فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبرد اسطوره‌ها

کتاب نبرد اسطوره‌ها
سياره‌ی بحران‌زده و اژدهای سه سر

نسخه الکترونیک کتاب نبرد اسطوره‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نبرد اسطوره‌ها

مادری بوسه‌ای بر پیشانی پسر نوجوانش زد. سپس با چشمانی مضطرب به چشمان پسرش خیره شد و با لحنی مهربان گفت: «مانی جان مراقب خودت باش. اول تو را به خدا می‌سپارم و بعد به ناخدا» و با عجله ادامه داد: «راستی، تا دیر نشده باید خودمان را به ناخدا معرفی کنیم. عمویت در تلفن گفت که ناخدای این کشتی از دوستان قدیمی‌ام است و قبلاً به او گفته که تو در این سفر دریایی چند ساعتی مهمان کشتی او خواهی بود.» سپس هر دو با قدم‌های آهسته به سوی ناخدا که مشغول گفت‌وگو با چند مسافر بود، حرکت کردند. ناخدا مردی قوی‌هیکل و درشت‌اندام، با شکمی برآمده بود که صورتی گرد و پوستی سیه‌چرده داشت. به نزدیکی ناخدا که رسیدند، مادر مانی کمی مکث کرد و با لحنی آرام گفت: «سلام، خسته نباشید!» ناخدا نگاهی کنجکاوانه به مانی و مادرش انداخت و با صدایی گرم و مهربان پاسخ داد: «سلام، شما هم خسته نباشید، با من کاری داشتید؟»

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نبرد اسطوره‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. سفر به جزیره ی کیش

اسکله بسیار شلوغ و پر ازدحام به نظر می رسید. چند کشتی مسافربری نسبتاً کوچک در کنار ساحل لنگر انداخته بودند و کارگران آن ها مشغول بار کردن چمدان های مسافران بودند. در لابه لای همین جمعیت انبوه، مادری بوسه ای بر پیشانی پسر نوجوانش زد. سپس با چشمانی مضطرب به چشمان پسرش خیره شد و با لحنی مهربان گفت: «مانی جان مراقب خودت باش. اول تو را به خدا می سپارم و بعد به ناخدا» و با عجله ادامه داد: «راستی، تا دیر نشده باید خودمان را به ناخدا معرفی کنیم. عمویت در تلفن گفت که ناخدای این کشتی از دوستان قدیمی ام است و قبلاً به او گفته که تو در این سفر دریایی چند ساعتی مهمان کشتی او خواهی بود.» سپس هر دو با قدم های آهسته به سوی ناخدا که مشغول گفت وگو با چند مسافر بود، حرکت کردند. ناخدا مردی قوی هیکل و درشت اندام، با شکمی برآمده بود که صورتی گرد و پوستی سیه چرده داشت. به نزدیکی ناخدا که رسیدند، مادر مانی کمی مکث کرد و با لحنی آرام گفت: «سلام، خسته نباشید!»
ناخدا نگاهی کنجکاوانه به مانی و مادرش انداخت و با صدایی گرم و مهربان پاسخ داد: «سلام، شما هم خسته نباشید، با من کاری داشتید؟»
مادر مانی گفت: «ببخشید که در این هنگام مزاحمتان شده ایم.» ناخدا که گویی متوجه مطلبی شده باشد، به میان حرف های او پرید و با لحنی هیجان زده رو به مانی کرد و گفت: «اوه! ببینم نکند که تو برادرزاده ی پوریا هستی؟»
مانی گفت: «بله، همین طور است.»
ناخدا با صدایی بلند گفت: «پس درست تشخیص دادم!» سپس کمی مکث کرد و ادامه داد: «بله، عمویت مفصل درباره ی تو با من صحبت کرده و حسابی تو را به من سفارش کرده است.»
بعد رو به مادر مانی کرد و گفت: «مطمئن باشید که من مانی را صحیح و سالم در جزیره ی کیش تحویل عمویش خواهم داد و در این چند ساعتی که در کشتی مهمان من است، به او خوش خواهد گذشت.» در همین هنگام ناخدا با عجله نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و با صدایی نگران گفت: «اوه! کم کم دارد وقت حرکت می رسد.» او نگاهی به مانی انداخت و گفت: «خوب مانی جان، تو هم بهتر است سوار کشتی شوی» سپس با عجله به اتاق کنترل کشتی رفت و از پشت بلندگو با صدایی بلند و رسا گفت: «مسافرین محترم کشتی امید، کمتر از ده دقیقه به حرکت کشتی باقی مانده، خواهش می کنم هرچه سریع تر سوار کشتی شوید.» پس از مکثی کوتاه دوباره همین جمله را تکرار کرد. مسافران پس از شنیدن این اخطار، یکی پس از دیگری از پلکان کشتی بالا می رفتند تا خود را به داخل کشتی برسانند. مادر مانی، او را در آغوش گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت: «پسرم مواظب خودت باش. به محض این که به خانه ی عمویت رسیدی، حتماً زنگ بزن تا من از نگرانی در بیایم.» مانی به آرامی گفت: «مادر، من که دیگر بچه نیستم. باشد، مواظب خودم هستم. شما هم مراقب خودتان باشید.»
سپس با دست چپ چمدان کوچک و سنگین خود را برداشت و از پلکان کشتی بالا رفت. پس از مدت زمان اندکی صدای بوق کشتی به صدا درآمد و کشتی آرام آرام از اسکله به راه افتاد. مانی که روی عرشه ی کشتی ایستاده بود، با تکان دادن دست از مادرش خداحافظی کرد. کمی ترس و اضطراب در اعماق قلبش رخنه کرده بود. چون اولین باری بود که سفر دریایی را تجربه می کرد؛ سفری هیجان آور و لذت بخش که با کمی ترس و دلهره در هم آمیخته بود.
دریا آرام بود و به نظر بی انتها می رسید. تا چشم کار می کرد همه جا را آب فراگرفته بود و آهنگی مخلوط از صدای مرغ های دریایی، غرش موج ها و زوزه ی باد به گوش می رسید.
مانی مدتی به تماشای اطراف ایستاد و بعد بلیت را از جیبش درآورد. به شماره ی صندلی اش نگاهی انداخت. شماره ی ۳۶، سپس چمدانش را برداشت و به آرامی به سوی سالن کشتی حرکت کرد. وقتی وارد سالن شد، دید که همه ی مسافران نشسته اند و مشغول تماشای تلویزیون هستند. او با چشمانی کنجکاو به دنبال صندلی شماره ی ۳۶ می گشت که ناگهان چشمانش به صندلی خالی ای که وسط سالن بود افتاد. به آن جا نزدیک شد. روی صندلی، شماره ی ۳۶ نصب شده بود. او با احتیاط در آن جا نشست. نفس عمیقی کشید. سپس با چشمانش نگاهی کنجکاوانه به اطراف خود انداخت. در سمت چپ او یعنی در صندلی شماره ی ۳۴ و ۳۵ یک زن و یک دختر جوان نشسته بودند و در صندلی شماره ی ۳۷ یک پیرمرد عبوس. زن جوانی که در کنار مانی نشسته بود، از گوشه ی چشمانش نگاهی به مانی انداخت و با لحنی مهربان از مانی پرسید: «تنها هستید؟»
مانی نگاهی به او انداخت وگفت: «بله! تنها هستم.»
زن جوان گفت: «آه چه پسر پُردل و جراتی که با این سن کم، به تنهایی یک سفر را تجربه می کنی!» سپس کمی مکث کرد، ابروانش را بالا انداخت و سریع گفت: «آن هم یک سفر دریایی!»
مانی با عجله گفت: «مجبور شدم که تنهایی سفر کنم.»
زن جوان نگاهی به مانی انداخت و با حرارت گفت: «من و خواهرزاده ام آناهیتا، به سفر تفریحی به جزیره ی کیش می رویم، آن هم بدون هیچ مردی!» سپس پوزخندی زد و گفت: «می بینی، ما هم از دل و جرات، چیزی از تو کم نداریم!»
مانی به دختری که در کنار زن جوان نشسته بود، نگاهی انداخت. او دختری زیبا بود با قدی متوسط و اندامی لاغر.
در همین هنگام دخترک هم از گوشه ی چشمانش نیم نگاهی به مانی انداخت. سپس با کمی خجالت پرسید: «شما چند سال دارید؟»
مانی که از سوال او کمی شوکه شده بود، با زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «چهارده سال.»
آناهیتا گفت: «آه! من هم چهارده سال دارم، چه حسن تصادفی!»
مانی پاسخ داد: «بله! همین طور است.»
آناهیتا گفت: «من و خاله ام تصمیم گرفته ایم که یک سفر تفریحی به جزیره ی کیش داشته باشیم.» سپس با حرارت بیشتری ادامه داد و گفت: «تازه، بهترین هتل کیش را رزرو کردیم تا نهایت لذت را از این سفر ببریم. شما هم مثل ما هتل رزرو کرده اید؟»
مانی پاسخ داد: «نه، من به خانه ی عمویم می روم. یک هفته ای میهمان آن ها خواهم بود.»
آناهیتا گفت: «ما قبلاً دو بار به این جزیره سفر کرده ایم. جزیره ی فوق العاده زیبا و جذابی است.» مانی به آرامی گفت: «پس بار اولتان نیست؟»
آناهیتا لبخندی زد و پاسخ داد: «نه، اصلاً.»
مانی گفت: «می دانید که این سفر دریایی چقدر طول می کشد؟»
آناهیتا کمی فکر کرد و گفت: «از بندرعباس تا جزیره ی کیش حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ کیلومتر فاصله ی دریایی است که با این کشتی مسافری قدیمی، چیزی حول و حوش ۵ ساعت طول می کشد.»
در همین زمان، ناگهان همه ی مسافرانی که روی عرشه ی کشتی بودند به خاطر بارش شدید باران به داخل سالن آمدند و در یک چشم به هم زدن، صندلی های سالن پر شدند.
آناهیتا آهی تاسف بار کشید و گفت: «وای چه بد شد! دیگر نمی توانیم روی عرشه برویم تا زیبایی های دریا را ببینیم.»
خاله ی آناهیتا گفت: «درست می گویی عزیزم. نصف هیجان سفر دریایی به خاطر دیدن دریا از روی عرشه ی کشتی است.»
آناهیتا با لحنی جدی گفت: «خدای من نکند توفان شود!»
خاله ی آناهیتا گفت: «نه، با این باران ساده که توفان نمی شود. فقط ما را از دیدن مناظر دریایی از روی عرشه محروم خواهد کرد.»
در همین بحبوحه یکی از کارکنان کشتی وارد سالن شد و با لحن مودبانه گفت: «خانم ها و آقایان، لطفاً بلیت ها را حاضر کنید. ناخدا می خواهد بلیت ها را کنترل کند.» در همین هنگام ناخدا وارد سالن شد و شروع به کنترل بلیت های مسافران کرد. مانی به آرامی بلیت را از کوله پشتی اش درآورد و نگاهی به آن انداخت و منتظر رسیدن ناخدا شد. ناخدا به آرامی و با روی گشاده، بلیت تک تک مسافران را کنترل می کرد. تا این که نوبت به مانی رسید. به محض دیدن مانی، لبخندی زد و با صدای بلند گفت: «آه! پس تو این جا نشستی!» مانی به نشانه ی تایید، لبخندی زد.
ناخدا گفت: «عمویت حسابی به من سفارش تو را کرده است. آخر می دانی ما سال هاست که با هم رفیق هستیم. می گفت که اولین سفر دریایی توست.»
مانی در تایید ناخدا گفت: «بله! اولین بار است که سوار کشتی می شوم و این سفر برایم خیلی جذاب و هیجان آور است.»
ناخدا با لهجه ی محلی اش گفت: «خوب، حالا من یک پیشنهاد دارم که هیجان تو را صد برابر می کند.»
مانی با عجله پرسید: «چه پیشنهادی؟»
ناخدا پاسخ داد: «بهتر است الآن بلند شوی و به اتاق کنترل کشتی بروی تا من بیایم و از حرفه ی سختم برایت بیشتر صحبت کنم.» مانی که هیجان زده شده بود با صدای بلند گفت: «ناخدا! از لطفی که در حق من می کنید، بسیار متشکرم.» ناخدا لبخندی زد و گفت: «چه کار کنم، مهمان سفارشی هستی دیگر!» سپس ناخدا مشغول کنترل بلیت سایر مسافرین شد.
مانی چمدان کوچکش را برداشت و از سالن خارج شد و به روی عرشه ی کشتی رفت. باران تند و سنگینی می بارید. باد زوزه کشان روی عرشه ی کشتی قدرت نمایی می کرد. مانی برای فرار از این وضعیت با قدم هایی سریع به سمت اتاق کنترل که در بالاترین نقطه ی کشتی بود، حرکت کرد. به محض رسیدن در را باز کرد و داخل اتاق کنترل کشتی شد. با چشمانی کنجکاو نگاهی به دور و بر انداخت. اتاق کنترل اتاق نسبتاً کوچکی بود که انواع مختلفی از دستگاه های کنترلی و هدایتی را در دل خود جا داده بود.
مانی از پشت پنجره به بیرون خیره شد. اتاق کنترل چشم انداز وسیعی به تمام نقاط دریا داشت. دیدن منظره ی دریا از این نقطه بسیار دل چسب و لذت بخش بود. اما هر لحظه که می گذشت وضعیت هوا وخیم تر از لحظه ی قبل می شد. قطره های باران با شدت و قدرت هرچه تمام تر به کف عرشه می خوردند. هیچ مسافری روی عرشه نبود. همه از ترس خیس شدن به سالن پناه برده بودند. در همین هنگام مانی دید که ناخدا از سالن خارج شد و با عجله خود را به اتاق کنترل رساند. در را باز کرد در حالی که قطره های آب از سر و صورتش می چکید، گفت: «آه! چه باران سمجی! مدت ها بود بارانی به این تندی ندیده بودم.»
بعد به سوی صندلی ای که در گوشه ی اتاق قرار داشت رفت و به آرامی روی آن نشست. سپس با چشمان بزرگ و پرمحبتش نگاهی به مانی انداخت و با لحنی گرم گفت: «خوب! پسرجان کمی از خودت بگو. ببینم اهل کجای ایران هستی؟»
مانی گفت: «من زنجانی هستم.»
ناخدا گفت: «پس معلوم می شود که خیلی از خانه ات دور افتاده ای. خلیج فارس کجا و زنجان کجا! راستی شنیده ام که آن جا هوای سردی دارد، نه؟»
مانی گفت: «بله! زمستان ها هوای بسیار سردی دارد و حتا بعضی وقت ها دمایش به ۲۵ درجه زیر صفر هم می رسد!»
ناخدا با خنده گفت: «پس یک دفعه بگو سیبری است دیگر!»
مانی با لبخندی ملیح سخنان او را تایید کرد و از روی کنجکاوی پرسید: «راستی شما عموی من را از کجا می شناسید؟»
ناخدا گفت: «پسر، من سی سال است که با عمویت رفیق صمیمی هستم. ما با هم تجارت می کنیم. عمویت مرواریدها را از صیادهای محلی می خرد و می سپارد به من و من هم به تاجرهای مروارید می فروشم و هر کداممان از این میان سودش را می برد.»
او به نقشه ی ایران که روی دیوار نصب شده بود نگاهی انداخت و گفت: «من تقریباً ۳۵ سال است که روی آب های خلیج فارس در حرکتم. هر روز از این جزیره به آن جزیره» و ادامه داد: «خیلی از آدم ها در خشکی احساس امنیت و راحتی می کنند و وقتی پایشان به دریا می رسد، استرس و ترس سراپای وجودشان را فرا می گیرد. اما درباره ی من قضیه کاملاً برعکس است، چون دریا آرامشی خاص به من می دهد. اگر یک روز دریا را نبینم، انگار یک چیزی را گم کرده ام.»
مانی میان صحبت های ناخدا پرید و گفت: «پس شما باید همه ی جزایر ایرانی خلیج فارس را به خوبی بشناسید.»
ناخدا چشمانش را جمع کرد و به آرامی گفت: «بله! ما تقریباً سی جزیره ی ایرانی در خلیج فارس داریم. مثل جزیره ها ی کیش، قشم، تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی» سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: «مثلاً زیباترینش جزیره ی کیش است که به مروارید خلیج فارس مشهور است و بزرگ ترینشان جزیره ی قشم است که وسعتش از ۲۲ کشور جهان بیشتر است. جنوبی ترین جزیره ی ایرانی خلیج فارس هم ابوموسی است. می دانی که خلیج فارس از لحاظ استراتژیک بسیار مهم است و بخش اعظم ذخایر نفت دنیا را در دلش جای داده. به همین خاطر تا دلت بخواهد این جا می توانی کشتی های نفت کش غول پیکر را مشاهده کنی.»
ناخدا که می خواست مانی احساس راحتی بیشتری کند ادامه داد: «خوب، حالا تو بگو ببینم چه اطلاعات دیگری از خلیج فارس داری؟ به ما بگو تا ما هم بیشتر بدانیم.»
مانی که کمی دستپاچه شده بود، گفت: «اطلاعات شما بسیار بیشتر و کامل تر از معلومات من است؛ چرا که ۳۵ سال است که این جا زندگی می کنید. تنها نکته ی جالبی که به ذهنم می رسد درباره ی نام خلیج فارس است.»
سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: «نخستین بار لفظ خلیج فارس را ۲۵۰۰ سال پیش، یکی از قدرتمندترین و بزرگ ترین پادشاهان ایران کهن به نام داریوش بزرگ هخامنشی به کار برده است.»
باران هر لحظه شدت بیشتری می گرفت و سرعت باد نیز هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. دریا کم کم موّاج می شد و کشتی کوچک مسافربری روی موج ها، تلوتلوخوران به پیش می رفت. ناخدا که از این هوای ناملایم و آزاردهنده کمی نگران شده بود، برخاست و از پنجره به آسمان سیاه و بارانی خیره شد و گفت: «هوا به هوای توفانی خیلی شبیه است، اما قبل از حرکت، سازمان هواشناسی وعده ی هوای آرامی را داده بود.» در همین هنگام ناگهان کمک ناخدا باعجله وارد کابین شد و با لحنی مضطرب گفت: «ناخدا، مسافران از این هوای توفانی کمی نگران و مضطرب شده اند.»
ناخدا با شنیدن این حرف از جایش برخاست و با سرعت به سوی سالنی که مسافران در آن جا نشسته بودند، حرکت کرد تا شاید بتواند با حرف هایش اضطراب و نگرانی را از ذهن و جان آن ها دور کند. به محض ورود ناخدا به سالن، همه ی مسافران به سمت ناخدا هجوم آوردند و با چهره هایی که ترس و وحشت از آن هویدا بود، دور ناخدا حلقه زدند و او را سوال پیچ کردند.
ناخدا که از آن همه سوال کلافه شده بود، با صدایی بلند گفت: «آرام باشید، آرام باشید. خواهش می کنم که همه سر جای خودتان بنشینید و نظم را رعایت کنید. هیچ مشکلی وجود ندارد، فقط کمی هوا توفانی است و این تکان های آزاردهنده ی کشتی هم به همین خاطر است. من به شما قول می دهم که همه ی شما به سلامت کشتی را ترک خواهید کرد. فقط کمی خونسرد باشید.»
در این هنگام یکی از مسافران گفت: «ناخدا! بیشتر از چند ساعت تا رسیدن به مقصد فاصله داریم و همان طور که می بینید، هر لحظه وضع هوا بدتر و بدتر می شود. به نظر شما ما سالم به مقصد می رسیم؟» ناخدا لبخند آرامش بخشی زد و گفت: «صد البته! این چه حرفی است؟ من تا به حال ده ها بار با این وضعیت مواجه شده ام، از این بدترش را هم دیده ام. باز هم به شما قول می دهم که شما را صحیح و سالم به مقصد می رسانم؛ فقط از شما می خواهم که خونسردیتان را حفظ کنید و سر جاهایتان بنشینید. در ضمن اصلاً به عرشه ی کشتی نروید.»
اما برخلاف حرف های آرامش بخش ناخدا، دریا خیال آرام شدن نداشت. باران غوغا می کرد، باد زوزه می کشید، موج های خشمگین و سرکش در دل دریا قدرت نمایی می کردند و یکی پس از دیگری بر سر کشتی کوچک و قدیمی فرود می آمدند. گویی که در این شب تیره، دریا از خشم لبریز بود و می خواست همه ی خشم و بغض خود را بر سر این کشتی کوچک مسافربری خالی کند.
در همین بحبوحه که ترس و اضطراب به دل همه ی مسافران چنگ انداخته بود آناهیتا با چشمانی مضطرب نگاهی به خاله اش انداخت و با لحنی نگران پرسید: «به نظر شما ما سالم به مقصد می رسیم؟» خاله اش به زحمت آب دهانش را قورت داد و با لحنی تردیدآمیز گفت: «نمی دانم، هیچ چیز نمی دانم؛ تازه اگر هم سالم به مقصد برسیم، از ترس و وحشت این دقایق خواهیم مرد.»
در آن سوی کشتی هم استرس وحشتناکی سراپای مانی را فراگرفته بود. ضربان قلبش لحظه به لحظه افزایش می یافت. پشیمان بود که چرا به این سفر آمده است. تصویر نگران مادر در ذهنش، دلش را تنگ می کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما با زور و زحمت فراوان خودش را کنترل می کرد و در دل برای دلداری می گفت: «مانی! تو دیگر مردی شده ای، جلوی خودت را بگیر، صبور باش.»



ناخدا هم به خوبی خطر را احساس کرده بود. می دانست که کار بسیار سختی را در این شب نفرین شده دارد. سال ها بود که چنین دریای خشمگین و متلاطمی را ندیده بود. غوغایی عظیم برپا بود. باد زوزه می کشید، دریا می غرید و لحظه به لحظه موجی از درون دریا زاده می شد و سپس مثل آوار بر روی کشتی خراب می شد. آب سراسر عرشه را فراگرفته بود. موتورهای کشتی هم بی جان شده بودند. هر لحظه احتمال غرق شدن کشتی می رفت. ناخدا بسیار عصبی بود. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. در پی چاره می گشت و همانند دیوانه ها مدام با خود صحبت می کرد. ناامیدانه به سوی بی سیم کشتی رفت و درخواست کمک کرد. اما هیچ جوابی از ساحل شنیده نمی شد. لحظه ای بعد ناخدا همه ی خدمه ی کشتی را در اتاق کنترل جمع کرده بود. سکوتِ همه صدای توفان را سهمگین تر می کرد. ناخدا بغض کرده بود، با زحمت فراوان بغضش را فرونشاند و با لحنی نگران گفت: «تا چند دقیقه ی دیگر کشتی غرق خواهد شد. از شما می خواهم که مسافران را سوار قایق های کمکی کنید.»
یکی از خدمه با اضطراب و مِن مِن کنان گفت: «ناخدا به اندازه ی مسافران قایق کمکی نداریم.»
ناخدا گفت: «می دانم، سعی کنید اول زن ها، بچه ها و افراد مسن تر را سوار قایق های کمکی کنید.»
لحظه ای بعد همه ی مسافران روی عرشه ی کشتی، منتظر سوار شدن به قایق های کمکی بودند که ناگهان موجی خروشان بر کف عرشه ی کشتی فرود آمد و عده ای از مسافران را با خود به دریا انداخت. ترس و وحشت عمیقی بر فضا حاکم شده بود. ناخدا و تمام خدمه با سرعت اولین قایق نجات را که پر از مسافر بود، به آرامی به دریا انداختند. قایق کوچک، هنوز چند متری از کشتی دور نشده بود، که موجی عظیم از دل دریا هویدا و به شدت بر سر قایق کوبیده شد. لحظه ای بعد، از قایق و مسافرانش خبری نبود.
مسافرانی که روی عرشه ی کشتی بودند، با دیدن این منظره شوکه شدند و دیگر حاضر نبودند که سوار قایق های نجات شوند. قیامتی برپا بود، گویی محشر شده بود. همه فریاد می زدند و بی هدف به این طرف و آن طرف می دویدند. زن ها جیغ می زدند و گریه می کردند. در این فضای ترس و وحشت، مانی که در کنار ناخدا ایستاده بود و از ناخدا دور نمی شد، ناگاه چشمانش به آناهیتا افتاد که از شدت ترس در بغل خاله اش فرو رفته بود و به شدت گریه می کرد. دیگر مسافران درمانده هم برای نجات خود بی هدف همانند دیوانه ها به هر سو می دویدند.
نگاه مانی هنوز به آناهیتا بود که ناگهان موجی عظیم و وحشتناک فرود آمد؛ مانی و عده ای دیگر از مسافران را محکم به دیواره ی فلزی کشتی کوباند. مانی از شدت ضربه ی موج، بی حرکت روی زمین افتاد. ناخدا با مشاهده ی این صحنه، سریع به سوی مانی دوید. او را در آغوش گرفت و چند بار صدایش زد، اما جوابی نشنید. مانی بی هوش شده بود و ناخدا نمی دانست در آن گیر و دار با او چه کند. به این سو و آن سو نگاه کرد تا شاید کمکی بیاید. قصد داشت مانی را به کابین ببرد که ناگهان با موجی بزرگ، در یک چشم به هم زدن کشتی تعادل خود را از دست داد و واژگون شد. همه ی مسافران و خدمه ای که روی عرشه ی کشتی بودند به درون دریای خشمگین پرتاب شدند. کشتی مسافربری آرام آرام در درون دریای خشمگین و موّاج فرو رفت و دریا همانند هیولایی گرسنه آن را بلعید؛ انگار که هیچ وقت چنین کشتی ای روی دریا نبوده است!

نظرات کاربران درباره کتاب نبرد اسطوره‌ها