فیدیبو نماینده قانونی نشر باد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌های بهرام گور

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های بهرام گور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های بهرام گور

بهرام گور،خوش‌نام‌ترین، کامیاب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین پادشاه ایران پیش از اسلام است. داستان بسیاری از رویدادهای زندگی‌اش در قالب افسانه‌های عامیانه از دیرباز در میان مردم ایران رواج داشته است. هیچ نقطه سیاهی در زندگانی این پادشاه نمی‌بینیم. او کسی است که دوازده هزار لولی (خنیاگر) را از هندوستان به ایران فرا می‌خواند و یکایکشان را به شهرها و روستاهای سرزمینمان گسیل می‌دارد تا هیچ ایرانی روزگار خود را بی شادمانی و شادخواری نگذراند.

ادامه...

  • ناشر: نشر باد
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب داستان‌های بهرام گور



داستان های بهرام گور

زهره خسروانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بهرام گور از نوجوانی تا پادشاهی

در فضای آرام و سرسبز دشت بزرگی که با درختچه های وحشی احاطه شده بود و تا دامنه ی کوه های خاکستری رنگ امتداد داشت، زیبایی طبیعت آن چنان جلوه گری می کرد که چشم هر بیننده ای را به خود خیره می ساخت. پرتو خورشید به روی بوته زارها و علف ها به یک پارچه ابریشمی می مانست.
باد، نرم و بی صدا روی سبزه ها می خوابید و زمزمه مبهم آب جویباران از هر گوشه و کناری به گوش می رسید. گه گاه غوغای شاد پرندگانِ خوش آب و رنگی که نغمه شادی سر می دادند سکوت دشت را در هم می شکست، هر چه زمان می گذشت کلاه زرد بر سر کوه ها بزرگتر و زردتر می شد.
مثل همیشه در حالی که غرق تماشای طبیعت بکر و زیبا بود از دور نمایان شد.آرام از اسبش پایین آمد لگام آن را به دست گرفت و مسیرش را به سمت شکارگاه تغییر داد.
هیکلی تنومند و قوی داشت با شانه هایی موزون و قامتی راست و پرهیبت، موهای صاف و براقش از فرق باز شده بود و چشمان آبی و روشنش نگاهی بس آرام و گرم داشت، در چهره اش نیروی زندگی و نشاط و انرژی موج می زد گویی می خواست به همه بگوید که هیچ مانعی نمی تواند او را از پای درآورد.
پیراهنی نسبتا بلند به تن داشت که روی آن کمربندی پهن از جنس چرم بسته بود. چکمه هایش تا زیر زانوانش می رسید و یک شمشیر و چند چاقو تیز از کمربندش آویزان بود.
زور بازو و بی باکی او در شکار از همان عنفوان نوجوانی باعث شده بود که شهرتش همه جا پیچیده شود. هنرنمایی های او در صحنه های شکار، مخصوصا شکار گورخر باعث شده بود که همه او را به اسم «بهرام گور» صدا بزنند و بشناسند.
پدر بهرام گور، یزدگرد، از پادشاهان ساسانی بود. هنگامی که بهرام به دنیا می آید پدرش او را به دست دو نفر از ناموران نیزه دار عرب می سپارد تا او را خوب تربیت کنند، از همان زمان بهرام به همراه، مُنذر و نعمان، از ایران به یمن می آید.
رابطه صمیمانه و دوستانه ای که بین بهرام و آن دو نامدار بوجود می آید باعث می شود که بهرام به آنان علاقه مند شود و هرکاری را با مشورت و نظر خواهی از آنها به انجام برساند.
نعمان و منذر چون یار و یاور پشتی بانی بهرام را می کنند و سعی دارند که به مرور زمان بهرام را به بهترین روش تربیت کنند تا او با آداب و رسوم خاص هر موضوعی آشنا شود. اسب سواری، شکار، شمشیربازی و جنگاوری از هنرهایی بود که بهرم گور آن ها را خیلی خوب آموخته بود.
علاقه ی بیش از حد بهرام گور به شکار از او به طرز شگرفی یک شکارچی قدرتمند و بی باک ساخته بود. مجلس آرایی و خوش صحبتی اش در میان مردم از صفات مثبتی بود که همه او را با آن می شناختند.
هیچ گاه شهرت و قدرت او را فریفته نمی ساخت، احساس یکی بودن با مردم و کمک به همنوعان در روح اش جایگزین شده بود و نمی گذاشت حس غرورطلبی او را اسیر کند.
وقتی بهرام گور به شکار می رفت به گونه ای غریب سبکبار به نظر می رسید، آن روز صبح هم که خودش را برای شکار آماده می کرد کمی با روزهای دیگر فرق داشت. او تنها به شکار نرفته بود، آزاده، دختری سوارکار و هنرمند همراه او به شکار آمده بود. چند روزی می شد که بهرام گور با آزاده آشنا شده بود، هنرمندیِ آزاده در نواختن چنگ و دلاوری اش در سوارکاری بسیار مورد توجه بهرام گور قرار گرفته بود. اندام موزون و زیبای او با چهره ای روشن و نگاه گرم و محبت آمیز، بهرام گور را بیشتر ترغیب می کرد تا مهر او را به دل بگیرد.
وقتی بهرام گور به شکارگاه اصلی رسید زیر یک درخت تنومند لحظه ای درنگ کرد تا آزاده که سوار بر اسب بود به او برسد. آزاده نزدیک بهرام گور که شد لگام اسبش را کشید و تند و چالاک از اسب پایین پرید. بلوز و شلواری از جنس کتان به تن داشت، موهای بلوطی رنگش را که تا سرشانه هایش می رسید زیر کلاهش جمع کرده بود، او دستانش را روی کمرش گذاشت و با دقت تمام اطراف شکارگاه را با نگاه دقیق از زیر نظر گذراند. بهرام گور یک قدم به او نزدیک شد و پرسید: «خوب نظرت چیه؟ تا حالا به این جور شکارگاه ها رفته بودی؟» آزاده با همان لحن آهسته و شیرینش زیر لب گفت: «می خوای اینجا شکارتو پیداکنی؟»
بهرام گور نگاهی عاشقانه به سر تا پای آزاده انداخت و گفت: «الان شنیدن صدای چنگ تو از هر چیزی واجب تره!»
آزاده با لبخندی شاد به نشانه تاییدِ گفته های بهرام، دستانش را به هم زد، کلاهش را از سر برداشت و به سمت اسبش رفت، چنگش را از روی زین باز کرد و به زیر همان درخت تنومند رفت، آرام و راحت زیر درخت نشست، چنگش را به دست گرفت و با ظرافت مشغول نواختن آن شد.
باد آرام و ملایم می وزید و صدای دل انگیز چنگ را به هر سویی می پراکند، بهرام گور مست از نوای چنگ با تحسین لذت باری به آزاده چشم دوخته بود.
وقتی آزاده بعد از مدتی طولانی کار نواختن را به پایان رساند، بهرام گور آرام و بی صدا در حالی که گرفتار هیجانات روحی بود نزدیکش شد، دستان ظریف و کشیده ی آزاده را در دست گرفت و گفت: «عالی بود، هیچ وقت خاطره ی امروز و فراموش نمی کنم.»
آزاده با دلبری پشت چشمی نازک کرد و گفت: «فکر می کنی چنگ زدن لذت بخش تر باشه یا شکار؟»
بهرام گور با این سوال لحظه ای به فکر رفت و گفت: «توی هر دوش یه جور ذوق نهفته است.»
او با گفتن این حرف دستان آزاده را رها کرد، از جایش بلند شد، چرخی به دور خودش زد و به آزاده گفت: «موافقی تا پایین تپه با هم مسابقه بذاریم، اون جا شکارهای خوبی در انتظارمه»
هر دو نفس نفس زنان به محلی رسیدند که بهرام گور در نظر گرفته بود، آزاده آن چنان محوتماشای طبیعت بکر آن منطقه شده بود که تا لحظاتی حضور بهرام را در کنارش احساس نمی کرد.
خرگوش ها جست و خیز کنان از پشت درختان عبور می کردند، آزاده با دیدن آهوهای زیبا که با سرعت برق دنبال هم کرده بودند متعجب و ذوق زده فریاد زد: «وای خدای من!! چه آهوهای قشنگی!!»
بهرام گور بلافاصله پرسید: «کدومشون رو می خواهی برات شکار کنم؟»
آزاده با سر و روی شگفت زده پرسید: «با سرعتی که اینا دارن مگه می شه شکارشون کرد!!»
بهرام گور با قهقهه چشمکی به آزاده زد و گفت: «تونگران نباش فقط انگشت بذار روی یکی شون دیگه بقیه اش با من.»
آزاده که هنوز صحبت های بهرام را جدی نگرفته بود، نگاهی به آهوهای رمنده انداخت و با لحنی مسخره وار گفت: «اون وسطی که از همه ریزنقش تره و چالاک تر....» بهرام گور در یک چشم بر هم زدن تیر و کمانش را به دست گرفت و با یک نشانه گیری کوتاه مدت شکار را هدف قرار داد.
آهوی بیچاره با اصابت تیر چند باری سکندری خورد و بالاخره نقش زمین شد.
آزاده همان طور هاج و واج مانده بود و با چهره ای اندوهبار این صحنه را تماشا می کرد. بهرام گور دست آزاده را در دست گرفت و کشان کشان به طرف شکار رفت و با هیجان گفت: «بفرمایید خانوم اینم آهوی مورد علاقتون»
آزاده بعد از لحظه ای به زحمت خودش را تکانی داد، به طرف بهرام گور حمله ور شد و با یک حرکت تند او را روی زمین انداخت، سپس با لحنی خشن و جدی فریاد زد: «تو چه کار کردی بی رحم!! تو چه کارکردی؟؟؟!!!»
بهرام گور لبخند روی لبانش خشک شد و در حالی که سعی می کرد از روی زمین بلند شود گفت: «مگه تو نمی خواستی...»
آزاده که اشک در چشمانش حلقه زده بود با سرزنش گفت: «تو یه آدم سنگ دل هستی، خوب شد زود شناختمت، دیگه نمی خوام یه لحظه کنارت باشم.»
بهرام گور در برابر پرخاشگری آزاده خشمگین شد و در حالی که چنگ او را زیر پایش خرد می کرد فریاد زد: «تو یه دختر از خود راضیِ بی خرد هستی، هیچی سرت نمی شه از شکار هیچی نمی دونی»
به این ترتیب آن روز بهرام گور خسته و عصبی از شکار به خانه برگشت و دیگر با خود عهد کرد که هیچ وقت زن همراه خود به شکار نبرد.
یک هفته از آن واقعه می گذشت که بهرام گور دوباره دلش هوای شکار کرد، این بار به همراهی منذر و نعمان به شکارگاه رفت.
از آنجا که نعمان و منذر به کرات از هنرنمایی بهرام در شکارگاه توصیف ها شنیده بودند این بار می خواستند خودشان همراه بهرام و از نزدیک شاهد همه چیز باشند.

نظرات کاربران
درباره کتاب داستان‌های بهرام گور