فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عاشق وفادار

نسخه الکترونیک کتاب عاشق وفادار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عاشق وفادار

آثار بون‌تِم‌پِلّی بخش گسترده‌ای از ادبیات قرن بیست را اشغال کرده است و اکثر کارهای او به زبان‌های مختلف اروپایی نیز ترجمه شده‌اند. ماسیمو از پرچمداران جنبش نوسازی فرهنگی ایتالیا در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ میلادی بود. همان‌طور که ذکر شد این نظریه‌پرداز نئوکلاسیستِ قرن بیستم نوعی از رئالیسم را خلق کرد، تحت عنوان «رئالیسم جادویی»: رئالیسمی که با برخورداری از عناصر طنز، کنایه، خرد و تواناییِ عصاره‌کشی از مطالب و گزیده‌گویی قادر است حوادث واقعی کاملاً روزمره را به‌نوعی غیرواقعی و بالعکس نشان دهد. ماسیمو با کنار گذاشتن اصول و قواعد زیباشناختی و با بهره‌گیری از احساس‌گرایی و سبک ناتورالیسم قرن ۱۹، بار دیگر راز و رمز، اسطوره و افسانه، و تخیل و رؤیا را وارد رئالیسم جادویی خویش کرد، البته در کنار واقع‌گراییْ به‌عنوان عضو ثابت این رئالیسم جادویی. از نظر او وظیفه نویسنده تولید اسطوره و راز و رمز برای مردم است. او به‌خوبی قادر است با استفاده از تکنیک‌های طنز، شوک‌های آنی، و راه‌حل‌های غیرمنتظره انسان را به اعماق داستان‌هایش فروبَرَد، طوری که مرز میان واقعیت و رؤیا را در آثار او نمی‌توان تمیز داد: گویی هر یک محل رجوع به دیگری است و بالعکس. ماسیمو علاوه بر رعایت اصول ساده‌نویسی، شفافیت و وضوح در داستان‌هایش، ماهرانه قادر است با پیچاندن مطالب، فضای داستان‌ها را به گونه‌ای متافیزیک جلوه دهد. نویسنده در کتاب «عاشق وفادار» ــ کتابی شامل چندین داستان کوتاه و بلند، که ترجیحا به‌نام پرمعنی‌ترین داستان آن نامگذاری شده است ــ انواع و اقسام داستان‌ها را گنجانده، از موضوعاتی بی‌نهایت ساده و اسرارآمیز گرفته ــ همچون نیتاو لوکادزده ــ تا موضوعاتی شهوتگرانه ــ همچون عاشق وفادار ــ و فلسفی، عرفانی ــ همچون زائران. «افسانه آب» ــ که خود شامل چندین بخش کوچکتر است ــ بلندترین داستان ماسیمو در این کتاب می‌باشد که در اوج احساس و لطافت و معصومیت نگاشته شده، و به سادگی بیانگر عدم توازن میان خلوص نیت و صمیمیت دخترکی معصوم با دنیای عاری از احساس پیرامونش است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عاشق وفادار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دریا

در برابر چشمانم پدیدار بود، دریای آرام و بی انتها.
نیلگونی پایان ناپذیر که در دوردست های افق در اثر پیدایش رشته های نقره فامی باریک و بلند به سپیدی می گرایید. پرتوهایی نورانی از سطح دریا برمی خاستند، از آسمان فرود می آمدند و در تمام فضا می درخشیدند. دریا آرام بود، لبریز از اطمینان، و در اوج لذت از زندگی خود، تنها پدیده ای که به این لذت خدشه وارد می آورد، مختصر لرزش خفیف کناره های ساحل بود، لرزشی توام با کف و حباب. پرتوهای درخشان به همراه رنگ های نیلگونْ در حال پرواز بر فراز زمین بودند. نور و حرارت: بازدم های دریا و آسمانْ سرتاسر کره خاکی را انباشته می ساختند.
دیگر بار چشمانم از اشک هایی نرم و لطیف لبریز گشتند.
به لبه دیواری تکیه داده بودم. زیر سایه دیوار قرار داشتم، سایه ای که در دو قدمی من بر روی پهنه پرتلالو ماسه ها سنگینی می کرد: پهنه ماسه ای بیش از این نیز فرامی رفت و در زیر نور خورشید گسترده می شد تا به مرز نهایی زمین شنی برسد.
دریا هنوز مرا ندیده بود، چرا که هم چنان زیر سایه دیوار ایستاده بودم.
بنابراین از دیوار فاصله گرفتم و در زیر بارش شدید نور وارد گستره پهناور مقابل دریا شدم.
و ناگهان به یک باره خورشید گرفت و با حرکاتی لرزانْ تیره و تار گشت، گویا زلزله ای شدید جهان را می لرزاند، زلزله ای آسمانی در میان هوا؛ در عرض یک لحظه تمام پدیده های مقابلم به رنگ خاکستری درآمد و طوفانی در فضای اطرافم به پا شد، طوفانی که به گونه ای هراس انگیز ظاهر دریا را دگرگون ساخته بود. مسیری پرچین و شکن در میان دریا حفر شده بود، مسیری که از خط ساحلی تا خط افق امتداد می یافت، مسیری که بیشتر به پرتگاهی هولناک می مانست. سپس صداها و هزاران مسیر پرچین و شکن دیگر دریا را برآشفته ساختند. تورفتگی هایی درّه مانند در دریا حفر شدند و قلّه هایی نیز برافراشته: آب های اعماق دریا سطح آن را به جوش و خروش درآورده بودند، آب هایی بسیار خشمگین که با تولید کف و حبابْ دریا را متلاطم می ساختند. امواج دریا در بلندای آسمان با ابرها یکی شده و سپس بار دیگر پس از بازتاباندن غرّش های مهیب خود در فضای اطراف بلواکنان واژگون می شدند تا بیش از پیش درون دریا حفر شوند و با خشونتی دو صد چندان به سوی ساحل بتازند: فضای اطرافم انباشته از قطرات کوچک ژاله گون بود؛ باد با ضربات شدیدش هوا را شلاّق می زد. آسمان نیز پر از ابرهای خشمگین سیاهرنگ بود، چرا که آسمان چیزی نیست مگر وصف حال آینه گون دریا.
طولی نکشید که از این نحوه رفتار دریا با خود، راضی و خشنود گشتم. اگر او مرا با بی تفاوتی یا با لطف و مهری خشک و رسمی به حضور می پذیرفت، به مانند رفتاری که با برخی آدم ها دارد ــ اکنون اقرار می کنم که راز احترام آمیخته به ترس من نسبت به دریا همین طوفان بود، آن هم درست از لحظه عزیمتم، سوار بر قطار ــ یا این که به سادگی تظاهر می کرد که من را به جا نمی آورد، گمان می کنم که از فرط یاس و اندوه و حقارت در دم جان می دادم. امّا برعکسْ دریا به محض مشاهده منْ برآشفته و خشمگین با غرّش ها و تهدیدهای متجاوزانه اش به سویم حمله ور شده بود، چرا که هنوز عاشقانه دوستم می داشتْ دریا عشق ورزی را می داند، البته هنگامی که عاشق واقعی خود را بیابد.
پذیرش خشونت آمیز دریا قلبم را سرشار از شادی ساخت: خشونتی که در سرشت طبیعی او نهفته است. مطابق یکی از عادات قدیمی ام ــ خاکساری و خضوع ــ دستانم را به سویش پیش نبردم، حتی کلمه ای نیز با او سخن نگفتم، گمان می برم لبخندی نثارش کردم.

آشنایی با نویسنده

«ماسیمو بون تِم پِلّی» روز دوازدهم ماه مه سال ۱۸۷۸ در شهر کومو (لِکو)(۴) ایتالیا دیده به جهان گشود. در طول مدت زندگی خود دست به کارهای مختلفی زد: آموزگاری، روزنامه نگاری، داستان نویسی، نمایشنامه نویسی، نوازندگی و... وی فارغ التحصیل سال ۱۹۰۳ از دانشگاه تورین(۵) در دو رشته فلسفه و ادبیات می باشد. از سال ۱۹۰۳ به بعد بر حرفه آموزگاری در مدارس مختلف، فعالیت های ادبی خود را نیز شروع کرد. اولین آثار او در سال ۱۹۰۴ به رشته تحریر درآمدند. ماسیمو به سال ۱۹۱۵ به جبهه جنگ پیوست ــ ابتدا به عنوان خبرنگار روزنامه مِسّاجِرو(۶) و سپس مسئول قسمت توپخانه. اولین سال های پس از اتمام جنگ به نفی آثار اولیه خود پرداخت و در سال ۱۹۱۹ به جنبش فوتوریسم(۷) ملحق شد و دیگر بار فعالیت های ادبی خویش را آغاز نمود. سال ۱۹۲۶ با همکاری «کورتزیو مالاپارته»(۸) مجله فرانسه زبان «بازنگری قرن ۲۰» را پایه ریزی کرد.(۹) فعالیت این مجله در آوریل سال ۱۹۲۹ متوقف شد. (او در آغاز پیروی وفادار شاعر بزرگ کاردوچّی(۱۰) بود). هدف اصلی بون تِم پِلّی از تاسیس این مجله این بود که ادبیات ایتالیا را از حالت دولت شهر، و مجزابودن خارج کرده، روندی یکپارچه و واحد به آن بخشد. او قصد داشت در برابر قوانین تحمیلی دولت به هنرمندان مقاومت کند. همکاران او در این مجله عبارت بودند از: ماکس ژاکوب(۱۱)، بلز ساندرار(۱۲)، آندره مالرو(۱۳)، رِینرِماریا ریلکه(۱۴)، جیمز جویس(۱۵)، و ویرجینیا ولف(۱۶). انزوای ماسیمو مواکدا تا آن جا ادامه پیدا کرد که به گونه ای صریح و دقیق «رئالیسم جادوییِ»(۱۷) معروف او را شکل داد. در ادبیات داستانی و غیرداستانی، او نمونه قرن بیستم است. به اعتقاد او نویسنده هرگز نباید کوچکترین تصور و تخیل خود را کنترل و سانسور کند.
اگر چه ماسیمو نیز همچون دیگر نویسندگان و هنرمندان ایتالیایی، دهه های ۲۰ و ۳۰ میلادی گرایشی به رژیم فاشیست داشت، امّا هم او اولین کسی بود که در سال ۱۹۳۸ سکوی پیشنهادی دانشگاهی را نپذیرفت، تنها به این دلیل که پیش از او، این سکو از آن فردی یهودی بوده است: همین حرکت او ابتدا منجر به تبعید داخلی وی شد، سپس سانسور عقایدش، و در پایان نیز حکم جلب و اعدام او توسط رژیم فاشیست صادر گردید.
وی در سال ۱۹۴۸ در انتخابات عمومی به عنوان سناتور، اکثریت آراء عمومی را کسب کرد، امّا مقامات مربوطه به علت فعالیت های فاشیستیِ گذشته ماسیمو، انتخاب او را ملغی اعلام کردند.
بون تِم پِلّی همکار و دوست صمیمی لوییجی پیرانْدِلّو(۱۸) بود ــ هر دو معلم بودند. مجموعه نامه هایی از این دو دوست باقی مانده است ــ علاوه بر مجموعه مقالات و نقدهایی بر نویسندگان و شاعرانی همچون لِئوپاردی(۱۹)، وِرگا(۲۰)، دَنّونتزیو(۲۱)، و پیرانْدِلّو.
از روابط احساسی ماسیمو می توان به نقاشی فرانسوی ماریت لیدیز(۲۲) و زنی نویسنده به نام پائولا مازینو(۲۳) اشاره کرد ــ پائولا تا آخرین لحظه زندگیِ ماسیمو دوست وفادار او باقی ماند.
مقوله دنیای فرازمینی در یکی از داستان های او به وضوح قابل رویت است: داستانی تحت عنوان «شطرنج در برابر آینه». داستان مربوط می شود به پسربچه ای تک و تنها در اتاقی حاوی میز و تخته شطرنجی بر روی آن. صفحه شطرنج بر روی آینه انعکاس می یابد و به ناگاه مهره سفید شاهِ منعکس شده در آینه ــ و نه مهره واقعی ــ بنای حرف زدن با پسرک را می گذارد و از او دعوت می کند که چشمان خویش را روی هم گذاشته به دنیای ماوراءطبیعی سفر کند. پسربچه اطاعت کرده و سفر رویایی خود را آغاز می کند...
آثار بون تِم پِلّی بخش گسترده ای از ادبیات قرن بیست را اشغال کرده است و اکثر کارهای او به زبان های مختلف اروپایی نیز ترجمه شده اند. ماسیمو از پرچمداران جنبش نوسازی فرهنگی ایتالیا در دهه های ۳۰ و ۴۰ میلادی بود. همان طور که ذکر شد این نظریه پرداز نئوکلاسیستِ(۲۴) قرن بیستم نوعی از رئالیسم را خلق کرد، تحت عنوان «رئالیسم جادویی»: رئالیسمی که با برخورداری از عناصر طنز، کنایه، خرد و تواناییِ عصاره کشی از مطالب و گزیده گویی قادر است حوادث واقعی کاملاً روزمره را به نوعی غیرواقعی و بالعکس نشان دهد. ماسیمو با کنار گذاشتن اصول و قواعد زیباشناختی و با بهره گیری از احساس گرایی و سبک ناتورالیسم(۲۵) قرن ۱۹، بار دیگر راز و رمز، اسطوره و افسانه، و تخیل و رویا را وارد رئالیسم جادویی خویش کرد، البته در کنار واقع گراییْ به عنوان عضو ثابت این رئالیسم جادویی. از نظر او وظیفه نویسنده تولید اسطوره و راز و رمز برای مردم است. او به خوبی قادر است با استفاده از تکنیک های طنز، شوک های آنی، و راه حل های غیرمنتظره انسان را به اعماق داستان هایش فروبَرَد، طوری که مرز میان واقعیت و رویا را در آثار او نمی توان تمیز داد: گویی هر یک محل رجوع به دیگری است و بالعکس. ماسیمو علاوه بر رعایت اصول ساده نویسی، شفافیت و وضوح در داستان هایش، ماهرانه قادر است با پیچاندن مطالب، فضای داستان ها را به گونه ای متافیزیک جلوه دهد. نویسنده در کتاب «عاشق وفادار» ــ کتابی شامل چندین داستان کوتاه و بلند، که ترجیحا به نام پرمعنی ترین داستان آن نامگذاری شده است ــ انواع و اقسام داستان ها را گنجانده، از موضوعاتی بی نهایت ساده و اسرارآمیز گرفته ــ همچون نیتا(۲۶) و لوکا(۲۷)دزده ــ تا موضوعاتی شهوتگرانه ــ همچون عاشق وفادار ــ و فلسفی، عرفانی ــ همچون زائران. «افسانه آب» ــ که خود شامل چندین بخش کوچکتر است ــ بلندترین داستان ماسیمو در این کتاب می باشد که در اوج احساس و لطافت و معصومیت نگاشته شده، و به سادگی بیانگر عدم توازن میان خلوص نیت و صمیمیت دخترکی معصوم با دنیای عاری از احساس پیرامونش است.
نبوغ و خلاقیت بکر موجود در این کتاب، موجب شد که جایزه استرِگا(۲۸) در سال ۱۹۵۳ به ماسیمو تعلق گیرد. وی پس از طی دوره طولانی مدت بیماری ای لاعلاج به سال ۱۹۶۰ در شهر روم دیده از جهان فروبست.

گَرد

در حدود دوازده سال پیش بود که محض سرگرمی خودم آزمایشگاه شیمی کوچکی راه انداختم. از این که می توانستم کلی آزمایش انجام دهم، به وجد می آمدم. قصد داشتم ــ البته کاملاً مخفیانه ــ عنصری را کشف کنم که پُلی میان دنیای مادی و دنیای معنوی باشد. و ناگهان روزی آن عنصر را در میان دستانم کشف کردم. آن عنصر به صورت مقدار کمی گَرد در کف دستانم جمع شده بود. قادر به تشخیص دقیق گرمی یا سردی آن نبودم. نه وزنی داشت، نه رنگی. قابل رویت بود، امّا لمس نشدنی. چشم بسته هم آن را احساس می کردم.
آن عنصر چنین خصوصیاتی داشت. و امّا... کمی بعد در طول همان روز پس از اتّفاقات پیش بینی نشده و عجیب و غریبی که برای من رخ داد، اثرات گَردم را تمام و کمال کشف کردم. و اکنون قصد حکایت آن ماجرا را دارم تا ببینم چه کسی در مورد آن فکر می کند.
تابستان. دهکده ای کوچک و آفتابگیر در میان دشتی بزرگ. ایتالیا. گَرد را در کاغذ کوچکی پیچیدم. به محض این که خواستم آن را در کیف پولم قرار دهم، متوجه شدم که آهی در بساط ندارم. بیهوده تمام جیب هایم را به دنبال پول گشتم. من هنوز اثرات کشفم را نمی دانستم و به این می اندیشیدم که انجام سلسله آزمایش های نهایی به این منظور خرج زیادی برمی دارد. ظهر بود. در رابطه با انجام دو امر مهم با مشکل مالی مواجه بودم: خوردن ناهار، انجام آزمایش ها.
عنصرم را در جیب قرار دادم و در زیر نور خورشید از خانه خارج شدم. هیچ تنابنده ای در خیابان ها نبود. صدای قدم های من روی سنگفرش خیابان در فضا منعکس می شد، خیابان هایی که شعله نورانی آسمان با قدرت هر چه تمام تر روی آن ها می تابید.
من فکر می کردم؛ به بارتولو(۲۹)، ثروتمندترین مرد دهکده. بارتولو عادت داشت هر چند وقت یک بار به رستوران «سیخ داغ»(۳۰) برود. من که از این موضوع خبر داشتم، به آن رستوران رفتم. از قضای روزگار، بارتولو به اتّفاق همسر و دختر خود آن جا بود. تقریبا ناهارشان را تمام کرده بودند. فورا نزد او رفتم.
«آقای بارتولو دنبالتان می گشتم، قصد دارم شما را در پروژه ام سهیم کنم. گَرد سحرآمیزی را کشف کرده ام. هنوز نمی دانم به چه دردی می خورد، امّا مطمئن ام که مرز بین مادّه و ماوراءالطّبیعه است. شما که متوجه اهمیت مطلب هستید. باید دویست و پنجاه هزار لیره به من بدهید تا آزمایش های نهایی را انجام دهم.»
بارتولو با تحکم به همسر درشت هیکل و دختر لاغراندام خود دستور داد:
«خانم ها، بلند شوید!»
آن هااطاعت کردند. بارتولو خود نیز ایستاد و در مقابل من قرار گرفت. کت و شلوار پارچه ای سفیدرنگی به تن، عینکی دسته طلا به چشم و ریشی طلایی رنگ به چهره داشت. بارتولو چنین پاسخم را داد:
«آقای ماسّیمو(۳۱)، شما نمی دانید که من فقیر هستم. من حتی به اندازه یک لیره هم استطاعت مالی ندارم. قسم می خورم به خاطر رَدّ تقاضای شما دلم خون است.»
سکوت کرد. نگاهش کردم. نگاهم کرد. به شدّت احساس ناامنی می کردم. نگاهم را پایین انداختم.
و ناگهان متوجّه سمت چپ سینه بارتولو شدم. روی پارچه سفید کت بارتولو دقیقا در محل جیب پوشت(۳۲) لکه کوچک سرخ رنگی پدیدار شده بود. در این فکر بودم که باز هم از او تقاضا کنم. امّا با دیدن آن لکه کوچک که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد، منصرف شدم. تصمیم گرفتم بارتولو را از موضوع آگاه کنم که دوباره جمله چند لحظه پیش خود را تکرار کرد:
«دلم خون است. و من باید برایتان شرح بدهم که...»
دیگر چیزی نشنیدم. به او ظنین شدم. تک تک ذرّات وجودم را نور امید فراگرفت. کم کم داشتم به اثرات کشفم پی می بردم. بارتولو در محدوده فعالیت گَرد من قرار گرفته بود. گَردی که مرز میان واقعیت و رویا بود؛ تجسّم بخش پندارها، اندیشه ها و درونیات آدم ها. تجسّم بخش افکاری که آدم ها به واسطه آن ها قادر به ارتباط کلامی می شوند.
بارتولو همچنان می گفت و تکرار می کرد:
«دلم خون است.»
و آن مرد نگون بخت...

نظرات کاربران درباره کتاب عاشق وفادار