فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاید شبیه نیایش

کتاب شاید شبیه نیایش

نسخه الکترونیک کتاب شاید شبیه نیایش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاید شبیه نیایش

همه ما خدا را صدا زده‌ایم، به زمزمه یا در همهمه او را خوانده‌ایم. گاهی آدمی می‌نشیند و همه ایمانش را- که دارد یا دوست دارد داشته باشد- می‌نویسد، تصویر می‌کند، نقش می‌زند، حک می‌کند... نمی‌دانم. این بضاعت ماست به شکلی که سعی شده و تنها سعی شده خودنمایی در آن کمتر باشد، و خود پیش حضور او، لااقل به اندازه چند سطر یا چند صفحه کمرنگ شود. اینکه توفیقی هم در این سعی بوده یا نه، نمی‌دانم، واقعا نمی‌دانم. در نوشتنِ برداشتم از نام‌های پاکیزه خداوند، تردیدی با من بود... بعد گمان کردم هر بنده‌ای حق دارد با خدایش سخن بگوید. تمام ادعای این صفحات همین است. یکی با خدا حرف زده، مانند تمام تاریخ و مثل همه انسان‌ها. تمام اسامی خداوند خدای معجره است. باورِ معنای هر کدام از آنها اگر در زندگی‌هامان شکل و رنگ عمل داشته باشد، هر کدام به معجزه‌ای شگرف و شگفت می‌انجامد. در تمامی این ندانستن‌ها و نتوانستن‌ها اما می‌دانم تا چشممان و دلمان آماده دیدن و لمس اعجاز نباشد، هیچ واقعه روشنی را حتی، احساس نمی‌کنیم. خدا کند و خودش بخواهد، به حق همین اسم‌های نیکش که دلهامان اهلیت دیدن و چشم‌هامان اهلیت حس کردنِ بارانِ معجزاتِ هر لحظه‌اش را بیابد.

ادامه...

بخشی از کتاب شاید شبیه نیایش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

چه دقیق و خوب که «روی از خدای در همه کردیم و هیچ نیست/ صدق آن بود که از همه، رو در خدا کنیم»
کاش می شد، کاش یارستنش در ما بود. نمی دانم...
این سطور و صفحاتی که از پی می آید قصه همین می دانم و نمی دانم، می توانم و نمی توانم هاست. داستانِ منِ بنده است در محضر حضرت دوست که عالم، همه، محضر اوست.
نمی دانم می شود اسمش را یک نیایش الکن گذاشت یا نه. می شود آن را نجواهای تنهایی نامید یا نه. شاید... شاید یک خراباتی صادقانه است. حیف که هر جا واژه صداقت می آید یک گوشه کار گمانم رنگ ریا می گیرد!
نمی دانم این چند برگ کاغذ یتیم را می شود چه نامید، چه خواندش. گفتم که تمامِ قصه، ماجرای همین ندانستن ها و نتوانستن ها... همین تردیدها و ضعف هاست. قصه ساده آدمی، انسان، بشر!
ساده اش اینکه، اینها اسم های خداست در فهم من. در اندازه دارائیه درک من.
خداوند خدای به ما گفته او را به نام هایش، به نیکو نام هایش (اسما حسنی) صدا بزنیم، اینها شاید صدازدن های آدمیست در میانه رفتن و ماندن، توانایی و عجز، اطاعت و طغیان، تسلیم و سرکشی... نمی دانم!
سی نام از نام های خداوند با زبانی که تلاش شده در آن کمتر دروغ باشد، فقط کمی کمتر، همین!
همه ما خدا را صدا زده ایم، به زمزمه یا در همهمه او را خوانده ایم. گاهی آدمی می نشیند و همه ایمانش را- که دارد یا دوست دارد داشته باشد- می نویسد، تصویر می کند، نقش می زند، حک می کند... نمی دانم. این بضاعت ماست به شکلی که سعی شده و تنها سعی شده خودنمایی در آن کمتر باشد، و خود پیش حضور او، لااقل به اندازه چند سطر یا چند صفحه کمرنگ شود. اینکه توفیقی هم در این سعی بوده یا نه، نمی دانم، واقعا نمی دانم.
در نوشتنِ برداشتم از نام های پاکیزه خداوند، تردیدی با من بود... بعد گمان کردم هر بنده ای حق دارد با خدایش سخن بگوید. تمام ادعای این صفحات همین است. یکی با خدا حرف زده، مانند تمام تاریخ و مثل همه انسان ها.
نمی دانم باید در این باب خدا را سپاس گویم یا از او طلب بخشایش کنم و یا هر دو، نمی دانم و این تمام ماجراست. فقط می دانم در تمام زندگی او از رگ گردن به ما نزدیک تر بوده وای کاش ما هم، نه به او، که به خودِ خوشیتنمان کمی نزدیک می شدیم.
تمام اسامی خداوند خدای معجره است. باورِ معنای هر کدام از آنها اگر در زندگی هامان شکل و رنگ عمل داشته باشد، هر کدام به معجزه ای شگرف و شگفت می انجامد. در تمامی این ندانستن ها و نتوانستن ها اما می دانم تا چشممان و دلمان آماده دیدن و لمس اعجاز نباشد، هیچ واقعه روشنی را حتی، احساس نمی کنیم. خدا کند و خودش بخواهد، به حق همین اسم های نیکش که دلهامان اهلیت دیدن و چشم هامان اهلیت حس کردنِ بارانِ معجزاتِ هر لحظه اش را بیابد.

علی میرمیرانی
بهمن ماه ۱۳۸۹

رحمن

بخشنده پای واژه می لنگد. تعابیر ادبی، عبارات متکلف، کلام فاخر... نه، قصه رحمن بودن تو فراتر از روزمّره گیست. رحمن. آن روز که آن جاهل پیشه خراباتی بعد از یک عمر که زیستش را مردمان در یک کلمه، معصیت، خلاصه می کردند، فرزند نیم جانش را که پزشکان جواب کرده بودند، آورد. پیش رحمن بودنت آورد. روی بچه آب می ریختند تا تنش با این شوک های خفیف، تکان بخورد به نشانه حیات. و تو آن مرد را، یک عمر گناه را وقتی به جان و به جد صدایت کرد. بخشیدی! به خودت قسم که بخشیدی، او را و جان را به تن فرزندش. اُدعونی فاستَجِب لَکم! رحمن یعنی آن مرد در حالتی میان خنده و اشک چیزی را حس کرد که برای بیانش پای واژه می لنگد، تعابیر ادبی، عبارات متکلف....

رحیم

ابراهیم، پیامبر بزرگت، پدر ایمان، جمله ای حیرت افزا می گوید. وقتی در هزاره سوم، کلامِ غالبِ جهان این است که هر کس که با ما نیست بر ماست، او از خدای رحیم می گوید:
«فَمَن تَبِعنَی فَانهِ منی و مَن عَصانی فَاِنّک غَفوُر رَحیم»(۱) یعنی هر آن کس که به راه توحید پیرو من است، از من است. و هر کس با من مخالفت کند، تو خدای بخشایشگر و مهربانی»!
یا رحیم، عمری در درک این جمله خواهم سوخت که هر کس با توست را عیال و خانواده خود می خوانی و جبهه مقابل... فَانِک غَفُور رَحیم!!
رحیم یعنی مهربان، چیزی فراتر از آنچه ما می دانیم یا در مصحفی، می خوانیم.

نظرات کاربران درباره کتاب شاید شبیه نیایش