فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نوفروشانیم و این بازار ماست
جستارهایی درباره‌ی ادبیات زنانه

نسخه الکترونیک کتاب نوفروشانیم و این بازار ماست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نوفروشانیم و این بازار ماست

وقتی هم‌اندیشی میان آدم‌ها باشد، دیگر هرکدام به سهم خود فکر نمی‌کنند که هیچ، خیالشان هم جمع است که هرچه آفریده‌اند جز گفت‌وگویی یگانه نیست. من می‌گویم، تو می‌شنوی و تو می‌گویی و من می‌شنوم، در این میان آنچه به حاصل می‌آید، از آن من و توست. نه تنها من نه تنها تو، اما هم من و هم تو.
چونین است که جستارهای این مجموعه را به خوانندگانمان پیشکش می‌کنیم و امید می‌داریم که این دو تا هزاران ببالد و هم‌زمان یگانگی و یگانگی‌ها را ببالند. شادروان هادی رنجی راست سروده بود که:

به ناامیدی از این در مرو، امید این‌جاست
مضاعف عدد قفل‌ها کلید این‌جاست!

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نوفروشانیم و این بازار ماست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرسخن

نوشتم صفر، خالش خنده سر کرد
نوشتم یک، قدش را راست تر کرد

نوشتم پنج، دیدم از سر زلف
دل ما را به صد خواری به در کرد

این ترانه را، در خزان سال سی و هفت سروده ام؛ پنجاه و سه سال پیش از این. حالا می اندیشم، اگر چهار هجاها «دوس تت دارم» را در پنج دل ضرب کنم، به بیست که «بالاتر از آن نمره ای نیست» رسیده ام. راستی حقیقت زندگانی جز آوردن این نمره چیست؟ فکر نمی کنم کسی که این نمره را آورده باشد، باز هم ناخرسندی را به حریم وجود خویش راه دهد. با آمدن عشق به راستی اضداد پا به فرار می گذارند و از آن میان شکر و شکایت هم جاخالی می کنند. بزرگ ترین هنر عشق همین کلک دوگانگی ها را کندن است. همین به یگانگی رسیدن خودآگاهی و ناخودآگاهی است. عشق است که وحدت تقدیر و تدبیر را به سامان می آورد. عاشق که شدی باز هم هرجایی و هیچ جایی خواهی بود. عشق یعنی رستن از تعین جزء و گم شدن در بی تعینی کل. یعنی بازگشتن از هر شمار به یک: قامت یار، و از یک: قامت یار به صفر: هیچ بی شمار: خال: نیروانا: ظلمات، سکوت!

آب حیات، ناب لبات
خواب ممات، جوهر ذات،
ذهن سکون، عین ثبات!
گیجی گنگ، حیرت ماست!
حضرت غیب، لالش ولات!
تاهبل، از لات و منات!
به راستی از خال به خدای متعال راه نبردیم؟
اگر میم من،
سر به پای الف قامت یار بگذارد
تا منزل «ما» راه می سپارد
بی که پایی بردارد.
مرا همین گم شدن، در «ما» بس است.
نون من، از آن شما باد!

وقتی هماندیشی میان آدم ها باشد، دیگر هر کدام به سهم خود فکر نمی کنند که هیچ، خیال شان هم جمع است که هرچه آفریده اند جز گفت وگویی یگانه نیست. من می گویم، تو می شنوی و تو می گویی و من می شنوم، در این میان آنچه به حاصل می آید، از آن من و توست. نه تنها من نه تنها تو، اما هم من و هم تو.
چونین است که جستارهای این مجموعه را به خوانندگان مان پیشکش می کنیم و امید می داریم که این دو تا هزاران ببالد و همزمان یگانگی و یگانگی ها را ببالاند. شادروان هادی رنجی راست سروده بود که:

به ناامیدی از این در مرو، امید این جاست
مضاعف عدد قفل ها کلید این جاست!

قدمعلی سرامی ـ مهری تلخابی

رابعه در گذار از پل مجاز

سرسخن

من در درس معانی و بیان: مختصرالمعانی تفتازانی، در دوره ی کارشناسی ارشد، افتخار شاگردی دکترعباس زریاب خویی را داشتم. این استاد عالی مقدار، مقاله ای دوازده صفحه ای در باب مقدمه ی شاهنامه دارد که طی آن ادعا کرده است این مقدمه براساس دریافت فلسفی فرقه ی اسماعیلیه است. استاد فرموده است بسا ابیات این مقدمه که الحاقی است و چینش آن ها هم گرچه ممکن است، اصیل باشد، چه بسا نادرست است و مغشوش و خلاصه ده ها ادعای تازه در آن کرده است. من از خواندن همین مقاله [صفحات ۱۷ تا ۲۸ کتاب «تن پهلوان و روان خردمند» ویراسته و تدوین شادروان شاهرخ مسکوب را به خود ویژه کرده است] آموختم که می توان در ساحت دانش و پژوهش باک مندی و افراط در احتیاط را به یک سو نهاد. پژوهنده، باید از بیان تردیدهای خود هراسی به دل راه ندهد. خود من گاهی با واژه های تازی بازی ام می گیرد و همین تردید بارها دیده ی مرا رطوبت بخشیده است. یادمان باشد که در جهان ذهنیات، همیشه این شک است که زایاست و یقین، بسا سترونی که به حاصل تواند آورد. از این رو، این مقاله بر مبنای تردیدی شکل گرفته که در کم و کیف عرفان رابعه به وجود آمده است.

در کیستی رابعه

«آن مخدر خدر خاص، آن مستوره ی ستر اخلاص، آن سوخته ی عشق و اشتیاق، آن شیفته ی قرب و احتراق، آن نایب مریم صفیه، آن مقبول رجال، رابعه ی عدویه ــ رحمها اللّه تعالی ــ اگر کسی گوید که ذکر او در صف رجال چرا کردی؟ گوییم خواجه ی انبیا ــ علیه الصلوه و السلام ــ می فرماید که «ان اللّه لاینظر الی صورکم» کار به صورت نیست به نیت نیکوست... چون زن در راه خدای ــ تعالی ــ مرد باشد او را زن نتوان گفت.»(۱) آورده اند که «وقتی رابعه، هنوز کودک بود، در بصره قحطی افتاد. او را فروختند و یک چند رابعه به کنیزی افتاد. بعدها چون خواجه اش پارسایی و خدادوستی او را بدید، آزادش کرد. رابعه همه عمر شوهر نگزید و سر به صحبت خلق فرود نیاورد. چند تن از پارسایان عصر که البته به پیروی از سنت پیامبر از تجرّد اجتناب می داشتند، از وی خواستگاری کردند. پاسخ او همیشه این بود که در من وجودی و اختیاری نمانده است، مرا از وی باید خواست. رابعه به زیبایی های جهان ظاهری بی اعتنا بود و زندگی او همه سادگی بود و درویشی.»(۲)
در باب اصلیت رابعه نیز بحث هاست. عبدالرحمن بدوی می گوید: «رابعه کنیز آل عتیک بوده است و خاندان آل عتیک از مرو بوده اند و می توان فرض کرد که از آن جا خدمتکارانشان به بصره کوچیده اند.»(۳) بنابراین اصلیت رابعه می تواند از مرو بوده باشد، در این صورت، ناگزیریم او را ایرانی الاصل بدانیم. اشتغالش به رامشگری نیز این مطلب را تایید می کند؛ چرا که رامشگری شغلی است که در میان ایرانیان بسیار مرسوم بوده است. اما آنچه در این زمینه مهم است آن است که نخست، زنی عرب یا ایرانی نژاد از عشق و محبت الهی دم زده است و این امر بی وجه نیست؛ زیرا پذیره شدن عاطفه ی عشق برای زن که موجود ظریف و حساسی است به اقتضای سرنوشت و نهادش آسان تر از تعهد چنین تکلیفی توسط مرد است و جوهر زنانگی بهتر از هرکس و هر چیز استحاله و استعلای عشق انسانی را ممکن می سازد. بنابراین در این مقاله می توان بر روی این پرسش تامل کرد که چرا نخست، زنی پارسا و پرهیزگار، مضمون حب الهی را پیش کشیده است و پایه و اساس عرفان را از خوف و خشیت و ترسکاری و درد و اندوه تایبانه، بر محبت و وداد بنا کرده است؟ چرا که در دو قرن اول هجری، به ندرت سخن از حب الهی رفته است «چون آنچه در میان مسلمانان زمانه و نخستین طبقات صوفیه رواج داشته است، ریاضت و تقشف رهبانیت و زهد مبتنی بر خوف و خشیت از گناه و دوزخ و مرگ و جزاست و طرفه اینکه اول بار زنی پارسا از بصره از عشق و محبت الهی دم زده است و نخستین بیان صوفیانه در عشق الهی به نام وی ثبت است و اوست که به استناد قرآن، عشق پاک الهی را حب نامید و گفت که تنها عشق عاری از شائبه ی غرض و بی چشم داشت اجر و مزد، شایسته ی ذات باری تعالی است.»(۴)
بنابراین مقتدای این قوم، شگرف زنی است که به قول عطار، در عشق صاحب واقعه بود و به واقع، نخست او معانی و ارادت عارفانه را در پیرایه ی الفاظ عاشقانه بیان کرد و گفت: «تصوف گام برداشتن به سوی حق است با پای عشق و محبت و مرا قرب وصال باید، بهشت و دوزخ به چه کار آید.»(۵)
بنابراین از شواهد و مستندات تاریخی چنین به نظر می رسد که پیش از رابعه، کسی از حب و محبت الهی سخن نگفته بود. درواقع او نخستین عارفی است که این مضمون را به معنای حقیقی و تام و تمام کلمه و نه صرفا به لحاظ تعبیر لفظی آن، که کاربردی زبانی و ظاهری است، در تصوف و عرفان اسلامی وارد کرد. به علاوه به قولی: «جسارت ورزیده، میان مفهوم حب و مفهوم خلّت (صمیمت و یکرنگی) که هر که بدان درجت در دوستی حق رسید طاعت از وی برخیزد و حکم تکلیف از او ساقط می گردد، وفق داد و بدین گونه، غوغایی برانگیخت و گشاینده ی راه دور و دراز و پرخطری شد که حسین بن منصور حلاج با پیمودنش بر سر دار رفت. از این رو بیهوده نیست که عطار می گوید، رابعه صد تهمتن بوده است و باز عبث نیست که عبدالرحمن بدوی او را شهید عشق الهی پیش از حلاج نامیده است.»(۶)
گفته شده است که این زن سوخته ی عشق، در کنیزی به عبادت حق می پرداخت، به گفته ی بعضی بعد از رهایی از بندگی در مطربی افتاد و باز توبه کرد و در خرابه ای ساکن شد. عبدالرحمن بدوی، این امر را چنین دریافته که «رابعه می بایست زنی صاحب جمال بوده باشد و در طلب روزی به رامشگری و نوازندگی می پرداخته، بی گمان زندگانی وی آلوده به گناه و شهوت رانی و شادخواری بوده ولی بعدا توبه کرده است چون ممکن نیست در ایمان و عشق به اللّه، تا این حد پیش رود جز آنکه قبلاً در تیرگی ها غرق بوده و سراسر وجودش سرشار از عشق به دنیا و مادیات بوده باشد.»(۷) در هر حال در فضل تقدم او گفته شده است: «از سر اتفاق نیست که نخست، زنی از عشق حق به خلق و عشق خلق به حق دم می زند، چون به اقتضای طبیعت عاطفی اش، بهتر از مرد می تواند دریابد که برای دریافت جمال حق و نیل بدان، اگر هیچ راه است، راه عشق است و بدین جهت زنی ممتاز، رابعه ولیه اللّه، بنیان گذار سیر و سلوک دشواری شد که از محبت و عشق محض آغاز گردید و سپس لون رابطه ی عاشقی و معشوقی بین انسان و خدا به خود گرفت و سرانجام به وحدت وجود و عقیده ی فنا و بقا انجامید. این چنین طریقتی که در آغاز از سرچشمه خوف خدا آب گرفته بود، به تدریج در بحر عشق و محبت ناب غرقه شد، چه نظریه ای که در سخنان رابعه انعکاس یافته، عشق خدا محض خداوند و نه به امید پاداش و یا بیم از عذاب و عقاب است.»(۸)
به این امر نیز می باید توجه داشت که عرفان به علت کیفیت ذاتی خود با گرایش زنانه هم سویی بیش تری دارد؛ چرا که عشق در نهاد بشری به مادینه روان تعلق دارد و از این روست که حتا بخش مادینه جان هستی بزرگ ترین عرفای مرد ما نیز، به مراتب نیرومندتر از نرینه جان آن ها بوده است؛ چه در عرفان سخن از عشق است و امید و صلح و دوستی و این همه در نهاد بشری به حصه ی مادینه جان وابسته است.
از سوی دیگر به میان آمدن پای زن در راه نیل به جهان مینو و قدرت وی در جذب هرچه سریع تر فیض محبتی که از عالم بالا می رسد و واسط و میانجی شدنش میان عرش و فرش و عالم خاک و جهان افلاک، اندیشه ای بس کهن و قوی است که از جمله در فرهنگ باستانی ایران ریشه و پیشینه دارد و به مقوله ی فرشته شناسی در اساطیر ایران باستان و دیگر اساطیر کهن تمدن های قدیم بازمی گردد و می پیوندد.
اما با وجود نظریات یاد شده، نکته ای در این جا وجود دارد که بی تردید نیازمند تامل است. لحن خاص رابعه که گویی از عمق هستی و سرچشمه ی آب زندگانی (عشق) می جوشد، به گونه ای است که گویی هیچ فرق و تمییزی میان عشق ناسوتی و عشق لاهوتی و دین باوری و دنیاداری نیست. به عبارت دیگر، رابعه، حداقل در محدوده ی زبان، در ورطه ی میان عشق و عرفان در تردد است و بی تردید نمی توان مناسبات و همانندی های نظام تظاهرات شهوانی و نظام تظاهرات عرفانی را دست کم در قلمرو زبان او منکر شد. حتا می توان این را پرسید که آیا می توان از عرفان و ازدواج روحانی به تفسیر و تعبیری جنسی دست زد؟ در این راستا، شاکله ی این مقاله در دو بخش تنظیم شده است:

رابعه به مثابه زن عارف و زن عاشق

از دیدگاه اریک فروم «احتیاج ما به دوست داشتن، از احساس تنهایی سرچشمه می گیرد و همین احتیاج ما را وادار می کند تا با تجربه ی وصل، بر اضطراب تنهایی خود فایق آییم. عشق دینی یعنی آنچه عشق به خدا نامیده می شود هم از نظرگاه روان شناسی، چیزی جز این نیست. زیرا در این مورد هم، هدف از وصل غلبه بر جدایی است؛ درحقیقت عشق به خداوند نیز دارای همان صفات و جنبه های مختلف عشق به انسان است و تا حد زیادی، دارای همان صورت های گوناگون است. به طورکلی، در تمام ادیانی که پیروانشان به خدا معتقد بودند، خداوند به عنوان برترین ارزش و مطلوب ترین خیر است. در همه ی نظام های دینی جهان، عشق به خدا، ضرورتا یک تجربه ی احساسی شدید از وحدت است که به طور ناگسستنی با ابراز این عشق، به همه ی اعمال زندگی بستگی دارد.»(۹) اما آنچه جالب توجه است این است که از دیدگاه فروم «عشق به خدا نمی تواند از عشق های دیگر جدا باشد و اگر کسی خود را از دلبستگی و عشق به مادر، خانواده، معشوق زمینی و... جدا سازد، هرگز نمی تواند به عشق به خداوند برسد؛ بنابراین آنچه مسلم است این است که ماهیت عشق آدمی به خدا، هم پایه ی ماهیت عشق او به انسان است.»(۱۰)
رنه آلندی نیز سه گونه سلوک عاشقانه را تمیز می دهد که «در هر کدام، عشق نسبت به مرتبه ی پیشین، کامل تر است:
۱ـ جذب سبعانه ی معشوق و به تحلیل بردن او در خود
۲ـ هم پیمان شدن با معشوق از راه مهر و دوستی
۳ـ خویش را فدای معشوق کردن به طریق مذهبی یا عرفانی

آلندی روانکاو این آخرین گونه ی عشق را که عالی ترین و نادرترین نوع آن است و سراسر ایثار نفس و فداکاری است، عشق ایثاری می نامد. در عشق ایثاری نفس یا حوزه ی نفوذ لیبیدوی عاشق آن چنان گسترش و اعتلا می یابد که آرزوی عاشق، همه شکفتگی جان و خرسندی و خشنودی خاطر معشوق می شود و ازاین رو، همه ی خواست های ناسازگار با چنین هدفی را رها و فدا می کند تا با دل و جان کمر به خدمت معشوق بندد و گردن به فرمان وی نهد و خود از یاد برود و همه او باشد. چون که در این عشق کانون عاطفی عاشق از تنگنای جسم برون افتاده، نفس یا جان وی چنان گسترش یافته که دیگران یا همه ی جهان را در خود جای داده است. در عشق ایثاری پیوند عاشق با عالم، از راه جذب و بلع و هضم عالم و یا هماهنگی و هم جوشی با آن نیست بلکه به واسطه ی گستردگی و انبساط نفس و انتشار و جریان و سریانش در عالم و یا از رهگذر وحدت و اتحاد با عالم است. ازاین رو، عشق ایثاری، نشانه ی گام برداشتن است به سوی فنا و تلاشی محتوم و نهایی است و با این وجود از غریزه ی جذب و هضم که نگاه دار و مایه ی قوام آدمی در رویارویی با جهان است، کم تر حیاتی نیست.»(۱۱)
بنابراین عشق کسی که ادعا می کند، در وادی عرفان گام برمی دارد، عشق ایثاری است. از دیگر سو، باید دانست عشق، مقامی نیست که کسی آن را کسب کند «بلکه جنبش و پویایی و کنشی است وحدت بخش؛ چون نخست موجب انسجام و وحدت درون عاشق است و سپس فراهم آورنده ی امکان برقراری پیوند میان عاشق و محیط به فرجام گدازنده ی وجود، در کوره ی عالم یا وسیله ی ترکیب عالم صغیر با عالم کبیر. در واقع عشق کنش روانی وحدت بخشی است که دامنه اش با تغییر محمل و مطلوب گسترش می یابد.»(۱۲) نیز گفته شده است که عشق میانجی بین خدا و مردم است. «به هنر عشق است که جدایی میان خدا و آدمی از میان می رود و از برکت اوست که جهان به هم پیوسته است. از راه عشق است که کار پیغمبران و کاهنان و قربانی ها و فدیه ها به مقصود می رسد؛ زیرا خداوند با مردمان آمیزش ندارد و از راه عشق است که بین خدایان و آدمیان، در خواب یا بیداری ایجاد ارتباط می شود.»(۱۳)
پس در این امر شکی نیست که پایه ی عرفان بر عشق بنا شده است؛ چرا که هدف عرفان ایجاد ارتباط با خداست و این ارتباط با عشق میسر می شود و برای رسیدن بدین عشق باید از خود گذشت و فنا شد. اما آیا عشق ورزیدن به خداوند و فنا شدن برای او و در او را می توان ماهیتا متفاوت از عشق شهوانی یا زمینی دانست یا اینکه ماهیت عشق همان است و تنها محمل و مطلوب تغییر یافته است؟
رابعه ی عدویه را همگان، به عنوان زن عارف پذیرفتار آمده اند و در باب کیفیت و ماهیت عرفان او سخن ها گفته و در آن باب بحث ها کرده اند. به عنوان مثال برتلس می گوید: «رابعه به دوگونه عشق باور دارد:
۱ـ عشق به پروردگار به خاطر بخشایندگی او و سعادت گذرا
۲ـ عشق به زیبایی های خداوند که جاوید و فناناپذیر است.

مقصود از عشق رابعه دیدار و پیوستن به خداوند است و حال مشکل بتوان تجسم کرد این وصل برای او چه مفهومی داشته است. بسیار احتمال دارد مقصود، وصل بعد از مرگ باشد و نه آن مفهوم وحدتی که عارفان بعدی درنظر داشته اند. اما اگر بیاناتی که از او به جا مانده است که گفته: «من دیگر وجود ندارم و از خود بیرون شده ام و به خدا وصل گردیده و یک سره بدو پیوسته ام، واقعا از او باشد، آن گاه تصوری از امکان وصل او به خدا در دوران حیاتش وجود داشته است.»(۱۴)

نظرات کاربران درباره کتاب نوفروشانیم و این بازار ماست

لطفاً به جای حرف های کلی و خواندن شعر کتاب را جامع معرفی بفرمایید حتی فهرست هم ندارد تا لااقل موضوع دست بیننده بیاید.نمی شود برای هر کتابی نمونه گرفت ،وقت می برد.
در 1 سال پیش توسط