای می‌نوشید، به آقای خرسندی که در درگاه سلمانی‌اش ایستاده بود، گفت: «کل جریان ناموسی بوده. بله آقا، ناموسی. یادت هست که آقای ماهان دستی هم در نوشتن داشت؟ یکی دوبار چیزهایی توی روزنامه نوشته بود که آورد گذاشت روی میز مغازه و من هیچ‌وقت وقت نکردم درست‌وحسابی نگاهی به‌شان بیندازم. وقتم کجا بود آقاجان. بگذریم؛ انگار آقای ماهان، با زن این آقا ریخته بوده رو هم. این اواخر هم نقشه‌هایی کشیده بوده‌اند تا سر شوهره را زیر آب کنند. بله آقا. پسرم زنه را می‌دیده که یک‌سره دوروبَر کتاب‌فروشی می‌پلکیده و بی‌خودی لاس می‌زده، بدون این‌که چیزی بخرد یا مثلاً چیزی بخواهد که آقای ماهان بگوید نداریم. هیچی. هیچی. حتا پسرم با گوش‌های خودش شنیده که آقای ماهان، زنه را به اسم کوچک صدا می‌کرده؛ ماهی! اسمش ماهی بوده. یا یک همچو چیزی!

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خودزنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جوی خون

هفته ی قبل بعضی ها به چشم خودشان دیدند که مردی کله ی آقای ماهان، صاحب کتاب فروشی ماهان را در طبقه ی همکف پاساژی در بلوار سجاد مشهد، له کرد. ناگهانی و لابد با نقشه ی قبلی، طوری پا به پاساژ گذاشته بود که به چشم هیچ کس نیامد. شب، آخرِ وقت بود که با صدای خرد شدن ویترین کتاب فروشی آقای ماهان و ریختن شیشه خرده ها روی موزاییک ها، همه دستپاچه از مغازه ها ریختند بیرون. کل پاساژ زل زده بودند به مرد لندهوری که جوراب زنانه ای روی سرش کشیده بود، پتک چرخانِ بالاسرش را می کوباند به ویترین کتاب فروشی. بعد رفت داخل مغازه، یقه ی آقای ماهان را گرفت و از پشت میز، مثل موشی که دمش را گرفته باشد، کشیدش تا میانه ی سالن پاساژ. مغازه دارها سراسیمه کشیدند عقب. مرد پتک به دست دور آقای ماهان می چرخید و پتک سنگین را با دست های پهن و زمختش تاب می داد. زن و مرد، پیر و جوان، بهت زده و خفه خون گرفته، یواش یواش اضافه می شدند. آقای ماهان عینک شکسته اش را درآورد و با صدایی لرزان و وحشت زده گفت چه می خواهی از جان من؟ لامپ آویزان از سقف که مدتی بود به خاطر اتصالی پت پت می کرد ترکید و فیوزها پرید و کل پاساژ در تاریکی فرو رفت. درست در همان لحظه اولین ضربه ی پتک به سر آقای ماهان کوبانده شد. سرخی خون در سیاهی شتک زد به اطراف و پاشید به سروصورت کسانی که نزدیک تر بودند. لکه خونی هم افتاد روی عینک آقای خرسندی، سلمانی روبه روی کتاب فروشی. بااین حال هیچ کس جُم نخورد. ترسی رقت انگیز به صورت همه نشسته بود. آقای ماهان خرخر می کرد، انگار ناله تو راه گلوش گیر کرده بود. همان تک ضربه از پا درآوردش. بااین حال سمج بود و دلش نمی خواست دست از زندگی بکشد. نیم خیز شد، تلوتلوخوران مثل مست ها دور خودش چرخید و با چشم های وق زده اش نگاهی به دورتادورش انداخت. تماشاگران سرشان را پایین انداختند که ضربه ی دوم، کاسه ی سرِ آقای ماهان را متلاشی کرد. صداش شبیه خرد شدن تکه چوبی خشک و شکننده بود. روی زمین که پرت شد، چند لحظه ای مثل غشی ها از گردن به پایین تکان تکان خورد و بعد به تدریج آرام گرفت. موهاش مثل گربه های خیس چسبیده بود به هم، انگار کله اش را تو استخر خون فرو کرده باشند. مرد لندهور از تو ویترین، کتاب ها را یکی یکی برداشت و انداخت شان رو جسد بی جان آقای ماهان. بعضی ها را هم پرت کرد تو جوی خون، خون پشنگ زد به درودیوار پاساژ. آخرین کتاب پشت ویترین را که انداخت روی مغز نشت کرده از جمجمه، آرام آرام از میان جمعیتی که برایش راه باز می کردند رد شد و غیبش زد.
شش روزی انگار خاک مُرده روی پاساژ پاشیده بودند. بوی تعفن گوشت مانده، پاساژ را برداشته بود. جمعیتی که کیپ تاکیپ در پیاده روهای بلوار سجاد لاک پشتی در حال حرکت بودند سعی می کردند از کنار این پاساژ با بی اعتنایی بگذرند. کمتر پیش می آمد کسی پا به آن جا بگذارد. سعی می کردند بدون آن که نگاهی به داخل بیندازند پچ پچ کنان حادثه را یادآوری کنند و سری تکان دهند و بگذرند و به پاساژ قبلی یا بعدی سرازیر شوند. بااین حال روز هفتم، کم کم اهالی پاساژ به حرف آمدند و بعد از کندوکاو و پرس وجو، ریشه ی ماجرا را از زیر خاک بیرون کشیدند.
آقای مشهدی پور، همسایه ی دیواربه دیوار سلمانی، وقتی جلوِ مغازه ی خیاطی اش روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و چای می نوشید، به آقای خرسندی که در درگاه سلمانی اش ایستاده بود، گفت: «کل جریان ناموسی بوده. بله آقا، ناموسی. یادت هست که آقای ماهان دستی هم در نوشتن داشت؟ یکی دوبار چیزهایی توی روزنامه نوشته بود که آورد گذاشت روی میز مغازه و من هیچ وقت وقت نکردم درست وحسابی نگاهی به شان بیندازم. وقتم کجا بود آقاجان. بگذریم؛ انگار آقای ماهان، با زن این آقا ریخته بوده رو هم. این اواخر هم نقشه هایی کشیده بوده اند تا سر شوهره را زیر آب کنند. بله آقا. پسرم زنه را می دیده که یک سره دوروبَر کتاب فروشی می پلکیده و بی خودی لاس می زده، بدون این که چیزی بخرد یا مثلاً چیزی بخواهد که آقای ماهان بگوید نداریم. هیچی. هیچی. حتا پسرم با گوش های خودش شنیده که آقای ماهان، زنه را به اسم کوچک صدا می کرده؛ ماهی! اسمش ماهی بوده. یا یک همچو چیزی! البته فقط درباره ی کتاب ها حرف می زده اند! درباره ی نوشتن و داستان و این جور مزخرفات! وقت تلف می کرده اند آقا. وقت تلف می کرده اند تا برسند به چیزهای دیگر؛ چیزهای دیگر که خب، آخرعاقبت این بی ناموسی ها، می شود همین کثافت کاری. یک بار هم، من که ندیدم، پسرم می گوید، دروغ که نمی گوید، وقتی هنوز ماهی آن جا بوده کرکره را پایین کشیده اند. بله آقاجان! حتماً به چشم خودش دیده که می گوید! بعد هم لابد یکی به گوش شوهره رسانده که مثل زنبورگاوی، سرزده آمده سروقت آقای ماهان تا حالی اش کند زنه صاحب دارد. دقت نکردید به پوست سرخ و برافروخته ی گردنِ مَرده؟ من که تمام حواسم به گردنش بود. رنگ، رنگ پاره شدن رگ غیرت بود. بله آقا. الکی که نیست؛ ناموس است!»
آقای جزایری، طلافروش سر پاساژ، آخرهای وقت، خم شده بود روی قفل کرکره ی مغازه اش که چشمش افتاد به آقای خرسندی. کمر راست کرد و گفت: «امروز سرتان خلوت است جناب خرسندی! بهتر! بگذارید برای تان بگویم؛ فهمیدید بالاخره جریان چی بوده قربان؟ من ته وتوی قضیه را درآوردم! از همان شب کذایی، تمام فکروذکرم این ماجرا بود. شب تا صبح هی راه رفتم دور خانه و هی بین پول و ناموس چرتکه انداختم تا ببینم بالاخره کدام برنده می شوند، تا حدس هایی زدم. بعد هم مدرک به دست آوردم البته. مدرک که نه حالا؛ چیزهایی به گوشم رسیده که کم از مدرک ندارد. بله قربان. بله! کلاً آقای ماهان، خدا رحمتش کند، ناخن خشک بود. هر وقت برای پول شارژ می رفتم سراغش، کف دستش را نشانم می داد و می گفت بکن! ته دلم می گفتم ما که خبر داریم چه زمین هایی بهت ارث رسیده؛ جواهرند، جواهر. بله. تو همین بلوار سجاد. خدا رحمتش کند، کافی بود تو یکی از همین زمین ها یک پاساژ می ساخت! بگذریم از این حرف ها؛ ولی من که می گویم این که می گویند ناموسی بوده، خیلی عذر می خواهم، چرند محض است. عقل تان را ندهید دست یک پسربچه ی تازه بالغ. حالا دیگر همه چیز شده پول. همه جا حرف سکه و طلا و دلار است . می گویند پوستِ برافروخته! رگِ گردن! نگاه نکردید به دست های مَرده؟ پتک را سبک گرفته بود دستش! انگار مثقالی وزن ندارد. بی خیالِ بی خیال. می شود همچین چیزی؟ اگر بحث غیرت بود دسته ی پتک را تو مشتش می چلاند. بله! تازه، پوست گردن که دلیل نمی شود! من هم گاهی یکهو می شوم یکپارچه آتش. سرخِ سرخ. بله قربان. آقای ماهان عزم کرده بوده مغازه اش را بفروشد تا با شریکش که همین مرد پتک به دست بوده، بروند توی کارِ برج سازی که از قضا تو معامله ی دیگری تمام پول نقدش را به باد می دهد و به ناچار، پولی را که از شریکه گرفته بوده تزریق می کند به حساب بانکی اش تا چک ها برگشت نخورند. شریکه هم مدتی پاپی می شود که پس کی می خواهی کلنگ برج را بزنی و این حرف ها که نهایتاً دستش رو می شود. البته این که دقیقاً چه طور دستش رو شده، کسی نمی داند. یکی دو ساعت قبلِ این که آن اتفاق بیفتد، رفته پیش آقای ماهان و کشیده اش گوشه ای و حالی اش کرده که آن پول تمام هستی اش بوده و ابداً شوخی ندارد. بعد ازش خواسته یکی دوتا از همین زمین ها را به نامش کند. ولی آقای ماهان زیر بار نرفته، انگاری باورش نشده که شریکه بخواهد مخش را بترکاند؛ حالا یا خودش، یا شرخرش، یا آدمش، فرق نمی کند درهرحال. ولی از آن جایی که پتکه را سبک گرفته بود تو دستش، یحتمل آدمِ یارو بوده. این کاره بوده. بله قربان. طلای بی فاکتور که نیست. دلیل دارم. شاگردم! شاگردم وقتی داشته شیشه های مغازه را دستمال می کشیده، گوش تیز کرده و کل داستان را گرفته. البته، از قول من چیزی به آقای مشهدی پور نگویید! بله! بله قربان! چه می دانم... شاید فکر کند چون ازم سکه نخریده، می خواهم مثلاً ضایعش کنم. نه قربان. مثقالی بحث این حرف ها نیست.»
آقای خرسندی بعد از تعریف کردن خلاصه ای از ماجرا برای کسی که زیر تیغ و قیچی اش نشسته بود گفت: «جان شما اگر دروغ بگویم! والا! افسری که برای نمونه برداری آمده بود، دستش را آرام گذاشت روی کله ی آقای ماهان تا نگاهی به طرف دیگرش بیندازد که تکه ای از استخون جمجمه ول شد و از بقیه ی سر آویزان ماند. افسره شکمش را گرفت و سرش را فرو کرد تو سطل پهلوی مغازه ی من و عق زد. ما هم عق زدیم. والا! از همه سنگین تر بار خجالتی است که دارد کمر تک تک مان را می شکند جان شما. کوچک ترین تقلایی نکردیم برای جان همکارمان. والا به خدا. من یکی که شب حتا شام نخوردم جان شما. از شما چه پنهان، پسرم را هم گرفتم زیر کتک که چرا باز قرص هاش را نخورده. پسر خوبی ا ست ها! ولی وقتی قرص هاش را نمی خورد... یک بار یک تکه از زبانش را کنده بود بی شرف. از گوشه ی لبش خون راه افتاد که فهمیدیم. ولش کن آقاجان. هر چی از بدبختی هام بگویم، تمامی ندارد! والا به خدا! خوش به حال آقای ماهان، خدابیامرز راحت شد! ولی سخت جان داد ها! مثل پسرم که غشی است تن بی کله اش، لرز گرفته بود. آخر کدام انسانی دست به چنین کاری می زند؟ بی شرف انسان نبود که! گرگ درنده بود. من که هیچ سر درنیاوردم از ماجرا. آقای جزایری، همین طلافروشی سر پاساژ، می گوید شریک بوده اند که زده اند به تیپ وتار هم. آقای مشهدی پور، خیاطی بغلی، می گوید ناموسی بوده. هر چی که بوده، بی شرف باید جوی خون راه بیَندازد؟ پولش برمی گردد؟ زنش برمی گردد؟ برنمی گردد که! اصلاً آدمی که زبانش از دنیا کوتاه شد، همه می شوند سخنگوش! حکایت کتاب فروش ماست به خدا! از همه وقیح تر هم سید است... همین سید خودمان دیگر! همین آقای کچلی که ول می چرخد تو پاساژ. نمی شناسیدش؟ سرایدار این جاست. کلاً حرف نمی زد! والا! ولی حالا مثل بچه ی دوساله ای که تازه زبان باز کرده، تندوتند درباره ی آقای ماهان و قاتلش حرف می زند. سید می گوید تا پاسگاه محل رفته تا ته وتوی قضیه را دربیاورد و آن جا متوجه شده که قاتل برادر آقای ماهان بوده! من که باور نمی کنم به خدا! می گوید خودش شنیده که برادرش بوده و انگاری حسابی زار می زده از فرط پشیمانی. خب، یارو اگر می خواسته خودش را لو بدهد چرا جوراب کشیده بوده رو سرش؟ والا! ولی سید پاش را کرده تو یک کفش که به چشم های خودش دیده. تابه حال هم دروغ نگفته ها! ولی من که تو کتم نمی رود داداش باشند! می گوید سرِ ارث ومیراث پدره، آقای ماهان داشته بامبول درمی آورده تا همه را هلفتی بکشد بالا که می افتند به جان هم و وقتی برادره می فهمد که... بله... علاوه بر این پول کوفتی... بحث چیزهای دیگری هم هست... بله... همان که گفتید... آبروریزی... و جوش می آورد. ها! این روزها تنها چیزی که می تواند آدم را به همچین کثافت کاری هایی وا دارد پول است. این که می گویند ناموسی بوده و این حرف ها، چرند محض است. والا به خدا! خزعبلات است. فقط فشار اقتصادی است که می تواند از برادر که از گوشت وخون آدم است، جانی بسازد... خود خود شیطان اصلاً... فقط بی پولی می تواند این طور کمر آدم را خُرد کند. والا به خدا!»
آقای خرسندی، برای تمدید نسخه ی پسرش، شبانه رفت طبقه ی بالای پیش دکتر. لمید روی مبل و نفس عمیقی کشید. دکتر گفت: «باز قرص هاش را نخورده؟ فدای سرت. چرا خودت را ناراحت می کنی؟ این بار قوی ترش را می نویسم که اگر یک درمیان هم خورد چیزی اش نشود. خدا را شکر کن پسرت شیزوفرنی ندارد. دیس اُرگانایزد نیست. ندیدی مرتیکه ی هبفرنیک را، چه جور پتک را دور سرش تاب می داد؟ این جا و آن جا شنیدم می گویند ناموسی بوده. برادر بودند. شریک بودند. می دانی؟ این جوری ها نیست بابا! من دکترم! درسش را خوانده ام! دیوانه از یک کیلومتری رد شود تشخیص می دهم. راه رفتنش را ندیدی؟ کاتاتونیک بود تابلو! آخر این جور راه رفتن مال وقت آدم کُشی است؟ می دانی؟ شیزو بود. فقط وفقط یک شیزوفرنی با علایم حاد مثبت می تواند دستش را به خون آلوده کند. آن هم این طور! کثافت! خدا را شکر کن پسرت این طوری نیست، وگرنه می افتاد به جانت. اگر عقده ی اُدیپش گل می کرد که دیگر هیچی. من که می گویم همین دفعه هم خدا دوست مان داشته که نیامده سراغ ما. شاید دفعه ی بعد نوبت ما باشد!»
سید قبل از آن که کرکره ی پاساژ را بکشد پایین، رفت پیش بهزاد، صاحب کافی شاپ ته سالن تا زودتر تعطیل کند، که بهزاد سید را کنار کشید و آرام زیر گوشش گفت: «شنیدم این ور و آن ور چو انداخته ای برادر بوده اند؟ آدم که واسه ی پول برادرش را نمی کشد. آن از جزایری دیوانه که می گوید شریک بوده اند. آن هم از دکتر که می گوید دیوانه بوده. خود دکتر دیوانه است با آن همه شمعدانی که دورتادور اتاقش چیده. یادت نیست که تا یارو اولین ضربه اش را به ویترین کوباند دکتر از ترس جانش در مطب را روی خودش قفل کرد؟ دیوانه، خودش را آن تو زندانی کرد که چی؟ او را نکشند؟ من مطمئنم ماهان سرش را تو بازی های سیاسی به باد داده. قتل کتاب فروش، آن هم تو روز روشن، نمی تواند بی حساب وکتاب باشد. مگس که نیست روی هوا الکی یکی را بزنی. حتماً دست هایی تو کار بوده که طرف جسارت کرده و پتک دستش گرفته، وسط همچین پاساژ شلوغی، آن هم تو بلوار سجاد، جوی خون راه انداخته. فکرش را بکن! این اتفاق اگر تو هر خیابان دیگری جز این جا می افتاد خبرش هیچ جا درز نمی کرد. ولی این جا، این خیابان، توی چشم است. اصلاً پُرسروصداترین خیابان شهر است. این جا مگس بکشند خبرش شهر را برمی دارد. تمام شهر برای تفریح و خرید و حتا گشت زدن می آیند این جا. این ها را می دانستند و این جوری آدم کشتند! تو به من بگو، این ها چه معنایی می تواند داشته باشد؟ اصلاً هیچ وقت با خودت فکر کرده بودی که چرا ماهان این جا کتاب فروشی زده؟ این جا که جای کتاب فروشی نیست. لابه لای بنتون و اسپرینگ فیلد و اکو، فوق فوقش، طلافروشی راه می اندازند و کافی شاپ. هیچ وقتِ خدا هم مشتری نداشت، جز یک زنی که گاهی می آمد و می رفت. ولی هیچ وقت نمی خواست مغازه اش را جمع کند ببرد جایی که کتاب فروش داشته باشد. چرا؟ تو به من بگو؟ ای بابا! اصلاً مگر ندیدی یارو کتاب ها را مثل پوست موز می انداخت رو کله ی له شده ی ماهان؟ راستش را بخواهی، بیشتر از این نمی توانم قضیه را برایت باز کنم؛ دیوار موش دارد، موش هم گوش... می فهمی که چه می گویم؟ برو. برو سید؛ احساس می کنم همین حالا هم یارو دارد این دورووَر می پلکد؟ از کجا معلوم؟ شاید هم تا حالا یکی سرش را زیر آب کرده باشد. این جور آدم ها نارنجک بی ضامن اند؛ ممکن است حتا تو دست خودی هم بترکند. برای همین... ولش کن... فقط خوب حواست را جمع کن سید، یک وقت این حرف ها جایی از دهانت درنرود که کله ی جفت مان را به باد می دهی!»
آقای خرسندی، وقتی تمامی پاساژ در سکوت و تاریکی فرو رفته بود به آخرین مشتری اش گفت: «شما وقت قبلی داشتید؟ اشکالی ندارد. کسی هم نیست این وقت شب. بفرمایید. نه جناب! خواهش می کنم بفرمایید روی این یکی صندلی. چای میل می کنید؟ دم کردنی است والا، از این نپتون های بی خاصیت نیست جان شما! تا این را بخورید من هم دستی به سرتان می کشم. بله آقاجان. سرایدار هم رفته صاحب کافی شاپ را از خر شیطان بیاورد پایین تا زودتر کرکره های پاساژ را پایین بکشد. کلهم باید زودتر ببندم امشب. آخر باید بروم نسخه ی پسرم را هم از داروخانه بگیرم. نیم ساعت پیش رفتم پیش دکتر که دوا بنویسد. حالا باید زودتر بروم داروخانه. زنم هم زنگ زده چرا نمی آیی. امان از دست این زن ها. خلاصه باید بجنبم، وگرنه در را روم قفل می کند، شب باید تو کوچه بخوابم! والا به خدا! البته یک چیز دیگر هم هست؛ کلاً از وقتی توی این پاساژ یک نفر را کشته اند، شب ها زودتر کرکره ها را می کشیم پایین.»
مشتری گفت: «دیشب یکی تو پاساژ ما هم جوی خون راه انداخت.»
آقای خرسندی گفت: «توراخدا؟ جوی خون؟ تو پاساژ شما هم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب خودزنی