فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسکندر صغیر

کتاب اسکندر صغیر

نسخه الکترونیک کتاب اسکندر صغیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسکندر صغیر

«با وجودی که بزرگتر از بقیه است، همه او را اسکندر صغیر می‌خوانند. در مدرسه همیشه ملک‌شاه کوچک خوانده می‌شود، زیرا نام فامیل او ملک‌شاه است. دیگر تحمل شنیدنش را هم ندارد: اسکندر صغیر! ملک‌شاه کوچک!...»
خانم کریستینه بروکنر، نویسنده رمان‌های پرخواننده، این‌بار داستان پسر هشت ساله‌ای را تعریف می‌کند که با صداقت و ابتکار، قلب خویشاوندان بدون بچه‌اش را تسخیر می‌کند. کتابی خواندنی برای همه اعضای خانواده.

«از این کتاب عشق، گرمی و امنیت ساطع می‌شود.»

روزنامه تاگِس‌اشپیگل

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اسکندر صغیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

از اسکندر صغیر، فردریک دوم(۵)، بالتازار(۶) معروف به منجوق و از ویکتوریا که هنوز به دنیا نیامده است. از عمو کارل و خاله چیزه و از یک شبانه روزی کودکان.

با وجود اینکه او بزرگتر از بقیه است، همه او را اسکندر صغیر می خوانند. در مدرسه همیشه ملک شاه(۷) کوچک خوانده می شود، زیرا نام فامیل او ملک شاه است. دیگر تحمل شنیدنش را هم ندارد: اسکندر صغیر! ملک شاه کوچک! ولی نام پدرش هم اسکندر است و آدم باید بتواند این دو را از هم تشخیص دهد. اسکندر کبیر با یک معلم تاریخ ازدواج کرده بود. زن به یاد تمام سلاطین بزرگ تاریخ، می خواست که همه بچه هایش نام پادشاهان را داشته باشند. و البته به همین دلیل هم مدت زیادی جستجو کرد تا مردی را یافت که نام خانوادگی اش ملک شاه و علاوه بر آن اسم کوچکش هم اسکندر بود. چون اسکندر کبیر او را دوست دارد، اغلب به او «ملکه من» می گویند.
جز اسکندر صغیر که بزرگترین فرزند خانواده ملک شاه و به نسبت سنش زیادی کوچک است، فردریک دوم و بالتازار سوم هم وجود دارند. مادر ترجیح می داد که نام های باشکوهی چون «نبوکدنصر»(۸) و «آشوربنیپال»(۹) روی فرزندان خود بگذارد، ولی پدر «نبوکدنصر» و «آشوربنیپال» را رد کرد. پس مادر هم به اسکندر، فردریک و بالتازار رضایت داد. فردریک دوم پنج ساله بود و همه او را «این چنده» می خواندند. بالتازار سه سال داشت. هنوز اصلاً شباهتی به یکی از آن سه پادشاه قدیس که نامشان بر روی او بود، نداشت. قیافه اش مانند یک منجوق بود و به همین نام هم خوانده می شد: منجوق.
حال قرار بود به زودی ویکتوریای کوچک به دنیا بیاید، مادر به چهار مرد خود قول قطعی داده بود. هر شب قبل از خواب وعده می داد: دختری کوچک که قرار است ویکتوریا نامیده شود.
بعد همه دست جمعی می خواندند: «ویکتوریا! ویکتوریا! ویکتوریا!»
مادر می گفت: «اما...»
«تو همیشه می گویی «اما»! تمام جمله هایت با «اما» شروع می شوند!»
مادر می گفت: «پسرجان!» او اکثرا اسکندر را «پسرجان» می خواند. آدم می تواند این «پسرجان» را به شکل های مختلفی بیان کند. روز یا شب، هنگام بازی منچ یا شستن گوش ها. مادر گفته بود: «اما ویکتوریای کوچک در ماه نوامبر به دنیا می آید و دخترکان کوچک کارهای زیادی دارند. زمان نوزادی خودتان را به خاطر بیاورید!» و به ترتیب آن سه را نگاه کرده بود.
بالتازار معروف به منجوق گفت: «اما من نمی توانم!»
مادر گفت: «نه، تو نمی توانی، اما دیگران که می توانند. منجوق مخصوصا تو، کار زیادی داشتی. شما سه نفر باید از خانه بروید! اسکندر نزد عمو کارل و خاله چیزه می رود و شما دو نفر به شبانه روزی کودکان.»
اسکندر گفت: «اما من ترجیح می دهم که به شبانه روزی بروم!»
و مادر گفت: «پسرجان!»
کوچکترها گفتند: «ما دلمان می خواهد پیش عمو کارل و خاله چیزه برویم!»
«نام او «خاله چیزه» نیست! نام او خاله کلودیا است و یک خاله بسیار زیبا و ثروتمند است، بله! و البته یک خاله خیلی مهربان.»
بالتازار معروف به منجوق گفت: «همیشه که اسمش خاله چیزه بود!»
و اسکندر گفت: «بَه!» و مادرش یک بار دیگر گفت: «پسرجان!» و این بار طنینی بسیار خشمگین داشت. لحاف هایشان را صاف کرد، هر سه را بوسید و گفت: «و اگر رفتاری عالی نداشته باشید، خواهر بی خواهر! فهمیدید؟» سپس چراغ را خاموش کرد.
شب های بسیاری به همین ترتیب می گذشت. همه به آن عادت کرده بودند. مرتب می خواستند چیزهایی از خواهر کوچک جدیدشان بشنوند. تا آن زمان فرا رسید. زمانی که سه چمدان در اطاق قرار داشتند و مادر به دنبال حوله، ابر، مسواک و جوراب بود. منجوق می خواست تمام خرس هایش را با خود ببرد، سیزده عدد از آنان داشت. اصلاً تمامشان در چمدانش جا نمی شدند. فردریک دوم اصرار داشت که مغازه اسباب بازیش را همراه ببرد، یا دست کم فقط صندوق و ترازو را! فقط اسکندر میمون مخملیش را دوباره از چمدان درآورد. با حالتی تحقیرآمیز نفسی کشید. او که دیگر با یاکو(۱۰) بازی نمی کند! آن را با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد.
دلش می خواست او هم به شبانه روزی می رفت! نمی خواست پیش این خاله چیزه برود! مادر جای خاصی از بازویش را گرفت و او را بین زانوانش قرار داد، به او نگاه کرد و نگفت «پسرجان»، بلکه گفت: «اسکندر! تو از همه بزرگتری! شبانه روزی بسیار گران است. پدر باید برای تامین پولش خیلی کار کند و من باید خیلی صرفه جویی کنم. خواهر کوچک مخارج زیادی دارد. ما خانواده پر بچه ای هستیم!»
نیازی نبود که چیز بیشتری بگوید. اسکندر گفت: «خوب من می روم!»
ولی سخنان مادر هنوز تمام نشده بود: «ما باید خوشحال باشیم که چنین خویشاوند ثروتمندی داریم! خوشحال و شکرگزار!»
«حالا دیگر واقعا مثل مادرهایی که در پارک می بینم حرف می زنی!»
«و تو هم مانند یک پسر کوچولوی پررو!»
بعد هر دو خندیدند و مادر پنهانی یاکو را در جیب پالتوی اسکندر گذاشت. اگر چه یاکو یک میمون مخملی بود، اما از آن نوع بود که آدم می توانست با او حرف بزند.
مادر پرسید: «هنوز شعرت را بلدی؟» او نه تنها می توانست زیباترین داستان ها را در مورد پادشاهان تعریف کند، بلکه بلد بود شعر هم بگوید. همیشه برای تولدها، ژانویه و عید پاک شعر می گفت.
پسرک گفت: «خوب هم می توانم!» ولی مادر مدت ها بود می دانست که او همیشه همین را می گوید، حتی وقتی نمی تواند. همیشه اول می گفت: «خوب هم می توانم!» این بار واقعا می توانست.

«باید حرف شنو باشی و قانع،
تا بتوانی بگذری از کلیه موانع!

چون خاله از تو خوشش می آید،
و با هدیه هایش ترا شاد می نماید!

صبح که می شود گوش ها را تمیز بشور!
انگشتت را توی دماغت نکن با زور!

همیشه بگو بله، نگو هان؟
اگر پیش آنان شدی مهمان.

فقط در مقابل سوال جواب بگو!
دائما بگو متشکرم خاله، متشکرم عمو!

هرگز گریه نکن، همیشه بخند
...»

شعر را تا اینجا خوانده و تمامش درست بود. اما حالا فریاد زد:
«تا از خاله جان بگیری هدیه هایی چند!»
«پسرجان!»
«مادر؟»
«پسرجان آبروی ما را نبر!» مادر واقعا اشک در چشم داشت. آدم مجبور می شد هر قولی که می خواست به او بدهد: شستن گوش ها، دعای شب ها، نامه نوشتن، خواهش می کنم و متشکرم گفتن و همه چیز! او حرف شنوترین پسر جهان خواهد بود، فقط مادر نباید گریه می کرد!
در این وقت جلوی منزل صدای بوقی شنیده شد و برادرها یکصدا فریاد زدند: «ماشین آمده، ماشین آمده!»
پسرک به طرف پنجره دوید و اتومبیل را دید. بزرگترین اتومبیلی که به عمرش دیده بود و او اتومبیل های بزرگ زیادی دیده بود. آخر آنان که در روستا زندگی نمی کردند. در کلن(۱۱) زندگی می کردند و در آنجا افراد ثروتمند هم وجود دارد. اما این چنین اتومبیل سفید بزرگی فقط در دوسلدورف(۱۲) یافت می شود که او حالا به آنجا خواهد رفت، نه به یک شبانه روزی! فقط یک «چیش» به فردریک کرد که کاملاً از خود بی خود گفت: «این چنده؟» و منجوق گفت: «برو گمشو!» و گریه کرد، چون او هم می خواست با اتومبیل برود.
راننده پیاده شده بود. او یک یونیفورم خاکستری تیره با یراق های طلایی بر تن داشت و بسیار اعیانی بود. آن قدر اعیان که به مادر کمک نکرد تا چمدان ها را در اتومبیل بگذارد، ولی او را «خانم محترم» می خواند.
سپس همه چیز به سرعت گذشت. طوری که پسرک توانست کلاه کوچک سبزی را که پدرش برای سفر به او هدیه کرده بود بر سر بگذارد و بعد مادر خیلی تند او را بوسید و در گوشش نجوا کرد: «باید حرف شنو باشی و قانع»، هر دو با وجودی که به شدت غمگین بودند، به خنده افتادند. آنان در واقع باید گریه می کردند.
راننده ساکت و اعیانی پشت فرمان، طوری رفتار کرد گویی تمام اینها به او ربطی ندارد. حالا دیگر دست هایش هم روی فرمان بودند. پسرک دو دستش را تکان می داد و فریاد می زد: «من می روم پیش خاله چیزه، من می روم پیش خاله چیزه!» راننده دگمه ای را فشار داد و تمام پنجره ها پایین آمدند. نزدیک بود پسرک با سر بیرون بیفتد. حال می توانست سر و دست ها را بیرون بیاورد و با تمام قوا فریاد بزند، اما دید که مادر انگشتش را روی دهان گذاشت و با سر اشاره کرد. پسرک فهمید: راننده. حال دیگر باید حرف شنو و قانع بود. از حالا شروع شد. او می توانست فورا شروع کند. راست نشست، زانوها به هم چسبیده، کلاه را به پش سرش هل داد و مودبانه گفت: «حالا می توانیم حرکت کنیم!»
«بله، مرد جوان!»
«ممنون!»
پس از مدتی اسکندر پرسید: «نمی شود تندتر برویم؟ محدودیت سرعت برداشته شده است!»
«می توانیم!»
«ممنون!»
هنگامی که از میان نویس(۱۳) رد می شدند، اسکندر دید که مردم سرشان را به طرف اتومبیل بزرگ سفید برمی گردانند. دستور داد: «آهسته، خواهش می کنم!»
«بله، مرد جوان!»
«ممنون!»
پسرک دستش را بلند کرد با دو انگشت به کلاهش زد، سرش را تکان داد و به مردمی که در پیاده رو بودند، لبخند زد. آنان هم خندیدند، دست تکان دادند و به او سلام کردند.
راننده سرفه ای خفیف کرد.
اسکندر پرسید: «بله؟»
راننده جواب داد: «هیچ، من فقط سینه ام را صاف کردم.»
حال دیگر فقط پمپ بنزین، دکه های کوکاکولا، مزارع چغندر و بیشه های قهوه ای دیده می شد. پاییز بود.
«نام من اسکندر ملک شاه است. اسکندر صغیر. اسکندر کبیر پدر من است.»
«خوشوقتم، نام من هم شولتزه است.»
خوشوقتم، آقای شولتزه! می توانیم یک کوکاکولا بنوشیم، آقای شولتزه؟»
«خواهش می کنم، مرد جوان، هر طور میل شماست.» آقای شولتزه جلوی اولین نوشابه فروشی نگه داشت. تاکنون هرگز چنین اتومبیل بزرگی جلوی چنین دکه کوچکی نایستاده بود. اسکندر پیاده شد و از پول تو جیبی خود دو شیشه نوشابه خرید.
گفت: «برای شما!»
«متشکرم اسکندر!»
آنان نوشابه های خود را با نی نوشیدند.
«در واقع - در واقع به من همیشه «پسرجان» می گویند!»
آقای شولتزه سینه خود را صاف کرد. بعد باید به راه خود ادامه می دادند. کاملاً آرام. از روی پل شمالی رودخانه راین(۱۴) رد شده بودند.
اسکندر پرسید: «می توانیم کمی آهسته تر حرکت کنیم؟»
آقای شولتزه گفت: «نه، ما اکنون با سرعت سی کیلومتر حرکت می کنیم. در غیر این صورت باعث اختلال در رفت و آمد خواهیم شد.»
«آقای شولتزه، در واقع من کمی می ترسم!»
«می توانم تصور کنم!»
«هان؟ منظورم این است که بله؟»
«آقای جوان، ما رسیدیم!»

در مورد نویسنده

کریستینه بروکنر در تاریخ دهم دسامبر سال ۱۹۲۱ در منزل یک کشیش از اهالی والداِکیش(۱) متولد شد و در ۲۱ دسامبر سال ۱۹۹۶ در کاسل(۲) چشم از جهان فرو بست. پس از اخذ دیپلم و خدمت در جنگ و تغییر مکرر شغل و مکان در کاسل ساکن شد. سال ۱۹۵۴ اولین جایزه را برای نخستین رمانش دریافت کرد و از آن زمان شغل اصلیش نویسندگی بود. رمان، داستان کوتاه، نقد، مقاله، نمایشنامه و حتی کتاب های مصور و کتاب برای نوجوانان می نوشت. از ۱۹۸۴ـ۱۹۸۰ معاون PEN آلمان بود. در سال ۱۹۸۲ ایالت هسن(۳) نشان گوته را به وی اهدا کرد و در سال ۱۹۹۱ نشان لیاقت را از همان استان دریافت کرد. بروکنر در همان سال نشان لیاقت درجه اول آلمان را هم گرفت. کریستینه بروکنر شهروند افتخاری کاسل بود و در سال ۱۹۸۴ به همراه همسرش اوتو هاینریش کنِر(۴) «جایزه ادبی کاسل برای طنز بی تناسب» را پایه گذاری کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب اسکندر صغیر