فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجریش

کتاب تجریش

نسخه الکترونیک کتاب تجریش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجریش

از غروری که می‌توانستم به عنوان تکیه‌گاهی برای دختری جوان داشته باشم تهی شده‌ام و می‌توانم با خیال راحت وقت له کردن ته‌سیگارم در پیچ یک خیابان شلوغ کمی مکث کنم، سال‌ها را به ثانیه تقسیم ‌کنم و در چهار ثانیه‌ای که ته‌سیگار را شکنجه می‌دهم زندگی‌ام را از نظر بگذرانم، بعد هم به دختری که منتظر است از سر راهش کنار بروم نگاه کنم و بگویم «بعضی مردها چهارشنبه‌ها این‌جوری می‌شن.» و او بگوید «امروز که یکشنبه‌ست!»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجریش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود

سعدی

خوابم تمام نشده بود. حوصله ی بیداری را نداشتم. صبح دنبال جوراب، ظهر توی ترافیک و عصر سیگار به دست منتظر مشتری. لباس گرمی پوشیدم. داشتم می رفتم که تلفن زنگ زد. «بردارم؟» برنمی دارم. ساعت آن ها الان چند است؟ صبحانه بدون سنگک؟ نهار در شرجی اقیانوس آرام؟ شام با مردی که نمی تواند یک تصنیف ایرانی را با سوت بزند؟! خواستم کفش بپوشم که یادم آمد سیگارم را برنداشته ام. برگشتم. تلفن رفته بود روی پیغام گیر. «لطفاً شب از سرِ کار که برگشتی، قبل از پاک کردن این پیغام، بهش گوش کن. می دونی چه حالی ام؟ تو آلبومِ ماه کولی علیقلی رو شنیده ی؟ تهران که بودم خریدمش. یه آهنگ توش هست که من مثل اونم... مثل یه کمونچه... انگار یکی داره روم می کشه...» بسته ی سیگار را پیدا نمی کنم؛ زیر کاناپه، یخچال، دست شویی، کنار پنجره و هر جایی. قطع می شود.

هوا سرد است. فرو رفته ام توی پالتوم و انگار که سرم خیلی شلوغ باشد، به کسی نگاه نمی کنم. صاف می روم آتلیه. امروز پیرمردی می آید تا ازش عکس بگیرم بفرستد آن طرف ها، نگفت کجا؛ به من چه؟! برفی که دیشب می خواست ببارد و نبارید چند دقیقه ای هم پشت درِ آتلیه معطل بوده. دانه های برف از زیرِ در سُر خورده اند تو. جلوِ در خیس بود، بوی خوبی می آمد؛ مثل غریبه ای که از راه برسد و آدرس جایی را که خوب می شناسی از تو بپرسد.

آن طرف خیابان پیرزنی زمین خورده. خریدهایش روی زمین ولو شده اند. دانه دانه دارد سیب زمینی هایش را جمع می کند. می روم کمکش. در حال گذشتن از خیابان لیز می خورم و سرِ زانویم پاره می شود. پیرزن زیر لب چیزی می گوید، انگار فحش می دهد. اما نگاهم که می کند فقط می گوید «شلوارت پاره شد.» می آورمش آتلیه که گرم شود. نشسته ام کنار پنجره، رو به خیابان. منتظرم اتفاقی بیفتد تا بروم نگاتیوهای دیروز را ظاهر کنم، چند تا چاپ هم دارم. لباس کارم را تنم کرده ام، سیگار می کشم و پیرزن دارد سرِ زانویم را رفو می کند. بی دلیل با هم گرم گرفته ایم. تلفن زنگ می زند. قبل از این که برود روی پیغام گیر به پیرزن می گویم «مادر، این دخترمه، لطفاً بهش بگو براش می فرستم.» گوشی را برمی دارم و می دهم به او. می روم تاریک خانه و توی تاریکی دنبال چیزی می گردم.

نه می خواهم کنارش سرِ ذوق بیایم و برایش شکلک در بیاورم، نه می خواهم این یادداشت ها را نشانش بدهم، نه می خواهم عکسی را که پشت به مجسمه ی شنی گرفتیم ببیند و نه اتاقش را که آخرین بار در درگاه آن ایستاده بود و می گفت «کاش بیای با هم بریم شنا.» خیلی دوست دارم برگردد و ببیند که چربی سوزانده ام، شکمم تخت شده و صورتم استخوانی؛ تا بتوانم به شوخی بگویم «بهترین رژیم لاغری، جدا شدن از همسر!»

پیرمرد نیامد. تلفن زد گفت هوا سرد است و می ترسد سرما بخورد. پیرزن هم رفت. کمک من را به حساب پیشنهاد دوستی گذاشته بود. انگار بدش نمی آید با یک غریبه ی قابل اعتماد درددل کند. مطمئنم فردا سر و کله اش پیدا می شود که نصیحتم کند.

هفته هاست که رانندگی نکرده ام؛ البته که نه می خواهم وزن کم کنم و نه به سلامتی احتیاجی دارم! نشسته ام توی پارکینگ و به ماشین مان زل زده ام که انگار مثل یک اسب زیبا مستحق نوازشی ا ست که از او دریغ شده. دوست دارم کمی در این جای خلوت بنشینم و تاریخچه ی این ماشین را مرور کنم.

خوابم نمی برد. قرص خواب ندارم. گوشی تلفن را بر می دارم، کدِ یک شهر دور، بعد هفت تا سه و از اپراتور چند شماره ی بی ربط می گیرم؛ نیشابور، کازرون، اقلید و بعد چند جای دیگر و چند شماره ی دیگر.

امروز هوا طور عجیبی است. باد شدیدی می وزد اما انگار نسیم مطبوعی است. رنگ آسمانِ ابری مدام از قرمز به سبز و قهوه ای در نوسان است. سرمای هوا آن قدر نیست که تن را بلرزاند. شاید غریب به نظر بیاید اما من حتا عرق هم کرده ام. این هوا مرا یاد محمود می اندازد. با هم ورزش می کردیم، نه ورزش حرفه ای، گاهی، وقتی سیگار حوصله مان را سر می بُرد می رفتیم دوچرخه سواری، شنا، پینگ پنگ و گاهی کوه پیمایی. روزگار خوشی داشتیم. هفته ها می گذشت و هر یک بی آن که از دیگری خبری داشته باشیم یا سراغی بگیریم، سیگار می کشیدیم و به روزی فکر می کردیم که دوباره قدر سلامتی را بدانیم. آخر کارش به عنوان یک کوه نورد آماتور، پرت شدن از کوه و ترک کامل سیگار بود. من هم از آن به بعد هنوز منتظرم کسی را پیدا کنم تا گاهی با هم برویم ورزش. پیش غریبه ها نمی گویم که دلم می خواهد یک بار دیگر با او روی دامنه ی کوه چای بخورم؛ به شوخی می گویم از سیگار خسته شده ام.

پیرمرد و پیرزن هیچ کدام نیامدند. ساعت یازده شب یادم آمد که می توانم به پیرمرد تلفن بزنم، اما خیلی دیر بود. پیرزن هم که اتفاق چندان فوق العاده ای نبود. پارگی سرِ زانوی شلوار جین زیاد توی ذوق نمی زند. دو روز است که دخترم تلفن نزده. لابد خیالش راحت است که ماه کولی را برایش می فرستم. ساده نیست، من سیمرغ نیستم که پرم را آتش بزند تا از سقف اتاقش نازل شوم و مشکلاتش را دود کنم؛ آن قدر هم سنگ دل نیستم که وانمود کنم خوشحالی اش برایم مهم نیست. آخرین راهی که به نظرم می رسد این است که بخوابم تا کمی ته نشین شوم.

باز هم آفتاب. نیمه های شب زنگ تلفن بیدارم کرد. می گفت «می دونم که به وقت ایران ساعت از نیمه شب گذشته. تازه از دانشگاه اومدم، برف می بارید و... دلم برات تنگ شد. ماه کولی هنوز نرسیده. تو مطمئنی که فرستادیش؟ ای کاش با من حرف می زدی، مامان داره سعی می کنه فرانسه یاد بگیره، می خوان تعطیلات با هَووت بِرَن پاریس و مارسی و این جور جاها. نگران نباش، از سفر که برگردن طرف می فهمه که باید شرشو کم کنه. ولی فکرشو بکن، احتمالاً دخترِ یه مرد کُرد و یه زن عرب که فارسی رو با لهجه حرف می زدن، فرانسه رو خیلی بامزه حرف می زنه. خیلی دلم می خواد با من حرف بزنی. می دونم که دوستم داری. زیاد هم بد نیست که تو کلاس در حالی که استاد داره سعی می کنه از من یه اقتصاددان بسازه زل بزنم به کراواتش و به پدرم فکر کنم. ببخشید که بیدارت کردم. راستی، شاید نه به عنوان یه دکترای اقتصاد، اما به عنوان دخترت می شه ازت بپرسم اصلاً دوستم داری؟»

آفتاب تمام شد. باز هم باد، چند دقیقه بعد برف. یک روز سرد. پیرمرد بالاخره می آید. شال و کلاه پشمی و دست کش و پالتوِ بلندش را می گیرم و به جالباسی می زنم، تعارف می کنم بنشیند، برایش چای دارچین می آورم و احوالش را می پرسم. می گوید «دلم می خواد برم پاریس، دلم خیلی تنگ شده. تو تا حالا پاریس بوده ی؟» نه آرزویش را داشته ام، نه پولش را؛ شاید هم رویاهایم را اندازه ی پولم کوک می کنم. چهل فریم عکس گرفته ام اما هیچ کدام را نمی پسندم. پیرمرد طوری غمگین است که به این سادگی توی کادر جا نمی گیرد؛ مثل لباسی که هر چه دنبالش می گردی پیدا نمی شود و آخرش در اولین فروشگاه سرِ راهت خودکشی می کنی: اولین لباسی را که می بینی می خری. مرگ تهدیدی برای چنین آدم های ازجان گذشته ای نیست؛ این جور آدم ها به شرط دقایقی تنهایی و آرامش، مرگ را به سفر به مریخ ترجیح می دهند؛ پیرمرد از این نوع آدم ها است. اولین فریمی که از او گرفته ام راضی اش می کند. این رضایت ناراحتم می کند، نتیجه اش هم کار بیشتر و این وسواس جنون آمیز است.

عمه ام فوت کرده. خیلی دوست اش داشتم. نه به مراسم تشییع رفتم و نه مراسم ترحیم. تلفن که زدند گفتم سرخجه گرفته ام و نرفتم. ماندم در خانه و فکر کردم، به همه ی این چیزها؛ به این خستگی و افسردگی، به خودمان که روزی قهرمان بودیم، رویین تن بودیم، ما را مثال می زدند و در خیابان به ما اشاره می کردند. وحشتناک نیست؟

«سلام... عذر می خوام، من از مطب دکتر شفقت تماس می گیرم، خانوم سارگُل برای روز چهاردهم دی ماه نوبت داشتن. تماس گرفتم یادآوری کنم. لطفاً فراموش نشه. متشکرم.»

عصر ساعت پنج و نیم نشسته بودم پشت درِ حمام. نای حمام رفتن نداشتم و دنبال چیزی برای فکر کردن می گشتم. همسر سابقم باید دندان هایش را جرم گیری کند، سه ماه پیش برایش نوبت گرفتم. نمی دانم خودش به این موضوع فکر می کند یا نه، اما به نظرم دندان هایش هنوز هم مهم اند.

رفتم بیرون که غذا بخورم. نه این که بخواهم ادای چیزی را دربیاورم، اما چند روز است که چیز به درد بخوری نخورده ام، سیگار هم فراوان کشیده ام و این باعث ضعف عمومی ام شده. نشسته ام توی ایستگاه مترو کنار پسربچه ای با لباس و کوله ی ورزشی. سر صحبت را باز می کنم. «چه طوری؟» «خیلی ممنون.» «فوتبال؟» «بسکتبال.» «خوبه.» «شما چی؟» «قبلاًها دوچرخه و شنا. خیلی گشنه مه.» «اون جا فست فود دارن.» «از این چیزها نه. تو بودی چی می خوردی؟» «من؟ من می رفتم خونه مون غذای دیشبو گرم می کردم می خوردم.» آخرِ شب یک ساندویچ همبرگر خوردم و نشستم توی پارک و خیابان پشت پارک را نگاه کردم که می رفت توی تاریکی.

خرداد ۵۹؛ کمتر از یک ماه بود که سربازی ام تمام شده بود. داشتم می رفتم مغازه ی پیرمرد. کنار پنجره ی یک اتوبوس دو طبقه نشسته بودم و آدم ها را تماشا می کردم. در یکی از ایستگاه های بین راه زنی آمد و درست بالا سر من ایستاد. بلند شدم که بنشیند، اما خواست فقط بچه اش را بغل بگیرم. دیدم اشکالی ندارد، بچه اش را گرفتم و سرگرمش شدم. اتوبوس مسیر کوتاهی را طی کرد و در یکی از ایستگاه ها زن رو کرد به رفتن. با خودم گفتم شاید می رود بلیت بگیرد، متوجه چیزی شده یا هر چیز دیگری. اما زن پیاده شد. فهمیدم اشتباه کرده ام. بلند شدم و رفتم دنبالش. نزدیک میدان فردوسی بودیم. زن بی هیچ نگاه یا حرکتی رفت تا رسید به یک دلار فروش، ایستاد، انگار قیمتی پرسید و راه افتاد به سمت توپخانه. تندتر رفتم تا رسیدم به او. گفتم «خانم!» برگشت. «بچه تون.» نگاهم کرد و برگشت که برود. «بچه تون!» برگشت. «مزاحم نشو برادر.»

«دیشب مامانو بردن بیمارستان. چرا یه کاری نمی کنی؟ لعنت به تو بابا! چرا سعی می کنی چیزی باشی که نیستی؟ می دونم که برات خیلی سخته، متاسفم، اما... الان حالش خوبه... می دونم که به نظرت غیرممکنه اما... مامان دیروز... اصلاً فراموش کن. الان حالش خوبه، تو هم لازم نیست کاری بکنی، هیچ کاری نکن؛ فقط یه تلفن! دلم می خواد یه کم باهات حرف بزنم. من می رم پیش مامان...»

در خیابان ایرانشهر پیرمردی بود که پسرش در جریان انقلاب مفقود شد، حتا بعد از بهمن ۵۷ هم خبری از او نشد. پیرمرد تا دی ۵۹ که فوت کرد صبح تا شب توی تاریک خانه عکس پسرش را چاپ می کرد و بین مردمی که از جلوِ عکاس خانه اش می گذشتند پخش می کرد؛ شاید یکی از آن ها او را در زندان یا هر جایی دیده باشد. ماه ها رفتم و آمدم اما حاضر نشد توی عکاسی اش به من کاری بدهد. گفت بعد از این که مُرد بروم و مغازه را از زنش اجاره کنم. زنش می گفت پیرمرد تمام آن مدت می خواسته مغازه را به من اجاره بدهد، اما مدام فکر می کرده ممکن است پسرش از راه برسد و از دیدن یک غریبه به جای خودش دلگیر شود. من هم یک گوشه ی دیگرِ شهر برای خودم جایی اجاره کردم تا پول دانشگاه و سیگار و بلیت سینما را در بیاورم. آن وقت ها هنوز ازدواج نکرده بودم و وقت داشتم که هر روز بروم پیش پیرمرد و کنارش بازی روز و شب و پیر شدن را یاد بگیرم. از اردیبهشت ۵۸ تا اردیبهشت ۵۹ که سرباز بودم کمتر می رفتم و هر بار که می خواستم بروم فکر می کردم یا پیرمرد مُرده یا پسرش برگشته. پیرمرد وصیت کرده بود تا پیدا شدن پسرشان مغازه در اجاره ی من باشد. پیرزن مغازه را تا روز برگشتن پسرش به من سپرد و تنها وقتی از برگشتن او ناامید شد که مُرد. یکی از همین روزها باید یک عکس از پسر چاپ کنم. شاید هم یک جایی وسط شهر، مثلاً پارک وی یا تجریش یک بیلبورد از شهرداری اجاره کنم و صورت پسر را نشان مردم بدهم، شاید کسی یادش مانده باشد.

هوس دریا دارم. دل و دماغ رانندگی ندارم و از طرفی هیچ نمی خواهم غریبه ای کنارم باشد؛ می ماند برای بعد. دخترم برایم کارت پستال فرستاده، عکسی از ساحلِ جایی، اسمش را به انگلیسی نوشته؛ زیاد برایم مهم نبود و یادم نماند. احتمالاً قبل از این اتفاق کارت پستال را فرستاده. یادم نمی آید به دخترمان گفته باشیم اگر یکی از ما رگ مان را توی وان حمام زدیم برای آن یکی کارت پستال بفرستد. چه بگویم، عکس شیکی است، ساحلش هم شیک است و کسی در شرایط من با دیدن این عکس شاعر می شود؛ مثل کسی که جلوِ دیگران از بچه اش تعریف می کند. دریای قشنگی است اما نه این طرفش خانه ی ابدی مادرم است و نه آن طرفش خبری از خیابان هایی که من می شناسم.

پدرم تلفن زده و پیغام گذاشته که چرا نرفته ام مراسم ترحیم عمه، چرا خبری از او نمی گیرم، چرا جواب تلفنش را نمی دهم. راست می گوید. هنوز هم سراغ دخترم را، همسرم را و زندگی مان را می گیرد. هنوز به خیال این است که همسرم رفته در یک طول و عرض جغرافیاییِ دیگر زندگی کند که دخترمان تنها نباشد؛ البته همین طور هم هست.

پیرزن آمد. مطمئن بودم می آید، اما خیلی دیر آمد. گفت شاهرود بوده، خانه ی دخترش. گفت دخترش در دانشگاهی در شاهرود تدریس می کند و شوهرش هم زندگی شان را جمع کرده و رفته اند شاهرود. پیرزن آب نبات آورده بود، انگار سوغات شاهرود است. یک ساعتی نشست و حرف زد. من چند تلفن جواب دادم و چند قرار با مشتری هایم گذاشتم. پیرزن از نوه اش حرف زد و کمی هم از روزگارِ گذشته، آن وقت ها که از شوهرش جدا نشده بود. داشتم با خودم فکر می کردم که زنی مثل او چرا باید از شوهرش جدا شده باشد و چرا این قدر ساده از این موضوع می گذرد؛ از چه چیزی مطمئن است؟!

نظرات کاربران درباره کتاب تجریش

دوستش نداشتم
در 11 ماه پیش توسط محرابه قدیری
من از این که کتابی رو نصفه رها کنم خیلی بدم میاد ولی واقعا مجبور شدم این کتابو نصفه ولش کنم و آخرم اهداش کردم به بوکتاب ://
در 5 ماه پیش توسط ema...min
از خط به خطش میشه لذت برد ، خیلی خوبه 💜💛💙
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی