فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسئله‌ی تقصیر

کتاب مسئله‌ی تقصیر

نسخه الکترونیک کتاب مسئله‌ی تقصیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مسئله‌ی تقصیر


کتاب «مسئله‌ی تقصیر»‌ نوشته کارل یاسپرس (۱۹۶۹ ـ ۱۸۸۳)، فیلسوف آلمانی است.
پس از جنگ جهانی دوم منازعات متعددی در آلمان بر سر «مسئله‌‌ تقصیر» شکل گرفت. یاسپرس در‌ ترم زمستانی ۱۹۴۶ ـ ۱۹۴۵، سلسله‌سخنرانی‌هایی در باب وضعیت فکری آلمان ایراد کرد که بخشِ اعظم آن به «مسئله‌‌ تقصیر» اختصاص داشت.
همان‌طور که خودِ وی در مقدمه‌ این کتاب مختصر می‌نویسد، هدفش از انتشار این تأملات آن است که در مقام یک آلمانی در میان دیگر آلمانی‌ها، وضوح و وحدت‌نظر را ترویج دهد و در مقام انسان در میان انسان‌ها سهمی در تلاش‌ بر سر حقیقت داشته باشد.
تمامِ همّ‌و‌غم یاسپرس در این درس‌گفتار این است که آلمانی‌ها را به پذیرش مسئولیت در قبال فاجعه‌ به‌وقوع‌پیوسته، کشفِ ریشه‌های آن و فهمِ وضعیت فعلی آلمان در جهان ترغیب کند.
البته موفقیت یا عدم‌ موفقیت یاسپرس در این زمینه بحث دیگری است. او خود در نامه‌ای با لحنی گلایه‌مند به هایدگر می‌نویسد که تنها تعداد معدودی از آلمانی‌ها این کتاب او را خوانده‌اند و به‌نظر می‌رسد که آلمانی‌ها هنوز برای چنین مباحثی آمادگی کافی ندارند.
کارل یاسپرس کتاب مسئله تقصیر را به سال ۱۹۴۶ درست زمانی که پرده از کل جنایات رژیم نازی برداشته شد، به چاپ رساند. تمام تلاش وی در این کتاب معطوف به آن است که هموطنانش را به پذیرش مسئولیت و تقصیر در قبال فجایع به وقوع پیوسته، کشف ریشه‌های آن و در نهایت پالایش دعوت کند. او در جایی از کتاب به صراحت می‌نویسد: «در واقع همه ما آلمانی‌ها بلا استثنا ملزمیم تا آشکارا به ملاحظه‌ی مسئله‌ی تقصیرمان بپردازیم... نمی‌توان نسبت به آنچه جهانیان درباره ما می‌اندیشند بی‌تفاوت بود، چراکه ما خود را جزئی از بشریت می‌دانیم: ما نخست انسانیم و سپس آلمانی. پرسش از تقصیر بیش از آنکه پرسشی از جانب دیگران در خصوص ما باشد، باید پرسشی باشد که خود ما از خویش بپرسیم.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مسئله‌ی تقصیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درآمدی بر درس گفتار در باب وضعیت فکری آلمان

خانم ها و آقایان!
آن دسته از شما که در مقام دانشجو در سال های اخیر در کلاس های درس حضور یافته اید، چه بسا اینک متوجه شده باشید که ناگهان همه چیز به کلی تغییر چهره داده است؛ صحنه زیر و رو شده است؛ جریانِ حوادث سیاسی از مدرسان دانشگاه عروسک های خیمه شب بازی یی ساخته است که بنا به شرایط رنگ عوض می کنند؛ آن ها به عنوان جزئی از ارگان های قدرت، سازِ خود را می زنند؛ آن ها به هر شیوه ای هم که حرف بزنند، هیچ یک قابل اعتماد نیستند. مَثَلِ به ساز کسی می رقصم که به من پول دهد، حتا در خصوص استادان برجسته ی دانشگاه نیز صادق است.
من شخصاً با حسِ عدم اعتماد تمامی جوانانی که ظرف دوازده سال گذشته به بلوغِ فکری رسیدند، همدلی دارم. اما از شما تقاضا دارم که در حین تحصیل، نسبت به این امکان واقف باشید که در شرایط فعلی وضعیت تغییر کرده است و به واقع اینک بحث بر سر حقیقت است. تقاضای من از شما این است که اگر هر یک از ما در جایگاه خویش تاثیرگذار باشیم، حقیقت آشکار خواهد شد. عجالتاً تلقی خود را در خصوص وضعیت علوم در دانشگاه به سمع شما خواهم رساند، سپس شما می توانید در این باب به قضاوت بنشینید. تلقی من به شرح زیر است: در برخی رشته ها، به ندرت چیزی متفاوت از آن چه در سال های پیشین شنیده ایم، می شنویم. محققانی که با خودشان صادق بودند، هرگز چیزی جز حقیقت را تعلیم نداده اند. شما با استادانی مواجه می شوید که لحنِ صدا، مضمونِ کلام و بینش های بنیادین درس گفتارهای شان همان چیزی است که سال های سال بوده است.
اما به ویژه در ساحت های فلسفه و سیاست، چه بسا احساس غریبی به شما دست دهد. در این ساحت ها به واقع همه چیز طنینی کاملاً متفاوت پیدا کرده است. آن دسته از شما که پیش از سال ۱۹۳۳ یا حتا در سال های نخست پس از آن، در درس گفتارها [ی رشته های فلسفه و سیاست] حاضر می شدید، اگر هم اینک در این درس گفتارها حضور یابید، احتمالاً متوجه خواهید شد که تنها تعداد معدودی از استادان به مواضع پیشین شان پای بند مانده اند. چه بسا در همین جا نیز به واسطه ی تلاطماتی که این دهه پشت سر گذاشته است، شاهد یک تغییر باشیم. تغییرِ صحنه یک واقعیت است. مدرسانی که در روزگاری نه چندان دور، اصطلاحات نازیسم را برای شما تبیین می کردند، به یک باره از صحنه حذف شدند. از یک سو، مدرسانِ سابق در هیئت استادانی سال خورده دوباره بر سر کلاس ها حضور یافتند، و از سوی دیگر، مدرسان جوانی پا به عرصه گذاشتند. هر دو طیف این اساتید، اینک از آزادی و صراحت بیان برخوردارند، درحالی که تا پیش از این به ناچار باید نقابی به چهره می داشتند.
مجدداً از شما استدعا دارم تا از این نتیجه گیریِ نسنجیده حذر کنید که آن چه در گذشته تعلیم داده می شد، به تمامی در تقابل با ارزش های کنونی ماست؛ خیر چنین نیست! این طور نیست که اینک همان حرف های گذشته زده می شود، با این تفاوت که جهتِ آن عکس شده است؛ یعنی آن چه پیش تر مورد مدح و ستایش بود، اینک مورد ذّم است و آن چه قبلاً مورد ذّم بود، اینک مورد مدح و ستایش است. این طور نیست که امروز نیز همچون گذشته، آموزه ها از جانب سیاست تحمیل می شوند و از این رو، هیچ حقیقتِ راستینی وجود ندارد. این گمان درست نیست. دست کم همه جا شاهد چنین چیزی نیستیم. اگر در جایی چنین وضعی حاکم باشد، در آن صورت نه با تفاوت ماهوی یی رو به روییم، و نه شاهدِ تغییری در طرز تفکریم، بلکه تنها جهتِ حملاتِ پرخاش جویانه یا مدح و ستایشِ بی اساس عوض شده است.
بر ما استادان [فرض] است که با نوع آموزش مان نشان دهیم که نه تنها در مضامینِ معینی [از تعالیم]، بلکه به خصوص در طرز تفکر، تفاوت بنیادینی [میان امروز و دیروز] وجود دارد. اگر تعالیمِ پیشین تبلیغات بود و نه علم و فلسفه، پس نباید طرز فکر دیگری در تقابل با آن اخذ شود، بلکه لازم است همین طرزتفکر را به جانب حرکت نقادانه سوق داد، یعنی به جانب تحقیق که شناخت حقیقی [در گرو آن] است. البته می توان نیاز به چنین کاری را سرکوب کرد و به آن وقعی ننهاد. اما اگر به آن مجال ظهور داده شود، از ذاتِ انسان بودن برخاسته است.
قطعاً هر آن چه اندیشیده می شود و مورد تحقیق قرار می گیرد، وابسته به شرایطِ سیاسی است. اما فرق است میان این که غایات اندیشه و تحقیق از سوی قدرت سیاسی تحمیل شود و به خاطر همین غایات خاص مورد بهره برداری قرار گیرد، یا این که اندیشه و تحقیق، آزاد گذاشته شوند، چرا که این قدرتِ سیاسی خواهانِ پژوهش آزاد و خواهان فضایی عاری و رها از تاثیر مستقیم (سیاست) است.
پیش از سال ۱۹۳۳ ما استادان اجازه داشتیم آزادانه سخن بگوییم و بیندیشیم، اینک نیز از چنین حقی برخورداریم. وضعیت سیاسی کنونی، یک حکومت نظامی(۱۱) و حکومتی آلمانی است که به واسطه ی مرجعیت دیگران بر سر کار آمده است؛ حکومتی که به نوبه ی خود نه حکومتی دموکراتیک، بلکه حکومتی استبدادی است. اما هر دوِ این حکومت ها، چه حکومتِ آلمان و چه حکومتِ نظامی، هیچ طرز فکری را به ما تحمیل نمی کنند، بلکه دست ما را در نایل شدن به حقیقت باز گذاشته اند.
البته این بدان معنا نیست که ما اینک برای ارائه ی قضاوت های خود از آزادی و اختیارِ تام برخورداریم.
وضعیت کلی به ما اجازه نمی دهد تا بتوانیم در باب تمامی مسائلی که در سیاستِ جهانی از اهمیت برخوردارند و در حال حاضر در نزاعِ میان قدرت ها [ی سیاسی] ایفای نقش می کنند، آشکارا و بی پروا سخن بگوییم. این مسئله بدیهی است. در هر جای دنیا ممکن است سکوت کردن در قبال برخی مسائل و واقعیت ها به خاطر یافتن منـاسب ترین راه حـل، بخشـی از درایتِ سیاسـی به شمـار رود ــ سکـوت نه وضعیتـی ایده آل، بلکه دردناک و ناگوار است. روحیه ی حقیقت طلبی مان موجبِ تن دادن ما به چنین وضعیتی می شود. اما هیچ کس حق گلایه ندارد. سخن گفتن از هر دری، آن هم بر مبنای میل و اراده ی ما، به هرحال نوعی بی مبالاتی و بی بند و باری است.
آن چه به زبان می آوریم، باید مطلقاً حقیقت باشد.
حوادث سیاسیِ روز به این معنا که عملاً خود را درگیر سیاست سازیم، موضوعِ درس گفتارهای دانشگاه نیست. نه نقد و نه تمجیدِ اَعمال حکومت، بلکه تنها تبیین ساختار واقعی آن از حیث علمی می تواند موضوعِ درس گفتارهای دانشگاهی باشد.
این واقعیت که امروزه حکومت نظامی بر ما سایه افکنده است، [خود به خود] ــ بـی آن که لزومی به بیان صریح آن باشد ــ متضمن آن است که حق نقدِ این حکومت را نداریم.
اما همه ی این ها به معنای هیچ محدودیتی بر سر راه تحقیقات مان نیست، بلکه صرفاً به معنای جبری قاطع برای مداخله نکردن در اموری است که به ما ربطی ندارد: یعنی دخالت در افعال و تصمیماتِ سیاسی روز. به نظرم مغرضانه می آید که شرایطِ حاکم را به منزله ی محدودیتی بر سر راه تحقیقات مان در باب حقیقت ببینیم.
بلکه بیشتر بدین معناست که مجازیم از منظرهای مختلف و با بهره گیری از تمامی ابزارها، همه ی تلاش خود را برای شناسایی اموری به کار بندیم که به لحاظ روش قابل تحقیق هستند. در این مسیر هر چند از کثرت منظرها و مباحث برخورداریم، اما در عین حال خطرِ پراکندگی و بی پایه و اساس بودن نیز ما را تهدید می کند.
البته این به نوبه ی خود بدان معنا نیست که ما برای انجام تبلیغات آزاد بودیم. اگر تبلیغات در مسیر اهداف سیاسی کنونی باشد، چه بسا با آن ها مدارا شود. اما چنین تبلیغاتی در دانشگاه یک فاجعه است. ما از راهِ ادعاهای شتاب زده به حقیقت نایل نمی شویم، بلکه باید آن ها را بیازماییم، سبک سنگین کنیم، در باب آن ها تامل کنیم، پس و پیش و له و علیه آن ها را مورد تحقیق قرار دهیم و مدعیات خودمان را به پرسش بکشیم. در دانشگاه حقیقت همچون کالایی حاضر و آماده نیست، بلکه حقیقت صرفاً در حرکتی روشمند، یعنی در تدبیرِ عقل حاصل می شود.
مطالب مطرح شده تا بدین جا، در خصوص دانشگا ه ها، آموزه ها و تحقیقات آن به طور کلی صادق است. در درس گفتار کنونی مان، این مسائل با تمرکز بیشتری نشان داده می شوند.
در این جا قصد دارم با شما دربار ه ی وضعیت کنونی مان سخن بگویم، و البته به تبعِ آن پیوسته به مسائل کنونی و سیاست های ملموسی اشاره خواهم داشت که موضوع مورد بحث ما نیست و نباید هم باشد. اما آن چه قصد دارم در این جا مورد تامل و سنجش قرار دهیم، پیش شرطی است برای داوری های سیاسی ما.
می خواهم برای روشن گری و ترغیب خودمان، از انگیزه های فلسفی سخن بگویم. حقیقت باید به ما یاری برساند تا راه مان را بیابیم.
پیش از ورود به بحث، لازم است دو نکته را در نظر داشته باشیم که در شرایطِ کنونی، وقوف نسبت به آن ها برای ما آلمانی ها ضروری به نظر می رسد: نخست باید بیاموزیم تا با یکدیگر سخن بگوییم، و دیگر آن که، دیگری را در تقابل با یکدیگر و با توجه به تفاوت های غیرمعمول مان بفهمیم و به رسمیت بشناسیم. این تفاوت ها چنان عظیم هستند که در وضعیت های مرزی(۱۲)، [در نظر یکدیگر] شبیه به آدم هایی از نژاد و ملیت های دیگر به نظر می آییم.

سخن مترجمان

پس از جنگ جهانی دوم منازعات متعددی در آلمان بر سر مسئله ی تقصیر شکل گرفت. کارل یاسپرس (۱۹۶۹ ـ ۱۸۸۳) یکی از اندیشمندانی بود که به این مسئله پرداخت. وی در ترم زمستانی ۱۹۴۶ ـ ۱۹۴۵، سلسله سخنرانی هایی در باب وضعیت فکری آلمان(۱) ایراد کرد که بخشِ اعظم آن به مسئله ی تقصیر اختصاص داشت. همان طور که خودِ وی در مقدمه ی این کتاب مختصر می نویسد، هدفش از انتشار این تاملات آن است که در مقام یک آلمانی در میان دیگر آلمانی ها، وضوح و وحدت نظر را ترویج دهد و در مقام انسان در میان انسان ها سهمی در تلاش بر سر حقیقت داشته باشد (بنگرید به ص. ۱۵). تمامِ همّ و غم یاسپرس در این درس گفتار این است که آلمانی ها را به پذیرش مسئولیت در قبال فاجعه ی به وقوع پیوسته، کشفِ ریشه های آن و فهمِ وضعیت فعلی آلمان در جهان ترغیب کند. البته موفقیت یا عدم موفقیت یاسپرس در این زمینه بحث دیگری است. او خود در نامه ای با لحنی گلایه مند به هایدگر می نویسد که تنها تعداد معدودی از آلمانی ها این کتاب او را خوانده اند و به نظر می رسد که آلمانی ها هنوز برای چنین مباحثی آمادگی کافی ندارند.(۲)
همان طور که خود یاسپرس هم اقرار داشته است، در اوایل دهه ی سی وضعیت ناسیونـال ـ سوسیالیسم را چندان تهدیدکننده نمی دید. چنان که چاپِ نوشته ی او با نام وضعیت فکری زمانه ی ما(۳) (۱۹۳۱) شاهدی بر این امر است. وی در این مقاله، نه تحلیلی در خصوص شرایط سیاسی زمانه اش ارائه می کند و نه تجویزی برای تغییر شرایطِ سیاسی. چرا که از نظر یاسپرس در این دوره، بحران سیاسی تنها یک جنبه از بحران مهم تر فرهنگی و راه حل آن تغییر فرهنگی است و نه تغییرِ نظام سیاسی. راه حل این تغییر فرهنگی به ویژه در ذات فلسفه نهفته است، یعنی متوسل شدن به پرسش هایی که به مدد آن ها بتوانیم به خودِ حقیقی مان دست یابیم. در واقع این سنخ تحلیلی که وی از شرایط سیاسی ارائه می کند، به نوعی تایید وضعیت سیاسی موجود است و بیشتر توجه خودش را معطوف به ساختارهای فرهنگی می سازد. با توجه به ارائه ی چنین تحلیلی از سوی یاسپرس تنها می توان چنین نتیجه گرفت که او چندان هم از شرایط نامناسب سیاسی در آلمان اوایل دهه ی سی آگاهی نداشته است. او بعدها به خام انگاری اش اعتراف می کند و می نویسد: «در آن زمان خود را فریب می دادم. هم اکنون که به گذشته می نگرم، شرمگینم. من حتا در آن زمان تبعات خطرناک آن را نفهمیده بودم... من نمی خواستم حدّت نامناسب بودن آن را قبول کنم.»(۴)
در واقع وی زمانی متوجه عمق فاجعه شد که تیر نازی ها به او نیز اصابت کرد. نازی ها در سال ۱۹۳۳ او را از فعالیت در امور اداری دانشگاه منع کردند و در بیست و پنجم ژوئن سال ۱۹۳۷ نامه ای رسمی از وزیر فرهنگ و آموزش وقت آلمان دریافت کرد که باید پیش از موعد بازنشسته شود و در سال ۱۹۴۳ به او ابلاغ شد که دیگر حق ندارد کتابی به چاپ برساند، آن هم تنها به این دلیل که همسری یهودی دارد؛ مضاف بر این ها، نام او و زنش در لیست کسانی قرار گرفته بود که باید به اردوگاه کار اجباری راوِنسبروک(۵) فرستاده می شدند. همه ی این ها برای یاسپرس در حکم تلنگری بود برای فهمیدن عمق فاجعه و همین باعث شد که موضع سیاسی اش را تغییر دهد. او در اوایل دهه ی سی بر اساس این گفته ی ماکس وبر که فرهنگ و سیاست دو قلمروِ متفاوت از هم هستند، بر این عقیده بود که وظیفه ی متفکران یک جامعه این نیست که به سیاست بپردازند. در خلال دوازده سال حکومت رایش سوم نظرش کاملاً تغییر می کند و بر این تاکید می ورزد که هیچ تفکیک مطلقی میان سیاست و انسان بودن وجود ندارد. البته ممکن است کسی معترض شود و بگوید افرادی هستند که کاملاً غیرسیاسی اند، و از این رو، زندگی فارغ از سیاست را سپری می کنند، مانند راهبان، معتکفان، فاضلان، محققان و هنرمندان؛ بنابراین، این ها از هر تقصیری معاف اند. یاسپرس مخالف این عقیده است. او می گوید تحت هر شرایطی مسئولیت سیاسی متوجه همه ی افراد است، چرا که همه تحت لوای همین حکومت زندگی می کنند. در جوامع مدرن چنین پا پس کشیدن هایی بی معناست. ممکن است فردِ غیرسیاسی بخواهد به مشارکت سیاسی اش پایان ببخشد، او می تواند چنین کند، اما با این حال مسئولیت سیاسی از او به عنوان شهروندی که تحت سلطه ی آن حکومت زندگی می کند، سلب نمی شود.
البته با وجود همه ی این ها او در خلال جنگ هر چند مخالفتش را با حکومت نازی پنهان نکرد، اما هرگز هم به طور آشکار و صریح آن را مورد نقد قرار نداد.
وی پس از جنگ صادقانه اعلام کرد که هرگز علیه نازیسم نجنگیده است. درسال ۱۹۳۴ او و برخی یهودیان در برابر پیشوا سوگند یاد کردند. سال ۱۹۳۶ در زوریخ در حالی که سردبیر روزنامه ی زوریخ او را مجبور کرد تا اظهاراتی صریح علیه هیتلر و رژیم نازی مطرح سازد، یاسپرس از آن جا که احساس خطر می کرد و متوجه شده بود سر دبیر روزنامه ی مذکور فهم چندان درستی از وضعیت شخصیِ وی ندارد، چنین پاسخ داد: «من در برابر هیتلر سوگندِ وفاداری خورده ام.» البته یاسپرس بعدها اعتراف می کند که این تنها باری بوده که نام هیتلر را به زبان آورده است.
در مجموع، یاسپرس به استثنای برخی انتقادهای پنهان در کتاب نیچه در سال ۱۹۳۶، در طول دوازده سال (۱۹۴۵ ـ ۱۹۳۳) هیچ اقدامی علیه رژیم نازی نکرد، بلکه تنها سکوت اختیار کرد، آن هم با این آرزو در دل که نازیسم سریع تر از صحنه ی روزگار محو شود و آلمان بتواند دوباره موجودیت خودش را به دست آورد. او در کتاب زندگی خود نوشت فلسفی اش اعلام می دارد که ناتوان و عاجز به مدت دوازده سال فقط نظاره گر شرایط بوده است. البته به زعم خودش دورانِ رایش سوم، زمان مناسبی برای تامل بود، به ویژه در باب تکوین بحرانی که به این فاجعه در آلمان انجامید و راه های ممکن برای بازسازی آلمان. وی حتا قبل از پایان جنگ در دفتر خاطرات خود نوشته بود: «هر که [از جنگ] زنده بماند باید باقی عمرش را وقف وظیفه ی خطیر بازسازی فرهنگ آلمانی کند.» او نیز چنین کرد.
یاسپرس پس از جنگ در سال ۱۹۴۵ بسیار نومیدانه می نویسد: «ما تقریباً همه چیزمان را از دست داده ایم؛ فرهنگ، جامعه، اقتصاد و بدتر از همه ارزش ها و معیارهایی که ما را به هم پیوند می زد، خودآگاهی یی که ما را به عنوان ملت متحد می ساخت. اما با این حال آلمان همه چیز خود را از دست نداده است؛ ما نجات یافتگان هنوز هستیم؛ با این که چیزی در اختیار نداریم، اما با این حال هستیم.»
با این که در خلال جنگ، هویت ملی و حس جمعی آلمانی ها خدشه دار شده بود و از طرفی پس از جنگ، ملت آلمان وابسته به قدرت های فاتح بود، اما با این حال یاسپرس امید بسیاری برای تغییر بنیادین و احیای هویت آلمانی داشت، آن هم براساس معیارها و ارزش هایی که از سوی بهترین نیاکان به ارث رسیده بود و نه از سوی بت های ذهنی سنتی کاذب نظیر نازیسم. به عقیده ی او، اگر آلمان و آلمانی بخواهند در تاریخ بر جای بمانند باید هویت جمعی شان را از نو بسازند و مهم تر از آن، آن را مورد نقدی حقیقی و منصفانه قرار دهند. نخستین گام برای رسیدن به این هدف پذیرش و قبول تقصیر از سوی تک تک آلمانی هاست. چرا که به زعم او، پرسش از تقصیر بیش از آن که پرسشی از جانب دیگران در خصوص ما باشد، باید پرسشی باشد که خود ما از خودمان می پرسیم. این که ما چگونه به این پرسش پاسخ می دهیم، رویکرد فعلی مان را به عالم و خودمان تثبیت می کند. این پرسش برای روحِ آلمانی حیاتی است. یک آلمانی پس از قبول تقصیر باید دست به احیای همه جانبه ی خود و تغییر بنیادین آگاهی بزند، آن هم با توجه به شرایط عالم و وظیفه ای که در قبال عالم دارد. او معتقد است که باید از اعماق شروع به پالایش کرد. این احیا باید با نهادهای فرهنگی آغاز شود و مراد او از این نهادهای فرهنگی همان دانشگاه ها هستند. در واقع اگر آلمان خواهان احیای فرهنگی اصیل و ماندگار باشد، باید از دانشگاه ها آغاز کند (این فرایند شامل پاک کردن دانشگاه ها از حکومت پیشین و نابود ساختنِ تار و پودِ ایدئولوژی نازی است که البته بعدها یاسپرس ماهیت مکانیکی نازیسم زدایی در دانشگاه را نیز مورد نقد قرار می دهد).
بر پایه ی همین اندیشه است که یاسپرس مسئله ی تقصیر را ذیل درس گفتاری در باب وضعیت فکری آلمان مطرح می سازد. وی در این درس گفتار پیش از ورود به بحثِ تقصیر، نخست تلقی خودش را در خصوص وضعیت علوم در دانشگاه مطرح می کند (البته او جستاری جداگانه در خصوص وضعیت دانشگاه نیز نوشته است). وی پس از طرح این مسئله، دو نکته ی تمهیدی مهم دیگر را نیز ذکر می کند که به نظرش برای آلمانی های روزگار او ضروری می رسید: ۱) آموختن سخن گفتن با یکدیگر، ۲) به رسمیت شناختن انسان های دیگر در تفاوت های شان. آلمان زمانی می تواند دوباره به خود بیاید که آلمانی ها راه تعامل و گفت وگو با یکدیگر را بیاموزند. البته او تاکید می کند که تعامل و اتحاد از راهِ زور و جبر بی فایده است. چرا که در مصایب و شرایط سخت، این تعامل و وحدت دود می شود و به هوا می رود. اما وحدت نظر از راه سخن گفتن و فهم یکدیگر و از طریق تسامح و کوتاه آمدن از جانب طرفین به ثبات اجتماعی می انجامد که دوام خواهد یافت.
از آن جا که تقصیر دامنه و معنایی عام دارد و مباحث مربوط به تقصیر آلمانی ها بعضاً موجب سطحی نگری و خام اندیشی می شود، یاسپرس تحقیقش را با تمایز میان چهار تلقی از تقصیر آغاز می کند و در خصوص انواع تقصیرها به طور کلی ــ از جمله تقصیر جزایی، سیاسی، اخلاقی و متافیزیکی ــ و وجوه اختلاف و اشتراک آن ها به تفصیل سخن می گوید. سپس پیامدهای این تقصیرها را از حیثِ خارجی و از حیثِ درونی برای دازاین(۶) (وجود آدمی) تشریح می کند و در گام بعدی به بررسی مسئله ی تقصیر و پیامدهای آن در خصوص ملت آلمان می پردازد.
نکته ی مهمی که یاسپرس در خلال این مباحث طرح می کند، بحث تقصیر جمعی(۷) است. وی بر خلاف هانا آرنت که در کتاب تقصیر سازمان یافته(۸) از تقصیر جمعی سخن می گوید، قایل به این نوع تقصیر نیست. وی بر این عقیده است که وقتی ما همه را متهم به تقصیر جمعی می کنیم، قادر نخواهیم بود تک تک افراد را مورد قضاوت و داوری قرار دهیم. او می گوید درست است که همه ی شهروندان یک حکومت به خاطر سیاست های غلطِ آن مقصرند، اما تنها تقصیر سیاسی دارند و از حیث جزایی، اخلاقی و متافیزیکی نمی توان آن ها را مقصر دانست. به بیان او، وقتی در خصوص یک ملت به طور مطلق داوری می شود، این داوری قطعاً توام با بی عدالتی و مغرضانه است. این قضاوت یک مبناسازی کاذب را مفروض می گیرد و نتیجه ی آن، تخفیف وجود انسانی است. یاسپرس در این جا با نگاهی واپس گرایانه این دیدگاه کنونی جهان را که یک ملت را به طور جمعی مقصر می داند، در زمره ی همان واقعیتی می شمرد که در طول سده های متوالی چنین می اندیشید که یهودیان در مصلوب ساختن مسیح مقصر بودند. اما این یهودیان کیستند؟ منظور از یهودیان در این جا گروه مشخصی از متعصبان دینی و سیاسی است که در آن زمان در میان قوم یهود از قدرت خاصی برخوردار بودند؛ قدرتی که در همکاری با اشغال گران رومی به مصلوب ساختن مسیح منتهی شد. بنابراین، ما در خصوص یک ملت یا اعضای یک گروه، چیزی به نام تقصیر جمعی نداریم. به بیان خود وی، اذعان این که یک ملت مقصر است ناشی از یک خطاست؛ خطایی که از راحت طلبی و نخوت، اندیشه ی میان مایه و غیر نقادانه نشئت می گیرد.
یاسپرس در بخش پایانی درس گفتار خود به مسئله ی رهایی و پالایش از تقصیر می پردازد. به عقیده ی او زمانی فرد از تقصیر و حسِ گناه خلاصی می یابد که به مدد فرایندی درونی به پالایش خویش بپردازد. واژه ی کلیدی برای این پالایش، تواضع(۹) است. تواضع باید جزء ذات فرد شود. یاسپرس این تواضع را بر اساس بخشی از کتاب پدیدارشناسی روح هگل با عنوان «ارباب و برده» مستدل می سازد. «در گزارش هگل این برده است و نه ارباب که حامل آینده ی معنوی است اما به شرط آن که او صادقانه مسیر سخت خودش را برود. هیچ چیزی رایگان به دست نمی آید. هیچ چیز خود به خود به وجود نمی آید.» (بنگرید به همین کتاب، ص. ۱۳۱). به عقیده ی یاسپرس این خودتنبهی، همان طور که هگل آن را توصیف کرده بود، تنها امکان رهایی و خودروشنگری است. این که ما چه اندازه در پالایش درونی بر اساس آگاهی از تقصیر پیشرفت کرده ایم، می تواند از طریق واکنش ما نسبت به حملات فهمیده شود. بدون آگاهی از تقصیرمان، واکنش ما به هر حمله ای با یک ضد حمله خواهد بود. اما به محض آن که رعشه های درونی ما را تکان داد، حملات خارجی صرفاً سطحی خواهد بود؛ ممکن است آن ها دردناک و تحقیر آمیز باشند، اما به درون روح ما نفوذ نمی کنند. آن جا که آگاهی به تقصیر، ملکه ی ما شود، ما اتهامات غلط و غیرعادلانه را با خونسردی تحمل می کنیم. زیرا غرور و لجاجت از ما رخت بسته اند (بنگرید به همین کتاب، ص. ۱۴۴). به زعم یاسپرس تازه در پیِ وقوع چنین پالایشی است که آلمانی ها بر زمینی صُلب و محکم پا خواهند گذاشت و می توانند در انتظار تحولات عظیم فرهنگی و سیاسی در آینده باشند. پالایش شرط آزادی سیاسی آلمان و نیز مایه ی رهایی همه ی آلمانی هاست. «چرا که تازه با آگاهی از تقصیر، آگاهی از اتحاد و مسئول بودن شکل می گیرد.» که به نوبه ی خود آزادی را به همراه خواهد داشت.

در این جا لازم است از دکتر عبداللّه نصری که ترجمه ی این کتاب ارزشمند را پیشنهاد دادند و نیز دکتر محمدرضا حسینی بهشتی که در درک جملات مبهم به ما یاری رساندند، کمال تشکر را داشته باشیم. بی شک بدون کمک های بی دریغِ ایشان، این کتاب صورت حاضر را به خود نمی گرفت. مبنای ترجمه ی فارسی، متن اصلی کتاب است که به زبان آلمانی به نگارش درآمده است.(۱۰) تمامی کروشه های داخل متن به منظور روان تر شدن فهم متن، از سوی مترجمان فارسی افزوده شده اند.

بازل، فروردین ماه ۱۳۹۱
فریده فرنودفر / امیر نصری

پیش گفتار مولف

در ترم زمستانی ۱۹۴۶ ـ ۱۹۴۵، سلسله سخنرانی هایی در باب وضعیت فکریِ آلمان ایراد کردم، بخشی از آن ها که به مسئله ی تقصیرِ ملت آلمان می پرداخت، در هیئت حاضر به چاپ می رسد.
موضعی که من براساس آن از مسئله ی تقصیر ملت آلمان سخن می گویم، چه بسا از طریق درس گفتاری تمهیدی آشکارتر شود که در این ترم به آن پرداخته ام. به همین دلیل ترجیحم آن است که به همان شکل درس گفتار [دانشگاهی] باقی بماند.
هدفم از انتشار این تاملات آن است که در مقام یک آلمانی در میان دیگر آلمانی ها، وضوح و وحدت نظر را ترویج دهم و در مقام یک انسان در میان انسان ها، سهمی در تلاش مشترک مان بر سر حقیقت داشته باشم.

هایدلبرگ، آوریلِ ۱۹۴۶
کارل یاسپرس

نظرات کاربران درباره کتاب مسئله‌ی تقصیر

/// ◄فیدیبو:باسلام قیمت درنظر گرفته شده، علاوه بر حق ناشران نویسنده یا متجم شامل هزینه های مختلف تولید و عرضه کتاب ها بر بستری مناسب و با کیفیت جهانی است. هدف این است که کتاب ها با مناسب ترین قیمت در اختیار شما قرار گیرد. بامهر /// قیمتش زیاده
در 2 سال پیش توسط