فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب همیشه ماندگار
و دیگر داستان‌هایی فرازمینی از نویسندگانی مختلف

نسخه الکترونیک کتاب همیشه ماندگار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همیشه ماندگار

من زاییده تخیلات تو هستم، هستیِ من در رؤیای تو شکل گرفته و رشد کرده، امیدها و نیازهای تو مرا زنده نگه‌داشته، حتی زمانی که رؤیاهای تو ورای توهم و خیالی باطل محو شدند، من به زندگی‌ام ادامه دادم. هم‌چنان‌که در قلب‌ات گوشه‌ای را به من اختصاص داده‌ای، من وجود دارم و خواهم داشت ــ در سرزمین رؤیاها. اگر فراموش‌ام کنی، ناپدید خواهم شد تا شخص دیگری به من احتیاج پیدا کند.
«گاهی اوقات احضارکنندگان از ما توقع زیادی دارند. دلشان می‌خواهد به واقعیت بپیوندیم. اما واقعیت برای نوع من به معنی فنا و زوال است. گامی به‌سوی واقعیت یعنی فنای ابدی، هم‌چون ذرات مه در نور خورشید...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همیشه ماندگار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پرتوهای درخشان کلبه

ساوانا مایکلْز(۲)

ساوانا علاوه بر کشور اِمریکا، در کانادا و مکزیک نیز به سر برده. تنها اتفاقی که بیش از نویسندگی، او را هیجان زده می سازد، کشف جاده ای جدید است. در گذشته های دور باری همراه با شوهر، دو فرزند کوچک، و سگ و گربه اش بار سفر بست، و زمینی کشور اِمریکا را سه ماهه زیر پا گذاشت. ساوانا با داشتن یک دستگاه کامپیوتر لَپ تاپ، یک بغل رُمان و نقشه راهنما از شادی در پوست خود نمی گنجد. گویی سرنوشت این بوده که او به فلوریدا(۳) بازگردد. فرزندان اش اکنون بزرگ شده اند، و او در کنار شوهرش در سواحل پالْم(۴) فلوریدا روزگار می گذراند. از دیگر آثار او می توان به کتاب The Scent of Stone اشاره کرد.
***
چارلز بِرْلِسِن(۵) گفت:
«این قطعه زمین بیشتر از ده نسل است که به خاندان من تعلق داشته است.» اِمی وایت فِدِر(۶) ــ اِمی پَرسفید ــ دل اش می خواست مشتی حواله لبخند مغرورانه آقای بِرْلِسِن کند. «زمینِ مادر» به هیچ کس تعلق ندارد. امی سوال کرد:
«اما گویا هیچ کدام از خاندان شما فعلاً این جا زندگی نمی کنند؟»
از این که چارلز را دچار تردید ساخته بود، خیلی راضی و خوشحال به نظر می رسید. چه قدر غم انگیز! کلّی نسل آمده و رفته بودند، اما این قطعه زمین و کلبه روستایی کماکان خالی از سکنه باقی مانده بودند. «چرا؟»
چارلز گلویش را صاف کرد و به آرامی بالای گوش اش را خاراند. اِمی به سختی جلوی خنده اش را گرفت، زیرا در اثر انجام این حرکتِ مختصر، کلاه گیس مسخره فلفل نمکی او روی سرش جابه جا شده بود. امی می توانست این تصویر را به دیگر طرح های کمدی و کاریکاتوری خود اضافه کند.
«من فکر می کنم، دلیل اصلی اش این است که این جا خیلی از شهر دور است. همه ما مشاغلی داریم و هم چنین کسانی را که آن ها نمی خواهند، یعنی ما نمی خواهیم که آن ها در چنین جاهایی زندگی کنند، به خصوص زمانی که آن ها نیاز به مراقبت دارند. مثلاً ببینید، مادر من پیر است و نیاز به مراقبت زیادی دارد.»
چشمان عمیق و نافذ امی هم چنان به چشمان مرد دوخته شده بود، و امی مطمئن بود که طول مدت نگاه او بیش از آن مدتی بود که مرد خواهان اش بود. چارلز از این که مجبور بود مراقب مادرش باشد، معذّب بود. اِمی قادر بود این حالت را از چشمان او بخواند، دوایر بلوطی رنگ چشمان او به خاکستری تغییر رنگ داده بودند، گویی رعد و برقی درون آن ها خروشیده بود. امی سوال کرد:
«فرزندی ندارید؟»
چارلز به دوردست ها خیره شد و امی توانست نگاه کوتاهی به او بیندازد. پیشانی اش چین افتاده بود.
«آه... بچه های این دوره و زمانه... دو دختر و یک پسر، آن ها همه زندگی های خودشان را دارند. شغل هایی که انتخاب کرده اند، آن ها را به ایالت های مختلفی کشانده است.»
امی گفته چارلز را تایید کرد:
«غم انگیز است. دنیا به همان اندازه پیشین و همیشگی اش است، اما به دلایلی به اندازه کافی بزرگ نیست که خانواده ها را دور هم جمع کند.»
چارلز رو به روی امی ایستاد، طوری نگاه اش می کرد که گویی اولین بار است او را می بیند. بارقه کم رنگ توافق در چشم های خیره شده چارلز سوسو زد، و این موجب شد که امی به زمینِ مادر و فصول چهارگانه اش بیندیشد، سپس بارقه چشمان مرد خاموش شد. چارلز سوال کرد:
«عجیب است که چنین کلماتی را از دهان دخترجوانی می شنوم. خانواده شما کجا هستند؟»
«پدر و مادر من بار دیگر به باد ملحق شده اند. من تنها زندگی می کنم... با... رقصنده با ماه.»
رنگ از رخسار مرد پرید. امی گفت:
«منظورم سگ ام است.»
و فورا به سگ شکاری خود اشاره کرد، سگی بزرگ با موهایی طلایی رنگ. سگی که هم چنان آرام و صبور در کامیون حاویِ اسباب و اثاثیه امی نشسته بود. آخ! ای وای! امی با خود فکر کرد، کلماتی که او برای حرف زدن انتخاب کرده بوده، نامناسب بوده اند. جرقه ای هشداردهنده وجودش را به لرزه درآورد. او فقط می بایست می گفت که آن ها مرده اند و همین جا بحث را فیصله می داد. او باید به شدت مراقب بیان احساسات اش باشد؛ چارلز مردی نبود که به آسانی مقوله معنویت را هضم کند. امی در طول آن نیم ساعت پیاده روی دو نفره در میان مرزبندی های پهناور آن قطعه زمین و در میان سکوت بیش از حد آن کلبه روستایی، تشویش و آشفتگی چارلز را به خوبی احساس کرده بود. چارلز از حضور در آن مکان چندان راضی نبود. نحوه برخورد چارلز به محض شنیدن نام فامیل امی نیز دیدنی بود. وقتی کلمه پرسفید ــ وایت فِدِر ــ را شنید، رنگ از چهره باخت و بحث را فورا عوض کرد.
متعاقب این قضیه با سرعتی سرسام آور اجاره نامه ها و مدارک مربوطه را تنظیم کرد، پول ها را از امی گرفت، و معامله اش را به پایان رساند. کارهای چارلز هم چون نیمچه گردبادی به نظر می رسیدند. چارلز به شدت عجله داشت تا از اتومبیل دُجِ خود پیاده شود. آیا این به دلیل انجام دیگر قراردادهای اجاری او بود یا به خاطر ترس از صفا و صمیمیت و شکوه آن مکان؟
«آقای بِرْلِسِن، مطلب دیگری هست که من باید در رابطه با کلبه ام بدانم؟»
«بله خانم کوچولو، نه فقط یک چیز. آرزو دارم شما اوقات بسیار بسیار خوشی را در طول اقامتتان در این جا داشته باشید، و این که خیلی... راحت و آسوده باشید.»
امی لبخند زد. کاملاً محسوس بود که آخرین کلمه چارلز پس از جستجوی فراوان در فرهنگ واژگان شخصی او به زبان جاری شده بود.
«ایمان دارم که راحت و آسوده خواهم بود، آقا.»
امی دست خود را به طرف چارلز پیش برد و وقتی چارلز دست اش را گرفت، امی قطرات عرقِ کف دست او را احساس کرد.
«و اگر که شما نگران فاصله زیاد من از شهر هستید، باید بگویم که نباید نگران باشید. من بیشتر اوقات فکر می کنم که دو قرن پیش هم متولد شده ام.»
«بسیار خب... پس من هم دیگر یک راست می روم خانه.»
وقتی به این طرف و آن طرف می چرخید، کمی تلوتلو خورد، امی شک داشت که چارلز از لحظه تنها گذاشتن او در مزرعه و پناه گرفتن در پشت فرمان اتومبیل خود نفس کشیده باشد. با حرکتی سریع و ناگهانی و متعاقبا با کلی سروصدا پل چوبی روی نهر کوچک مزرعه را پشت سرگذاشت. چارلز دالانی از گردوخاک از خود به جا گذاشته بود، دالانی که از باریکه راه سنگی و طولانی مقابل پارکینگ منزل تا جاده خاکی روی پل کشیده شده بود، جاده خاکی ای که به نزدیک ترین شهر و سپس نیز نهایتا به شهر مورگانتونِ(۷) کارولینای شمالی(۸) منتهی می شد.
بالاخره فارغ از حضور مضطرب و آشفته چارلز آرامشی درون جان امی دوید. صدای عقابی توجه او را جلب کرد، عقابی که سوار بر جریان های هوا پرواز می کرد. امی حق داشت از غرایز و احساسات خود پیروی کند. عقاب دیگری نیز سال گذشته او را در سفر همراهی کرده بود و امی عقاب جدید را به فال نیک گرفت. در همان اولین روز اقامت خود در کارولینای شمالی، آگهی آقای بِرْلِسِن را در روزنامه دیده بود، اولین آگهی ای که نظر او را جلب کرده بود. به قول معروف، روح بزرگ همه کارها را سامان می بخشد، روح بزرگ او را به مکان درست هدایت کرده بود. او در خانه بود. بله درست است، هرچند که حقیقتا هیچ چیزی متعلق به او نیست ــ و هیچ مکانی در کره زمین نمی تواند هیچ وقت به کسی متعلق باشد ــ اما روح امی احساس شادابی و سرزندگی می کرد. عقاب بالای سر او دایره وار می چرخید، بار دیگر امی را صدا کرد. تو در جایی هستی که به آن تعلق داری؛ ما منتظرت بودیم. امی احساس کرد لبخندی روی لبان اش نقش بسته است و نتوانست آن را متوقف کند.
امی نگاهی به مخلوقاتی انداخت که او را محاصره کرده بودند. ارتفاعات بلند و پهناور سلسله جبال آپالاچیان(۹) که هم چون پرده مخملی سبزرنگ به گونه ای حیرت برانگیز تپه ماهورها و دره ها را پوشانده بودند، تپه ها و دره هایی که در دوردست ها از نظر ناپدید می شدند. انباری قرمزرنگی که آقای بِرْلِسِن از رفتن به آن جا اجتناب کرده بود، امی را حسابی مفتون خویش ساخته بود، اما او می دانست که ابتدا باید مستقر شود و سپس تحقیقات اش را در مورد انباری آغاز کند.
رقصنده با ماه به سوت امی جواب داد، او از میان پنجره باز کامیون پایین پرید و با سرعت به طرف امی دوید. امی خم شد تا هم قد سگ اش شود و سپس گفت:
«پسر، ما در خانه هستیم. می توانی این را احساس کنی؟»
چشمان قهوه ای رنگ و تحسین برانگیز سگ در اثر تابش نور خورشید درخشیدند. سگ لبخند زد، لبخندی رضایت آمیز که خاص سگ های خوشحال است. گونه صاحب اش را لیسید و امی متوجه شد که رقصنده با ماه انتخاب او را پسندیده است.
اما آیا حقیقتا این انتخاب او بوده؟ آیا تمام کارهای سال گذشته اش انتخاب محض او بوده؟ برداشتن هر قدم، رانندگی او از بیگ رِزِ(۱۰) اوکلاهوما(۱۱) تا ناواجو رِزِرْوِیشِنِ(۱۲) آریزونا(۱۳)؟ البته ممکن است توقف های کوتاه او در طول راه برای نظاره اقیانوس ها انتخاب خود او بوده باشد، اما در مورد سایر اتفاقاتِ مسیرْ حیران بود.
امی رقصنده با ماه را نگریست. سگ شکاری در میان علف زارهای قطعه زمینِ اجاره ای می دوید ــ در میان علف های بلند ــ در جایی که چند لحظه پیش امی و صاحب ملک قدم زده بودند. امی دل اش برای مارهایی که ممکن بود در مقابل رقصنده با ماه قرار بگیرند، می سوخت؛ سگِ او بهترین مارکشی بود که تا به حال مشاهده کرده بود. ناخوشایندترین عادت رقصنده با ماه این بود که غنایم اش را به خانه می آورد و می خندید. به حدی با هیجان می خندید و دهان اش را باز می کرد که دندان های تیز پیشین او هم چون عاجی قاتل به نظر می رسیدند، عاجی که با زبان صورتی رنگ بزرگ سگ رابطه ای دوستانه برقرار کرده بود. امی سگ را به حال خود رها کرد که بازی کند، و خود نیز تصمیم گرفت کامیون حامل اسباب واثاثیه اندک خود را مقابل در خانه پارک کند.
چندین ساعت بعد، تمام جعبه های مقوایی باز شده، تمام خریدها انجام شده و تمام قفسه های منزل جدید امی نیز پر از خرت و پرت شده بودند. امی صددرصد مطمئن بود که روح بزرگ او را در جایی قرار داده که به او تعلق داشته است. او و رقصنده با ماه ورجه وورجه کنان در آب بازی می کردند، شاد و سرمست، هم چون دو کودک آزاد و رها به دور از چشم مراقب والدین خود؛ امی پس از هربار استفاده از سونا پالودگی بیشتری را احساس می کرد، او تمام بدن خود را زیرآب یخ فرو برد.(۱۴)
ناگهان حس های قوی او زنگ های هشداردهنده خویش را به صدا درآوردند. امی وضعیت راحت و آسوده خویش را ترک کرد و حوله اش را از روی تخته سنگی نزدیک برداشت. چند ثانیه ای به ساحل نهر رسید، خود را خشک کرد، لباس پوشید و تا حدی آرامش خود را بازیافت. لباس او از جنس پوست نرم آهو بود و کفش هایش از جنس چرمی لطیف که ریشه هایی از آن آویزان بود. زمان بندی امی برای انجام این کارها حرف نداشت، دقیقِ دقیق بود. معجون دارویی اش ــ یا درواقع طلسم خوش اقبالی شخصی اش ــ را که درون کیفی بسیار بسیار کوچک قرار داشت، سرکشید و سپس درحالی که اتومبیل پلیس از حرکت باز می ایستاد، کیف محتوی دارو را دور گردن اش جابه جا و مرتب کرد.
«عصر به خیر سرکار! چه کاری می توانم برایتان انجام دهم؟»
دقیقا همان طور که پلیس او را تحت بررسی قرار داده بود، امی نیز او را تحت نظر داشت. شلواری به رنگ سبز تیره با دو نوار سفید رنگ ــ سفید خالص ــ در دو طرف آن به تن داشت. شلوار در پاهایش تا حدی آزاد و شل بود، و این امر برای امی بسیار خوش آیند بود: این که چه چیزی زیر شلوار مرد پلیس قرار داشته. چه هیجان انگیز! پیراهن سبز کم رنگ او ــ به سبزی درختان جنگلی ــ نیز از چشم امی پنهان نمانده بود. شانه های پهن و بازوهای قوی زیر آن از نظر امی آرزوی رویایی هر زنی بود. و پیراهن سبزرنگ به هیچ وجه نتوانسته بود این آرزوی رویایی ــ از نظر امی ــ را پنهان کند. امی بالاخره متوجه چشمان او شد... اوه، چه چشمانی! صورت مرد پلیس بسیار جذاب و گیرا بود، هم چون راکیزِ بزرگ(۱۵)، و رنگ زرد کهربایی چشمان او به فریبندگی سنگ کهربایی بود که امی درون طلسم دارویی خویش نگاه می داشت. درست در لحظه ای که چشمان مرد را نگریست، لرزشی در بدن خود احساس کرد، لرزشی در پشت بدن خویش از بالا به پایین: مدت زیادی نگذشته بود که امی از آب فوق العاده یخ نهر خارج شده بود. پلیس زیر لب گفت:
«عصر به خیر! لباستان خراب می شود.»
«متشکرم، من خودم این کار را کردم. این لباس اجداد من است. فکر می کنم، آن ها از این کار من خوشحال شوند.»
مرد پلیس بدون این که حتی کلمه ای ادا کند، دهان اش را بازوبسته کرد. امی سوال کرد:
«شما این جا آمده اید برای...؟»
«ایست و بازرسی معمول همیشه.»
گویی کلمات به شکلی پرتابی از دهان او خارج می شدند، امی با خود فکر کرد، شاید آن کلمات مدتی اسیر شش های او بوده اند و بالاخره موفق شده اند از اسارت آزاد شوند و فرار کنند.
«بقّال محل، آقای باچانان(۱۶)، به من گفت که تازه واردی به ملک آقای بِرْلِسِن آمده و من فکر کردم این جا توقف کنم و از اوضاع و احوال شما باخبر شوم.»
لحن مرد پلیس درست مانند پسربچه ای بود که دست اش درون کوزه مخصوص کلوچه گیرکرده باشد. جمله ای به ذهن امی خطور کرد که این طور مواقع ــ در ارتباطات کوتاه و تازه شکل گرفته ــ به ذهن هر کسی می رسد.
«اوضاع و احوال من خیلی خوب است، متشکرم. نمی دانستم که در این جا تازه واردها را بازرسی می کنند، اگر فکر می کردم این موضوع اهمیت دارد، حتما به اداره پلیس مراجعه می کردم.»
مرد پلیس سرفه ای کرد، دقیقه ای از امی چشم برداشت و دوردست ها را نگاه کرد. اما دوباره به امی چشم دوخت ــ با چشمانی درخشان هم چون کهربایی برّاق.
«ما نیاز نداریم تازه واردها را بازرسی کنیم. نکته عجیب فقط این است که معمولاً کسی به این جا اسباب کشی نمی کند.»
و این بار لحن صدایش آرام بود.
«این جا یعنی این شهر یا این ملک؟»
مرد پلیس توضیح داد:
«این ملک. خیلی ها حاضر نیستند برای بار دوم پایشان را به این مکان بگذارند.»
«و شما فکر می کنید به چه دلیل؟ شاید چون خیلی از شهر و تمدن شهری دور است؟ این موضوع را آقای بِرْلِسِن هم گفتند.»
لحن کلام امی تهاجمی بود. و او خود به خوبی از این امر آگاه بود. پلیس برای حرف های امی جواب داشت ــ اما به نظرمی رسید که زیاد تمایل ندارد با او جروبحث کند.
«اِم م م... خب... شما احتمالاً فقط می توانستید به همین نکته اشاره کنید.»
در همین اثنا رقصنده با ماه به طرف امی آمد و در کنار او نشست. مرد پلیس نگاهی به سگ انداخت. حالت سگ طوری بود که گویی می گوید: «مزاحم ارباب من نشو!» غرولندی مختصر از گلوی سگ خارج شد و این امر باعث شد که پلیس کمی عقب نشینی کند و به اتومبیل اش نزدیک تر شود.
امی نفس عمیقی کشید. از استنشاق رایحه عطر مشک گون مرد جوان که با عطر شیرین و مطبوع گل های وحشی و علف های زمین آمیخته شده بود، لذت می برد.
«چه مطلب دیگری هست که شما می توانید به من بگویید؟ البته به غیر از آن چه که آقای بِرْلِسِن قبلاً به من گفته. او مثل گربه های بی آرام وقرار نیمه شب بود. برای رفتن از این جا خیلی عجله داشت.»
«فکر می کنم آقای بِرْلِسِن هیچ کدام از افسانه های مربوط به این ملک را برایتان تعریف نکرده، افسانه هایی که این ملک را تسخیر کرده اند.»
امی سر خود را تکان داد. مرد پلیس آهی کشید و ادامه داد:
«خب، آن کوه های قهوه ای را می بینید... آن بالا سمت چپ شما. بعضی از محلّی ها به آن لقب تپه ارواح داده اند: «تپه ارواح». این به آن دلیل است که گاه گاهی از پشت آن کوه پرتوهایی اسرارآمیز و ناشناخته می درخشند، آن هم شبانه، و...»
مرد جوان مکثی کرد و سپس دوباره ادامه داد:
«افسانه ای محلّی هست که می گوید در بالای این تپه...»
و به تپه بزرگ پشت کلبه اشاره کرد.
«مقبره یک سرخ پوست قرار دارد. بومی های منطقه حدس می زنند که آن مقبره متعلق به چِروکی(۱۷) باشد، اما چیکاسو(۱۸) و چوکتو(۱۹) هم این دوروبرها می پلکند.»
این خبر کلی از شک های امی را تبدیل به یقین کرد. چه عالی!
«واقعا؟ این موضوع که این مکان را مقدس می کند، مگرنه؟»
«آه... بله. اگر که شما به این طور چیزها اعتقاد داشته باشید، بله.»
امی سوال کرد:
«شما اعتقاد ندارید؟»
چه مایوس کننده! لحظه ای پیش امی تصور کرده بود که او مرد بالفطره نیرومندی است. بی بروبرگرد او بهتر از خیلی های دیگر از اصل ونسب بومیان اِمریکا آگاه بود ــ حداقل بهتر از کسانی که اخیرا امی با آن ها برخورد کرده بود. این طور به نظر می رسید.
بار دیگر امی دریافت که او نیز به هیچ وجه مرد رویاهایش نیست. پلیس جوان کوچک ترین شباهتی به تصویری که از مدت ها پیش در رویای امی نقش بسته بود، نداشت. امی در انتظار مردی بود که قدرت اش را به او اثبات کند، او منتظر جنگاوری نیرومند بود با نشان عقابی روی سینه.
«به خاطر خودم نیست که این چیزها را برایتان می گویم، خانم. نکته دیگری که می توانم به شما بگویم نیز، این است که آخرین مستاجر این ملک درست پس از گذشت یک ماه از امضای اجاره نامه ناگهان این مکان را ترک کرد. او ادعا کرد که شب ها صداهای عجیب و غریب می شنیده.»
امی در دل خندید. نقل این افسانه محلی را توسط آقای بِرْلِسِن یا هر شخص دیگری برای مستاجر قبلی فوق العاده حیرت آور می پنداشت. هر آدم احمقی می توانست این موضوع را درک کند که شنیدن صداهای عجیب و غریب از تپه ای گورنشان امری کاملاً طبیعی است. به هیچ وجه غیرمنتظره نیست. صدای نیاکان ما هرگز خاموش نمی شود، به خصوص وقتی که سوگوار از دست رفته های خود باشند.
«به خاطر اطلاعاتی که به من دادید، متشکرم؛ اما فکر نمی کنم که اجاره نامه ام را لغو کنم، حتی شک هم ندارم.»
امی سکوت کرد. پلیس اندیشناک او را نگریست.
«اگر نظرم عوض شد. مطمئنا به اداره شما سرخواهم زد. نشانی آن را بلدم. تابلوی کوچک آن را در خیابان اصلی شهر دیدم. قبول؟»
مرد با لحنی جدی و رسمی گفت:
«قبول. شما را تنها می گذارم که به کارهای تان برسید، خانم.»
«سپاسگزارم. خوشحال ام که این کار را می کنید. من عاشق خلوت ام هستم.»
بهتر بود که گربه را دم حجله بکشد، بهتر بود که همان لحظه اول جلوی مرد را بگیرد، تا این که او فکر نکند، هروقت دلش بخواهد، می تواند آن دوروبرها آفتابی شود. امی به خوبی قادر بود با نیاکانش ارتباط برقرار کند. او می توانست با آن ها کنار بیاید. «خیلی متشکرم.» و اگر این به آن معنی است که نیاکان او حرفی برای گفتن به او دارند، باز هم چه بهتر!
***
امی روی تپه منسوب به ارواح نشسته بود و غروب خورشید را نگاه می کرد. خورشید آرام آرام پشت ارتفاعات بلند و پهناور آپالاچیان فرو می رفت، درحالی که دوایری سرخ رنگ، نارنجی و طلایی ازخود به جا می گذاشت. امی کیف کوچک محتوی معجون طلسم اش را لمس کرد، معجونی پُر از اشیای با ارزش او ــ مجموعه ای کوچک از آثار و بقایای گذشته جهت یادآوری لحظات پرمعنی و مفهوم و آدم های زندگی او ــ و تمام اتفاقات مربوط به آن اشیا را در میان آن کیسه کوچک چرمی متصور ساخت.
صدای عقاب را از بالای سرش شنید و با روح و جان خود به او پاسخ داد. یک پَرِ تنها سوار بر امواج هوا آرام آرام روی علف های کنار امی فرود آمد، گویا می خواست روی علف ها بیارامد. امی جواب داد:
«متشکرم.»
و پر را به گونه اش مالید، بسیار شادمان شد زیرا احساس می کرد که با روح برتر و راهنمایش یکی شده است. برای همیشه زنده نگه داشتن خاطره این لحظه، نوک تیز پر را شکست و آن را درون معجون خود انداخت. درحالی که هوا رو به تاریکی می رفت، امی به پشت روی علف ها دراز کشید. او منتظر ظهور ستاره ها بود، منتظر هنرنمایی آن ها.
اگرچه ممکن بود این عمل امی ــ تجاوز به حریم خاک مقدس ــ گناه محسوب شود، اما او به هیچ وجه احساس گناه و ندامت نمی کرد. او در جایی بود که بدان تعلق داشت و این امر را در قلب خود مقدس می پنداشت، تنها نکته مهم از نظر امی فقط همین بود. دقایق پشت سرهم سپری می شدند. ونوس هیات معروف خود را در آسمان شب پدیدار کرد و به دنبال او گروه کثیری از ستارگان ظاهر شدند، ستارگانی که زیر ابرها پنهان نشده بودند. ماه عظمت و شکوه خود را در آسمان می گستراند، گویی می گفت:
«تو کجا بودی؟ چرا بازگشت تو به خانه این قدر زیاد طول کشید؟»
امی هیچ پاسخی نداشت. تنها قطره ای اشک روی گونه اش لغزید. افسوس ِ این را می خورد که چرا واقعا مدت زمان زیادی از خانه دور بوده. سال های سال دور از خانه؟! آه، چه فکر عجیبی! او فقط چند ساعت پیش وارد آن مکان شده بود، و پیش از این هرگز آن جا را ندیده بود. اما با این وجود ارتعاشات حقیقتی آشکار را در قلب خود احساس می کرد.
رقصنده با ماه آرام و قرار نداشت، امی ناله ضعیف او را شنید که طبق عادت خاص سگ ها به این معنی بود که می خواهد این طرف و آن طرف پرسه بزند. امی ابتدا می خواست او را از انجام این کار باز دارد، اما از جایش برخاست و روی یکی از آرنج های خود تکیه داد. سپس سگ را با دست دیگرش به آرامی نوازش کرد و گفت:
«برو! برو به بازی های شبانه ات برس!»
سگ دردم غیب شد؛ هیچ کار دیگری از دست امی برنمی آمد، مگر خنده. امی مجددا روی علف های معطر دراز کشید. احساس می کرد بعضی از تیغه های تیز علف ها بازوهای برهنه اش را قلقلک می دهند. امی با خود فکر کرد: «چه آرامشی! ای کاش می توانستم تا ابد همین جا بمانم.» امی خمیازه ای کشید. سنگینی پلک هایش را احساس می کرد. مدت های مدیدی بود که عمیقا احساس شادی و رضایت نکرده بود. برای اولین بار پس از مدت های طولانی امی فکر کرد که شاید بتواند در آن شب عمیقا بخوابد و روح بی آرام و قرارش آرامشی عمیق را تجربه کند.
***
امی تلنگری را روی پاهایش احساس کرد و از خواب پرید: تلنگری که توسط پرتوهایی درخشان ایجاد شده بود. پرتوها حتما مربوط می شدند به چشم های به تاریکی عادت کرده امی. به غیراز این چه دلیل دیگری می توانست وجود داشته باشد؟ اما پرتوهای رقصان در دوایری انعکاسی مرتب جا عوض می کردند. امی احساس عدم امنیت کرد و نگران شد. آیا او افسانه های کلبه را درون قلب اش جا داده و آن ها را متصور ساخته بود؟
از فاصله ای نه چندان دور صدای طبل های قبیله ای به گوش می رسید: موسیقی بدوی می نواختند. از میان مه رقیق می توانست رقصنده هایی را ببیند: مردانی ملبس به شلوارک، با بدن هایی نقاشی شده از تصاویر گوناگون. آرایش موهای آن ها به سبک چروکی های عهد باستان بود، موهایی سیخ سیخ در فرمی دایره ای شکل ــ هم چون جویباری که از چشمه روان می شود ــ که در احاطه بخش بدون موی سر آن ها قرار داشت. یکی دو نفر از مردان قبیله طرّه سیاه رنگ موهایشان را باز گذاشته بودند، گیس هایی که شانه های تیره رنگ آن ها را ــ در حین انجام حرکات محکم و قوی رقص ــ تازیانه می زد. هر یک از زنان بومی بر یار رقصنده خود متمرکز شده بودند و مردانِ خویش را درحال رقص نظاره می کردند: مراسم رقص مقدس چشمه. رقص و موسیقی، پیشکشی بود برای ازدیاد محصول مورد نیاز قبیله.
پوست های برنزه، زیر نور ماه و شعله های گُر گرفته آتش می درخشیدند. صدای طبل ها نزدیک تر شد. امی چشم هایش را بازوبسته کرد. او رقصنده ها را در رویای خود دیده بود، مگرنه؟ اما چرا آن ها در آن مکان ظاهر شده بودند؟ آن هم آن قدر نزدیک به او، که حتی قادر بود عطر خوشبوی مردان و خاک را استشمام کند؟ مِهی غبارآلود در مقابل امی شناور شد، چند لحظه ای چشم او را زد و سپس به هیات جنگاوری تغییر شکل داد.
امی مطمئن بود که هیچ چیزی را لمس نخواهد کرد، مطمئن بود که این ها فقط تخیلات اوست، بنابراین دست اش را پیش برد، به ناگاه پوست جنگاور را لمس کرد و فورا دست خود را عقب کشید، هم چون کسی که دستش سوخته باشد. جنگاور... خداوندا... شگفتا... او لبخند زد و شروع کرد به صحبت کردن. به زبان دیگری حرف می زد، اما امی به طریقی قادر بود معنی حرف های او را بفهمد. مرد گفت:
«لمس ام کن!»
آهنگ صدایش در نظر امی هم چون ریزش آرام باران به نظر می رسید ــ باران، خوراک رسانِ زمین. جنگاور افزود:
«خیلی وقت بود که منتظر بازگشت تو بودم.»
«نه!»
جنگاور تکرار کرد:
«لمس ام کن!»
امی آب دهان اش را قورت داد و نگاه اش را از چشمان مرد برگرفت، چشمانی نافذ که هم چون عقیق می درخشیدند، گویی دوایری جادویی را به تسخیر خود درآورده بودند. امی نگاهی کوتاه به طرف پایین افکند، اما دردم از این کار خود پشیمان شد. این چیست؟ مرد طره بلند موهای مشکی هم چون ذغال خویش را تکان داد، می خواست همه تارهای موهایش را عقب بیندازد، روی پشت اش. لحظه ای بعد امی متوجه دلیل این حرکت شد. تصویری تیره رنگ نیمی از سینه تا شانه برهنه اش را پوشانده بود: تصویر عقابی درحال پرواز.
امی به نفس نفس افتاد. مجددا نگاه کوتاهی به صورت مرد افکند: لبخندش پررنگ تر شده بود. امی گفت:
«من تو را می شناسم. تو را در رویاهایم دیده ام.»
سپس دستش را پیش برد و انگشتان لرزان خود را به طرف تصویر دراز کرد. جریان برقی در رگ هایش دوید و با برهم زدن تعادل اش او را ترک گفت. چیزی نمانده بود که امی بیفتد.
مرد درحالی که امی را محکم نگه داشته بود تا روی زمین نیفتد، او را به خود نزدیک تر کرد و گفت:
«این دقیقا همان کاری است که می بایست انجام می دادی. پَرسفید، ما یک نفر هستیم.»
ضربات طبل ها در مغز امی نواخته می شدند. پشت سر جنگاور، رقصنده ها و همسرانشان هنوز مشاهده می شدند. در کنار آتش، پیشکشی ها قرار داشتند: گندم و ذرت. اما امی می توانست قسم بخورد که آتش از قلب خود او زبانه می کشد. آن قسمت از پوست بدن مرد که امی آن را لمس کرده بود، داغ بود و نمناک. امی زیر لب گفت:
«من نمی فهمم.»
و بار دیگر به تصویر عقاب خیره شد.
«تو نانایی(۲۰) هستی.»
دختر فورا این اسم را ترجمه کرد و متوجه معنی آن شد.
«من یکی از دسته ارواح هستم؟ ارواح جاودان؟ یکی از ارواح بدوی؟»
مرد درحالی که سرش را به نشانه تایید حرف او تکان می داد، گفت:
«بله. وقتی که کاتوبا(۲۱)یی ها بی خبر به ما حمله کردند، من تو را از دست دادم. مدت هاست که دلم برایت تنگ شده.»
احساس و هیجانی که در لحن صدای مرد جنگاور موج می زد، رشته های تعلق را در اعماق وجود امی به لرزه درآورد.
«اگرچه که این تشخیص روح بزرگ بوده که تو را به من برگرداند، اما این حتما انتخاب خود تو نیز بوده.»
بار دیگر امی در ذرات معلق مه و دوایر درخشان غرق شد و نتوانست مرد جنگاور را ببیند...

گوش های امی پر شد از صدای فریاد و فغان. دور و بر او پر بود از زنان گریان و داغدار همسر. پرسفید روی زانوهایش نشسته بود، نومیدانه تلاش می کرد خود را به «عقاب زمستان» برساند. قطرات خونِ سرانگشتانِ او و لکه های سرخ گون لباس اش، «پَرسفید» را از فرط هراس به حیرت و سکوت واداشته بود، اما او می بایست خود را به مردش می رساند. پرسفید می بایست به عقاب زمستان می گفت... وقتی پرسفید نزدیک او رسید، نفس های عقاب زمستان به شماره افتاده بودند. روح مرگ بالای سر او پرواز می کرد؛ پرسفید آزاد و رها بی محابا اشک می ریخت، او به سختی می توانست قطرات اشک را احساس کند، قطراتی که سیل آسا روی گونه هایش می لغزیدند. عقاب زمستان گفت:
«نه، گریه نکن! ما دوباره یکی خواهیم شد.»
و سپس آخرین نفس اش را کشید.
اشک ها هم چون مه جلوی دید امی را گرفتند. و او احساس کرد که کسی به پشت بدن او چنگ زد، او را با خشونت به طرف بالا کشید و داخل خیل زنان سوگوار هل داد ــ زنانی که داغدار عشق های خویش بودند. کاتوبایی ها زنان را پای پیاده به راه انداختند ــ هم چون رژه زندانیان. امی با چشم ذهن خویش سفر طولانی گروه را به طرف اردوگاهشان مشاهده کرد، خیلی ها در طول سفر از پا افتادند، و او در قلب اش فقدانی را احساس کرد، فقدان عظیم آزادی را... و عشقی را که با مردش سهیم شده بود، با این مرد، پیش از این که او را...

احساس این وقایع، و آگاهی از این وقایع به هیچ وجه برای امی قابل فهم نبود ــ با اصول عقلانی قابل حل وفصل نبود. اما تک تک این جریانات را در اعماق جان اش درک می کرد. مگر او همان روز دوبار تکرار نکرده بود که ارتعاشات اش با دنیای فعلی هم خوانی ندارد؟ فردی شبیه به نسل های گذشته... وصله ای ناجور، در هر جایی که قدم می گذاشت. امی زیر لب گفت:
«ما دوباره یکی خواهیم شد.»
و انگشت اش را به طرف پایین گونه نمناک مرد لغزاند.
«اما چگونه می تواند به وقوع بپیوندد؟ منظورم این است که من به روح بزرگ و معجزات کثیری که قادر به انجام آن هاست، ایمان دارم، اما این ورای...»
«آن چه که در میان ما وجود داشته، باقی مانده. تو آن را احساس می کنی. من آن را در چشمان تو می بینم. اما تو باید آن را به خواسته قلبی ات تبدیل کنی. باید انتخاب کنی. با من به خانه بیا!»
امی سوال کرد:
«چگونه؟»
امی می خواست نزد آن مرد بازگردد ــ به هر جایی که روح بزرگ او را هدایت کند ــ به هر طریقی که شده. او به آن مرد تعلق داشت. همواره به او تعلق داشته و همیشه به او تعلق دارد. حقیقت این بود که امی همیشه انتظار مردی را کشیده بود که با جنگاور رویاهای او هم خوانی داشته باشد. پس چه دلیل دیگری لازم بود؟
عقاب زمستان گفت:
«انتخاب کن! دست ام را بگیر و همراه با من گام بردار!»
امی پرسفید بدون کوچک ترین مکثی، و بدون هیچ سوال دیگری در رابطه با انتخاب خود، دست مرد را گرفت. پرسفید انتخاب کرد. رفته رفته صدای ضربات طبل ها در دوردست ها محو شدند. امی نگاهی کوتاه به کنار خود انداخت. کلبه روستایی ناپدید شده بود ــ کلبه ای که امی آن را تازه اجاره کرده بود. امی در خانه بود.
***
شب گذشته دوشیزه گاج(۲۲) سروصداهایی از تپه شنیده بود. نتیجه: این قضیه بی ارتباط به پرتوهای درخشان نیست. سرکار جیم هی وود(۲۳) سر راه خود به دیدار امی می رود که ببیند آیا او هم صداهایی شنیده یا نه، آیا او حال و احوال اش خوب است ــ یا در گوشه ای از خانه داخل کمد لباس ها پنهان شده. جیم جاده خاکی طولانی را پشت سر گذاشت، ناگهان احساس کرد موهای دست اش سیخ شدند. مشکلی پیش آمده بود. جیم پدال گاز را محکم تر فشار داد. طوفانی از گردوغبار پشت سر او به هوا برخاست.
سرکار هی وود درحالی که از اتومبیل خود پیاده می شد، نگاهی کوتاه به ایوان خالی خانه انداخت، سپس به داخل خانه هجوم برد. با وجود تفتیش کامل خانه، امی را پیدا نکرد. البته این امر برایش حیرت آور نبود. همه کابینت ها پر بودند از اسباب و وسایل. جیم به اندازه کافی وقت گذاشت تا تابلوهای بدون قاب امی را نگاه کند و بالاخره به این نتیجه رسید که او هنرمندی قابل است. امضای امی در پایین تابلو کاملاً جلب توجه می کرد: کلمه امی در محاصره پری سفیدرنگ.
نقاشی های امی حال وهوای افسون گر و رویاگونه بومیان اِمریکا ــ سرخ پوستان ــ را داشت. به خصوص یکی از تابلوها خیلی جلب توجه می کرد، تابلویی به نام «بَدَوی ها»: تصویر جنگاوری خیره کننده با علامت عقابی روی شانه. آهان! و دومین تابلو تحت عنوان «بازگشت به خانه». گویا این تابلو به تازگی کشیده شده بود. جیم سرمایی را درون استخوان هایش احساس کرد. او به آرامی تابلو را لمس کرد و انگشت خیس شده اش را عقب کشید. نقطه ای سفید رنگ در نوک انگشت اش به جا مانده بود. از بابت این که لکه ای روی تابلو به جاگذاشته بود، شرمنده شد. تصویری پررمزوراز و سحرانگیز روی تابلو کشیده شده بود: گویا همان پرتو درخشانی بود که او شب گذشته به یک نظر دیده بود، جنگاوری از پشت نقاشی شده به همراه زنی با گیسوان بلند مشکی، درحال گام برداشتن در داخل آن پرتو درخشان. امی؟
پدیده های هراس انگیز، دیگر خیلی زیاد شده بودند: سکوت و تابلوهای تازه نقاشی شده پوششی مه آلود روی خانه افکنده بودند. جیم مجبور به ترک خانه شد. او نمی خواست به تپه نگاه کند... اما مجبور شد. رقصنده با ماه پارس کرد. گویا می گفت که جیم وقت اش را دارد تلف می کند. حس کنجکاوی جیم بسیار قوی بود. برای این که به سگ برسد، بقیه راه را دوید و در تمام مسیر طی شده خود در پی آن زیبای مومشکی بود ــ دختر زیبایی که روز گذشته ملاقات اش کرده بود. کوچک ترین اثری از امی نبود. درحالی که از تپه بالا می رفت، بنای بدرفتاری با سگ را گذاشت. منتظر غرولند بی بروبرگرد او بود. اما زهی خیال باطل!
«چه کوفت و زهرماری این جا اتفاق افتاده؟» جیم بر سر سگ فریاد کشید، اما سگ از جای خود تکان نخورد. دم بزرگ طلایی رنگ او این طرف و آن طرف می جنبید، اما رقصنده با ماه کماکان سرجای خود قرار داشت. جیم همان طور که به طرف رقصنده با ماه می رفت، به طرف پایین خیره شد و سرش را خاراند، بقیه پوست سر او تیغ تیغی بود. جیم حاضر بود قسم بخورد که صدای ضربات طبل های قبیله را شنیده. جیم به طرف پایین نگاه کرد، کنار رقصنده با ماه را. سرمایی شدید از ستون فقراتِ جیم به طرف پاهایش دوید. روی زمینْ کیف کوچک حاوی معجونِ طلسم امی را دید ــ کیفی که روز قبل آن را به گردن داشت. روی کیف نیز یک پَرِ شکسته عقاب قرار داده شده بود. ظاهرا صحنه را آماده کرده بودند، گویی امی عمدا آن اشیا را روی تپه قرار داده بود تا جیم آن ها را پیدا کند.
جیم به یک باره روی زمین افتاد، در کنار سگ. زبان زبر رقصنده با ماه را احساس کرد، داشت جیم را لیس می زد. صورت جیم خیس شد. حضور سگ مختصر آرامشی به جیم بخشید. این، آن تحقیقی نبود که جیم می خواست انجام دهد. چه کسی می دانست که امی وایت فِدِر کجا می توانسته رفته باشد؟ شاید افسانه های محلی حقیقت داشته باشند؟ جیم گیسوان بلند امی را به خاطر آورد، گیسوانی که با وزش نسیم روی شانه های او حرکت می کردند. استخوان های بلند و کشیده گونه و پوست برنزه اش گواه این امر بود که او از طایفه بومیان اِمریکا ــ سرخ پوستان ــ بوده است. و شاید هم به همین علت بود که جیم گفته امی را در رابطه با ماندن در خانه خود باور کرد. پس چه اتفاقی برای او افتاده بود؟
رقصنده با ماه ناله ای کرد و بینی خود را به دست جیم مالید، درست در همان لحظه فریاد عقابی، آشفتگی او را درهم شکست. جیم به طرف بالا نگاه کرد و دو عقاب را دید که سوار بر جریان هوا با سرعتِ هرچه تمام تر از معرض دید او محو شدند. روز گذشته فقط یک عقابِ تنها در آسمان مشاهده می شد. جیم نگاهی کوتاه به ورای کوهستان قهوه ای رنگ انداخت و به آرامی سرش را تکان داد. پرتوهای درخشان کوهستان قهوه ای رنگ افسانه خاص خودشان را داشتند: مکانی که آدم ها بی هیچ رد و اثری ناپدید می شوند. تپه گورنشان مسئول ناپدید شدن امی بود، یا پرتو درخشان؟ و یا هر دو با هم؟
***

گُل سرخی برای کاریسا(۲۴)

استوارت تامِس(۲۵)

استوارت عقیده دارد که زندگی اش را تمام و کمال زیسته است. به گفته خود تک تک وقایع داستان هایش را ــ چه حسی، چه هیجانی، چه عملی ــ صددرصد تجربه کرده است. اما همواره در مرز میان زندگی و مرگ زیسته. او ده سال پیش نویسندگی را آغاز کرد. زمانی که سلامت اش رو به زوال نهاد، و مجبور به خانه نشینی شد. به دلیل نگارش کتاب های Tyburn ــ ژانر تخیل ــ و Apology For the Devil و Fury of a Patient Man ــ ژانر هیجان و دلهره و اضطراب ــ جوایزی را کسب نموده است. او که از خطر چهارده سکته قلبی، سرطان و مرض قند رهیده، هنوز قصد ندارد دست از کار بکشد. به گفته او، هنوز کلی پدیده وجود دارد که باید ببیند، و کلی مطلب که باید بنویسد.
***
مرد جوان بار دیگر دخترک را تنها گذاشت و رویا کاملاً محو شد.
شاید رایحه مطبوع و شیرین گل های سرخ بود که دخترک را از خوابِ بی آرام و قرارش بیدار کرده بود. رایحه ای دلپذیر که شاید همراه با پرتوهای خورشیدِ سحرگاهی پس از نفوذ در آسمان سرد زمستانی ماه نوامبر از طریق شیشه های پنجره به درون اتاق خواب اش راه یافته بودند.
در رویای دخترک خبری از جنگ نبود. او به هیچ وجه نه صدای شلیک گلوله و توپ را شنیده بود، و نه صدای هیاهوی افراد رو به موت را. و این درحالی بود که دشمن هر لحظه به زمین های مونت گومری(۲۶) نزدیک و نزدیک تر می شد.
رویای او با باز شدن درِ اتاق و سپس صدای قدم های آهسته ای که روی کف چوبی اتاق خواب گام برمی داشتند، آغاز می شد. آیا او تازه از خواب بیدار شده بود؟ موفق نمی شد به خاطر آورد. سرانجام به طرف صدا برگشت و لحظه ای کوتاه غریبه ای بلندقد را در برابر خود مشاهده کرد.
این طور به نظر می رسید که مرد غریبه متوجه دخترک نشده. مردی بود جوان با صورتی صاف و شفاف، مرد جوانی گمشده در افکار خویش. دخترک به آرامی روی تخت خواب خود نشست، و با دستان لاغر و سفید رنگ اش ملحفه ابریشمی سرد تخت خواب را چنگ زد و آن را تا زیر چانه اش بالا کشید. در انتظار سرگیجه دیگری بود که او را بی هوش و حواس رها کند. اما این بار نه دردی وجود داشت، نه ضعفی.
دخترجوان نگاهی کوتاه به سمت راست خود انداخت، آینه ای با قاب برنجی بالای لگن چینی مخصوص شست وشو آویخته شده بود. کوزه ای آب نیز در کنار لگن قرار داشت. دخترک انتظار داشت صورت رنجور، لاغر و بیمار خود را در آینه ببیند. اما کاملاً برعکس به محض مشاهده صورتی سالم و شاداب با گونه هایی سرخْ نفس را در سینه حبس کرد. پوست شکننده و رنجورش نشاطی دوباره یافته بود و گیسوان پرپشت و فواره گون دخترک هم چون آبشاری روی شانه هایش سرازیر شده بودند، رنگ سبز روشن چشمان اش نیز در آینه پرتوافشانی می کردند. زیبایی خدادادی دخترجوان از مادربزرگ اش به او به ارث رسیده بود: صورت بیضی شکل و لبان قرمز پررنگ. دخترک همواره پروردگار را به خاطر زیبایی اش شکر می کرد. بالاخره پس از این که قادر شد مجددا نفس بکشد، باوقار و متانت هرچه تمام تر نگاه اش را به طرف مرد جوان برگرداند.
«آقا، شما که هستید؟»
لحن صدای دخترجوان سرشار از خشم و غیظ بود.

نظرات کاربران درباره کتاب همیشه ماندگار