فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خواب‌های رنگی گلی

کتاب خواب‌های رنگی گلی

نسخه الکترونیک کتاب خواب‌های رنگی گلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خواب‌های رنگی گلی

در رؤیای خیس و آبی رنگ گلی، زنی سوار بر اسب درحالی‌که در نگاهش عشق و شادی موج می‌زند، سرشار از شرم، خیره در چشمان مردی است که افسار اسب را به دست گرفته و با مهربانی به نگاهش پاسخ می‌دهد. صدای هلهله می‌آید.

  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خواب‌های رنگی گلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

ـ "یکی بود. یکی زیر یکی رو، نوشتی عزیزم! یکی نبود. یکی زیر، یکی رو."
سوی چشم­هایش آن­قدر کم شده بود که فاصله ی بین دانه های روی میل بافتنی­اش را درست نمی دید. انگشتانش جور چشم­هایش را می کشید و فاصله ها را پیدا می کرد.
ـ "غیر از خدا هیشکی نبود"
صدای مینا درآمد:
ـ "مامان خانوم! اولندش هیشکی نیس و باید بگی هیچکس. دومندش داری دیکته میگی یا قصه؟ تازشم! کجای کتاب من اینایی که تو گفتی، نوشته؟"
مینا حق داشت غرغر کند یا نه یک طرف، اینکه حرف حق می زد هم یک طرف. کبری خانم چرخشی نود درجه­ای به کتابی که سر و ته گرفته بود، داد. چشم­هایش را روی کلمات کتاب تنگ کرد و رو به مینا ـ بعد از کلی منت کشی ـ شروع به دیکته گفتن کرد:
ـ "به نام خداوند بخشنده ی"
ـ "مامان! آرومتر بگو!"
کلمه ی بخشنده روی سرش آوار شد. دیروز وقتی برای سومین روز متوالی از بقالی محله جنس خریده و گفته بود به حسابش بذاره؛ اکبر آقا با بی­شرمی نگاهی به سر و سینه ی کبری خانم ـ که از گوشه ی روسریِ کنار رفته اش پیدا بود ـ کرده و گفته بود:
ـ "بخشش کردنم حد و اندازه داره خانوم! بالاخره باید یه جوری جبرانش کنی یا نه؟" و چه لبخند کریهی زده بود.
ـ "مامان، گفتی خداوندِ چی؟"
کبری خانم قطره اشکی را که گوشه ی چشمش حلقه زده بود، پاک کرد و گفت:
ـ "خداوند بخشنده ی مهربان"
و دوباره شروع به بافتن کرد. یکی زیر، یکی رو. اگر این سفارش را امشب آماده می کرد، بدهی اکبر آقا را تو صورتش پرتاب می کرد و شاید تفی جلویش می انداخت توی کوچه و.... توی همین افکار بود که میل بافتنی اش، جوری انگشتش را سوراخ کرد که انگار کارد آشپزخانه است. فریاد کبری خانم بلند شد. نه از درد دستش، از دردی که چند وقتی بود توی سینه اش سنگینی می کرد!
رو به آسمان کرد و با بغض و البته طلبکارانه گفت:
ـ "خدای بخشنده ی مهربون تویی! قربونت برم! اینه مهربونیت! نمی دونی چند وقته دستام جای چشام کار می کنه!" و گریه فرصت غرغر کردن بیشتر نداد.
مینا وحشت زده با تنها دستمالی که توی کیفش بود و از ظاهرش معلوم بود که خیلی استفاده شده و به قول خودش دماغیه، سعی داشت تا جلوی خونریزی دست مامان را بگیرد. با یک دست، انگشت مجروح مادرش را گرفته بود و در حالی­که گریه می کرد، دست دیگرش را دور گردنِ مامان، حلقه کرد. توی این اوضاع و احوال، صدای مردانه ای از پشت در شنیده شد:
ـ "یکی این درو وا کنه!"
کبری خانم باورش نمی شدکه اکبر آقا تا صبح صبر نکرده! مینا را محکم به سینه اش چسباند و با انگشت اشاره اش، اشاره کرد که ساکت باشد. مینا با ترس خودش را توی بغل مامان، قایم کرد. ذهن پاک کودکانه اش باورداشت که این شکلی هیچ کس پیدایش نمی کند!
کبری خانم یک بار دیگر رو به آسمان کرد و این بار ملتمسانه ـ درست عین یه بچه کوچولوی ترسیده ـ به همان خدای مهربان گفت:
ـ "خدایا! شر این مرتیکه رو از سرم کم کن! قول می دم دیگه این حرفایی که زدمو، تکرار نکنم!"
از شش ماه پیش که احمد آقا به خاطرِ شهادت دروغِ دوست نامردش به زندان افتاده بود، این اولین باری بود که کبری به مهربانی خدا، شک کرده بود.
قفل در چرخید. مرد، وارد شد. با دیدن کبری و مینا در چنین وضعیتی، جعبه ی شیرینی از دستش افتاد. همین امروز صبح، آزاد شده بود و به خیال خودش بی خبر به خانه برگشته بود تا همسر و دخترش را حسابی خوشحال کند. احمد، با عشق، دو تا زن عزیز زندگیش را بغل کرد و بوسید. مینا که جرات کرده بود چشم­هایش را باز کند، خودش را توی بغل بابا دید. انگشت بریده ی مامان، یادش رفت. هر دو دستش را دور گردن بابا حلقه کرد. دوباره خون­ریزی دست مامان شروع شد. احمد که تازه از شوک درآمده بود، متوجه لباس پر از خون کبری شد. با نگرانی دستش را محکم گرفت تا مانع خونریزی بشود. کبری که شادترین لحظه ی زندگیش در شش ماه گذشته را تجربه می کرد، خودش را از آغوش احمد و مینا بیرون کشید و در حالی­که نگاهش باز هم به آسمان و خدای مهربان بود با انگشتی که هنوز ازش خون می چکید، روی دیوار گچی و ترک خورده ی خانه، با ایمان و اطمینان نوشت:
ـ "به نام خداوند بخشنده ی مهربان!"

مریم و امیر

۱

مریم که چند ماهی است بزرگ ترین دلیل زندگی اش، یعنی پدرش را از دست داده و با مادر نیز - که پایبند اصول و قوانین قوم و عشیره است - چندان همدلی و همراهی ندارد، تنها و غمزده در چادری که حالا متعلق به او، مادر و عمویش می باشد با سازی که یادگاری پدر است، معاشقه می کند.

۲

از آخرین باری که عمویش را به یاد دارد، سال ها گذشته است و امروز یکباره عمو در جایگاه پدرش واقع شده و به امر مادر باید او را پدر خطاب کند درحالی که حتی حاضر نیست او را عمو بخواند و لاجرم تا می تواند از او پرهیز می کند. برای مریم که حساس ترین سال های عمرش، یعنی نوجوانی را می گذراند شرایط غیرقابل تحمل است. با دیدن بچه ها که شادمانه بازی می کنند دلش می خواهد دوباره بچه شود و با دیدن بزرگترها آرزو می کند کاش آنقدر بزرگ بود که می توانست برای خودش تصمیم بگیرد.

۳

یادآوری خاطرات کودکی اش با پدری مهربان و قیاسش با عمویی که جز فرمانروایی نمی داند در خواب و بیداری آزارش می دهد. او حاضر نیست مانند بقیه ی دختران ایل، کار و زندگی کند. نمراتش نیز به وضوح افت پیدا کرده ولی با این همه درس خواندن تنها راهی است تا فرصتی برای نبودن با خانواده ی جدیدش، به خصوص پسرعمویش که اصلاً نمی خواهد ریختش را ببیند، داشته باشد.

۴

پسرعمو که هیات مردانه و صورت زیبایش مورد توجه تمام دختران ایل است در این چند ماهی که دخترعمو را در خانواده دارند متوجه رفتارها و درک متفاوت او شده و به این تفاوت ها دلبستگی پیدا کرده است. امیر ساز را بهانه ای می کند تا بتواند بیشتر با مریم که به قول خودش یکی شان جن است و دیگری بسم الله، انس بگیرد. موضوعی که باعث شده تا دختران ایل از مریم -که حالا رقیبی جدی برایشان شده- کینه به دل بگیرند و درست به همین دلیل مریم تنهاتر و لجبازتر از گذشته شده است. او حتی با عمو که رییس ایل است و همه اطاعتش را بر خود فرض می دانند سر ناسازگاری و نافرمانی دارد.

۵

عمو که عمری بر قومی فرمان رانده، نافرمانی مریم را ـ که درست مانند پدرش رفتار می کند و برای او یادآور روزی است که برادرش به دلیل مخالفت با او ترک ایل کرد و یکجا نشین شد ـ برنمی تابد. او که متوجه عشق پسرش به مریم شده است بهترین راه را برای داشتن مریم در ازدواج آن دو می بیند. مادر مریم نیز با تصمیم او موافقت می کند و علی رغم میل و خواسته ی مریم، این ازدواج صورت می گیرد؛ در حالی که مریم به توصیه ی پدرش، رویای تحصیل در سر دارد و مهم تر این که با این ازدواج، او دیگر امیدی به ترک ایل ندارد.

نظرات کاربران درباره کتاب خواب‌های رنگی گلی