فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

نسخه الکترونیک کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

ادی حس کرد پاهایش با زمین تماس پیدا می‌کند. آسمان دوباره تغییر می‌کرد، از لاجوردی به خاکستری زغالی، و حالا ادی در احاطه‌ی درخت‌های افتاده و آوارِ سیاه بود. دست‌ها، شانه‌ها، ران‌ها و ماهیچه‌ی پشت پاهایش را گرفت. احساس کرد قوی‌تر از قبل است. ولی وقتی سعی کرد انگشت‌های پایش را لمس کند، نتوانست، انعطاف‌پذیری‌اش از بین رفته بود. دیگر قابلیت کششیِ کودکانه نداشت، هر عضله‌اش به سفتی سیم پیانو بود. به زمین بی‌جانِ اطراف نگاه کرد. روی تپه‌ای نزدیک گاری شکسته‌ای، استخوان‌های پوسیده‌ی حیوانی به چشم می‌خورد. ادی حس کرد باد گرمی به صورتش می‌خورد. آسمان زرد آتشین شد. ادی، یک بار دیگر دوید. حالا طور متفاوتی می‌دوید. با قدم‌های استوار و سنجیده‌ی یک سرباز. صدای رعد ـ یا چیزی شبیه رعد، انفجار و یا ترکیدن بمب به گوشش خورد. به طور غریزی، با شکم روی زمین خوابید، و با ساعدهایش خود را جلو کشید. آسمان باز شد و باران بارید، رگباری شدید، نسبتا قهوه‌ای. سرش را پایین آورد و در امتداد گل و لای خزید. آب کثیفی را که اطراف لب‌هایش جمع شده بود، تف کرد. بالاخره حس کرد سرش به جسم محکمی خورد. تفنگی را در زمین فرو کرده بودند. کلاهخودی بالایش بود و چندین پلاک سربازی از دسته‌ی آن آویزان بود. در باران پلک زد، پلاک‌ها را با انگشت لمس کرد و بعد هیجان زده به سمت یک دیوار مجوف از ساقه‌های چسبناک خزید که از یک درخت کلفت انجیر هندی آویزان بود. در تاریکی‌شان شیرجه رفت. زانوهایش را جمع کرد. سعی کرد نفسش را حبس کند. ترس او را پیدا کرده بود، حتی در بهشت.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پایان

این داستان درباره ی مردی به نام ادی است و از پایان شروع می شود، از مرگ ادی در زیر آفتاب. شاید شروع داستان از انتها عجیب به نظر برسد. اما هر پایانی، آغاز هم هست. فقط آن لحظه این را نمی دانیم.

*آخرین ساعت زندگی ادی هم مثل خیلی های دیگر، در روبی پیر(۱) گذشت، یک شهربازی کنارِ اقیانوسی خاکستری. شهربازی جذابیت هایی عادی داشت، گردشگاهی در امتداد ساحل، یک چرخ و فلک، چند رولر کوستر(۲)، ماشین های ضربه خور، یک دکه ی شکلات تافی، و دالانی که در آن جا می شد به دهان یک دلقک آب شلیک کرد. همچنین سواری بزرگ و جدیدی به نام سقوط آزاد فِرِدی(۳) داشت، که قرار بود ادی کنار آن کشته شود، در سانحه ای که خبرش در همه ی روزنامه های ایالت پخش می شد.

*اِدی در زمان مرگ، پیرمردی قوزی و مو سفید بود، با گردنی کوتاه، سینه ای فراخ، ساعدهایی ستبر، و خالکوبی محوشده ی ارتشی بر شانه ی راست. حالا پاهایی لاغر با رگ هایی بیرون زده داشت و زانوی چپش که در جنگ آسیب دیده بود، به علت ورم مفاصل از کار افتاده بود. برای راه رفتن عصا می گرفت. صورت درشتی داشت که از تابش آفتاب زمخت شده بود، سبیل خاکستری و فک زیرینش کمی برآمده بود و او را مغرورتر از آن چه احساس می کرد، نشان می داد. سیگاری پشت گوش چپش می گذاشت و دسته کلیدی به کمربندش آویزان بود. کفش های کف لاستیکی می پوشید و کلاه کهنه ی کتانی به سر داشت. اونیفرم قهوه ای کم رنگش نشان می داد کارگر است، و او یک کارگر بود.

*شغل ادی رسیدگی به سواری ها بود، که در واقع یعنی باید آن ها را صحیح و سالم نگه می داشت. هر بعدازظهر در شهربازی قدم می زد. هر وسیله را از گردونه ی چرخشی(۴) گرفته تا لوله ی شیرجه(۵) بررسی می کرد. به دنبال تخته های شکسته، پیچ های شل و تسمه های فرسوده ی فولادی می گشت. گاهی دست از کار می کشید، چشمانش تار می شد، و رهگذران گمان می کردند اتفاقی افتاده، ولی او داشت گوش می داد، همین. بعد از این همه سال می توانست اشکالات را، به قول خودش در فس فس، تق تق و صدای دستگاه ها بشنود.

*اِدی در پنجاه دقیقه ی مانده از زندگی زمینی اش، برای آخرین بار در روبی پیر گشت زد و از کنار زوج سالخورده ای گذشت.
دستش را بر لبه ی کلاهش گذاشت و زیرلب گفت: «رفقا!»
آن ها مودبانه سر تکان دادند. مشتری ها ادی را می شناختند. حداقل مشتری های همیشگی. هر تابستان او را می دیدند. ادی از آن هایی بود که جای مشخصی را تداعی می کنند. بر سینه ی بلوز کارش برچسبی بود که در آن، نام ادی در قسمت بالای کلمه ی تعمیرکار به چشم می خورد، گاهی می گفتند: «سلام، اِدی تعمیرکار!» هر چند این نام هرگز برایش جالب نبود.
امروز اتفاقا تولد هشتاد و سه سالگی اش بود. هفته ی پیش دکتری به او گفته بود زونا دارد. زونا؟ ادی حتی نمی دانست زونا چیست. زمانی آن قدر قوی بود که با هر دستش یک واگن چرخ و فلک را بلند می کرد. البته خیلی وقت پیش.

ادی!»... «مرا بگیر، ادی!»... «مرا بگیر!»
چهل دقیقه تا مرگ او. ادی راهش را به سمت رولر کوستر ادامه داد. لااقل یک بار در هفته سوار همه ی بازی ها می شد تا از استحکام ترمزها و فرمان ها مطمئن شود. امروز روز سورتمه سواری بود ــ به این یکی می گفتند سورتمه ی ترسناک(۶) ــ و بچه هایی که ادی را می شناختند، با فریاد می خواستند با او سوار گردونه شوند.
بچه ها ادی را دوست داشتند. نوجوان ها نه، سر او را به درد می آوردند، ادی در طی سال ها، همه جور نوجوانان بی کاره و غرغرو را دیده بود. ولی بچه ها فرق داشتند. نگاهش می کردند ــ با فک زیرین برآمده اش، مثل دلفین، همیشه انگار لبخند داشت ـ و به او اعتماد داشتند. به طرفش جذب می شدند، مثل دست های سرد که به طرف آتش کشیده می شود. پایش را محکم بغل می کردند. با کلیدهایش بازی می کردند. ادی بیشتر هوم هوم می کرد و زیاد حرف نمی زد. می دانست بچه ها برای این دوستش دارند که زیاد حرف نمی زند.
حالا با ملایمت دستی بر سرِ دو پسر کوچکی کشید که کلاه های بیس بالشان را برعکس گذاشته بودند. برای رسیدن به گردونه مسابقه دادند و خود را توی گردونه انداختند. ادی عصایش را به مسوول سواری داد و آرام بین آن دو نشست.
یکی از پسرها فریاد می زد: «بزن برویم.... بزن برویم!.....» و دیگری دست ادی را می کشید و می گذاشت روی شانه ی خودش. ادی میله ی یک دورِ گردش را پایین انداخت، و همگی با صدای تلق تلق تلق بالا رفتند.
درباره ی ادی داستانی می گفتند. وقتی پسر کوچکی بود و در همین اسکله زندگی می کرد، گرفتار یک درگیری خیابانی شد. پنج بچه از خیابان پیتکین(۷) برادرش جو را گیر انداخته بودند و نزدیک بود کتکش بزنند. ادی یک خیابان آن طرف تر، نزدیک پلکان جلو در ایستاده بود و ساندویچ می خورد که جیغ برادرش را شنید. به خیابان دوید، درِ یک سطل زباله را برداشت و دوتا از پسرها را راهی بیمارستان کرد. جو تا چند ماه با او صحبت نکرد، خجالت کشیده بود. بچه ی اول بود، بزرگ ترین بچه، ولی ادی جنگیده بود.
«دوباره برویم؟ ادی؟ خواهش می کنیم؟»
سی و چهار دقیقه از عمرش مانده بود. میله ی چرخ گردان را بلند کرد. به هر پسر آب نباتی داد. عصایش را پس گرفت، بعد برای خنک شدن و فرار از گرمای تابستان، لنگ لنگان به طرف کارگاه تعمیرات رفت. اگر می دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می رفت. اما کاری را کرد که همه می کنند. کارهای روزانه اش را طوری انجام می داد که انگار هنوز همه ی روزهای دنیا در راه است.
کنار سینک مایع حلال، دومینگز(۸)، یکی از کارکنان بخش، مردی دراز و لاغر با گونه های استخوانی، روغن چرخ را پاک می کرد.
گفت: «هی، اِدی!»
اِدی گفت: «دوم(۹)!»
کارگاه بوی خاک اره می داد. تاریک بود و سقف کوتاه و دیوارهایی داشت که بر آن تخته های سوراخ دار نصب شده بود و مته ها، اره ها و چکش هایی از آن آویزان بود. قسمت های اصلی سواری های شهربازی همه جا به چشم می خورد. کمپرسورها، موتورها، کمربندها، چراغ ها، و کله ی یک دزد دریایی. روی یک دیوار، قوطی های قهوه ی پر از میخ و پیچ روی هم به چشم می خورد، و روی دیوار روبه رو ردیف بی انتهایی از سطل های روغن انباشته بود.
ادی می گفت روغن کاری یک خط راه آهن، همان اندازه عقل می خواهد که شستن یک بشقاب، فرقش این است که در پایان کار، آدم کثیف تر می شود، نه تمیزتر. و کار ادی همین بود: روغن کاری، تنظیم ترمزها، محکم کردن پیچ ها، و بررسی صفحه کلیدهای برقی. خیلی وقت ها از ته دل می خواست از آن جا برود، کار دیگری پیدا کند، و جور دیگری زندگی کند. ولی جنگ شروع شد. نقشه هایش هرگز عملی نشد. به مرور زمان، مردی شد با موهای سفید که شلوار گشاد می پوشید و باید این وضعیت ناخوشایند را می پذیرفت که زندگی اش همین است و همیشه هم همین طور می ماند. مردی با کفش های خاک گرفته در دنیای خنده ی بی معنی، و سوسیس های کبابی. ادی مثل پدرش و مثل برچسب روی پیراهن او، یک تعمیرکار بود ـ سرتعمیرکار ـ یا همان طور که گاهی بچه ها صدایش می زدند: «مرد سواری ها در روبی پیر.»

*سی دقیقه مانده بود.
دومینگز گفت: «هی، تولدت مبارک.»
ادی غرولند کرد.
«نه مهمانی ای نه چیزی؟»
ادی طوری نگاهش کرد که انگار دیوانه است. یک لحظه فکر کرد پیر شدن در جایی که بوی پشمک می دهد چقدر عجیب است.
«خوب ادی، یادت که مانده، هفته ی آینده، از دوشنبه مرخصی هستم. می روم مکزیک.»
ادی سر تکان داد، دومینگز از خوشحالی جست و خیز می کرد.
«من و ترزا(۱۰) می رویم تمام فامیل را ببینیم. مهـ ـ مهـ ـ مهـ ـ مهـ مانی.»
وقتی دید ادی بهش زل زده، از جست و خیز دست کشید.
پرسید: «تا حالا آن جا بوده ای؟»
«کجا؟»
«مکزیک؟»
ادی هوا را از بینی اش بیرون داد: «بچه، تا حالا هیچ جا نرفته ام، مگر این که قبلش یک تفنگ گذاشته باشند روی دوشم.»
دومینگز را تماشا کرد که به طرف سینک برگشت. یک لحظه فکری کرد. یک دسته اسکناس کمی مچاله را از جیبش درآورد و فقط اسکناس های بیستی را جدا کرد. دو تا از آن ها را به طرف او گرفت.
ادی گفت: «برای زنت یک چیز خوب بخر.»
دومینگِز با دقت به پول ها خیره شد. لبخندی از سر خوشحالی زد، و گفت: «هی مرد، مطمئنی؟»
ادی پول را به زور کف دست دومینگز گذاشت. بعد برگشت به انبار. چند سال پیش کف الوارها، سوراخ ماهیگیری کوچکی درست کرده بودند، ادی درپوش پلاستیکی اش را برداشت، و طناب نایلونی را که هشتاد پا توی دریا بود بالا کشید. یک تکه سوسیس دودی هنوز به طناب وصل بود.
دومینگز داد زد: «چیزی گرفتیم؟ بگو یک چیزی گرفتیم!»
اِدی تعجب کرد که این پسر می توانست آن قدر خوش بین باشد. هیچ وقت سرِ طناب چیزی نبود.
دومینگز فریاد زد: «یک روز، یک هالیبوت(۱۱) می گیریم.»
ادی زیرلب گفت: «آره،» هرچند می دانست نمی شود ماهی به آن بزرگی را از آن سوراخ کوچک بیرون کشید.

*بیست و شش دقیقه از عمرش مانده بود. پیاده رو را به سمت انتهای جنوبی اش طی کرد. کار و کاسبی کساد بود، دختر پشت پیشخوانِ تافی فروشی، به آرنج هایش لم داده بود و با آدامس صدای ترق تروق درمی آورد.
روبی پیر در گذشته گردشگاهی تابستانی بود. فیل داشت و آتش بازی، و مسابقات دو ماراتن. ولی مردم، دیگر چندان به گردشگاه های کنار اقیانوس نمی رفتند؛ به شهربازی هایی می رفتند که برای یک بلیت هفتادوپنج دلار می گیرند و می توان با یک شخصیت کارتونی بزرگ و پشمالو عکس گرفت.
ادی همان طور که به عده ای نوجوان چشم دوخته بود که به نرده ها تکیه داده بودند، لنگ لنگان به طرف ماشین های ضربه خور رفت. به خودش گفت به! درست همان که می خواستم.
با عصایش به نرده زد و گفت: «بزنید به چاک! این نرده ها امن نیست.» نوجوان ها به او خیره شدند. شاخه ی الکتریکی ماشین ها به خاطر عبور جریان برق، جرق جرق می کرد.
ادی گفت: «امن نیست!»
نوجوان ها به هم نگاه کردند. یکی که نوار نارنجی به موهایش زده بود، به ادی نیشخندی زد و بعد به ریل وسط قدم گذاشت.
فریاد زد: «بیایید رفقا، مرا بزنید!» دست خود را برای راننده های کم سن تکان می داد و می گفت: «مرا بـ...»
ادی چنان ضربه ی محکمی به نرده ها زد که تقریبا نزدیک بود عصایش دونیم شود: «بزنید به چاک!»
نوجوان ها پا گذاشتند به فرار.

*درباره ی اِدی، داستان دیگری هم می گفتند. به عنوان سرباز، بارها در جنگ شرکت کرده بود. شجاع بود. حتی مدال هم گرفته بود. ولی آخرِ خدمت، با یکی از خودی ها درگیر شد و همین باعث شد زخمی بشود. هیچ کس نفهمید سرِ آن یکی چه آمد. هیچ کس نپرسید.

*نوزده دقیقه از عمرش مانده بود. ادی برای بار آخر بر صندلی ساحلی آلومینیمی کهنه نشست. بازوهای کوتاه و عضلانی اش مثل باله های خوک آبی بر سینه اش تاشده بود. پاهایش از آفتاب قرمز بود و بر زانوی چپش هنوز جای زخم دیده می شد. در واقع، بیشتر قسمت های بدن ادی نشان می داد که او سربازی جان به دربرده است. انگشتانش به لطف شکستگی های متعدد توسط دستگاه های مختلف، به زوایایی غیرطبیعی منحرف شده بود. بینی اش چند بار در درگیری هایی که آن ها را درگیری های میکده ای می نامید شکسته بود. معلوم بود صورتش با آن فک بزرگ، روزگاری زیبا بوده، همان طور که یک مشت زن ممکن است قبل از خوردن مشت به صورتش زیبا بوده باشد.
حالا ادی فقط خسته به نظر می رسید. این جای همیشگی اش در گردشگاه ساحلی روبی پیر بود، پشت سواری ای به نام خرگوش بزرگ آمریکایی(۱۲) که در سال ۱۹۸۰ نامش آذرخش(۱۳) بود، بعد مارماهی فولادی(۱۴) و در ۱۹۶۰ تاب آب نباتی(۱۵) و در ۱۹۵۰ لاف در تاریکی(۱۶) و قبل از آن جایگاه شعف(۱۷) نام داشت.
ادی، همان جا مارگریت را ملاقات کرده بود.

*در هر زندگی، تصویری لحظه ای از عشق واقعی وجود دارد. برای ادی، این تصویر در یک شب گرم سپتامبر، بعد از رگبار رخ داد. لجه ی آب اسکله را کاملاً پوشانده بود. دختر با لباس کتانی زرد، و گیره ای صورتی به موهایش. ادی زیاد صحبت نکرد. آن قدر عصبی بود که حس می کرد زبانش به دندان هایش چسبیده. با موسیقی گروه کر بزرگی، به اسم دلانی لنگ دراز و ارکستر اِوِرگلِیدش(۱۸) رقصیدند. ادی برایش لیموناد خرید. دختر گفت تا پدر و مادرش عصبانی نشده اند باید به خانه برود. وقتی دور شد، برگشت و دست تکان داد.
و آن، همان تصویر لحظه ای بود. هر وقت به او فکر می کرد، لحظه ای را می دید که او دست تکان می دهد و موهای تیره اش یک وری روی چشمش افتاده. و همان انفجار عشق واقعی را حس می کرد.
همان شب به خانه رفت و برادر بزرگترش را بیدار کرد. به او گفت با دختری آشنا شده که قصد دارد باهاش ازدواج کند.
برادرش با ناله گفت: «ادی، بگیر بخواب!»
و و و ر ر رش ش ش. موجی به ساحل خورد. ادی سرفه کرد و چیزی از سینه اش برآمد که نمی خواست ببیند. آن را تف کرد.
ووو ررش ش. قدیم ها خیلی به مارگریت فکر می کرد. ولی حالا دیگر نه چندان. مارگریت مثل زخمی زیر یک پانسمان کهنه بود، به مرور زمان به آن پانسمان عادت کرده بود.
و و ر ر ش ش.
زونا چه بود؟
و و ر ش ش.
شانزده دقیقه از زندگی اش مانده بود.

*هیچ سرگذشتی به حال خود نمی ماند. گاهی، داستان ها در جایی به هم می خورند و همدیگر را کاملاً پوشش می دهند، مثل سنگ های کف رودخانه.
داستان ادی به داستانِ ظاهرا بی تقصیر دیگری مربوط بود. چند ماه پیش، شبی ابری، جوانی با سه دوستش به روبی پیر رسید.
مرد جوان که نیکی نام داشت، تازه رانندگی را شروع کرده بود و هنوز عادت نداشت دسته کلید حمل کند. پس کلید ماشین را برداشت و گذاشت در جیب ژاکتش؛ بعد ژاکتش را بست دور کمرش.
تا چند ساعت بعد، او و دوستانش سوار تندترین بازی ها شدند: قوش پرنده(۱۹)، آب فرود(۲۰)، سقوط آزاد فردی، و سورتمه ی ترسناک.
یکی شان فریاد زد: «دست ها بالا تو هوا!»
دست هایشان را بالا بردند.
بعد، وقتی هوا تاریک شد، خسته و خندان، همچنان که از قوطی های مقوایی قهوه ای آبجو می نوشیدند، به محل پارک ماشین برگشتند. نیکی دستش را به جیب ژاکتش برد. گشت. نفرین کرد.
کلید گم شده بود.

*چهارده دقیقه تا مرگش مانده بود. ادی پیشانی اش را با دستمال پاک کرد. الماس هایی از نور خورشید بر اقیانوس می رقصیدند و ادی به حرکات چست و چالاک شان زل زده بود. بعد از جنگ نتوانسته بود درست روی پاهایش بایستد.
ولی آن زمان که با مارگریت در جایگاه شعف بود، ادی هنوز ملاحت و لطفی داشت. چشمانش را بست و به خود اجازه داد آهنگی را مرور کند که آن ها را به هم نزدیک کرده بود. آهنگی که جودی گارلند(۲۱) در فیلمی خوانده بود. حالا آهنگ توی سرش با صدای گوش خراش برخورد امواج و فریاد کودکان سوار بر سواری ها درآمیخته بود.
«وادارم کردی دوستت بدارم....»
و و ر ر ش ش ش.
«... من نمی خواستم...»
شلپ شلپ.
«... دوستت بدارم...»
اِاِاِاِ!
«... همیشه می دانستی...»
چش چش چش.
«... می دانستی...»
ادی دست های او را بر شانه هایش حس کرد. چشمانش را محکم به هم فشرد تا آن خاطره را نزدیک تر بیاورد.

*دوازده دقیقه از زندگی اش مانده بود.
«ببخشید.»
دخترکی، شاید هشت ساله، برابرش ایستاده بود و جلوی آفتاب را گرفته بود. حلقه های مویش بور بود، دم پایی لاانگشتی و شلوارک جین کوتاه و یک تی شرت سبز مایل به زرد داشت که بر سینه اش عکس اردک بود. فکر کرد اسمش باید امی باشد. امی یا آنی. تابستان، زیاد آن جا می پلکید، هرچند ادی هیچ وقت مادر یا پدرش را ندیده بود.
دوباره گفت: «ببخشید، ادی تعمیرکار؟»
ادی آه کشید، گفت: «فقط ادی.»
«ادی؟»
«هوم؟»
«می توانی برایم چیزی درست کنی، یک.....»
طوری دست هایش را به هم گره کرده بود که انگار دعا می خواند.
«بجنب بچه. خیلی وقت ندارم.»
«می توانی برایم یک حیوان درست کنی؟ می توانی؟»
ادی نگاهی کرد، انگار باید درباره اش فکر می کرد. بعد دستش را به جیب پیراهنش برد و سه پیپ پاک کن زرد را که برای همین منظور به همراه داشت، درآورد.
دختر کوچک که دست هایش را به هم می کوبید، گفت: «آخ جان!»
ادی پیپ پاک کن ها را پیچاند.
«پدر و مادرت کجایند؟»
«توی سواری ها.»
«بدون تو؟»
دختر شانه هایش را بالا انداخت. «مادرم و دوست پسرش.»
ادی نگاه کرد. آه.
چند گره کوچک به پیپ پاک کن ها زد، بعد آن ها را دور هم پیچاند. دست هایش می لرزید. نسبت به قبل، حالا باید بیشتر وقت صرف این کار می کرد. ولی پیپ پاک کن ها خیلی زود شبیه سر، گوش، تن و دُم شدند.
دختر کوچک گفت: «خرگوش؟»
ادی چشمک زد.
«ممنووووون!»
از آن جا دور، و در مکانی گم شد که در آن بچه ها حتی نمی فهمیدند پاهایشان را دارند تکان می دهند. ادی دوباره پیشانی اش را پاک کرد، بعد چشم هایش را بست و افتاد توی صندلی. سعی کرد آهنگ قدیمی را دوباره به خاطر آورد.
مرغ دریایی پروازکنان بالای سرش صدا می کرد.

*آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشد؟
تا ۸۳ سالگی، ادی تقریبا همه ی عزیزانش را از دست داده بود. بعضی در جوانی مرده بودند و بعضی این بخت را داشتند که قبل از مرگ به علت بیماری یا تصادف، بیشتر عمر کنند. ادی یادش بود که در مراسم خاک سپاری، عزاداران می گفتند: «انگار می دانست قرار است بمیرد.»
ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آن جا که می دانست، وقتی اجل آدم می رسد، می رسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی.
جهت اطلاع، آخرین کلمات ادی، «عقب بروید!» خواهد بود.

*صداهایی که ادی در دقایق آخر زندگی اش بر روی زمین شنید، این هاست. برخورد امواج، کوبش دوردست موسیقی راک، غژغژ هواپیمای کوچک دوباله که یک آگهی را دنبالش می کشید. و همین.
«اوه خدای من! نگاه کن!»
ادی حس کرد چشمش زیر پلک پرید. در آن سال ها تمامِ صداهای روبی پیر را شناخته بود و می توانست مثل لالایی با آن ها بخوابد.
این صدا لالایی نبود.
«اوه خدای من! نگاه کن!»
ادی از جا پرید. زنی با بازوهای چاق اشاره می کرد و فریاد می زد. از فرط چاقی روی بازوهایش چال افتاده بود و یک زنبیل خرید در دست داشت. جمعیت کمی دورش جمع شد و چشم به آسمان دوخت.
ادی فورا آن را دید. بالای سقوط آزاد فردی، در وسیله ی جدیدی که سقوط برج نام داشت، یکی از گردونه ها به یک سمت کج شده بود، انگار می خواست بارش را خالی کند. وسیله، چهار سرنشین داشت. دو مرد و دو زن که تنها به یک میله ی ایمنی بند بودند و دیوانه وار به هر چیزی که دستشان می رسید، چنگ می انداختند.
زن چاق فریاد زد: «اوه خدای من! آن ها! دارند می افتند!»
صدایی از بی سیم روی کمربند ادی فریاد می زد: «ادی! ادی!»
تکمه را فشار داد: «دیدم! نگهبان ها را خبر کن!»
مردم از ساحل بالا دویدند و اشاره کردند، انگار مشقی بود که آن را تمرین کرده بودند. نگاه کنید! بالا در آسمان! یک سواری تفریحی شیطانی شده! ادی عصایش را برداشت و با گام های سنگین به طرف حفاظ دور سکو رفت، دسته کلیدش با صدای جرینگ جرینگ به کپلش می خورد. قلبش تند می زد.
سقوط آزاد فردی داشت گردونه را در فرودی دل آشوب کننده می انداخت، و در آخر، تنها مانعش فقط جریان هوای هیدرولیکی بود. گردونه چطور این طوری شُل شده بود؟ فقط به ارتفاع چندپایی زیر سکوی بالا کج شده بود، انگار مسیرش به سمت پایین بود، اما بعد نظرش را عوض کرده بود.
ادی به درِ نرده ای محل ورود و خروج رسید، مجبور بود نفسش را حبس کند. دومینگز دوان دوان آمد، نزدیک بود به او بخورد.
ادی در حالی که شانه های دومینگز را محکم گرفته بود، گفت: «گوش کن!» او را آن قدر محکم گرفته بود که صورت دومینگز از درد فشرده شده بود: «گوش کن! کی آن بالا است؟»
«ویلی(۲۲).»
«خوب. حتما توقف اضطراری را زده. برای همین است که گردونه آویزان شده. از نردبان بالا برو و به او بگو با دست، کمربند ایمنی را آزاد کند، تا بتوانند بیایند بیرون. خُب؟ کمربند پشت گردونه است، پس وقتی برای آزاد کردن خم می شود، باید او را بگیری. خب؟ بعد... بعد، شما دو نفر ـ بله دوتایی ــ نه یک نفره، فهمیدی؟ ــ دوتایی آن ها را بیرون می آورید! یکی تان آن یکی را نگه می دارد! فهمیدی؟.... فهمیدی؟»
دومینگز به سرعت سر تکان داد.
«بعد گردونه ی لعنتی را بفرست پایین تا ببینیم چه اتفاقی افتاده!»
سر ادی ضربان داشت. اگر چه شهربازی اش تا آن موقع هیچ حادثه ی جدی ای ندیده بود، ولی داستان های وحشتناک شغلش را می دانست. یک بار در برایتون(۲۳)، پیچ سواری گندولا باز شد و دو نفر افتادند و مردند. بار بعد در سرزمین عجایب، مردی سعی کرده بود از یک طرف به طرف دیگر ریل قطار برود، لای ریل ها گیر کرد، جیغ کشید، و ماشین ها با سرعت به طرف او می آمدند... و خوب، این بدترین حادثه بود.
ادی این فکرها را از سر بیرون کرد. حالا مردم دورش را گرفته بودند. دست هایشان را گذاشته بودند روی دهانشان و دومینگز را تماشا می کردند که از نردبان بالا می رفت. ادی سعی کرد قسمت داخلی سقوط آزاد فردی را به یاد آورد. موتور، سیلندرها، هیدرولیک، دزدگیرها، کابل ها. چطور یک گردونه شل می شود؟ سواری را در ذهنش مجسم کرد، از چهار نفر آدم وحشت زده ی درون سواری گرفته تا تنه ی بلندش، و پایه اش. موتور، سیلندرها، هیدرولیک، دزدگیرها و کابل ها....
دومینگز به سکوی بالایی رسید. کاری را کرد که ادی گفته بود. ویلی را گرفت که به پشت سواری خم شده بود تا بند را آزاد کند. یکی از سرنشینان زن ناگهان ویلی را گرفت و تقریبا او را از سکو پایین کشید. جمعیت به خفقان افتاد.
ادی به خودش گفت: «صبر کن.....»
ویلی دوباره سعی کرد. این دفعه ضربه ای به بند ایمنی زد.
ادی زیر لب گفت: «کابل....»
میله بلند شد و جمعیت یک صدا گفتند: «وواای ی». سرنشینان به سرعت به طرف سکو کشیده شدند.
«کابل دارد از هم باز می شود....»
حق با ادی بود. داخل پایه ی سقوط آزاد فردی، دور از نظرها، کابلی که گردونه ی ۲ را بلند می کرد، از چند ماه پیش به قرقره ی قفل شده ساییده بود، و قرقره ی قفل شده، کم کم سیم های فولادی را شکافته بود ــ مثل پوست کندن خوشه ی ذرت برای خوردن. هیچ کس پی نبرده بود. چطور می فهمیدند؟ تنها، کسی که به مکانیزم دستگاه ها وارد بود می توانست علت اشکال را بفهمد. قرقره به شی ء کوچکی گیر کرده بود که حتما در حساس ترین لحظه از شکافی افتاده بود.
یک کلید ماشین.

*ادی فریاد زد: «گردونه را آزاد نکن!» دست هایش را تکان داد: «هی! هی! مشکل از کابل است! گردونه را آزاد نکن! پاره می شود!»
جمعیت او را از حال و هوایش بیرون آورد. وقتی ویلی و دومینگز آخرین سرنشین را پیاده کردند، جمعیت شاد شد. هر چهارتا سالم بودند. روی سکو یکدیگر را بغل کردند.
ادی داد زد: «دوم! ویلی!» کسی ضربه ای به کمرش زد، بی سیمش افتاد زمین.
ادی خم شد تا پیدایش کند. ویلی به قسمت کنترل رفت. انگشتش را روی تکمه ی سبز گذاشت. ادی نگاه کرد.
«نه، نه، نه، نکن!»
ادی به طرف جمعیت برگشت: «عقب بروید!»
چیزی در صدای ادی توجه مردم را جلب کرد؛ شادی شان تمام شد و پخش شدند. فضای دورتادور قسمت پایین سقوط آزاد فردی از جمعیت خالی شد.
و ادی آخرین صورت زندگی اش را دید.
دخترک روی پایه ی فلزی سواری ولو شده بود، انگار کسی او را میخکوب کرده باشد. آبِ بینی اش روان بود و چشم هایش پر از اشک. دختر کوچک با حیوان پیپ پاک کنی. امی؟ آنی؟
«ما... ماما.... ماما....» دخترک به شکلی منظم و با نفس نفس این کلمه را می گفت. بدنش در فلج هق هق گریه ی کودکانه، منجمد شده بود.
«ما.... ماما.... ما... ماما....»
چشم ادی از دختر به گردونه ها. وقت داشت؟ از دختر به گردونه ها.
گرمب. خیلی دیر بود. گردونه ها داشتند می افتادند ــ یا مسیح، ترمز را آزاد کرد! ــ و برای ادی همه چیز تیره و تار شد. عصایش را انداخت و پای آسیب دیده اش را با فشار جلو راند و ضربه ی دردی را حس کرد که نزدیک بود به زمین بیندازدش. یک قدم بزرگ. قدم دیگر. درون بدنه ی سقوط آزاد فردی، آخرین رشته ی کابل پاره شد و از یک سو به سوی دیگر، خط هیدرولیکی را شکافت. گردونه ی ۲ در نقطه ی سقوط بود، چیزی مانعش نبود، درست مثل تخته سنگی بالای پرتگاه.
در آن لحظات آخر، ادی حس کرد تمام صداهای دنیا را می شنود: فریادهای دور، امواج، موسیقی، هجوم باد و صدای ضعیف، گوش خراش و زشتی که فهمید صدای خودش در سینه اش است. دخترک دست هایش را بلند کرد. ادی جلو پرید. پای معیوبش خم شد. به طرف دختر نیمی پرید، نیمی سکندری خورد و بر سکوی فلزی فرود آمد. سکو بلوزش را درید و درست زیر برچسبی که نوشته بود ادی و تعمیرکار، شکافت و پوستش نمایان شد. دو دست را درون دستانش حس کرد، دو دست کوچک.
ضربه ای گیج کننده.
درخشش نوری کورکننده.
و بعد، هیچ.

امروز روز تولد ادی است

سال ۱۹۲۰ است، بیمارستانی شلوغ در یکی از فقیرترین قسمت های شهر. پدر ادی در اتاق انتظار سیگار می کشد، پدران دیگر هم آن جا سیگار می کشند. پرستار با تخته ی گیره داری داخل می شود. اسم او را می خواند. اشتباه تلفظ می کند. مردهای دیگر دود سیگارشان را بیرون می دهند، خوب؟
مرد دستش را بلند می کند.
پرستار می گوید: «مبارک است!»
مرد او را تا شیرخوارگاه نوزادان پایین راهرو دنبال می کند. کفش هایش با صدا به زمین می خورد.
می گوید: «این جا منتظر باشید.»
از پشت شیشه، پرستار را می بیند که شماره ی روی ننوهای چوبی را می خواند. از جلوی یکی به سمت دیگری می رود، مال او نیست. یکی دیگر. مال او نیست. یکی دیگر. مال او نیست. یکی دیگر، مال او نیست.
متوقف می شود. آن جا زیر پتو، سری کوچک با کلاه آبی پوشیده شده. پرستار دوباره تخته ی گیره دار را نگاه می کند، بعد اشاره می کند.
پدر به سختی نفس می کشد، سرش را تکان می دهد. برای یک لحظه انگار صورتش درهم می رود، مثل پلی که درون رودخانه ای فرو ریزد. بعد لبخند می زند.
مال اوست.

سفر

ادی از آخرین لحظه اش روی زمین هیچ ندید، هیچ چیز از پیر یا جمعیت یا گردونه ی فایبرگلاسی خرد شده ندید.
در داستان های زندگی پس از مرگ، اغلب روح بالای صحنه ی وداع شناور است و بالای ماشین های پلیس در تصادفات شاهراه ها چرخ می زند، یا مثل عنکبوت به سقف اتاق های بیمارستان می چسبد. این ها کسانی اند که بخت دوباره دارند، یعنی تا حدودی، بنا به دلیلی، جای خود را دوباره در دنیا به دست می آورند.
معلوم شد به ادی بخت دوباره ای نداده اند.

*کجا...؟
کجا...؟
کجا...؟
آسمان ته رنگ کدویی داشت. بعد فیروزه ای تیره و بعد لیمویی روشن شد. ادی شناور بود و دست هایش هنوز به جلو دراز بود.
کجا....؟
گردونه ی برج افتاده بود. این را به یاد آورد. دختر کوچک ـ امی؟ آنی؟ ـ گریه می کرد. ادی به یاد آورد. پرش را به یاد آورد. برخورد به سکو را به یاد آورد. دو دست کوچک او را در دست هایش حس کرد.
بعد چه؟
نجاتش دادم؟
ادی فقط آن را از دور تصور می کرد، انگار سال ها پیش رخ داده بود. هنوز آن جا غریبه بود و هیجان های حضور در آن جا را حس نمی کرد. فقط آرامش را حس می کرد، مثل کودکی در گهواره ی دستان مادرش.
کجا....؟
آسمان پیرامونش دوباره عوض شد. از زرد گریپ فروتی به سبز جنگلی، بعد به رنگی صورتی که در میان همه ی چیزها، ادی را به یاد پشمک انداخت.
نجاتش دادم؟
زنده است؟
کجاست....
... نگرانی من؟
درد من کجاست؟
این یکی غایب بود. هر آسیبی که تا آن موقع از آن رنج برده بود، هر دردی که تا آن موقع کشیده بود، همه مثل آخرین نفس رفته بود. عذاب را حس نمی کرد. اندوه را هم. ذهنش مثل باریکه ای از مه، دردآلود و ناتوان و محکوم به آرامش بود. حالا زیر پایش، رنگ ها دوباره عوض شد. چیزی می چرخید. آب. یک اقیانوس. او بالای دریای عظیم زردرنگی شناور بود. حالا رنگش خربزه ای شد. حالا کبود بود. حالا سقوط را آغاز کرد، و به سرعت به سطح نزدیک شد. سریع تر از هر چیزی که تا کنون خیال کرده بود، اما بر صورتش جز نسیمی نبود، هیچ ترسی نداشت. شن های ساحلی طلایی را دید.
بعد زیر آب بود.
بعد همه چیز ساکت بود.
نگرانی من کجاست؟
درد من کجاست؟

امروز روز تولد ادی است.

او پنج ساله است. بعدازظهر یکشنبه در روبی پیر. میزهای پیک نیک در امتداد گردشگاه ساحلیِ رو به ساحل سفید و طولانی چیده شده. کیک وانیلی با شمع های پارافینی آبی، یک کاسه ی بزرگ آب پرتقال. کارگران بندر پرسه می زنند، جارچیان جلو در، بخش نمایش های جنبی، مربیان حیوانات، و بعضی افراد بخش ماهیگیری آن جا هستند. پدر ادی، طبق معمول، ورق بازی می کند. ادی جلوی پایش بازی می کند. برادر بزرگترش جو، دربرابر گروهی از خانم های میان سال که ظاهرا توجه نشان می دهند و مودبانه دست می زنند، روی زمین شنا می رود.
ادی هدیه ی تولدش را پوشیده، یک کلاه کابوی قرمز و یک غلاف هفت تیر اسباب بازی. بلند می شود و از پیش گروهی نزد گروه دیگر می رود، و هفت تیر اسباب بازی اش را درمی آورد و «بنگ، بنگ» می کند.
میکی شیا(۲۴) از روی نیمکتی اشاره می کند: «بیا این جا!»
ادی می گوید: «بنگ، بنگ!»
میکی شیا با پدر ادی کار می کند، سواری ها را تعمیر می کنند. چاق است و بند شلوار می بندد و همیشه آوازهای ایرلندی می خواند. برای ادی، بوی عجیبی می دهد، بویی مثل شربت سینه.
می گوید: «بیا این جا. بگذار توسری های تولدت را بزنم. همان طور که در ایرلند این کار را می کنیم.»
ناگهان دست های بزرگ میکی زیر بغل ادی است، او را بالا می برد، بعد سر و ته و از پاهایش آویزان می کند تا کلاهش می افتد.
مادر ادی داد می زند: «میکی! مواظب باش!» پدر ادی نگاه می کند، پوزخندی می زند، بعد به بازی ورق ادامه می دهد.
میکی می گوید: «ها! ها! گرفتمش. حالا یک ضربه برای هر سال تولد.»
آرام ادی را پایین می آورد تا سرش با زمین تماس می یابد: «یک!»
ادی را بلند می کند. دیگران با خنده به آن ها ملحق می شوند. فریاد می زنند:
«دو!.... سه!»
ادیِ سروته، متوجه نیست کی به کی است. سرش سنگین می شود.
همه فریاد می زنند: «چهار!..... پنج!»
ادی را دوباره سرپا می کند و روی زمین می گذارد. همه دست می زنند. ادی دستش را به طرف کلاهش می برد، بعد سکندری می خورد. بلند می شود، به طرف میکی شیا تلوتلو می خورد، و مشتی به بازوی او می زند.
میکی می گوید: «هه هه، مرد کوچک، این کارت یعنی چه؟» همه می خندند. ادی چرخی می زند و فرار می کند. سه قدم می رود و در بازوهای مادرش می افتد.
«خوبی، پسر عزیزم؟» فقط چند اینچ از صورت ادی فاصله دارد. رژلب قرمز تیره، گونه های تپل و نرم و موج موهای قهوه ای مایل به قرمزش را می بیند.
می گوید: «سروته شده بودم.»
مادر می گوید: «دیدم.»
مادر دوباره کلاه او را سرش می گذارد. بعد، در اطراف شهربازی می گرداند، شاید او را به فیل سواری ببرد، یا به تماشای ماهیگیرانی که تورهای عصرشان را بیرون می کشند و ماهی ها در تور مثل سکه های براق و پیوسته به هم بال بال می زنند. مادر دستش را می گیرد و به او می گوید خدا به او افتخار می کند که روز تولدش پسر خوبی بوده، و این باعث می شود دوباره دنیا سرپا به نظر برسد.

این کتاب ترجمه ای است از:
The Five People You Meet In Heaven
Mich Albom

نظرات کاربران درباره کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند

این کتاب فوق العاده س تصمیم ندارم در موردش توضیح بدم چون هیچی توصیفیش نمیکنه 😭❤👏
در 2 ماه پیش توسط
من عاشقشم و وقتی خوندمش غرق در شگفتی شدم.
در 2 ماه پیش توسط
مثل اینکه یه اشتباه بزرگی پیش اومده... مترجم میچ آلبوم!!!!!!
در 1 سال پیش توسط
کتاب جالب و متفاوتیه
در 1 سال پیش توسط
این کتاب از بهترین کتابهاییی ک به چاپ رسیدن. سبک فوق العاده جالب و همچنین محتوای پر معنی و عالی داره واقعا محشره
در 1 سال پیش توسط