فیدیبو نماینده قانونی نشر باد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان دستان

نسخه الکترونیک کتاب داستان دستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان دستان

آن موقع که مهراب شاه آهسته آهسته سعی می‌کرد بدون تعصب به پیوند بین رودابه و زال بیاندیشد. موضوع عشق و عاشقی رودابه و زال به گوش منوچهرشاه رسید حال نوبت او بود که با جوش و خروش مخالفت خودش را با این وصلت نشان دهد.
منوچهرشاه با چهره‌ای برافروخته در حالی که از خشم دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد تنها به این موضوع می اندیشید که آباء و اجدادش یک عمر جنگیدند و مقابله کردند تا دنیا را از چنگ ضحاک آزاد ساختند حال با این وصلت شوم همه چیز خراب می‌شود.
او همین طور که با افکاری آشفته مرتّب زیر لب با خود حرف می‌زد و راه می‌رفت. پسرش نوذر را فرا خواند و به او دستور داد که سریع پهلوان سام را هر کجا که هست پیدا کند و او را با خود به دربار بیاورد.
هنگامی که پهلوان سام به خدمت منوچهرشاه رسید خیال می‌کرد دلیل احضارش شرح گزارش جنگ ها و اطلاعاتی راجع به مرزهای ایران می‌باشد امّا وقتی در سکوتی هراس‌آلود متوجّه شد رجزخوانی‌هایش اخم‌های منوچهرشاه را باز نمی‌کند، حدس زد که باید مساله مهّمی پیش آمده باشد. او در یک لحظه تصمیم گرفت که درباره‌ی زال و رودابه سر صحبت را باز کند که یکباره خود منوچهرشاه با لحنی جدی و تحکم آمیز گفت: «پهلوان دلاوری‌های تو در جای خودش بسیار ارزشمند و قابل تقدیره امّا این بار یه ماموریت خاص داری، اون هم اینه که با یک سپاه مجهز و پرتوان بری و کابل رو با خاک یکسان کنی!!»
منوچهرشاه لحظه‌ای سکوت کرد و با تصور این پیروزی لبخندی گوشه‌ی لبانش نشست و ادامه داد: «باید... باید مهراب کابلی و خاندانش نابود بشن، نابود... هر کس... هر کس که از نژاد ضحاک جادوگر باشه، سزاوار مرگِ، مرگ!»

ادامه...
  • ناشر نشر باد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان دستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باد لطیف بهاری سرشاخه های درختان را می جنباند. آفتاب می رفت تا پشت کوه های خاکستری رنگ غروب کند. با صدای بهرام جارچی که با شور و اشتیاق فریاد می زد: «پهلوان سام، پهلوان سام برگشت.» پنجره ی خانه ها یکی یکی باز می شد. خبر برگشت پهلوان سام از شکار، مثل همیشه همهّمه ی عجیبی بین اهالی به راه انداخته بود. هر کسی سراسیمه و پرشتاب می خواست اوّلین نفری باشد که به پیشواز پهلوان سام برود.
شجاعت، دلیری و زورِ بازوی پهلوان سام به خاطر کارهای شگفت و حیرت آوری که انجام می داد دیگر زبان زد همه شده بود. او در میان شور و نشاط مردم آام و متبسّم پیش آمد. کت بلندی به تن و چکمه هایی که تا زانوانش می رسید به پا داشت. طبق معمول یک گرز بزرگ به دست گرفته بود. مردم یک بارِ دیگر با دیدن قامت بلند و تنومند، عضلات برآمده، بازوان قوی و سینه ستبر پهلوان، هلهله ی شادی سر دادند.
پشت سرِ پهلوان، دو نفر از پیشکارهای ورزیده و قوی هیکل در حالی که هر کدام یک سرِ چوبی ک دست و پای شیری بزرگ به آن بسته شده بود را حمل می کردند به میدان رسیدند. نگاه های کنجکاو و شگفت زده ی مردم به شکار بزرگِ پهلوان دوخته شد و بعد از لحظه ای صدای فریاد آن ها که با هم می گفتند: «زنده باد پهلوان، زنده باد پهلوان» در فضا پیچید.
همه می دانستند که پهلوان اگر برای تفریح و گشت و گذار هم به جنگل برود، دست خالی بر نمی گردد، دیگر چه برسد به این که با عزم و قصد شکار به جنگل رفته باشد. عدّه ای با دیدن شیر عظیم الجثه ی گرفتار شده، از ترس به عقب می رفتند و عدّه ای هم مبهوت و حیرت زده حلقه را دورِ شکار تنگ تر می کردند.
شکار که نفس های آخر را می کشید، هر ازگاهی دست و پایش را برای رهایی با یک خرناس بلند تکان می داد.
پهلوان سام قصد داشت آخرین نبرد خود را با شیر در میدان شهر به پایان برساند. پیشکارها با اشاره ی او، دو سرِ چوب را از روی شانه ها یشان زمین گذاشتند و مشغول باز کردن طناب هایی شدند که با آن دست و پای شیر را بسته بودند. جمعیت با ترس و نگرانی خودشان را عقب کشیدند. پهلوان سام گرزش را به دست بهرام جارچی داد. سپس نفس عمیقی کشید. چند بار پنجه های قوی و نیرومندش را باز و بسته کرد و چند قدم به طرف شیر برداشت، با شل شدن طناب ها، شیرِ زخم خورده، عصبانی و غرّش کنان دست و پایش را از بند طناب ها رها کرد و با آخرین توانی که داشت به طرف پهلوان سام حمله کرد.
پهلوان سام با یک حرکت سریع گردن شیر را بین پنجه های پرتوانش گرفت و بعد از چند لحظه شیر بی جان و آرام نقش زمین شد.
هلهله ی جمعیت به هوا برخاست و همه یک صدا دوباره فریاد زدند: «زنده باد پهلوان، زنده باد پهلوان.»
پهلوان سام به تشکر دستانش را بالا برد و با لبخند تک تک تماشاگران را از زیر نظر گذراند.
هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود، ستارگان چون الماس های درخشان در پهنه ی وسیع آسمان سوسو می زدند، وقتی پهلوان سام به خانه رسید، قبل از این که استراحت کند با تمام خستگی که احساس می کرد با همان لباس شکار از راهروی بلندی که به اتاق همسرش گلچهره می رسید گذشت، گلنار ندیمه ی گلچهره مثل همیشه سرزنده و با نشاط سر رسید. او دامنی پرچین و کوتاه با شلواری همرنگ به تن داشت و موهای بافته شده اش از زیر روسری گلدارش بیرون زده بود. وقتی جلوی پهلوان ایستاد با لبخندی که نور شادی را از عمق درونش به چشمان زیبایش می پاشید پرسید: «پهلوان شنیدم توی میدون شاهکار کردین؟»
پهلوان سام با نگاه شیطنت آمیزی گفت: «اگه تو این زبونو نداشتی چه کار می کردی؟ حال گلچهره چطوره؟»
گلچهره همسر پهلوان سام، روزهای آخر بارداریش را پشت سر می گذاشت و به خاطر سنگینی که احساس می کرد نمی توانست زیاد حرکت داشته باشد، گلنار به سفارش پهلوان سام مدام مراقبش بود تا روزی که بچّه سالم و سرِ حال به دنیا بیاید.
گلنار دوان دوان پیشاپیش پهلوان سام به اتاق گلچهره رفت و فریاد زد: «مژده مژده خانم... پهلوان سام برگشته»
گلچهره که روی تخت دراز کشیده بود کمی نیم خیز شد موهای بلند و مشکی اش را به عقب داد، دستی به روی لباس بلند و گشادی که به تن داشت کشید تا مرتّب شود. گلنار چند تا بالش پشت سرِ گلچهره گذاشت و کمک کرد تا او به حالت نشسته قرار بگیرد. پهلوان جلوی در اتاق که رسید با یک دنیا علاقه و شیفتگی به همسرش خیره شد.
گلنار دست روی شانه گلچهره گذاشت و پرسید: «خانم فعلاً کاری ندارین؟»
گلچهره با لبخند سری تکان داد و گفت: «نه ممنون، می تونی بری!» با رفتن گلنار، پهلوان سام چند قدم جلو آمد کنارِ تخت گلچهره زانو زد. گونه های برجسته گلچهره از شدّت اشتیاق گلگون شده بود. او لب های ظریفش را روی هم می فشرد و منتظر بود تا پهلوان سام چیزی بگوید.
پهلوان سام بوسه ای گرم و آتشین به روی انگشتان ظریف و کشیده گلچهره زد و پرسید: «منتظرم بودی؟»
گلچهره آرام سرش را بالا گرفت، دو قطره اشک در نی نی چشمانش سوسو می زد، او به نشانه قدردانی از توجّه ی همسرش لبخندی بر لب آورد و دوباره سرش را پایین انداخت.
روزها از پی هم می گذشت، یک شبِ سیاه و تاریک، با صدای غرّش ابرها، باران شدیدی شروع به باریدن کرد، با هر برقی که در آسمان پدیدار می گشت سراسر شهر مثل روز روشن و به دنبال آن صدای غرّش گوشخراشی بلند می شد.
گلچهره از ابتدای شب احساس می کرد وقت به دنیا آمدن بچّه فرا رسیده است، وقتی با صدای رعد و برق از خواب پرید. درد شدیدی در پهلویش پیچیده شده بود یک لحظه درد آن چنان شدّت پیدا کرد که قادر نبود نفس بکشد، وقتی کمی دردش آرام گرفت از فرصت استفاده کرد و گلنار را صدا زد.
ظرف یک ساعت همه چیز برای به دنیا آمدن بچّه مهیا شد قابله زیر لب دعا می خواند و گلنار مضطرب و نگران مدام این سو و آن سو می رفت. هر چند لحظه یکبار صدای جیغ های بلند گلچهره به خاطر درد شدیدی که می کشید با صدای غرّش ابرها درهم می آمیخت.
تا این که سفیده ی صبح با صدای گریه نوزاد متولد شده که پسری درشت و سالم بود، اشک شادی در چشمان همه حلقه زد.
قابله بعد از به دنیا آمدن بچّه او را تمیز شست و لباس پوشاند. گلنار سراسیمه و ذوق زده برای رساندن خبر به پهلوان از اتاق خارج شد.
پهلوان سام پشت در منتظر و نگران ایستاده بود، او با دیدن گلنار لبانش به خنده باز شد و بلافاصله پرسید: «گلنار چه خبر؟»
گلنار با شیطنت همیشگی اش آرام جلو رفت و گفت: «پهلوان مژده خدا بهت یه پسر داد. مژدگانی یادتون نره!»
آن روز در شهر جشن و سروری بر پا شد که هیچ کس همانند آن را به یاد نداشت پهلوان سام چندین بار می خواست برای دیدن گلچهره و پسرش وارد اتاقشان بشود امّا هر بار گلنار بهانه می آورد.
نه گلنار و نه قابله یارای این را نداشتند که به پهلوان سام موضوع را بگویند سفید بودن موها و مژگان نوازد تازه متولد شده هراسی به دل آن ها انداخته بود که اصلاً نمی دانستند باید چه کنند.
تا این که بعد از یک هفته گلنار دل به دریا زد و نزد پهلوان سام رفت. پهلوان سام با دیدن او لبخند تلخی زد و گفت: «اصلاً معلوم هست شماها دارین چه کار می کنین این رسمو رسومات چیه که من نباید فرزندمو ببینم؟»
گلنار زیر نگاه های غضب آلود پهلوان آرام و متبسّم به نشانه ی تایید گفته های او سری تکان داد و گفت: «من برای همین موضوع اومدم پیشتون... فقط...» گلنار چند لحظه سکوت کرد. پهلوان سام نگاهی از سر کنجکاوی به او انداخت و گفت: «فقط چی؟!!... نکنه مشکلی واسه گلچهره و بچّه پیش اومده؟»
گلنار با افکاری آغشته به نگرانی نفس عمیقی کشید سپس با تانی گفت: «گلچهره و بچّه هر دو حالشون خوبه خوبه، واقعاً من تا به حال توی عمرم بچّه ای به این سالمی و سرحالی ندیده بودم...»
پهلوان با عصبانیت و بی حوصلگی دستی به صورتش کشید و گفت: «گلنار حرف می زنی و میگی موضوع از چه قراره یا این که...»
گلنار با بررسی سطحی قیافه ی پهلوان یکه ای خورد و گفت: «چ... چشم پهلوان... خدا را شکر که بچّه در کمال صحت و سلامته جز این که...»
پهلوان با نهیب فریاد زد: «جزء چی؟...»
گلنار دوباره نفسی تازه کرد و گفت: «جز این که بر عکس بچّه های دیگه بچّه شما تمام موهای سر و مژه هاش مثل برف سفیده سفیده.»
پهلوان سام با شنیدن این جمله زانوان پرتوان و قدرتمندش سست شد گویی که دنیا جلوی چشمانش تیره و تار گردید. برای لحظه ای در سکوت مطلق به یک نقطه خیره شد مدام سعی داشت که پیش روی گلنار حفظ ظاهر کند. امّا آن چنان آه از نهادش برآمده بود که نمی توانست به هیچ طریقی تظاهر و پنهان کاری کند او فقط ذهنش درگیر زخم زبان های مردم بود که از این به بعد او را به آتش می کشید.
پهلوان بدون توجّه به گلنار از اتاق خارج شد. گلنار از این که توانسته بود واقعیت را به او بگوید از یک طرف احساس آرامش می کرد و از طرف دیگر نگران آینده ی بچّه بود. از آن جا که با خلق و خوی پهلوان آشنایی داشت یقین می دانست که او با تمام یال و کوپال و شجاعتش در برابر حرف مردم و بدگویی ها بسیار ضعیف و بیمناک است.
وقتی گلنار سراسیمه پیش گلچهره برگشت او در حال شیر دادن نوزادش بود، کمی این پا و آن پا کرد و با وحشتی آمیخته به تحسین گفت: «خانم بالاخره موضوع رو گفتم.»
گلچهره با رنگی پریده و صدایی هیجان زده پرسید: «خب، عکس العمل پهلوان چی بود؟!!»
گلنار برای لحظه ای سرش را پایین انداخت و گفت: «والله... چی بگم؟؟ »
گلچهره با ترس پرسید: «اون باید... اون باید خیلی ناراحت شده باشه...»
گلچهره در حالی که نوزادش را در آغوش می فشرد و با وحشت ادامه داد: «اگه... اگه پهلوان بخواد... بخواد بچّه رو...»
گلنار به قصد دلداری جلو رفت دستان گرم و مهربانش را روی شانه های گلچهره گذاشت و گفت: «این حرفا چیه خانم، فکر بد به ذهنتون راه ندین!!»
گلچهره که اشک در چشمانش جمع شده بود زیر لب گفت: «می دونم... می دونم پهلوان خیلی به فکر آبروشه...»
او لحظه ای سکوت کرد سپس مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت: «گلنار، تو... تو باید کمکم کنی!»
گلنار که هاج و واج مانده بود پرسید: «خانم من باید چیکار کنم؟»
گلچهره آب دهانش را فرو داد و سریع گفت: «من... من و بچّه باید از این جا دور بشیم می فهمی... وگرنه»
گلنار با حیرت دو دستی بر سرش کوبید و گفت: «خانم مگه خدای نکرده عقلتونو از دست دادین، اصلاً می فهمین چی می گین؟... شما که پهلوانو می شناسین»
گلچهره با بی تابی در حالی که نوزادش را بیشتر در آغوش می فشرد، گفت: «من... من می ترسم.»
* * *

نظرات کاربران درباره کتاب داستان دستان