فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تهرانجلس
مجموعه داستان کوتاه طنز

نسخه الکترونیک کتاب تهرانجلس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تهرانجلس

کتاب «تهرانجلس»‌ نوشته ابراهیم نبوی فعال سیاسی و طنزنویس است. این کتاب مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و نوشته‌های طنز این نویسنده است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«دستش را داخل جیبش برد. انگشتها که به بسته کذایی رسید دوباره بوی عطر در بینی‌اش پیچید و انگار در خیابان پیچید. خیابان را با سرعت زیر چرخها گذراند. همان تابلوها، همان ساختمانهای بلند، همان ماشینها و همان شهر گرم و دم کرده. مهری دیروز گفته بود، یا پریروز بود، یادش نمی‌آمد، گفته بود امسال هم یادت می‌ره. و او در تقویمش، در دفتر یادداشت روزانه‌اش، لای کتابی که می‌خواند، در تقویم رو میزی و هر جا که می‌شد یادداشت گذاشته بود که یادش نرود و یادش نرفته بود. و تازه بسته‌بندی را که از فروشنده قد بلند بوشهری گرفت و موقع سوار شدن مچ دستش را که بو کرد و جعبه را که در جیبش گذاشت تازه خیالش راحت شد.
هر دو سال اول سالگرد ازدواجشان را فراموش نکرده بود. هر دو سال کتاب خریده بود. کتاب چهار جلدی قطور و دیوان حافظ که دو سال بود در ردیف دوم کتابخانه چوبی گذاشته بودند. و پارسال را یادش رفته بود و مهری خانم گفته بود که دیدی گفتم فراموش می‌کنی. و چند روزی که گذشته بود کتاب خریده بود و مهری خانم یک هفته بعد کتاب را خوانده بود و احساس بدی داشت، چرا یادش می‌رفت؟ برایش مهم نبود؟! چرا؟ مهری خانم می‌گفت چرا برایت مهم نیست؟ می‌گفت: چه فرقی می‌کند کی ازدواج کرده باشیم؟ اگر همیشه تو را در ذهن داشته باشم مهم است، مگر نه؟ و مهری خانم با تمام چشم نگاهش می‌کرد و می‌گفت: نه.
و چند روز پیش بود که مهری خانم گفته بود یادت می‌رود، شرط می‌بندم و شرط بسته بودند و یادش نرفته بود. راستی، چرا عطر خریده بود؟ راستی، چرا عطر خریدم؟ می‌خواست فقط برای او باشد، خیلی خصوصی می‌خواست باشد.»

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب تهرانجلس



تهرانجلس

مجموعه داستان کوتاه طنز

ابراهیم نبوی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تب عشق

مرحوم مغفور سید محمدحسین امیدوار احمدآبادی یا به قول همسایه بالا «جانی دالر» راس ساعت چهار بعد از ظهر وارد خانه شد. ابتدا کفشهای ورنی نوک باریک ایتالیایی را درآورد و گذاشت در جاکفشی پائین رختکن، سپس کت چهارخانه خاکستری را درآورد و آن را آویزان کرد به گیره جالباسی. آن گاه شلوار سفید را بیرون آورد و آن را با دقت تمام تا زد و به چوب لباسی آویزان کرد و در کمد گذاشت. پس از آن کراوات زرشکی را به آرامی باز کرد و در حالی که آهنگ آرامی را زیر لب سوت می زد روی کت چارخانه خاکستری قرار داد. سپس پیراهن سفید را که جای لکه های ادوکلن روی آن مانده بود درآورد و به دلیل این که قدری بوی ناخوشایند به مشام می رسید آن را توی لباسهای آماده شستشو گذاشت. و بعد از آن زیرپیراهنش را در آورده و آن را نیز در سطل فوق الذکر پرتاب نمود. بدین ترتیب ایشان تنها ملبس مانده بودند به یک جوراب سفید رنگ که پاشنه و کف آن را رنگ طوسی مایل به خاکستری پوشانده بود و یک لباس زیر که ضرورتی به بیان مشخصات آن نمی بینم. ایشان ابتدا جوراب خود را از پاها بیرون کشیده و بوی آن را استشمام کردند، این امر بدان علت صورت گرفت که دریابند شئ مذکور تا چه حد کثیف شده است؟ ایشان فهمیدند که هنوز هم می توان جوراب را پوشید، حداقل یک بار دیگر. بنابراین آن را در هم پیچیده و در کشوی پایین رختکن یعنی در محل جورابها گذاشتند. سپس، برای این که داستان از حد و داد به خارج نشود آقای «عاشق پیشه» یعنی همان آقای «جانی دالر» با لباس زیر وارد حمام شده و دوش مفصلی گرفتند. ایشان در جهت تمدد اعصاب آب سرد را باز کرده و گرچه به دلیل استفاده از آب سرد به شدت می لرزیدند، اما همین کار باعث گردید تا آرامش غریبی را احساس نمایند. آنگاه ربدوشامبر آبی رنگ فرانسوی شان را بر تن کرده نم موهایشان را با شتابزدگی و توسط یک حوله کوچک که معمولاً وسیله چندان خوبی برای خشک کردن موی سر نیست، خشک کردند. سپس در حالی که به شدت خسته و کوفته و در هم ریخته و سایر صفات مربوط به ناراحتی جسمی بودند، وارد اتاق خواب شده، خودشان را روی تخت پرتاب نموده - دقیقاً و قطعاً پرتاب نموده - چشمانشان را بسته و خوابیدند. و در خواب دیدند که خفته بر تخت بر روی زمین حرکت می نمایند، آنگاه بتدریج از زمین فاصله گرفته و در فضای بیکران - و به عبارت دیگر لایتناهی - پرواز کردند. چه پروازی! باد سخت و سرد ملحفه و لحاف را از رویشان پرتاب نمود و لباسهایشان نیز در اثر سرعت باد از تن شان جدا شد و همینطور به صورت غلفتی (یعنی مانند خروج شمشیر از غلاف) از تنشان بیرون رفت. سپس تختخواب آقای «عاشق پیشه» با شتاب تمام و درحالی که چشمان ایشان گشاد شده بود وارد ابرها شد و سرمای سختی به جان ایشان افتاد. و بعد ابرها باریدند و همراه با بارش خود تخت خواب ایشان را هم به سمت زمین راندند. ایشان بشدت احساس سرمای شدیدی می کردند و تمام بدنشان خیس شده بود. در همین حین با تلفن «نازنین» خانم از جا پریدند. و احساس سرما کردند. انگار ایشان را در درون یک فریزر قرار داده و با قصد قبلی منجمد نموده بودند. اما ایشان وقتی صدای «نازنین» را شنیدند دلشان گرم شد.
«نازنین» خانم به ایشان گفتند: «سلام».
ایشان هم پاسخ دادند: «سلام، چطوری عزیزم؟»
«نازنین» خانم گفتند: «چرا صدات این طوری شده موشی من؟»
و «موشی» نازنین خانم یعنی فرد فوق الذکر جواب دادند: «چطوری شده عزیزم؟»
«نازنین» خانم گفتند: «گرفته صدات.»
و آقای «موشی» یعنی همان «جانی دالر» تازه متوجه شدند که صدایشان بدجوری گرفته است. به هر حال «نازنین» خانم نیم ساعتی با «موشی»شان که خیلی دوستش داشتند حرفهای خوب خوب عاشقانه زدند و آقای «موشی» هم که سرشان به شدت درد می کرد و بینی شان کیپ شده بود با صدایی گرفته قربان صدقه نازنین خانم رفتند، دورش گشتند، جانشان را فدای ایشان کردند، قربانشان رفتند، فدایشان شدند و کم کم داشتند خودشان را می کشتند که نازنین خانم غفلتاً قرار ملاقات را برای فردا گذاشتند و تلفن را دفعتاً قطع کردند.
ساعت ده شب در حالی که سرمای سختی خورده بودند و تب شدیدی داشتند از خستگی و کوفتگی خوابشان برد. یک ساعت و بیست و سه دقیقه بعد ایشان از شدت تب از خواب پریده و یک قرص تب بر میل کردند. و یک ساعت پس از آن در حالی که فکر کرده بودند که با این میزان تب حتماً خواهند مرد از خواب برخاسته و قبل از این که وصیت نامه شان را بنویسند درجه تب را گذاشتند زیر زبانشان و ملاحظه فرمودند که ۶/ ۳۹ درجه تب دارند، لذا یک قرص سرما خوردگی و یک قرص خواب آور بلعیده و خوابیدند.
مرحوم مغفور سید محمدحسین امیدوار احمدآبادی پس از ساعتها سرانجام صبح روز بعد از خواب بیدار شده و به اداره رفتند. در آن جا با خستگی و کوفتگی کارهایشان را انجام داده و راس ساعت ۱۲ ظهر مرخصی گرفته و به خانه آمدند و خودشان را زیر لحاف تپاندند تا گرم شوند و خوابشان ببرد و زیر لحاف عرق کنند تا شاید حالشان بهتر بشود. اما حالشان نه تنها خوب نشد که بدتر هم شد. لذا بعد از ظهر از خواب بیدار گشته و تازه یادشان افتاد که «نازنین» شان را ندیده اند. و به همین دلیل دلشان به شدت تنگ شده است. و از طرف دیگر نیز چنانچه به اطلاع رسید سرماخوردگی سختی هم داشتند که مزید بر علت شده بود. ایشان مجبور بودند تا برای آماده کردن خانه و پذیرایی از «نازنین» خانم کارهای زیادی را انجام دهند که احتمالاً تن بیمارشان از عهده انجام آن امور بر نمی آمد.
جهت اطلاع خوانندگان محترم و خصوصاً علاقمندان به روابط فیمابین شخصیتهای داستان و بالاخص آقای ع - نصرآبادی احتراماً به عرض می رسانم که آقای سید محمد حسین امیدوار احمدآبادی (معروف به «موشی») و خانم ربابه بیک زاده مرزن آبادی (معروف به «نازنین») سه ماه پیش در جریان یک ماجرای عشقی به عقد دائم یکدیگر در آماده و به علت نداشتن استطاعت مالی - چون طرفین ماجرا هر دو کارکنان تازه استخدام می باشند - هر کدام در منزل سابق باقی مانده و قرار گذاشته اند که پس از مراسم ازدواج و اجاره یک باب منزل مستقل و مناسب حداقل دوخوابه با آشپزخانه اوپن هر دو به محل جدید نقل مکان نمایند. ذکر این نکته در همین جا ضروری است که آقای همسایه به دلیل رفت و آمد پنهان و دور از دسترس صاحبخانه محترم نام «جانی دالر» را جهت فرد مذکور - «موشی» برگزیده بود.
به هر حال آقای «عاشق پیشه» که سه روز بود «نازنین» خانم را رویت نکرده بود با حالتی آشفته از خواب برخاسته، دست و رویشان را کمی آب زده و سر حال آمدند.
«نازنین» خانم ماکارونی را خیلی دوست دارند. بنابراین «موشی» ماکارونی مفصلی را برای شام پختند. و برای مطبوع شدن و پسند بیشتر «نازنین» خانم که غذاهای تند را دوست دارند سس فلفل فراوانی روی مایه ماکارونی ریختند. البته آقای دکتر «پیراسته» به «موشی» گفته بودند که حتماً ایشان باید از غذاهای سرخ کردنی و غذاهای تند و آب یخ و بستنی پرهیز کنند، اما اتفاقاً این غذاها همان هایی بودند که «نازنین» خانم دوست داشتند و طبع تنوع جو و افراطی ایشان باعث می شد آقای «جانی دالر» که می خواستند شب خوبی با نازنین خانم داشته باشند با بیرحمی تمام همه غذاها را مطابق سلیقه علیا مخدره فوق الذکر پختند. روی سوپ جو فلفل زیادی ریختند. و سالاد کاهو را با سس مایونز و فلفل و سرکه تند آماده کردند. برای پیش غذا هم دو سه نوع نوشیدنی خنک و آب میوه تازه - قطعاً غیرالکلی - را آماده کرده و برای پس از غذا هم فکر کردند که ترتیب قهوه ترک را بدهند. ساعت هفت بود که خیال آقای «موشی» از هر لحاظ راحت گردید. تن ایشان نیز گرم شده و به علت تحرک زیاد حالشان سرجایش آمده بود. اما علیرغم این هر چه آقای «عاشق پیشه» در آینه دستشویی سروصورتشان را ملاحظه فرمودند دریافتند که به شدت رنگ پریده و پریشانند. سرانجام تصمیم گرفتند که خودشان را آماده یک ملاقات عاشقانه داغ کنند. اول با تیغ ژیلت فرانسوی دوبله تازه ای صورتشان را به صورت دقیق و کامل اصلاح کردند و آن را برق انداختند و بعد نیم ساعتی زیر دوش آب داغ قرار گرفته و حالشان سر جایش آمد. آن گاه با یک سشوار ژاپنی کوچک مسافرتی موهایشان را خشک نموده و پس از آن با یک افترشیو آمریکایی صورت خود را ماساژ مبسوطی داده و پس از طی همه این مراحل با ادوکلن موسیو ژوان بدن خود را معطر فرمودند. سپس به سوی یخچال رفته و هر آنچه قرص تب بر و ضد سرماخوردگی و ضد سرفه و احتقان و قرص هایی از این قبیل و مشابهاتش را داشتند خورده و سر و وضع و حالشان بهبود یافت و در حالی که به شدت خوش تیپ و خوش صورت و خوش لباس و خوش بو شده بودند آماده استقبال از نازنین شان شدند. البته ایشان نمی دانستند که خوش بو شده اند چون بینی شان گرفته بود. مورد اخیر را وقتی نازنین خانم وارد منزل ایشان شدند ذکر کردند.
آقای «موشی» یا به قول همسایه بالایی «جانی دالر» بستنی را که خوردند سرفه کردنشان شروع شد و چند باری سرفه فرمودند. لذا به آشپزخانه رفته و کمی آب گرم خوردند تا گلویشان صاف شود. و بعد میز شام را با سلیقه تمام چیدند. «نازنین» خانم که به نظر می رسید ماههاست دچار سوء تغذیه مفرط است با اشتهای تمام غذایشان را خورده و تعریف دستپخت آقای «موشی» را نمودند. آقای «موشی» هم که برای شام آن شب کمی سوپ ملایم و بدون فلفل برای خودشان آماده کرده بودند برای ایجاد صمیمیت بیشتر در محیط عاشقانه تصمیم گرفتند با همسر عزیزشان هم غذا شوند، مجدداً ذکر این نکته ضروریست که آقای «موشی» و خانم «نازنین» مدتی است به عقد شرعی یکدیگر درآمده و رسماً زن و شوهر محسوب می گردند. لذا تلاش برادر ع. هنرآبادی یا برادران زحمتکش دیگر مطبوعات در راستای مبارزه با مسائل غیر اخلاقی در ادبیات حداقل در مورد اشخاص محترم این داستان ضرورتی ندارد.
وقتی «نازنین» خانم سوپ تند پر از فلفل را با لذت تمام هورت می کشیدند آقای «موشی» غرق در لذت می شدند. و وقتی «نازنین» خانم ماکارونی را از چنگالشان آویزان کرده و آن را با تمام وجود می بلعیدند آقای «موشی» کیف می کردند. وقتی آقای «موشی» صدای خرد شدن تکه های کلم آغشته به سرکه و سس مایونز را از دهان «نازنین» خانم می شنیدند لذت شنیدن یک سمفونی بزرگ با اجرای ارکستر بزرگ برلین در جانشان می نشست و وقتی آقای «موشی» لذت غذا خوردن را در چشمهای حریص و گرسنه «نازنین» خانم ملاحظه می کردند گوئی دنیا را به ایشان داده اند. و وقتی در تمام این مراحل با وجود سرماخوردگی شدید مستولی بر آقای موشی در تمام این غذاها که مانند زهر برایشان مضر بود شریک می شدند نوعی غرور ایثارگرانه و فداکارانه روح آقای «موشی» را تسخیر می کرد. «جوان عاشق پیشه» از این که در آفرینش یک شب به یاد ماندنی با همسر بسیار بسیار بسیار عزیزش مشارکت می کند احساس لذت می کردند، گلویشان می سوخت، و تمام تنشان درد می کرد و احساس سرماخوردگی در تمام جانشان انباشته بود اما گرمای دوست داشتنی عشق مانع از بروز هر دردی بود. کم کم سرفه ها شروع شد. ایشان دستمالی را برداشته و برای این که بی ادبی نشود آن را جلوی دهانشان گرفتند، اما سرفه امان نمی داد. هوای اتاق هم گرم بود و «نازنین» خانم که از گرما خوششان نمی آمد پیشنهاد کردند که پنجره را باز کنند. اما اجرای این تصمیم با شدت گرفتن سرفه های جناب آقای «موشی» توام بود.
آقای «عاشق پیشه» و یا به قول پدرشان «بچه مزلف» با هر سرفه ای به یاد افسانه «لیلی و مجنون» و با هر عطسه ای به یاد حکایت «رومئو و ژولیت» می افتادند. به یاد رنجهای «فرهاد» می افتادند که با پررویی و سماجت - و با کمی مسامحه - خریت تمام در راه عشق یک کوه را سوراخ سوراخ کرده بود. هر چه درد بیشتر می شد آقای «موشی» در پیشبرد این مبارزه استوارتر می شدند.
ساعت یازده شب بود که پدر «نازنین» خانم یعنی اکبر آقای قصاب با وانت آبی شان دنبال ایشان آمد. نازنین خانم در هنگام خداحافظی با دست بوسه ای را برای جناب «موشی» پرتاب فرموده و مقرر گردید که اتفاق واقعی - بوسه مذکور - پس از بهبود و رفع کسالت صورت پذیرد. و بدین طریق دوشیزه «نازنین» توسط ماشین ابوی به منزل شخصی مراجعت فرمودند. راس ساعت یازده و سیزده دقیقه.
***
تب آقای «موشی» به شدت بالا گرفت. آن شب رختخواب ایشان غرق عرق تن تبدارشان گشته بود. چشمانشان می سوخت و تمام تنشان درد می کرد. فقط یک ندای درونی به ایشان امید می داد - که بعداً ثابت شد که این ندای درونی نیز بیخود به ایشان امید می داد - ایشان می دانستند که این آتش تنها و تنها به دلیل پایداری او در راه عشق بی پایان نسبت به معشوقه شان سرکار خانم ربابه بیک زاده مرزن آبادی است. آتشی که داشت جان ایشان را می سوزاند.
فردا صبح ایشان نتوانستند به اداره بروند. مزید بر علت این که مکشوف گردید با مرخصی استعلاجی ایشان نیز که به صورت تلفنی درخواست آن صورت گرفته بود موافقت نشده است. چشمهای آقای «عاشق پیشه» مثل دو فقره کاسه خون شده بود و حال ایشان لحظه به لحظه بدتر می شد. پس از ۲۴ ساعت تب و لرز ایشان شدیدتر شد و تنها چیزی که هنوز به ایشان امید می داد عشق بزرگشان بود. ساعت ۱۱ شب بود که نازنین خانم به ایشان زنگ زدند و به ایشان خبر دادند که هوا بارانی است و ایشان را به یاد عشقشان انداختند که مثل باران بود. و به ایشان پیشنهاد کردند که لباسشان را پوشیده و بیایند در کوچه پشتی منزل نازنین خانم تا چند لحظه ای زیر باران با همدیگر قدم بزنند. آقای «موشی» علیرغم سرماخوردگی شدید بارانی شان را پوشیده و بدون چتر و با هیچ وسیله محافظتی دیگر به کوچه فوق الذکر رفته و در حالی که به شدت می لرزیدند منتظر ماندند که «نازنین» خانم از خانه بیرون آمده و نیم ساعتی زیرباران با ایشان قدم بزنند. در تمام این مدت نازنین خانم در مورد عشق و باران و این جور چیزها صحبت کرده بودند... و سرانجام، «موشی» یا به قول همسایه بالایی شان «جانی دالر» دو روز بعد از این واقعه به دلیل ذات الریه سختی که کرده بودند جان به جان آفرین تسلیم نمودند.
***
وقتی ماجرا را برای «نازنین» خانم گفتند، ابتدا چشمانشان پر از اشک شد، سپس صورتشان را لای دستها پنهان کردند و در حالی که شانه شان تکان می خورد، گفتند:
اصلاً باورم نمی شد، اون فقط یه سرماخوردگی ساده داشت. الهی بمیرم براش. نمی دونین اونشب با چه اشتهایی غذا می خورد.
و چنین بود که آن بزرگوار - آن جوان ناکام به رحمت ایزدی پیوسته و در قطعه ۸۷ قبرستان بهشت زهرا به خاک سپرده شدند. رحم اللّه من یقرا فاتحه مع الصلوات.

نظرات کاربران
درباره کتاب تهرانجلس

لطفا تاریخ انتشار وجزئیات دیگر کتابها رو به توضیحاتتون اضافه کنید. این درست نیست آخه نباس بدونیم چی خرید میکنیم؟؟
در 1 سال پیش توسط