فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن

کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن

نسخه الکترونیک کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن

چرا به‌نظر می‌رسد مردان هیچ‌گاه کارهایی را که شما می‌خواهید انجام دهند، انجام نمی‌دهند؟ مردان در هر سنی چه طرز تفکری در مورد آشنایی با زنان دارند؟ البته سن مورد نظر من از بیست‌سالگی به بعد است. همچنین می‌خواهم نگاه عمیق‌تری به مباحث کتاب مانند زن رفتار کن، مانند مرد عمل کن بیندازم که این موارد را در بر می‌گیرد: مردان چه فکری در مورد این طرز فکر سنتی که «ما از نظر جنسی قوی‌تر از زنان هستیم» می‌کنند؛ زنان چگونه باید مردان را با معیارها و شروط خاص خود وفق دهند و یاد بگیرند چگونه از مردان سؤالات درست بکنند تا پاسخ‌های حقیقی را دریابند؛ و راه‌های آزمودن تعهد مرد حقیقی را بیاموزند.امیدوارم هنگامی‌که این کتاب را مطالعه کردید و به‌خوبی در مورد اطلاعاتی که در اختیارتان گذاشتم فکر کردید، اطلاعات بیشتری در مورد درک مردان به‌دست آورید. از اینکه متوجه می‌شوید ما مردان چقدر ساده هستیم، خداوند را شکر می‌کنید...

ادامه...
  • ناشر انتشارات درسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب را به روح بزرگ مادرم، الویس ورا هاروی تقدیم می کنم؛ کسی که به من عشق را آموخت و ایمان به خداوند را در من زنده کرد.
و به پدرم، جس هاروی معروف به «زرنگ»، که به نظر می رسد خیلی دوست داشت با آموخته هایش از من یک مرد بسازد. ترکیب این تعلیم و تربیت مرا چنان در زندگی پیش برد که توانستم روزهای تاریک و سخت زندگی را سپری کنم...
دلم برای هردویشان تنگ شده است. امیدوارم باعث افتخارشان شده باشم.

بخش اول: شناخت مردان

۱. ساختن یک مرد

تا بیست وچهار سالگی هیچ به فکر ازدواج نبودم.
بله، درواقع از صمیم قلب باور داشتم که ازدواج کار بسیار خوبی است. پدر و مادرم شصت وچهار سال در کنار یکدیگر زندگی کردند و این پیمان با مرگ مادرم شکسته شد. در تمام دوران کودکی و نوجوانی با دقت فراوان به کارهای آنها توجه می کردم: ارتباط آن دو ثابت و مستحکم، و محیط خانه مملو از عشق و محبت، قدرت، استقامت و پایداری و علم و درایت بود. این تمام چیزهایی بود که من می دانستم. درنتیجه باور داشتم اگر با تمام احساساتم حلقه ی طلایی رنگی را به زنی بدهم که او را دوست دارم و با او ازدواج کنم، دیگر همه چیز درست خواهد شد.
همه ی مشکلات درست از همین جا آغاز شد.
چند هفته به ازدواجم مانده بود و من هنوز نمی توانستم از کسی که تا چندی دیگر همسرم می شد، حمایت مالی کنم. در اعماق قلبم به خوبی می دانستم که این کار به هیچ وجه درست نیست و درضمن این موضوع را با مادرم هم در میان گذاشتم. به مادرم گفتم قصد دارم قرار ازدواج خودم را لغو کنم زیرا هنوز شاغل نشده ام و احساس خوبی در این مورد ندارم. مادرم، زنی که دلش می خواست شاهد ازدواج پسرش باشد و می دانست اگر نامزدم این خبر را بشنود، از غصه دق می کند، با من صحبت کرد تا تغییر عقیده بدهم. کارت های دعوت ارسال شده بود و مردم برای مراسم می آمدند.
چندین سال بعد، مادرم بابت اصرارهایش در مورد ازدواج، از من عذرخواهی کرد و گفت اگر می دانست هنوز آمادگی پذیرش مسوولیت همسرداری را ندارم، هرگز به ازدواج من اصرار نمی کرد. بعد از آن توانستیم برای جدایی انگشتانمان را پای ورقه ی طلاق بگذاریم درحالی که هنوز جوهر اثر انگشتانمان که برای ازدواج روی ورقه گذاشته بودیم خشک نشده بود.
نمی دانستم چه کسی هستم و می خواهم در زندگی چه کار کنم و چقدر درآمد خواهم داشت. همان طور که در کتاب مانند زن رفتار کن، مانند مرد فکر کن نوشته ام، هر کاری که مرد انجام می دهد از عنوان او «چه کسی است» ناشی می شود، و اینکه چگونه این عنوان را به دست آورده نشان می دهد «چه کاری می کند» و پاداشی که بابت این تلاش به او می دهند، «میزان درآمد او» محسوب می شود.
این سه مورد چیزهایی است که هر مردی قبل از اینکه واقعا احساس کند مرد شده، باید مدنظر قرار دهد و اگر از هر یک از این موارد غفلت شود، مرد به سختی می تواند دوباره آنها را به دست آورد و زندگی تشکیل دهد.
در اولین ازدواجم، هیچ یک از این موارد را به دست نیاورده بودم. از دانشکده اخراج شده بودم و در کارخانه ی خودروسازی فورد مشغول به کار بودم. بعدها از آنجا هم بیرون آمدم و تا یک ماه قبل از ازدواجم بیکار بودم. البته راه های زیادی برای پول درآوردن وجود داشت، ولی من از آنها خوشم نمی آمد و همین مرا ناامید کرده بود. چگونه می توانستم از همسرم بخواهم به طرح های من برای آینده اعتماد کند، درحالی که خودم به آنها اعتماد نداشتم؟ او چگونه می توانست شناختی از من پیدا کند، درحالی که خودم هنوز به خوبی شناختی از خودم نداشتم؟ از کاری که انجام می دادم چه نفعی به او می رسید، و اگر نمی توانستم درآمدی داشته باشم، هزینه ی زندگی را چگونه می بایست تامین می کردم؟ بله من ناامید بودم، دورنمای مالی من به راستی باعث سرافکندگی بود و ما همیشه از این موضوع شرمسار بودیم... به همین دلیل همیشه سر هر موضوع کوچکی با یکدیگر دعوا می کردیم.
زیرا من هنوز مرد نشده بودم.
مسلما او با یکی از انسان های مذکر ازدواج کرده بود و من خصوصیات خوبی داشتم. من مردی مهربان و قابل اعتماد بودم، یک حامی بسیار خوب بودم و هیچ شک و دودلی نسبت به کسانی که در زندگی مان حضور داشتند، نداشتم؛ و همیشه احساس می کردم او متعلق به من است و من متعلق به او. یک اتفاق بسیار خوب که از این مشارکت در زندگی ام به وجود آمد، تولد دخترانم کارلی و براندی و پسرم استیو بود. ولی من مرد کاملی نبودم و همین موضوع برای مان گران تمام شد.
ای کاش پدرم به من هشدار می داد، کنارم می نشست و به من می آموخت ازدواج کامل و صحیح چگونه است. شاید او به من می گفت زمانی می رسد که باید تمام حماقت ها را کنار بگذاری، از جمله گندکاری های دوران تحصیل و پرسه زدن با این و آن... ای کاش پدرم به من می گفت اگر به کارهای احمقانه ام ادامه بدهم و سن و سال خودم را فراموش کنم، مجبورم بابت این بی توجهی ها بهای سنگینی بپردازم و رویاهایم نقش بر آب خواهد شد. اگر او چنین کاری می کرد، این قدر دچار مشکلات و سختی ها نمی شدم. او هرگز افکار و عقایدش را با من در میان نگذاشت و در آن زمان که هر پسر نوجوان به نصیحت و آگاهی احتیاج دارد، مرا به حال خودم رها کرد. او هیچ گاه به من نگفت: «گوش کن استیو، طی این چند سال با زنان مختلفی آشنا شده ای، که به نظرم برای شناخت تو کافی باشد. حالا زمان آن رسیده که بفهمی چه کسی هستی و می خواهی چه کاری انجام دهی و چگونه می خواهی درآمد کسب کنی، پس حالا بهتر است یک شریک مناسب برای زندگی خودت پیدا کنی تا به کمک یکدیگر این کارها را انجام دهید.»
این بزرگ ترین درسی است که هر پدر می تواند به پسرش بدهد. ولی این راهی نیست که مردان در پیش می گیرند.
ما نه تنها افراد خوش صحبتی نیستیم بلکه اصلاً نمی دانیم چگونه باید از اطلاعات و تجربیات دیگران استفاده کنیم. در هیچ کتابچه ی راهنمایی ننوشته است که ما باید در سنین بیست وپنج تا بیست وهفت بدانیم که می خواهیم در زندگی چه کاری انجام دهیم و در بیست وهشت تا سی سالگی حتما باید با یک زن در زندگی شریک شویم تا او به ما کمک کند به اهدافمان برسیم، همان طور که ما به او کمک می کنیم تا به اهداف و آرزوهایش برسد.
به جای اینکه کسی به ما بگوید: «تو هنوز خیلی جوانی... دانه های تلاش و همت خودت را بکار و از خودت و دوران جوانی ات لذت ببر و سریع فریب ظاهر این دختران را نخور»، تا از نظر مالی کمی وضع مناسبی پیدا می کنیم، فوری به فکر تشکیل خانواده می افتیم و کورکورانه تسلیم هوا و هوس دلمان می شویم. چون راه درستی را انتخاب نکرده ایم، نتیجه ی مطلوبی هم نمی گیریم، درنتیجه عده ای از ما تصمیم می گیرند برای آرام کردن حس آزاردهنده ی شکست، برای خود تفریح و سرگرمی پیدا کنند. به همین دلیل سر و گوش شان می جنبد. همان مشکل اصلی شما خانم ها! البته بعضی از مردان معتقدند اگر می خواهی یک مرد حقیقی باشی باید چنین کارهایی بکنی. که من برای این گروه واقعا متاسفم!
مردان هنگامی که قصد ازدواج می کنند، به شدت مورد تشویق و حمایت قرار می گیرند.
حتی در بیشتر مردان متاهل، حال چه آنهایی که از ازدواجشان راضی هستند و چه آنهایی که ناراضی اند، این حالت مشاهده شده که همیشه ترس عجیبی از ازدواج در دل دارند. زیرا احساس می کنند پس از ازدواج دیگر نمی توانند مانند مردان مجرد شاد و سرزنده باشند و از زندگی لذت ببرند و تمام آزادی های خود را از دست می دهند و ازدواج همچون یوغ بندگی به گردن و پاهایشان بسته می شود... البته این نوع ازدواج با مرگ هیچ تفاوتی ندارد! درواقع میان مردان همیشه صحبت از ازدواج در قالب شوخی و خنده رد و بدل می شود تا بازگو کردن این حقیقت که در ازدواج هر دو نفر باید با عشق و محبت و احترام به یکدیگر و ایجاد اعتماد بین خود زندگی را بسازند، و این بهترین چیزی است که می تواند برای هر مردی روی بدهد.
هیل هارپر در یک میز گرد نکات خوبی در مورد روابط زناشویی مطرح کرد. هیل بازیگری است که کتاب های متعددی در مورد ارتباط و گفتگوی میان زن و مرد به رشته ی تحریر درآورده و مصرانه معتقد است خواندن این کتاب ها برای مردان مجرد بسیار مفید واقع می شود و اگر مردان متاهل با صدای بلند در انظار عموم به همگان بگویند: «خدا را شکر بابت ازدواجی که کرده ام. خدا را شکر که خانواده ای دارم. خدا را شکر که یک نفر مرا همراهی و حمایت می کند، بنابراین فردا می توانم با خیال راحت فردا سر کار بروم. این ازدواج زیباترین حادثه ی زندگی من است»، آن گاه دیگر هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد و محض اطمینان باید بگویم به این ترتیب مردانگی شان کامل می شود.
بهترین زمان برای آموزش این مسائل دوران نوجوانی هر مرد است. لازم است در وقت مناسب در کنارشان بنشینیم و برای شان مسائل حقیقی زندگی را روشن و آشکار بیان کنیم و به آنها بگوییم دیگر بهتر است کارهای احمقانه را کنار بگذارند؛ زیرا خودمان این دوران را سپری کرده ایم، یک نفر را پیدا کرده و با او ازدواج کرده ایم و تشکیل خانواده داده ایم و تمام عمرمان را در حمایت از رویاهای هردویمان سپری کرده ایم و در کنار یکدیگر به رشد و بالندگی رسیده ایم.
این چیزی نیست که یک زن بتواند به ما آموزش دهد. یک مرد جوان بیست ودو سه ساله نمی تواند به مادرش بگوید بیاید در کنارش بنشیند و با او در مورد این مسائل صحبت کند و به او بگوید چگونه مرد شود، زیرا آن زن نمی داند ما مردان بر سر چه چیزهایی با یکدیگر رقابت می کنیم، چه چیزی به ما انگیزه می دهد و هر روز که از خانه بیرون می رویم با چه مسائلی مواجه می شویم. هیچ مردی نمی تواند عمق زندگی اش را با یک زن در میان بگذارد. ما تا لحظه ی مرگ مادرمان را دوست داریم و به او احترام می گذاریم، ولی او نمی تواند همان کسی باشد که ما پا جای پایش می گذاریم. مرد و زن زمین تا آسمان با یکدیگر فرق دارند. زن ممکن است به خیلی چیزها اهمیت بدهد که برای مردان سر سوزنی مهم نیست و البته عکس این قضیه هم صادق است.
البته به خوبی می دانم که گفتن این موضوع به زنان که آنها نمی توانند به پسرها مردانگی را بیاموزند کار بی فایده ای است، زیرا در این جهان بسیاری از مادران هستند که به تنهایی مسوولیت سنگین تربیت فرزندانشان را به عهده دارند، زیرا پدر بچه ها از زیر بار چنین مسوولیتی شانه خالی کرده است. البته بسیاری از مردان هم هستند که به دلیل مشغله ی کاری، مدت کمتری در منزل هستند و از منظر تربیتی، همیشه غایب محسوب می شوند و به همین دلیل نقش بارزی در تربیت فرزندان ندارند. ولی واجب است برای پسرانی که حضور پدر را در خانه احساس نمی کنند یک نماد تربیتی مانند عمو یا دایی، مشاور، مربی، معلم و حتی همسایه پیدا کنید. درنتیجه آنها کسی را دارند که با او درددل کنند. البته باید مطمئن شوید که آن شخص برای آموزش مسائل مهم زندگی به فرزندتان صلاحیت کافی دارد.
برای اطمینان خاطر، تصمیم گرفتم خودم درس های مهم زندگی را به پسرانم وینتون، جیسون و استیو یاد بدهم. این آموزش از لحظه ای که چشمم را باز می کنم، آغاز می شود. هر روز صبح پسرانم را درست همان ساعتی که خودم از خواب بیدار می شوم، بیدار می کنم. البته مهم نیست چه ساعتی از صبح باشد! من راس ساعت چهارونیم صبح دستگاه تردمیل را روشن می کنم و ساعت پنج ونیم صبح به طرف محل کارم حرکت می کنم و ساعت شش صبح کارم را آغاز می کنم. آنها هم لباس می پوشند و هرکس به دنبال کار خودش می رود. مهم نیست اگر شب قبل به دلیل داشتن تکالیف درسی سنگین دیر خوابیده باشند، صبح ها باید همگی زود از خواب بلند شوند و معمولاً قبل از انجام هر کاری با یک پیام مرا مطلع می کنند. البته گاهی هم پیش می آید که در کارهایشان تنبلی و کاهلی می کنند ولی من با تعالیم مخصوصم آنها را هوشیار می کنم.
لازم است آنها بدانند که پدرشان آدم عجیب و غریبی است و در مورد خوابیدن آنها حساسیت دارد. من از صبح زود تلاش و کار را آغاز می کنم تا بتوانم تمام مخارج زندگی را تامین کنم، و از آینده مطمئن باشم؛ از اینکه سقفی بالای سرمان باشد، از اینکه غذایی برای خوردن داشته باشیم. دلم می خواهد هیچ دغدغه ای نداشته باشم و زندگی آرامی برای خودم، آنها و مادرشان درست کنم. بله، آینده ای مطمئن برای همه ی ما!
من به طور مرتب با آنها صحبت می کنم و در مورد اینکه چگونه می توانند مرد واقعی باشند، ساعت ها برای شان حرف می زنم. اگر بیشتر مردان معنای این را به درستی درک می کردند، ریشه ی بسیاری از کشمکش های زناشویی از بین می رفت، مشکلاتی که همیشه با آنها درگیر هستیم، مانند بدون حضور پدر تربیت شدن، کاهش ازدواج و افزایش طلاق!
پدرم در این موارد با من صحبت نکرد ولی با طرز زندگی اش، تجربیاتش را به من انتقال داد و به من ثابت کرد چه پدر و همسر وفادار و فداکاری است. او به من شیوه ی کار کردن و اهمیت آن را نشان داد و گفت مرد باید برای حفظ امنیت مالی خانواده نهایت تلاشش را به خرج دهد. او به دیگران و عقایدشان احترام می گذاشت و از فرزندانش هم می خواست چنین رفتاری داشته باشند، و بهترین پدر برای فرزندی باشند که به دنیا می آورند. آیا من راه او را ادامه داده ام؟ آیا تمام کارهایم درست انجام شده؟ نه همیشه! در کارنامه ی زندگی ام دو شکست در ازدواج دارم. البته این خاصیت انسان است! ولی هر بار درس تازه ای از شکست هایم گرفته ام که برای آینده ام بسیار مفید بوده و دیگر اجازه نداده ام تکرار شود، نه تنها برای خاطر همسرم و ازدواجمان، بلکه برای اینکه بتوانم الگوی خوبی برای فرزندانم باشم؛ برای پسران و دخترانم، کسانی که هر روز مرا می بینند، درست مثل من که زندگی پدرم را زیر نظر داشتم. دلم می خواهد آنها مرا الگوی خود برای زندگی بدانند و کلیدهای دستیابی به عشق حقیقی را پیدا کنند و بدون تردید از آن برای زندگی زناشویی خود استفاده کنند.
در راس خصوصیاتی که هر مردی باید داشته باشد یکی این است: «کاری را که گفته ای انجام بده.» این صفتِ بارزِ مردانگی است. مردم با توجه به این ویژگی در مورد شما قضاوت می کنند و به تناسب آن به شما احترام می گذارند.
ما مردان همیشه به کارهایی که قرار است انجام بدهیم، مباهات می کنیم، برای مثال: «آه، نگران نباش مرد، من پشت تو هستم.» یا: «نگرانی به دل راه نده، از تو حمایت خواهم کرد.» و: «به تو قول می دهم همیشه در کنارت باشم»... ولی وقتی قرار باشد این سخنان به عمل تبدیل شود، بی معنی جلوه می کند. برای پسرانتان، برای فرزندانتان، برای دوستانتان و به خصوص برای همسرتان!
زنان دلشان نمی خواهد بهانه های شما را بابت انجام ندادن کاری که می بایست انجام می دادید، بشنوند؛ به خصوص وقتی پای زندگی بهتر برای فرزندانشان در میان باشد. ولی مردی که می گوید برای حمایت از همسرش در زندگی آمادگی کامل دارد، باید تمام تلاش خود را به خرج دهد. مردی که به همسرش قول می دهد او را از نظر مالی تامین خواهد کرد، هر روز به سختی کار می کند تا بتواند تمام نیازهای همسر و خانواده اش را برآورده کند، و حتی با کمی تلاش بیشتر، تمام آرزوهای آنها را برآورده کند. مردی که به همسرش قول می دهد تا آخر عمر او را دوست بدارد و به او وفادار باشد و هرگز او را کتک نزند یا حتی آسیب های روحی به او وارد نکند و درعوض همان طور که او مایل است او را دوست بدارد، یعنی همیشه به همسرش وفادار بماند و به او احترام بگذارد و همیشه بکوشد نیازهای او را برآورده کند.
موفقیت در تمام این موارد براساس عقیده ی بسیار ساده ی مردانگی است که عبارت است از: آنچه را ادعا کرده ای عملی کن! اگر چنین کاری نکنی، تمام کسانی که در اطرافت زندگی می کنند، حق دارند تو را یک آدم لاف زن و ناجور تصور کنند. حتی همسرتان حق دارد با خودش بگوید: «این یارو هیچ جور به درد زندگی نمی خورد.»
من برای اولین بار این موضوع را در سی سالگی فهمیدم، هنگامی که مرا از دانشکده اخراج کردند و شغلم را از دست دادم و حتی در اولین ازدواج با شکست مواجه شدم. مدتی فقط در خودرو زندگی می کردم. دلم می خواست به یک طنزپرداز معروف تبدیل شوم. به همین دلیل از صبح تا شب مدام با خودم صحبت می کردم و با خودرو از این شهر به آن شهر می رفتم. بخت خودم را در باشگاه های تفریحی آزمایش می کردم. تمام لطیفه هایم را روی یک برگه نوشتم، و در مورد زندگی صحبت می کردم؛ در مورد اینکه چگونه به این حال و روز افتادم که حتی خانه ای ندارم که بخواهم به آن برگردم. وقتی با خودتان صادق باشید، می توانید به همه چیز رسیدگی کنید. حتی یک بار به مدت سه هفته فقط چند کلام با آدم ها صحبت کردم، آن هم فقط گفتم: «سلام، حالتان چطور است؟» منظورم این است که وقتی وارد یک باشگاه تفریحی می شدم و با مدیر آنجا صحبت می کردم، بلافاصله به من می گفت: «هی رفیق، خیلی ممنون که تا اینجا آمدی. فقط بیست دقیقه وقت داری سر مردم را گرم کنی. بعد هم می توانی یک لیوان نوشیدنی مجانی بنوشی. آخر هفته هم با یکدیگر تسویه می کنیم.»
بعد هم من می رفتم بالای سن و تمام لطیفه هایی را که بلد بودم، مثل طوطی تکرار می کردم و آخر هفته هم پولم را می گرفتم و دوباره به خودروام بازمی گشتم و هفته به این ترتیب تمام می شد. در آن زمان برای هر اجرا هفتادوپنج دلار می گرفتم. با آن پول نمی توانستم در هتل اتاق بگیرم. به همین دلیل خوابیدن در خودرو و پس انداز کردن دستمزدم را ترجیح دادم. آیا تابه حال شده دو روز با کسی صحبت نکرده باشید؟ شرط می بندم نمی توانید از پس این کار برآیید. ولی من به مدت سه هفته این کار را کردم، و این شد که از خودم چندین سوال کردم و به آنها پاسخ هم دادم. در همین سوال و جواب ها شناخت بیشتری در مورد خودم پیدا کردم و متوجه شدم من آن شوهری نبودم که همسرم احتیاج داشت. همچنین مرد قابل اعتمادی نبودم که او بتواند برای تامین مایحتاج زندگی به من تکیه کند.
گاهی حتی قادر نبودم شکم خودم را سیر کنم. درواقع من به چیزهایی که گفته بودم، عمل نکردم. و تا زمانی که این کار را انجام نمی دادم، نمی توانستم مردی حقیقی شوم. من تنها مردی نیستم که چنین طرز فکری دارد. بارها و بارها هنگامی که برای معرفی کتاب اولم مانند زن رفتار کن، مانند مرد فکر کن به چندین شهر سفر می کردم، مردان متعددی را ملاقات کردم که همین عقاید را داشتند. هرگز فراموش نمی کنم که در یکی از همایش هایم مردی اجازه خواست تا پشت میکروفون صحبت کند. سرش تاس بود و ته ریش مرتبی داشت، لباس مناسبی هم به تن کرده بود. توجه تمام خانم ها به او جلب شد. او پشت میکروفون گفت که چگونه ازدواجش برهم خورده و دچار مشکلات مالی بسیاری شده و هرگز نتوانسته در آن شغلی که آرزویش را داشته، مشغول به کار شود. ولی در ادامه افزود حالا برای خودش کار می کند و دیگر توانمندی و استعدادهای خودش را شناخته و به جایگاهی در خور رسیده است. او گفت: «من مرد خوبی هستم، البته مشکلاتی هم دارم! پول زیادی ندارم ولی تمام ویژگی های یک شوهر خوب را دارا هستم. اگر نیاز به یک تامین کننده و حامی دارید، می توانید مرا هم در نظر داشته باشید. اگر دنبال پول هستید، باید بگویم پول زیادی ندارم ولی می توانم به دست آورم و آن را به خانه بیاورم. به شرافتم قسم که قادرم با دست هایم کارهای زیادی انجام بدهم، بنابراین اگر احتیاج داشتید در منزل چیزی تعمیر کنید، بدانید که من آدم قابل اعتمادی هستم. من هر کاری را که بگویم، حتما انجام خواهم داد.» بعد با صدای بلند گفت: «چیزی که در این دنیا از دست داده ام، یک زن خوب است.»

نظرات کاربران درباره کتاب صاف و پوست‌کنده صحبت کن

ممنون از خانومی که نظر قبلی رو گذاشتن چون من دقیقا داشتم میگشتم ببینم این همونه یا نه دستتون درد نکنه❤❤❤❤
در 2 سال پیش توسط yas...d74
این کتاب یه ترجمه دیگه از کتاب رک و راست دوستان موقع خرید دقت کنید که اگه اونو خریدین این یکی رو نخرین
در 3 سال پیش توسط نگار منصوری