فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صدای سروش

نسخه الکترونیک کتاب صدای سروش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صدای سروش

من را از لندن کشانده بود به آبادان و بعد مسجدسلیمان و حالا دهان باز کرده بود تا ناسلامتی حرفی از مأموریتم بزند. حرف هم که می‌زد، بدتر کفرم را درمی‌آورد. صدای سواری را شنیدم که سرعتش را کم کرد و ایستاد. نمی‌دانستم چرا با دیدن زگیل کوچک قهوه‌ای‌رنگ کنار پره‌ی بینی‌اش حرصم می‌گرفت. شاید سکوت‌های طولانی‌اش مرا به وارسی صورت سرد و عبوسش وامی‌داشت. منتظر بودم دهان مبارکش را باز کند تا شاید گره‌ای از کلاف سردرگم مأموریتم باز می‌شد. زنگ در بَنگِلِه به صدا درآمد. پیپ‌به‌دست بلند شد، رفت و از در بَنگِلِه بیرون زد. یکی‌دو‌دقیقه بعد صدای سواری را شنیدم که دور زد و رفت.
بلند شدم رفتم توی آشپزخانه و از یکی از قاب‌های مربع‌شکل پنجره به تک‌وتوک خانه‌های سنگی و گلی در دامنه و سینه‌کش کوه روبه‌رویم نگاه کردم. از دو سال پیش که شهر را ترک کرده بودم، تعداد خانه‌ها بیشتر نشده بود. دو سال رییس تنها کارخانه‌ی برق این شهر در تِمبی بودم. حالا در هیئت آدم دیگری آمده بودم و نباید کسی از حضورم در این شهر بویی می‌برد. ریش بلندی گذاشته بودم و موهای بلندم روی شانه‌هایم می‌ریخت، اما چشمانم همان چشمان آبی کم‌رنگی بود که بود و بینی‌ام... اگر همکاران سابقم هم من را با این شکل‌وشمایل می‌دیدند فکر نمی‌کنم می‌شناختندم.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۲۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب صدای سروش



صدای سروش

فرهاد کشوری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



به پاس سال ها دوستی، برای غلامرضا بهنیا، جان محمد جلیلی،
ظهراب مددی، ماشااله خاکسار،
فرهاد اسکندری و عباس سلیمانی

کلارک پیپ نقره ای گل و بوته دارش را روشن کرد و دو پک پیاپی زد. بی صبرانه منتظر بودم تا از آن سوی میز ناهارخوری دهان باز کند و حرفی بزند. کلمات انگار ثروتی بودند که چون آدم خسیسی تا آن جا که می توانست در استفاده ازشان خست به خرج می داد. پس از سکوتی طولانی گفت: «می دانم دوست داری بروی باشگاه سوارکاری، همکاران و دوستانت را ببینی. اما باید مطابق دستور عمل کنی!»
من را از لندن کشانده بود به آبادان و بعد مسجدسلیمان و حالا دهان باز کرده بود تا ناسلامتی حرفی از ماموریتم بزند. حرف هم که می زد، بدتر کفرم را درمی آورد. صدای سواری را شنیدم که سرعتش را کم کرد و ایستاد. نمی دانستم چرا با دیدن زگیل کوچک قهوه ای رنگ کنار پره ی بینی اش حرصم می گرفت. شاید سکوت های طولانی اش مرا به وارسی صورت سرد و عبوسش وامی داشت. منتظر بودم دهان مبارکش را باز کند تا شاید گره ای از کلاف سردرگم ماموریتم باز می شد. زنگ در بَنگِلِه به صدا درآمد. پیپ به دست بلند شد، رفت و از در بَنگِلِه بیرون زد. یکی دو دقیقه بعد صدای سواری را شنیدم که دور زد و رفت.
بلند شدم رفتم توی آشپزخانه و از یکی از قاب های مربع شکل پنجره به تک وتوک خانه های سنگی و گلی در دامنه و سینه کش کوه روبه رویم نگاه کردم. از دو سال پیش که شهر را ترک کرده بودم، تعداد خانه ها بیشتر نشده بود. دو سال رییس تنها کارخانه ی برق این شهر در تِمبی بودم. حالا در هیئت آدم دیگری آمده بودم و نباید کسی از حضورم در این شهر بویی می برد. ریش بلندی گذاشته بودم و موهای بلندم روی شانه هایم می ریخت، اما چشمانم همان چشمان آبی کم رنگی بود که بود و بینی ام... اگر همکاران سابقم هم من را با این شکل وشمایل می دیدند فکر نمی کنم می شناختندم. به جز زبان فارسی که در آن دو سال کمی یاد گرفته بودم و در لندن تکمیلش کردم، زبان بختیاری را هم آموختم. با آموزش زبان بختیاری می دانستم مکان ماموریتم منطقه ی بختیاری است. البته این را خودم حدس زده بودم، و الا کلارک لام تاکام از محل ماموریتم حرفی نزده بود و با حرف ها و حرکاتش بیشتر عصبی و کلافه ام می کرد. روزی که از دفتر کارش در لندن بیرون زدم، یک قطار فحش حواله اش کردم. بیست دقیقه ای وقتم را گرفت و دست خالی روانه ام کرد که بروم و روز بعد ساعت نه صبح در فرودگاه باشم. در آن بیست دقیقه، در کنار میز کارش، روی مبل نشسته بودم و به نیم رخش نگاه می کردم و منتظر بودم درباره ی ماموریتم حرفی بزند. او یا با پیپ نقره ای گل و بوته دارش ورمی رفت یا به آن پک می زد. وقتی خوب حوصله ام را سر برد، گفت: «در این ماموریت تو جیکاک نیستی.» متوجه حرفش نشدم. منظورش چه بود؟ گفت از مسافرتم به ایران نباید با کسی حرفی بزنم و در سفری که همراهش می روم نباید کسی من را بشناسد. وقتی گفتم: «درست متوجه نشدم» به پرده ی کشیده ی کرم قهوه ای پنجره ی دفتر کارش نگاه کرد و حرفی نزد. همان موقع بود که از زگیل قهوه ای رنگ کنار پره ی بینی اش بدم آمد. حالا هم هروقت به چهره اش نگاه می کنم، اول زگیل را می بینم و بعد پیپ لعنتی اش که با هرپکی که می زد به هوسم می انداخت پیپم را از توی چمدانم دربیاورم و دل سیری پیپ بکشم. با وجود دستور اکیدش که پیپ کشیدن را برایم غدغن کرده بود، دوتا از پیپ هایم را همراهم آورده بودم. این کدام جهنم دره ای است که نه می شود مشروب خورد و نه سیگار یا پیپی کشید و نه زنی در کار است. برای این که به حرفش بیاورم گفتم: «خیلی دوست دارم بروم در شهر گشتی بزنم. برای اسبم شارلوت حسابی دلم تنگ شده. دو سال پیش هنگام ترک شهر در باشگاه سوارکاران رهایش کردم. خیلی دلم می خواهد بدانم الان چه وضعی دارد.»
حرف شارلوت را پیش کشیدم تا شاید واکنشی نشان دهد. در لندن پیش از سوارشدن به هواپیما گفت: «نام اسبت در ایران شارلوت بود؟» گفتم بله. من از شارلوت حرف می زدم و او حواسش جای دیگری بود. اصلاً توجهی به حرف هایم نداشت. من هم حرفم را درز گرفتم. نمی دانم شاید می خواست بگوید از جیک و بکت خبر دارم. البته این را می دانستم.
می خواستم با تصور دیدار شارلوت، دقایقی از ابهام کلافه کننده ی این ماموریت مرموز خلاص شوم. لب باز نکرد و حرفی از شارلوت نزد. بعد همان پرسش ها و نگرانی های روزهای گذشته به سراغم آمد. از وقتی گفت برای انجام ماموریتی باید به ایران بروم، تا امروز نه تنها از جزییات ماموریتم حرفی نزده، از کلیاتش هم چیزی نمی دانم. در ماموریت های قبلی ام وقتی از لندن بیرون می زدم، هرچند محل ماموریتم برایم غریبه بود، زیروبمش را می دانستم و تمام جزییاتش مثل روز برایم روشن بود.
در لندن، پیش از آمدن به این ماموریت مرموز، نقشه ی منطقه ی بختیاری را بارها مرور کرده بودم. وقتی به ماموریتم فکر می کردم نمی توانستم بی خیال باشم. چرا کلارک تا حالا چیزی درباره ی ماموریتم به من نگفته؟ من نباید خودم باشم یعنی چه؟ در قالب شخص دیگری هم که فرومی روم، باز همان جیکاک ام. به اتاقم رفتم و رمان لرد جیم را از روی پاتختی برداشتم و شروع به خواندن کردم. در همان سه سطر اول ماندم. من اصلاً شباهتی به جیم نداشتم. او شبیه به نره گاوی بود و من آرام و خون سردم. به خواندن ادامه دادم و پاراگراف اول را تمام کردم. کتاب را بستم و روی میز گذاشتم. در آخرین روز اقامتم در لندن کتاب لرد جیم جوزف کنراد را خریدم. اولین بار بود که حوصله ی خواندن نداشتم و کلافه بودم. باید هنگام خواندن سطربه سطر خودم را با قهرمان رمان مقایسه می کردم و این قیاس، لذت خواندن را ازم می گرفت؛ به خصوص حالا که می خواستم در این ساعات سرشار از نگرانی و کنجکاوی خودم را فراموش کنم. من هم مثل جیم برتری جو هستم. چرا کلارک با دیدن رمان لرد جیم روی عسلیِ توی اتاق پذیرایی گفت: «امیدوارم هیچ وقت مثل جیم تصمیم نگیری.»
از اتاق خوابم بیرون زدم و به راهرو رفتم. از جلو در باز اتاق کلارک می گذشتم که نگاهم به چمدان دراز و عجیبش افتاد. وقتی در فرودگاه لندن گفتم چمدان عجیبی است، با تکان سر حرفم را تایید کرد و من جواب کنجکاوی ام را نگرفتم. می دانستم در شغل ما کنجکاوی در بعضی موارد کار درستی نیست، اما دلم می خواست ته وتوی چمدان را دربیاورم. سکوت کلارک را که دیدم حرفی نزدم. پیش از تحویل چمدان ها به قسمت بار فرودگاه، گاهی نگاهم به چمدان دراز می افتاد. می خواستم بدانم محتویاتش چیست و چه ارتباطی با ماموریتم دارد. حدس می زدم حامل تفنگ خوش دستی باشد. کلارک تا حالا چیزی درباره ی این چمدان بروز نداده بود. در آبادان یک بار وقتی کلارک از بَنگِلِه رفته بود بیرون، دسته ی چمدان را گرفتم و بلندش کردم. از سبکی اش تعجب کردم. فهمیدم هرچه باشد تفنگی در چمدان نیست. از آن لحظه فکر چمدانِ اسرارآمیز رهایم نکرد و مدام به ذهنم می آمد. در برابر محتوای این چمدان، جز حدس هایی بی پروپا، به هیچ پاسخ قانع کننده ای نمی رسیدم. بعد به لندن فکر کردم که اگر آن جا بودم حالا به کجاها می رفتم. با یاد لندن، هوس پیپ کشیدن به سرم می افتاد. همان روزی که از دفتر کلارک بیرون زدم، رفتم کنار رود تِیمز، به امواج رود، عبور قایق ها، کشتی ها و پل معلق نگاه کردم و سیر پیپ کشیدم. در هر ماموریتی پیپ همدم جدانشدنی ام بود. اما حالا... در پاسخ به اصرارم درباره ی جزییات ماموریتم گفت: «تو آدم دیگری هستی. نه تنها نامت، بلکه ایده ها، اندیشه ها و حتی شیوه ی زندگی ات هم تغییر می کند.»
وقتی خاموش ماند فهمیدم که دیگر نباید چیزی بپرسم. اگر لازم بود می گفت. هرچه به مسجدسلیمان نزدیک تر می شدیم کنجکاوی ام بیشتر می شد. حالا تغییرنامم قبول، چرا ایده و اندیشه و شیوه ی زندگی ام تغییر می کرد و آدم دیگری می شدم؟
روز سوم اقامت مان در آبادن، بعد از آن که ناهارمان را خوردیم گفت: «وسایلت را جمع کن!»
نگاهش کردم.
گفت: «عصر می رویم.»
ساعت شش راه افتادیم. راننده ی میان قامت لاغراندام و طاس، کرایسلر زردرنگ را آهسته می راند و اصلاً عجله ای برای رسیدن به مسجدسلیمان نداشت. حتماً کلارک از او خواسته بود. کلارک، پیپ به دست، روی صندلی عقب لم داده بود. بوی توتون پیپ که به دماغم می خورد به سرم می زد به راننده بگویم ماشین را نگه دارد و پیپ و بسته ی توتونم را از توی چمدانم در صندوق عقب دربیاورم و حسابی پیپی دود کنم. توی راه خسته کننده ی آبادان ـ مسجدسلیمان سعی می کردم بخوابم و خوابم نمی برد. چرا گفت من آدم دیگری هستم؟ در ماموریت هایم، اگر بازرگان، کارمند شرکت های انگلیسی، سیاح یا هرکس دیگری بودم، باز هم خودم بودم. آن آدمی که باید در نقشش فرومی رفتم و پیپ را به خاطرش کنار می گذاشتم و مشروب نمی خوردم چه کسی بود؟ از این که نمی دانستم آن شخص کیست و چه کار باید بکند کلافه بودم. کلارک گفت: «باید با تمام وجود آن دیگری باشی.»
این ابهام معمایِ ماموریتم را پیچیده تر می کرد. وقتی هیچ سرنخی به دستت نمی دهند، تو به دنبال کلاف سردرگمی هستی که انتها ندارد. نمی توانی با حدس وگمان وقتت را تلف کنی و به جایی نرسی. دو روز مدام به این حرفش فکر می کردم. حدس هایی می زدم که همه باد هوا بود. فکر کردم باید بگذارم کلافی را که کلارک مرموز عمداً پیچانده و سردرگمش کرده با دست خودش باز کند. بالاخره آن دهان کم حرفش را باز می کرد و به حرف می آمد.
هواپیمای مان شب در فرودگاه آبادان نشست. کلارک بازرس کمپانی و من هم من دست یار ناپیدایش بودم. سه روزی که در آبادان بودیم به توصیه ی کلارک از بَنگِلِه ی محل اقامت مان بیرون نزدم. کلارک در این سه روز صبح ساعت هشت می رفت و ظهر ساعت دوازده برمی گشت. کجا می رفت، نه من کنجکاوی می کردم و نه او حرفی می زد.
عصر روز سوم با کرایسلر زردرنگی به طرف مسجدسلیمان راه افتادیم. طوری برنامه ی حرکت مان را چیده بود که حوالی نیمه شب به مقصد برسیم. بَنگِلِه ای خالی از سکنه در محله ی کَمپ کِرِسِنت قرار بود محل سکونت مان باشد. درست سر ساعت دوازده توی گاراژ بَنگِلِه از کرایسلر پیاده شدیم.
صبح روز بعد وقتی بیدار شدم، رفتم پشت پنجره ی آشپزخانه و به خانه های روبه رویم در سینه کش کوه نگاه کردم. حصار سیمی حیاط و دیوار موردهای جلوش، بیست متری با من فاصله داشت. حتی اگر کسی از لابه لای موردها به دقت نگاهم می کرد، توری فلزی ریزبافت پنجره مانع می شد که من را به خوبی ببیند. چرا کلارک گفت: «امیدوارم هیچ وقت مثل جیم تصمیم نگیری.»
گفتم: «جیم چه تصمیمی گرفت؟»
پس از مکثی طولانی، در جوابم گفت: «تو مثل جیم تصمیم نمی گیری.»
دوست نداشتم بنشینم و رمان را ورق بزنم تا به تصمیم جیم برسم. می دانستم که لذت خواندن رمان را از من می گرفت.
***
صدای بازوبسته شدن در بَنگِلِه را شنیدم. بعد صدای جیرجیر کفش های کلارک که آمد توی راهرو، رفت توی اتاقش و در را پشت سرش بست. کتاب لرد جیم را برداشتم و از جلو اتاق کلارک گذشتم، به اتاق پذیرایی رفتم و پشت میز ناهارخوری نشستم. کتاب را باز کردم بخوانم. بعد منصرف شدم. کتاب را بستم و روی نشیمن صندلی کنارم گذاشتم. کلارک به اتاق پذیرایی آمد و روبه رویم نشست. با همان رب دوشامبری که هروقت تنش می دیدم، فکر می کردم میان مربع هایش محاط شده ام. خوشبختانه او نمی داند که حتی نقش های رب دوشامبرش هم با مرموزبودن و سکوت صاحبش دست به یکی کرده اند تا کلافه ام کنند. من در ماموریت هایم روزهای زیادی را در خانه ای یا هتلی بی آن که از آن بیرون بزنم گذرانده بودم. اما این جا واقعاً به من سخت می گذشت. آن هم در شهری که دو سال در آن کار و زندگی کرده بودم. هر گوشه وکنارش برایم آشنا بود و خاطرات زیادی از آن داشتم. باشگاه گلف، شنا در رودخانه ی تِمبی، کارخانه ی برق، باشگاه سوارکاران و شارلوت و شکار در منطقه ی بختیاری. چه قدر دلم برای شارلوت تنگ شده بود. حتماً حالا صاحب دیگری داشت. از خودم بدم آمد. چرا نبردمش لندن؟ چه طور می بردمش؟... رب دوشامبر اطلسش با چهارخانه های کوچک آبی، در زمینه ی آسمانی کم رنگ، نشانه ی وضعیتم بود. انگار در هزارتوی مربع های رب دوشامبر کلارک گیر افتاده بودم. اگر پاترسون بود، شاید حداقل در آبادان من را در جریان ماموریتم می گذاشت. اما این کلارک جان سخت به خاطر شیوه ی خاص خودش حاضر است هرکسی را جان به لب کند. پیپش را گیراند. فکر می کنم می تواند ساعت ها با پیپ لعنتی اش مشغول باشد.
به پیپش پک زد و به گل های رز سرخ رنگ رومیزی نگاه کرد. نمی دانم توی گل ها دنبال چه می گشت. با این کارش می خواست بیشتر حرصم بدهد؟ آن هم با این پیپ کشیدنش که من را عجیب به هوس می انداخت. سر بلند کرد. چندلحظه به من خیره ماند و بعد گفت: «خواندن رمان سرگرمی خوبی ست. تمامش کن. چون در ماموریتت هیچ کتابی نمی توانی با خودت ببری.»
می خواستم بگویم تنها پاراگراف اولش را خوانده ام. نگفتم. چرا باید می گفتم؟ آن هم به کسی که حتی مشروب هم دهانش را باز نمی کرد.
تا صدای زنگ در بَنگِلِِه را شنیدم کتاب را برداشتم، بلند شدم و به اتاقم رفتم. رو نشان ندادن و پنهان کردن خودم از دیگران، یکی از وظایفم در این ماموریت بود. کسی نباید من را می دید. انگار وجود نداشتم. وقتی سواری جلو دروازه ی مسجدسلیمان ایستاد، کتم را از روی تشک برداشتم کشیدم روی سروصورتم و خودم را به خواب زدم. توقف ما ده دوازده ثانیه بیشتر طول نکشید، اما در همان مدت کوتاه حسابی خیس عرق شدم. در همان ده دوازده ثانیه به شارلوت فکر می کردم. مطمئن بودم کلارک از شارلوت خبر دارد و نمی خواهد چیزی به من بگوید. کرایسلر که راه افتاد کتم را از روی سروصورت خیس از عرقم کنار زدم. ده دقیقه بعد کرایسلر جلو گاراژ فلزی کنار بَنگِلِه ی شماره ی ۱۲۳ در کمپ کرسنت ایستاد. راننده پیاده شد و در گاراژ را باز کرد. بعد پشت فرمان نشست و ماشین را توی گاراژ راند. به ساعت شب نمایم نگاه کردم و پیاده شدم. از در گاراژ بیرون زدم، پا به حیاط تاریک بَنگِلِه گذاشتم و پشتِ سر کلارک راه افتادم. راننده چمدان های مان را آورد و جلو در بَنگِلِه گذاشت. کرنشی کرد و رفت. وقتی صدای دورشدن سواری کرایسلر را شنیدیم، کلارک خم شد، از زیر موزاییک لق کنار در کلیدی برداشت و در را باز کرد. چمدانم و آن چمدان مرموز را برداشتم و پشت سر کلارک تو رفتم. هوای بَنگِلِه خنک بود. کلارک رفت به راهرو سمت چپ، از جلو آشپزخانه گذشت و پا به اولین اتاق خواب طرف راست گذاشت. من از کنار اتاق خوابش گذشتم و میان دو اتاق خواب دوسویم ایستادم. یکی طرف راست و یکی هم سمت چپ. رفتم توی اتاق خواب کنار اتاق کلارک. آن جا دنج تر و پنجره اش رو به حیاط پشتی بود. چمدانم را گذاشتم توی اتاق. هوای اتاق نسبتاً خنک بود. رفتم توی اتاق پذیرایی، روی مبل نشستم و خودم را به جریان هوای خنک کولرگازی سپردم. بیرون از خانه هنوز هوا گرم بود و تا اواخر آبان ماه این گرما ادامه داشت. کلارک آمد روبه رویم روی مبل نشست و رب دشامبرش مربع بارانم کرد. اتاق پذیرایی بزرگ بود و باری از چوب ساج پشت سر کلارک بود. پشت پیشخوان کوچک، در قفسه های بار ده دوازده تایی بطر ویسکی و سودا و شراب و ودکا و شش تایی لیموناد چیده بود. اگر دیروقت نبود و خسته نبودم حتماً پیکی می زدم. زنگ در بَنگِلِه به صدا درآمد. من و کلارک با هم بلند شدیم سرپا و راه افتادیم. من به اتاقم می رفتم تا خودم را پنهان کنم و او می رفت در را باز کند. توی اتاقم، روی مبلَ کنار تخت نشستم. نگاهم در آینه به خودم افتاد. بلند شدم رفتم جلو آینه ایستادم و به چهره ام نگاه کردم. چه طور می شود خودم نباشم، آن هم بعد از چهل ودو سال؟ «اگر بخواهم دیگری باشم تنها می توانم نقشش را بازی کنم.»
صدای بستن در بَنگِلِه را شنیدم. از آینه جدا شدم. حسابی گرسنه ام بود. به اتاق پذیرایی برگشتم و پشت میز ناهارخوری نشستم. غذاها ایرانی بود. قورمه سبزی، برنج و کباب بره. هرچند خورش قورمه سبزی را خیلی دوست داشتم، کباب بره را ترجیح دادم.
آن قدر گرسنه ام بود که نه به کلارک فکر کردم و نه ماموریتم. اگر فکری هم به سرم می زد درباره ی کلاف سردرگم ماموریتم بود. بعد از آن که هردو از خوردن دست کشیدیم، بلند شدیم رفتیم روی مبل روبه روی هم نشستیم. من چرت می زدم و بیدار می شدم و کلارک را می دیدم که با پیپش ورمی رفت. کاش پیپ را از دستش می قاپیدم، چند پک عمیق می زدم و رب دوشامبرش را هم می بردم دور از چشمش می سوزاندم. پاندول لنگرمانند ساعت دیواری با صدای آزاردهنده یَ یکنواختش آمده بود به کمک کلارک و بدتر کلافه ام می کرد. اگر این جا خانه ام بود اولین کاری که می کردم این ساعت لعنتی را از روی دیوار برمی داشتم و از صدا می انداختمش.
زنگ در به صدا درآمد و بازهم همان قایم موشک بازی. بلند شدم و به اتاقم رفتم. خسته بودم و خوابم می آمد. اما به امید این که شاید کلارک حرفی از ماموریتم بزند نمی خواستم به رختخواب بروم. وقتی به پذیرایی برگشتم، پیشخدمت ها ظرف های غذا را برده بودند و میز ناهارخوری تمیز بود. کلارک نشسته بود روی مبل و به پیپش پک زد. نشستم روبه رویش و منتظر ماندم تا همان طور که عادت داشت با اشاره و کنایه چندکلمه ای حرف بزند. به سختی جلو خودم را می گرفتم تا خمیازه نکشم. از کلارک سراغ شارلوت را گرفتم. گفت اطلاع ندارد.
گفتم فردا می تواند از مدیر باشگاه بپرسد. گفت: «شک برانگیز است.»
فهمیدم که دیگر نباید از شارلوت حرفی بزنم. در لندن گاهی خوابش را می دیدم. خیلی دلم می خواست از وضعیتش مطلع می شدم. بعد از خروج از ایران هر پرس وجویی از وضعیت شارلوت برایم ممنوع بود. نمی بایست با کسی در ایران تماس می گرفتم. اگر یکی از کارکنان کمپانی از مسجدسلیمان و سایر مناطق خوزستان به لندن می آمد و آن ها را تصادفی می دیدم، نمی بایست درمورد ایران کنجکاوی می کردم. باید وانمود می کردم که دیگر به ایران برنمی گردم. نباید به سراغ همکاران و دوستان سابقم که از ایران می آمدند می رفتم. در هر صورت باید از آن ها می گریختم. وقتی جورج به خانه ام آمد و یک ساعتی در اتاق پذیرایی با جین، از ایران و خاطرات مشترک مان حرف زد، من در اتاق خواب بودم. جین می دانست که می خواهم به خاورمیانه بروم، کدام کشور نمی دانست. هرچه اصرار می کرد، من از جواب دادن طفره می رفتم. تا این که فهمید دیگر نباید بپرسد. من هم به ناچار گفتم احتمالاً به عراق می روم. شاید با این حرفم کمی خیالش راحت می شد و فکر می کرد حداقل مقصد سفرم را می داند. چه قدر دلم می خواست می رفتم باشگاه سوارکاری و دستی به یال زیبای شارلوت می کشیدم. حتماً من را به جا می آورد. هرچند من با او بد تا کرده بودم. کلارک لعنتی هم اگر از شارلوت اطلاع داشته باشد حرفی نمی زند.
پکی به پیپش زد و خاکسترش را توی زیرسیگاری نقره خالی کرد. بعد بلند شد و رفت توی اتاقش. چشمانم را بستم و به آن چمدان عجیب فکر کردم و پرسش هایی که همچنان بی پاسخ مانده بود. منتظر بودم شاید با حرف های کلارک چشم انداز ماموریتم روشن بشود و خودم را برای آن چه در انتظارم بود آماده کنم. من را دست خالی در اتاق پذیرایی جا گذاشت و رفت. من هم، کلافه از صدای پاندول ساعت، بلند شدم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.
***
صبح روز سوم ورودمان به مسجدسلیمان، بعد از خوردن صبحانه، کلارک طبق معمول با پیپ لعنتی اش ورمی رفت و مشغول پک زدن به پیپش بود. می خواستم سر حرف را باز کنم. هرچه توی ذهنم گشتم تا شاید بتوانم به مدد چندکلمه زبانش را باز کنم، به جایی نرسیدم و از خیرش گذشتم. نه این که ذهنم خالی از پرسش و ترفند باشد، نه، طبق معمول از ماموریتم حرفی نمی زد و حرصم می داد. اگر جمله ای هم برای باز کردن سر حرف با او پیدا می کردم و در ذهنم حسابی حلاجی اش می کردم، زگیل و پیپ و مربع های رب دشامبرش پسش می راند و قیدش را می زدم. با صدای زنگ در خانه، من و کلارک به هم نگاه کردیم. کلارک بلند شد رفت توی راهرو تا در خانه را باز کند. من هم بلند شدم رفتم توی اتاقم و نشستم روی مبل کنار تختم. از توی چمدانم کیف پولم را درآوردم و به عکس جین نگاه کردم که لبخندبرلب نگاهم می کرد و به ناچار او را در لندن جا گذاشتم و به این ماموریت اسرارآمیز آمدم. نمی دانم کی می توانم برگردم و ببینمش. هرچند ماجراجویی های شغلم را دوست دارم، گاهی فکر می کنم این شغل چه قرابتی با من دارد؟ وقتی به اتاق پذیرایی برگشتم، کلارک، کت وشلوار طوسی و پیراهن آسمانی رنگی به تن، پیپ به دست آمد روبه رویم روی مبل نشست و گفت: «لباس بپوش!»
چندلحظه نگاهش کردم و گفتم: «مثل این که بالاخره شروع شد.»
حرفی نزد. رفتم توی اتاقم، کت وشلوار سرمه ای رنگم را تنم کردم و کلاه شاپوی سیاه رنگی سرم گذاشتم. بدون کراوات توی آینه به خودم نگاه کردم. جوان تر از سنی که داشتم نشان می دادم. رو برگرداندم و به چمدانم نگاه کردم و یادم آمد که نباید پیپم را بردارم. رفتم توی اتاق پذیرایی، از کنار میز ناهارخوری به کلارک که روی مبل نشسته بود گفتم: «من آماده ام.»
کلارک با همان خون سردی آزاردهنده اش پکی به پیپش زد و چندلحظه به تابلو کشت زاری که به جنگلی منتهی می شد و پشت سرم از دیوار آویزان بود نگاه کرد. صدای نیش ترمزی شنیدم. سواری پشت گاراژ ایستاد. چندلحظه بعد صدای در گاراژ را شنیدم. بعد راننده سواری را توی گاراژ راند. کلارک پکی به پیپش زد و بلند شد راه افتاد. به بار نگاهی انداختم و بعد نگاه کردم به کتاب لرد جیم که روی میز عسلی کنار مبل بود. صدای جیرجیر کفش های کلارک را از توی راهرو شنیدم. به دنبالش رفتم. در بَنگِلِه را باز کرد و با اشاره ی دست مرا در راهرو نگه داشت. بعد بیرون رفت و در را پشت سر بست. پرده ی روی قاب شیشه ای بالای در را کنار زدم و از یکی از مربع هایش به خانه ی بزرگ کلانتر بختیاری بر روی کوه روبه رویم نگاه کردم. دمغ بودم از این که نمی دانستم کجا می روم. با اشاره ی سر کلارک، در را باز کردم، بیرون زدم و پشت سرش از در گاراژ فلزی کنار بَنگِلِه تو رفتم. چهره ی راننده را نمی دیدم، اما از موهای طلایی اش فهمیدم انگلیسی است.
کلارک گفت: «موهات!»
موهای ریخته روی شانه ها و پشت سرم را جمع کردم زیر کلاه.
گفت: «در طول راه کت را می کشی روی سرو صورتت.»
سر خم کردم و از شیشه ی عقب اتومبیل به پشت سر مرد انگلیسی نگاه کردم. انگار آشنا بود. کتم را درآوردم. کلارک کنار راننده نشست. هنوز خوب روی صندلی عقب جاگیر نشده بودم که جک تامسون را شناختم. خوشحال بودم که بعد از دو سال او را می دیدیم.
کتم را کشیدم روی سرم و خوشحال بودم که بیست ونهم مهرماه بود و گرمای سوزان تابستان رفته بود. تا کت را روی سروصورتم کشیدم، جین با لبخند دلنشینش آمد. از تصور این که ممکن بود مدتی او را نبینم دلم گرفت. برای این که خودم را از این تصور بیرون بیاورم، مسیر حرکت ماشین را در ذهنم می کشیدم. از پشت ِبرج زدیم بیرون. می رفتیم اَندیکا؟ همان راهی ست که از کنار تُل بزان می گذرد و می رود گُدار و بعد از سَرتَنگَ دولاب وارد اَندیکا می شود. وقتی سواری فورد از جاده ی آسفالت کم دست انداز بیرون زد و افتاد توی جاده ای که دل وروده ام را به هم ریخت، فهمیدم که نرسیده به تُل بزان از جاده بیرون زده ایم. چهار پنج دقیقه بعد فورد از سرازیری پُردست اندازی پایین رفت. دست از نقشه کشی ذهنی کشیدم. دیگر کاری از تصوراتم ساخته نبود. خیس عرق بودم. این کلاه نکبت هم بدتر موهایم را خیس عرق کرده بود. دست اندازها بیشتر شد. چرا از جاده بیرون زد؟ سه چهار دقیقه بعد فورد ایستاد.
تامسون گفت: «رسیدیم!»
کتم را کنار زدم و پیاده شدم. نسیمی به سروصورت خیس از عرقم خورد و احساس خوبی به من داد. فورد کنار تپه ی بزرگی بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا تمیز بود و دودودم مسجدسلیمان را نداشت. تامسون از توی صندوق عقب ماشین، میله ی مدرج میرِ نقشه برداری را درآورد داد دستم و خودش دوربین نقشه برداری را برداشت. کلارک هم خم شد و از توی کیفی که در صندوق عقب بود، دوربین دوچشم شکاری را درآورد. بند دوربین را به گردنش انداخت و راه افتادیم. پایین پای مان دره ی نسبتاً باریکی بود. سی چهل یاردی پایین رفتیم تا به دره رسیدیم. دوربین نقشه برداری سرِکاری بود و پاسخی به کنجکاوی ام نمی داد. چرا آمده بودیم این جا؟ این را هم نمی دانستم. به کلارکِ بی خیال و خون سرد نگاه کردم. اگر روزی لوله ی تپانچه ای را روی شقیقه اش می گذاشتند و پای مرگ وزندگی اش درمیان بود، باز هم همین طور خون سرد می ماند؟ فکر نکنم. حتماً برق از هرچه نه بدترش می پرید. از تامسون سراغ شارلوت را گرفتم. چندلحظه خاموش ماند و بعد گفت: «متاسف ام!»
ایستادم. تا تامسون ایستاد، فکرهای ناخوشایندی درباره ی شارلوت به ذهنم رسید. تامسون با چشمان آبی متاثرش نگاهم کرد و گفت: «یک هفته پیش اتفاق افتاد.»
با خودم گفتم: «روزی که راه افتادم؟»
راه افتاد. من هم کنارش راه افتادم. چرا نبرده بودمش لندن؟ گفتم: «مریض شد؟»
گفت: «نه، نتوانست از روی مانع بپرد. با سر افتاد زمین.»
گفتم: «حتماً خیلی درد کشید.»
گفت: «نه، زیاد طول نکشید.»
نمی دانم شاید برای دلداری ام این حرف را زد. خبر مرگ شارلوت حسابی دمغم کرد. در طول راه دوبار تای میرِ مدرجَ تاشو را باز کردم و عمودی و ثابت نگهش داشتم تا تامسون سه پایه ی دوربینش را زمین بگذارد و توی دوربین نقشه برداری اش نگاه کند، بی آن که جایی عددی ثبت کند. کلارک هم با دوربین شکاری اش اطراف را می پایید. دو مایلی رفته بودیم که کلارک در دامنه ی کوهی ایستاد. شیب تند کوه، چهل پنجاه یاردی بالا می رفت و به غاری می رسید. کلارک پا بر دامنه ی کوه گذاشت و بالا رفت. با خودم گفتم: «کجا می خواهد من را ببرد؟»
من و تامسون پشت سرش راه افتادیم. میربه دست، نفس زنان و خیس عرق از میان لاشه سنگ های روی سینه کش کوه بالا رفتم. جلو غار، کنار کلارک ایستادم و ته میر را گذاشتم زمین. تامسون ده یاردی از من دور شد و کنار تخته سنگی، سه پایه ی دوربین را زمین گذاشت. مارمولک بزرگی که به اندازه ی گربه ای بود و من پیش تر در منطقه ی بختیاری دیده بودم، از غار بیرون زد و به سرعت از کنار کلارک گذشت. کلارک هراسان دوقدم عقب رفت. تعادلش به هم خورد و اگر نگرفته بودمش شاید سر از ته دره درمی آورد. فحشی به مارمولک عجیب که محلی ها به آن دُزون می گفتند داد و حیرت زده گفت: «چی بود؟»
از این که با دیدن دُزون دست وپایش را گم کرده بود توی دلم خوشحال بودم. جلو رفت و با احتیاط پا به غار گذاشت. با دست به ما اشاره کرد که توی غار برویم. میر را تا کردم. من و تامسون پا به غار گذاشتیم. آثار چند اجاق سنگی در غار بود. تخته سنگ بزرگی چون شیئی اضافی میان اجاق ها کف غار افتاده بود. غار سه یاردی ارتفاع داشت. طولش هفت هشت یاردی می شد و عرضش حدود پنج یارد بود. چرا ما را آورده بود به این غار؟ دیگر این یکی را به هیچ وجه نمی پرسیدم تا دندش نرم خودش مجبور بشود حرف بزند. کنار تخته سنگ ایستاد و مشغول گیراندن پیپ لعنتی اش شد. پیپش را روشن کرد. چند پک زد و گفت: «این!» با پیپش به تخته سنگ جلو پایش اشاره کرد.
به تخته سنگ خیره شدم و منظورش را نفهمیدم. به پیپش پک زد. پیپ از میان لب ها برداشت و گفت: «وقتی ماموریتت شروع شد باید اول این تخته سنگ را برداری!»
از غار بیرون زد. راه افتاد توی سرازیری و از لابه لای لاشه سنگ های افتاده بر شیب کوه پایین رفت. تامسون به دنبالش رفت. من هم به دنبال تامسون رفتم و جلو غار ایستادم. آفتاب چشمم را زد. رو از آفتاب گرداندم. «سنگ را بردارم. این دیگر...» حیرت زده به پشت سرشان نگاه کردم تا پا به دره گذاشتند. رفتم توی غار. این جا هم رودست خورده بودم. چرا رک وراست نمی گفت من باید چه بکنم؟ در این سفر کوتاه، نه تنها چیزی را برایم روشن نکرد، بلکه بر ابهام ماموریتم افزود. سنگ را برمی دارم. زیر سنگ چه در انتظارم است؟ راز ماموریتم زیر سنگ است؟ آن هم در این جا؟ شاید با برداشتن سنگ ماری سمی کارم را می ساخت. توی دره به پشت گردن سرخ کلارک و موهای کاهی رنگ و خاکستری اش نگاه می کردم و سنگ بزرگ توی غار رهایم نمی کرد. پاترسون تا تمام زیروبم ماموریتم را برایم نمی گفت دست از سرم برنمی داشت. این یکی انگار از رمزوراز خوشش می آید و می خواست قبل از شروع ماموریت حسابی کلافه ام کند. حتی وقتی پایش به سنگی می گرفت و تلوتلو می خورد دست از سر پیپ لعنتی اش برنمی داشت. کنار فورد خاکستر پیپش را خالی کرد. دهان باز کردم تا بپرسم چرا سنگ را باید بردارم، بعد منصرف شدم. خودش بالاخره می گفت. گور پدرش! تا گاراژ، از سینه به بالا زیر کت، خیس عرق بودم و به آن تخته سنگ لعنتی فکر می کردم.
وقتی فورد آهسته کرد و ایستاد. کتم را کنار زدم. نشستم روی صندلی و کلاهم را سرم گذاشتم. پیاده شدم و هنوز تخته سنگ آن غار دودزده با من بود. با تامسون خداحافظی کردم. کت دردست و کلاه برسر پشت سر کلارک پا به حیاط بَنگِلِه گذاشتم. کلارک کلید انداخت و در را باز کرد. پشت سرش تو رفتم، در را بستم و خودم را به هوای خنک سپردم. کلارک به اتاق خوابش رفت. باید با تامسون می رفت. کجا می رفت و چه کسی را می دید، نمی دانستم. پا به اتاقم گذاشتم. کلاه از سر برداشتم و کتم را به چوب رختی آویختم. روی کت وشلوارم گردوغبار نشسته بود. اگر می دانستم مرا به آن مسیر خاکی و دره و غار می برد لباس شکارم را می پوشیدم. لباس درآوردم و رب دوشامبر طوسی رنگم را پوشیدم. خیالم راحت بود که رب دوشامبرم مربع های رب دوشامبر کلارک را ندارد و به جای مربع، ردیف خاکستری تیره ی برگ های انجیر در آن تکرار می شد. صدای سواری فورد را شنیدم که راه افتاد و رفت. منظورش از این کارها چه بود؟ آن سنگ لعنتی توی آن غار دودزده را چرا باید بردارم؟ حالا هم گورش را گم کرد و رفت. من هم از رمزوراز و پیچیدگی، نوشتن به رمز و ماجراجویی های جاسوسی لذت می برم، اما این آدم به طرز آزاردهنده ای مرموز بود. به خودم گفتم: «من از تو جان سخت ترم کلارک!»
دست و صورتم را شستم. قهوه درست کردم، فنجان به دست رفتم توی اتاق پذیرایی روی مبل نشستم. صدای پاندول ساعت توی سرم می کوبید. به پاندول لنگرمانند نگاه کردم و از این که نمی توانستم صدایش را خفه کنم، از دست خودم عصبانی بودم. باید به صدایش اهمیت نمی دادم یا اگر بشود فراموشش کنم.
فنجان قهوه را روی عسلی کنار رمان لرد جیم گذاشتم. هنوز آن غار دودزده دست از سرم برنداشته بود. سنگ را برمی داری. خُب، بعد؟ جرعه ای قهوه نوشیدم و کتاب را از روی عسلی برداشتم.
***
با صدای زنگَ در بَنگِِلِه از خواب پریدم و روی تشک نشستم. به ساعت مچی ام روی پاتختی نگاه کردم. پنج و بیست وپنج دقیقه بود. بعدازظهری خوابم برده بود. بلند شدم، به راهرو رفتم و یادم آمد که من نمی بایست در را باز کنم. به اتاق کلارک رفتم که با آرامشی عصبانی کننده خواب بود. صدایش زدم.
تا چشمانش را باز کرد. گفتم: «زنگ می زنند.»
بلند شد. کش وقوسی به خودش داد. رفت جلو آینه، موهایش را شانه کرد و رفت ببیند کیست. من به اتاق پذیرایی رفتم؛ و روی مبل، رو به روی بار نشستم. پاکت نامه ای در دست آمد روبه رویم روی مبل نشست. پاکت را باز کرد. نامه را خواند و گذاشت توی پاکت. رفت توی آشپزخانه. کنجکاوی ام مرا به دنبالش کشاند. بشقابی چینی از توی کابینت درآورد و روی سینک ظرف شویی گذاشت. کبریت کشید و شعله ی کبریت را زیر پاکت نامه گرفت. وقتی شعله پاکت نامه را در خود گرفت، پاکت شعله ور را توی بشقاب انداخت. به نامه ی شعله ور خیره شد تا چیزی جز خاکستر ازش نماند. رفت خاکستر نامه را توی سطل زباله ریخت و به اتاق پذیرایی رفت. به دنبالش رفتم و روبه رویش روی مبل نشستم.
چه قدر دلم می خواست از این در لعنتی بزنم بیرون و بروم باشگاه گلفِ بی بی یان و باشگاه سوارکارانِ تلخاب؛ یا بروم کنار رودخانه ی تِمبی کمی قدم بزنم و کارخانه ی برقی را که دو سال در آن کار کرده بودم ببینم. بروم شکار در اَندیکا و شِلال و دَشتگُل و شیمبار، در آن طبیعت وحشی و کوه هایی که در انگلستان حسرت دیدن شان را داشتم، خوب سِیر بکنم تا چشمم به این کلارکِ آینه یِ دق نیفتد.
گفتم: «با ویسکی چه طورید؟»
کلارک همان طور که داشت پیپش را چاق می کرد، به موافقت سر تکان داد. بلند شدم رفتم از توی بار پشت سر کلارک، یک بطری ویسکی جانی واکر، یک بطر سودا و دو جام آوردم روی میز گذاشتم. جام ها را پر کردم. آن مرد آفریقایی، تیبو و آن پیرمرد هندی، راج، توی منطقه ی بختیاری چه می کردند؟ چندسالی بود خواب شان را نمی دیدم. بعدازظهر، بعد از آمدن از سفر غار، یک ساعتی خوابم برد و خواب شان را دیدم که صدای زنگ در بیدارم کرد.
جام را به سلامتی کلارک بالا بردم و جرعه ای نوشیدم. حداقل کاری که در این خانه می توانستم بکنم مست کردن بود. شاید چندساعتی می توانستم پیپ و زگیل و صدای پاندول ساعت را فراموش کنم. آن خواب هولناک. نیمه شب از خواب پریدم و کلافه از دست کلارک رفتم توی آشپزخانه و آب نوشیدم. آن قدر عصبانی بودم که فحش هایم را به زور پشت لبانم نگه می داشتم. شب بود. به آسمان یک دست سیاه نگاه می کردم. ماه و ستاره ای در آسمان نبود. بعد لکه های کوچکی بر سیاهی شب ظاهر شد. فکر کردم این لکه های روشن باید ستاره ها باشند که نورشان از سیاهی شب بیرون می زند. لکه ها نزدیک تر که آمدند، دیدم آسمان تاریک رب دوشامبر کلارک است. وحشت زده از خواب پریدم. با خودم عهد کردم دیگر نه به رب دوشامبر کلارک فکر کنم و نه به زگیل و هیچ کوفت وزهرمار دیگری از این آدم.
گفتم: «در ابتدای رمان، جیم به نره گاوی خشمگین تشبیه شده، اما من آدم خون سرد و آرامی هستم که زیر پوستم آتش پنهان کرده ام، آتشی به رمزو راز. نه، من اصلاً شباهتی به جیم ندارم.»
به پیپ لعنتی اش پک زد و به من نگاه می کرد.
بعد از سکوتی طولانی وقتی دید منتظر جوابش هستم، گفت: «درسته.»
و خاموش ماند.
***
به خودم گفتم کلارک و آن سنگ لعنتی و غار و ماموریت را فراموش کن و رمان را بخوان. کتاب را برداشتم و شروع کردم به خواندن. تا زنگ در به صدا درآمد یک سوم کتاب را خوانده بودم. کلارک همیشه برای ناهار می آمد و دیگر نمی رفت. اما حالا از او اثری نبود. تا صدای زنگ را شنیدم، کتاب به دست به اتاق خوابم رفتم و روی تخت نشستم. کلارک با کلید در را باز می کرد و زنگ نمی زد. چنددقیقه بعد صدای باز شدن در را شنیدم. پنج شش دقیقه بعد که در بَنگِلِه بسته شد و پیشخدمت ها رفتند، به اتاق پذیرایی برگشتم. میز را برای یک نفر چیده بودند. امروز باید ناهارم را تنها می خوردم و کلارک با آن پیپ لعنتی اش روبه رویم نبود. ناهارم را که خوردم، کتاب لرد جیم را برداشتم و به اتاقم رفتم. خواندن رمان را ادامه دادم. هرآن ممکن بود ماموریتم شروع بشود و حرف های کلارک درباره ی جیم برایم مبهم بماند. پانزده صفحه نخوانده بودم که صدای زنگ در را شنیدم. سه چهاردقیقه ی بعد در باز شد. به خواندنم ادامه دادم.
تا صدای بسته شدن در بَنگِلِه را شنیدم، به اتاق پذیرایی رفتم. از فلاسک روی میز فنجانی قهوه ریختم و رفتم روی مبل نشستم. همان طور که لرد جیم را می خواندم و پیش می رفتم قهوه ام را جرعه جرعه می نوشیدم. طوری مجذوب رمان شدم که می خواستم یک نفس بخوانم و تمامش کنم. باید تمامش می کردم تا اگر کلارک اشاره ای به رمان می کرد، بدانم از چه حرف می زند. صدای عذاب آور پاندول ساعت خواندنم را کند می کرد. جلوتر که رفتم صدای پاندول ساعت بی اثر شد. به خواندن ادامه دادم. تاریکی آرام آرام اتاق را در خود فروبرد و کلمات را به سختی تشخیص می دادم. بلند شدم چراغ را روشن کردم. فنجانی قهوه ریختم. نشستم و به خواندن ادامه دادم. وقتی کتاب را تمام کردم، بستم و گذاشتمش روی عسلیِ کنار مبل و به ساعت روی دیوار نگاه کردم. صدای عذاب آور پاندول ساعت که خواندن رمان رانده بودش، دوباره آمد و حاکم اتاق شد. ساعت هشت و سی وپنج دقیقه بود. رفتم جامی ویسکی و سودا برای خودم ریختم و برگشتم نشستم و به پشتی مبل تکیه دادم. از همان دقایق اول حضورم در دفتر کارش فهمیدم نمی شود به راحتی باهاش کنار آمد یا چیزی از زیر زبانش بیرون کشید. بله، با در بسته ای رو به رویی که باید هزارجور فکروگمان بکنی تا شاید به مدد خیال چیزکی از پشت این در نصیبت بشود. اولین دیدارم با او حسابی توی ذوقم زد. مطمئناً آدمی ست که اصلاً ساخته شده برای عوالم جاسوسی. از فکر این که این آدم رییسم باشد حسابی پکر بودم. البته در شغل ما عدم اعتماد و سوءظن به همه کس و همه چیز تنها راه جان به در بردن از مهلکه ای است که خودمان انتخابش کرده ایم. منظورم از عدم اعتماد این است که... در کار ما اعتماد حماقت است. اما خُب بالاخره باید در آدم چیزی باشد که بشود بنشینی روبه رویش و باهاش حرف بزنی. حتی درباره ی آب وهوا یا مناظر اسکاتلند و ساسِکس، چه می دانم، مثلاً درباره ی قورباغه. می کشانَدَم به غاری بیرون از مسجدسلیمان و به من می گوید این سنگ را برمی داری، همین. از بس عصبی و کلافه بودم جام را یک ضرب بالا رفتم. کتاب دیگری هم نداشتم که بروم سراغش. شاید می توانستم با خواندنش کلارک و ماموریت مرموزم را چندساعتی فراموش کنم. سنگ را برمی داری! لعنت به تو. بعد؟ هیچ. رفتن و برگشتن و زیر کت کپیدن. غار دودزده و سنگ رهایم نمی کردند و مثل کنه به ذهنم چسبیده بودند. سنگ را برمی داری! کشتی؟ ماجرای جیم با آن کشتی لکنته ی درب وداغان، پاتِنا. وقتی که باید در کشتی می ماند، آن را ترک کرد. آقای کلارک، من و جیم هیچ شباهتی به هم نداریم. او رویابین و خیال پرست بود. من واقع بین ام. او به دنیا آمده بود که به خودش لطمه بزند. بعد از واقعه ی پاتِنا واداده بود. نزده می افتاد. من می روم به دل ماجرا. کلارک به خوبی می داند که من تا حالا در هیچ ماموریتی شکست نخورده ام. ترک کردن کشتی؟ آقای کلارک مرموز، من تا حالا... با شنیدن صدای در، به ساعتم نگاه کردم. هشت و چهل وهفت دقیقه بود. صدای پاهای کلارک را از توی راهرو شنیدم که رفت به طرف اتاقش و چند دقیقه بعد رب دوشامبربه تن به اتاق پذیرایی آمد. سری تکان داد و آمد روبه رویم نشست. لابد خودش را یک پا مارلو می دانست. مرد جهان دیده ای که همه ی زوایای زندگی آدم ها را می دید و هیچ چیز از زیر چشمان خون سردش قسر درنمی رفت. حتماً فکر می کرد ذهنش فشرده ی تجربیات آدم های روی کره ی زمین است. گفتم: «من هیچ وقت در زندگی ام مثل لرد جیم عمل نکرده ام.»
سر تکان داد، پکی به پیپش زد و گفت: «می دانم.»
به کتاب لرد جیم، روی عسلی کنارم، نگاه کرد و گفت: «می دانی که لرد نبوده؟»
گفتم: «توآن جیم. ارباب جیم.»
دلم می خواست عصبانی اش کنم. شاید به حرف می آمد. گفتم: «از مارلو خوشم نیامد.»
پکی به پیپش زد. دود رقیقی از جلو صورتش پس رفت. زنگ در بدموقع به صدا درآمد. پیپ به دست بلند شد رفت در را باز کند. بلند شدم و به اتاق خوابم رفتم. از جلو در باز اتاق خواب کلارک که گذشتم چمدان مرموز را دیدم. چه چیزی توی این چمدان سبک بود؟ هرچه فکر می کردم به جایی نمی رسیدم. انبانی از حدس وگمان. تا به خودم آمدم دیدم روبه روی آینه ی دیواری ایستاده ام. موهای ژولیده ام را شانه کردم و به آدمی نگاه کردم که هاج وواج به من نگاه می کرد. سعی کردم لبخند بزنم. لبخندم به قدری زورکی بود که خودم را از دست وحشت آینه نجات دادم و رفتم روی تخت نشستم.
«توآن جیم» پناه برده به بومیان جزیره ای فراموش شده. این که روزی از شهرها و تمدن بگریزم و به قبایل بومی پناه ببرم؛ اصلاً تصورش را هم نمی کردم. من آدم شهرم. وقتی صدای بسته شدن در را شنیدم، به اتاق پذیرایی رفتم و پشت میز ناهارخوری نشستم.
کارد و چنگال را برداشت. چندلحظه به من خیره شد و گفت: «مارلوها دنیا را می گردانند، نه جیم ها که فقط قاشق چنگال های سرِ سفره اند.»
حسابی بهم برخورد. توی ذهنم دنبال چیزی می گشتم که بچزانمش. از دهانم دررفت: «جیم ها نباشند مارلوها هیچ کاره اند.»
لقمه در دهانش ماند و خیره و متعجب نگاهم کرد. انگار توی بشقاب غذایم عق زده بودم.
بعد مشغول خوردن شد. وقتی دست از غذا خوردن کشیدیم، گفت: «از فردا ماموریتت شروع می شود.»
از ذهنم گذشت: «کدام ماموریت؟»
می خواستم به حرفش بیاورم. گفتم: «اگر بروم سنگ را بلند کنم، زیرش چه چیزی می بینم؟ یک مار کبری؟»
خیره نگاهم کرد. از حرفم خوشش نیامده بود.
گفت: «شاید.»
رفتم یک بطر ویسکی جانی واکر و دو جام و بطر سودایی از توی قفسه ی بار برداشتم و آوردم روی میز گذاشتم. جام ها را پر کردم. جرعه ای نوشیدم و جام به دست نگاهش کردم.
گفت: «امروز می توانی هر چه قدر دوست داری ویسکی بنوشی.»
با دل پر گفتم: «مارلوها بیشتر وقت ها گند می زنند به همه چیز!»
گفت: «هووم!»
این آدم انگار عصبانی بشو هم نبود.
گفتم: «زیر سنگ چه چیزی در انتظارم است؟»
نگاهم کرد و بعد جامش را برداشت، به اندازه ای که لب هایش را تر کند نوشید و خاموش ماند. لابد بعد می رفت دنبال پیپ لعنتی اش و می خواست دیوانه ام کند. گفتم: «پیپ قشنگی دارید.»
گفت: «کارِ اصفهان است.»
یاد کلکسیون پیپ هایم افتادم که هرجا می رفتم دوسه تایش را همراهم می بردم. دود خوش بوی پیپ کلارک را توی سینه می دادم و برای یک پک له له می زدم. وقتی گفت در طول ماموریتم نباید پیپ بکشم، دلم می خواست بگویم ماموریت را نمی پذیرم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به کلارک که با چشمان سرد و خالی از مهرش نگاهم می کرد بگویم پیپ را کنار می گذارم. حالا هروقت روبه رویم می نشست و با پیپ کشیدنش حرصم می داد، از قولی که داده بودم پشیمان می شدم.
با آن که می دانستم، گفتم: «لابد مشروب را هم باید ترک کنم؟»
سر به تایید تکان داد. جام را بلند کرد و به اندازه ای که لبانش را خیس کند نوشید.
گفتم: «چه چیزهای دیگری را باید ترک کنم؟»
نگاهم کرد و لبخندی زورکی بر لبانش نشست و زود محو شد. پیپش را برداشت و خاکسترش را توی زیرسیگاری خالی کرد. توتون توی پیپ ریخت و مشغول چاق کردنش شد. گفت: «با تمام وجود باید فرد دیگری باشی.»
گفتم: «این دیگری کیست؟»
گفت: «به موقع می فهمی.»
انگار از حرص دادنم لذت می برد.
حرف زدن با این آدم بیهوده بود. اگر قرار بود از فردا ماموریتم شروع شود چرا دم را غنیمت ندانم؟
آخرِ شب حسابی مست کرده بودم. مستی یک حسن داشت. حضور کلارک کمتر کلافه ام می کرد و صدای سرسام آور پاندول ساعت هم دیگر آزارم نمی داد. اما آن غار دودزده و سنگ لعنتی اش دست از سرم برنمی داشت. آن دیگری کیست؟ کلارک هم انگار قرار نبود دهان باز کند و حرفی بزند. هنوز همان جام اول و نیمه پر جلوش بود. پکی به پیپش زد و گفت: «باز هم می گویم، مثل جیم تصمیم نگیر!»
فحشی در دل نثارش کردم.
بلند شدم، حوصله ی مسواک کردن نداشتم. هرچند حدس می زدم، پرسیدم: «مسواک و خمیردندان...»
گفت: «نه مسواک، نه خمیردندان، نه صابون و نه تیغ اصلاح.»
می دانستم که از فردا رنگ مسواک را نخواهم دید. پس بروم آخرین مسواکم را هم بکنم. سرسری مسواک کردم و به اتاقم رفتم. با غیظ خودم را روی تشک انداختم و ملافه را تا روی سینه ام کشیدم. به مارلو فکر کردم و توآن جیم. کلارکی که حتماً خودش را یک پا مارلو می دانست. من هم لابد جیمی مستحق دلسوزی بودم. من چه شباهتی به جیم داشتم؟ جیم دشمن خودش بود و از خودش می گریخت. من به دنبال گسترش ایده هایم بودم. مارلو گفت او یکی از ماست. اما او از ما نبود. یک شکست خورده ی مادرزاد بود. او وطن نداشت و آواره بود. من برای وطنم این جا هستم. مارلو گفت او از ماست. از شیوه ی جداکردنش خوشم آمد. برگزیدگان و دیگران. چشمانم را بستم. توی غار دودزده بودم. به خودم گفتم چه فایده دارد زدن این در مدام بسته. به دنبال راهی برای فراموش کردن این سوا ل های بی پاسخ بودم. در خیال از در بَنگِلِه بیرون رفتم. جلو چشمان ناتور از دروازه ی محوطه ی کَمپ کِرِسِنت بیرون زدم. خودم را به جاده ی اصلی رساندم. رفتم از روی پل نفتون عبور کردم و پا به باغ ملی گذاشتم. بَنگِلِه هایی با شیروانی های فلزی طوسی رنگ و حیاط هایی با حصارهای سیمی و دیوار سبز موردها، چمن سبز حیاط ها، تک درخت های بلند نخل حاره ای، درختان میموزا و گل های رز و ردیف درختان میموزای دو سوی جاده. در میدان آخر باغ ملی، دو راه داشتم؛ یا راه طرف چپ را بگیرم و از نمره یک و بعد نمره هشت بگذرم و بروم بی بی یان و باشگاه گلف یا پا به جاده ی سمت راست بگذارم و از جلو اداره ی مرکزی بگذرم و بروم تلخاب و باشگاه سوارکاران. هرچند دیدن باشگاه سوارکاران متاثرم می کرد، تصمیم گرفتم به آن جا بروم. راه افتادم. جلو اداره ی مرکزیِ کمپانی ایستادم. تردید داشتم که به اداره بروم و دوستانم را ببینم. قیدش را زدم. تا این جایش کسی مرا ندیده بود. پس لزومی نداشت من هم کسی را ببینم. از جلو اداره ی مرکزی گذشتم، سرازیری جاده را می گیرم و از کنار مال کریم و مهمان سرای کمپانی و بنگله ی بزرگ شماره ی چهل وهشت، محل اقامت رییس کمپانی، می گذرم. بعد از پشت بَنگِلِه های چوبی اِسکاچ کَرَسَنت عبور... نمی دانم کی خوابم برد. از خواب پریدم. خوابم یادم آمد و خوشحال شدم. در خواب شارلوت را دیدم. افسارش دستم بود. من و شارلوت تلاش می کردیم خودمان را از توی دره به غار برسانیم که صدای نحس کلارک را از پشت سر شنیدم و از خواب پریدم. به ساعت مچی شب نمایم روی پاتختی نگاه کردم. ساعت دو و ده دقیقه بود. تشنه بودم. بلند شدم رفتم توی آشپزخانه و بطری آب سردی از توی یخچال برداشتم و سرکشیدم. رفتم روی تخت دراز کشیدم و به خوابم فکر کردم. کلارک لعنتی مانع ادامه ی خوابم شده بود. توی خواب هم دست از سرم برنمی داشت. به خواب رفتم و دیگر خواب شارلوت را ندیدم. آن سنگ لعنتی. بعد جیم، وقتی کشتی پاتنا را ترک کرد. چشمانم را بستم. در خواب هرچه زور می زدم به سنگ از جایش تکان نمی خورد. صدایی شنیدم. دو مرد بختیاری گرزبه دست آمدند توی غار و من بیدار شدم.
فحشی به کلارک دادم و بعد خوابم برد.
***

نظرات کاربران
درباره کتاب صدای سروش