فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آدمها در گذر زمان

نسخه الکترونیک کتاب آدمها در گذر زمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدمها در گذر زمان

مادر بزرگ یکشنبه روزی از دنیا رفت، بیست و ششم اوت سال هزارو نُه‌صد؛ آخرین روز از هفته‌ای به‌شدت گرم و سوزان، هفته‌ای که خورشید بی‌رحمانه شعله‌هایش را به اطراف می‌پراکند. آدم‌ها بیهوده گریه‌وزاری راه‌انداخته بودند، طلب مغفرت می‌کردند، دسته‌جمعی آواز می‌خواندند، و در کلیسا ارگ می‌نواختند. گویی آسمان از حرکت بازایستاده بود. گویی چشمه‌هایی که همواره بر فراز کوه می‌جوشیدند، خشک شده بودند، کوهی که به‌نوبه خود نیز از شدّت گرما و خشکی هوا پوسته‌پوسته و ترک‌ترک شده بود. گل‌های باغ نیز پژمرده شده بودند، درست مانند گل‌های خشک درون زنگوله‌های شیشه‌ای که میز توالت‌ها را زینت می‌بخشند. حتی سنگ‌هایی که همواره شکم مارمولک‌ها را لمس می‌کردند نیز از فرط گرما شکاف برداشته بودند. نگاه آدم‌ها مات و مبهوت به‌طرف «زن» خیره مانده بود. فریاد زنجره‌ها حتی در طول شب‌ها نیز قطع نشده بود، شاید به این دلیل که بلبل‌های آوازه‌خوانی که بر فراز درختان بلوط آشیانه داشتند، روی زمین افتاده و مرده بودند.
روزی که مادربزرگ از دنیا رفت، پرتوهای منتشره در آسمانْ حوالی غروب ابتدا به رنگ خاکستری و سپس فقط برای لحظه‌ای به‌رنگ ارغوانی و سرانجام ناگهان همزمان با غروب کامل خورشید به سیاهی گراییدند: و این لحظه درست لحظه‌ای بود که مراسم مرگ مادربزرگ آغاز شده بود، مرگْ در زیر نور ستارگانی انگشت‌شمار، امّا بزرگ.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آدمها در گذر زمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آشنایی با نویسنده

ماسیمو بون تِم پِلّی(۲) روز دوازدهم ماه مه سال ۱۸۷۸ در شهر کومو (لِکو)ی(۳) ایتالیا دیده به جهان گشود. در طول مدت زندگی خود دست به کارهای مختلفی زد: آموزگاری، روزنامه نگاری، داستان نویسی، نمایشنامه نویسی، نوازندگی و... وی فارغ التحصیل سال ۱۹۰۳ از دانشگاه تورین(۴) در دو رشته فلسفه و ادبیات می باشد. از سال ۱۹۰۳ به بعد علاوه بر حرفه آموزگاری در مدارس مختلف، فعالیت های ادبی خود را نیز شروع کرد. اولین آثار او در سال ۱۹۰۴ به رشته تحریر درآمدند. ماسیمو به سال ۱۹۱۵ به جبهه جنگ پیوست ــ ابتدا به عنوان خبرنگار روزنامه مِساجِّرو(۵) و سپس مسئول قسمت توپخانه. اولین سال های پس از اتمام جنگ به نفی آثار اولیه خود پرداخت و در سال ۱۹۱۹ به جنبش فوتوریسم(۶) ملحق شد و دیگر بار فعالیت های ادبی خویش را آغاز نمود. سال ۱۹۲۶ با همکاری «کورتزیو مالاپارته»(۷) مجله فرانسه زبان «بازنگری قرن ۲۰» را پایه ریزی کرد.(۸) فعالیت این مجله در آوریل سال ۱۹۲۹ متوقف شد. (او در آغاز پیروی وفادار شاعر بزرگْ کاردوچّی(۹) بود). هدف اصلی بون تِم پِلّی از تاسیس این مجله این بود که ادبیات ایتالیا را از حالت دولت شهر، و مجزا بودن خارج کرده، روندی یکپارچه و واحد به آن بخشد. او قصد داشت در برابر قوانین تحمیلی دولت به هنرمندان مقاومت کند. همکاران او در این مجله عبارت بودند از: ماکس ژاکوب(۱۰)، بلز ساندرار(۱۱)، آندره مالرو(۱۲)، رِینرِماریا ریلکه(۱۳)، جیمز جویس(۱۴)، و ویرجینیا ولف(۱۵). انزوای ماسیمو مواکدا تا آن جا ادامه پیدا کرد که به گونه ای صریح و دقیق «رئالیسم جادوییِ»(۱۶) معروف او را شکل داد. در ادبیات داستانی و غیرداستانی، او نمونه قرن بیستم است. به اعتقاد او نویسنده هرگز نباید کوچک ترین تصور و تخیل خود را کنترل و سانسور کند.
اگر چه ماسیمو نیز هم چون دیگر نویسندگان و هنرمندان ایتالیایی، دهه های ۲۰ و ۳۰ میلادی گرایشی به رژیم فاشیست داشت، امّا هم او اولین کسی بود که در سال ۱۹۳۸ سکوی پیشنهادی دانشگاهی را نپذیرفت، تنها به این دلیل که پیش از او، این سکو از آن فردی یهودی بوده است: همین حرکت او ابتدا منجر به تبعید داخلی وی شد، سپس سانسور عقایدش، و در پایان نیز حکم جلب و اعدام او توسط رژیم فاشیست صادر گردید.
وی در سال ۱۹۴۸ در انتخابات عمومی به عنوان سناتور، اکثریت آراءعمومی را کسب کرد، امّا مقامات مربوطه به علت فعالیت های فاشیستیِ گذشته ماسیمو، انتخاب او را ملغی اعلام کردند.
بون تِم پِلّی همکار و دوست صمیمی لوییجی پیرانْدِلّو(۱۷) بود ــ هر دو معلم بودند. مجموعه نامه هایی از این دو دوست باقی مانده است ــ علاوه بر مجموعه مقالات و نقدهایی بر نویسندگان و شاعرانی هم چون لِئوپاردی(۱۸)، وِرگا(۱۹)، دَنّونتزیو(۲۰)، و پیرانْدِلّو.
از روابط احساسی ماسیمو می توان به نقاش فرانسوی ماریت لیدیز(۲۱) و زنی نویسنده به نام پائولا مازینو(۲۲) اشاره کرد ــ پائولا تا آخرین لحظه زندگیِ ماسیمو دوست وفادار او باقی ماند.
مقوله دنیای فرازمینی در یکی از داستان های او به وضوح قابل رویت است: داستانی تحت عنوان «شطرنج در برابر آینه». داستان مربوط می شود به پسربچه ای تک و تنها در اتاقی حاوی میز و تخته شطرنجی بر روی آن. صفحه شطرنج بر روی آینه انعکاس می یابد و به ناگاه مهره سفید شاهِ منعکس شده در آینه ــ و نه مهره واقعی ــ بنای حرف زدن با پسرک را می گذارد و از او دعوت می کند که چشمان خویش را روی هم گذاشته به دنیای ماوراءطبیعه سفر کند. پسربچه اطاعت کرده و سفر رویایی خود را آغاز می کند...
آثار بون تِم پِلّی بخش گسترده ای از ادبیات قرن بیست را اشغال کرده است و اکثر کارهای او به زبان های مختلف اروپایی نیز ترجمه شده اند. ماسیمو از پرچمداران جنبش نوسازی فرهنگی ایتالیا در دهه های ۳۰ و ۴۰ میلادی بود. همان طور که ذکر شد این نظریه پرداز نئوکلاسیستِ(۲۳) قرن بیستم نوعی از رئالیسم را خلق کرد، تحت عنوان «رئالیسم جادویی»: رئالیسمی که با برخورداری از عناصر طنز، کنایه، خرد و تواناییِ عصاره کشی از مطالب و گزیده گویی قادر است حوادث واقعی کاملاً روزمره را به نوعی غیرواقعی و بالعکس نشان دهد. ماسیمو با کنارگذاشتن اصول و قواعد زیباشناختی و با بهره گیری از احساس گرایی و سبک ناتورالیسم(۲۴) قرن ۱۹، بار دیگر راز و رمز، اسطوره و افسانه، و تخیل و رویا را وارد رئالیسم جادویی خویش کرد، البته در کنار واقع گرایی به عنوان عضو ثابت این رئالیسم جادویی. از نظر او وظیفه نویسنده تولید اسطوره و راز و رمز برای مردم است. او به خوبی قادر است با استفاده از تکنیک های طنز، شوک های آنی، و راه حل های غیرمنتظرهْ انسان را به اعماق داستان هایش فرو بَرَد، طوری که مرز میان واقعیت و رویا را در آثار او نمی توان تمیز داد: گویی هر یک محل رجوع به دیگری است و بالعکس. ماسیمو علاوه بر رعایت اصول ساده نویسی، شفافیت و وضوح در داستان هایش ماهرانه قادر است با پیچاندن مطالب، فضای داستان ها را به گونه ای متافیزیک جلوه دهد. وی پس از طی دوره طولانی مدت بیماری ای لاعلاج به سال ۱۹۶۰ در شهر رم دیده از جهان فروبست.

بخش اوّل: آدم ها در گذر زمان

۱. مادربزرگ

مادر بزرگ یکشنبه روزی از دنیا رفت، بیست و ششم اوت سال هزارو نُه صد؛ آخرین روز از هفته ای به شدت گرم و سوزان، هفته ای که خورشید بی رحمانه شعله هایش را به اطراف می پراکند. آدم ها بیهوده گریه وزاری راه انداخته بودند، طلب مغفرت می کردند، دسته جمعی آواز می خواندند، و در کلیسا ارگ می نواختند. گویی آسمان از حرکت بازایستاده بود. گویی چشمه هایی که همواره بر فراز کوه می جوشیدند، خشک شده بودند، کوهی که به نوبه خود نیز از شدّت گرما و خشکی هوا پوسته پوسته و ترک ترک شده بود. گل های باغ نیز پژمرده شده بودند، درست مانند گل های خشک درون زنگوله های شیشه ای که میز توالت ها را زینت می بخشند. حتی سنگ هایی که همواره شکم مارمولک ها را لمس می کردند نیز از فرط گرما شکاف برداشته بودند. نگاه آدم ها مات و مبهوت به طرف «زن» خیره مانده بود. فریاد زنجره ها حتی در طول شب ها نیز قطع نشده بود، شاید به این دلیل که بلبل های آوازه خوانی که بر فراز درختان بلوط آشیانه داشتند، روی زمین افتاده و مرده بودند.
روزی که مادربزرگ از دنیا رفت، پرتوهای منتشره در آسمانْ حوالی غروب ابتدا به رنگ خاکستری و سپس فقط برای لحظه ای به رنگ ارغوانی و سرانجام ناگهان همزمان با غروب کامل خورشید به سیاهی گراییدند: و این لحظه درست لحظه ای بود که مراسم مرگ مادربزرگ آغاز شده بود، مرگْ در زیر نور ستارگانی انگشت شمار، امّا بزرگ.
همان طور که گفتم مراسم مرگْ یکشنبه روزی اتفاق افتاد، شاید هم دوشنبه؛ هیچ کس از زمان دقیق مرگ مطلع نشد، و از آن جایی که زمان دقیق مرگْ در لحظه وقوع مشخّص و ثبت نشده، مشخّص و ثبت نیز نخواهد شد ــ مگر این که در دفاتر ثبت احوال آن دنیا ثبت شده باشد. از صبح روز بیست و ششم اوت مادربزرگ دیگر رویت نشد، تختخواب او حتی تا ظهر ــ هنگام اجرای مراسم مذهبی مخصوص یکشنبه ها ــ نیز خالی ماند، امری که در عرض دوازده سال گذشته در هیچ یکشنبه ای اتفاق نیفتاده بود، یعنی رقمی معادل با شش صد ظهر یا بیشتر. مادربزرگ دوازده سال پیش به کولونّا(۲۵) آمد و مقیم همان جا شد.
ملک اربابی او در حومه دهکده قرار داشت، ویلایی به نام کوروناتا(۲۶). زمان اندکی پیش از آغاز مراسم آوه ماریا(۲۷) پزشک دهکده را نزد خویش فراخواند: برای اوّلین و آخرین بار در عرض دوازده سال گذشته.
پزشک دهکده فورا خود را به بالین پیرزن رساند؛ برخی از افراد کنجکاوْ بارِ دهکده را ترک کردند و همراه دکتر روانه ملک مادربزرگ شدند، سپس پشت در خانه در انتظار شنیدن خبرهای جدید فالگوش ایستادند. پزشک دهکده از راهِ سربالاییِ میان باغ بالا رفت؛ در کمال احتیاط خود را معرفی کرد و تا دم در اتاق مادربزرگ ــ واقع در طبقه اول خانه ــ همراهی شد.
اتاقی بسیار دراز: پزشک از همان آستانه در تختخوابی را در انتهای اتاق دید، تختی که از فرط سفیدی زیاد می درخشید. مادربزرگ روی این تخت قرار داشت، به کمک انبوه کوسن های واقع در پشت گردن و کمرش قادر به نشستن شده بود. کلاه سفید بی لبه بزرگی نیز روی سرش مشاهده می شد، از کلاه دو روبان به رنگ آبی آسمانی جدا شده بودند که در زیر گلو به هم گره می خوردند. پزشک دهکده برای رسیدن به بالین پیرزن درازای اتاق را طی کرد، با دشواری روی کف اتاق گام برمی داشت، کف اتاق نیز می درخشید؛ در میانه راه بود که صدای مادربزرگ مانع پیشروی بیشترش شد:
«دیگر لازم نیست جلوتر از این بیایید.»
پزشک دهکده شروع به صحبت کرد:
«خانم...»
«کافی است. من فقط می خواستم به شما بگویم که در شرف مردنم، می دانم که ناخوشم، هیچ کاری هم نمی شود کرد، من امروز عصر یا امشب خواهم مُرد.»
پزشک لحظه ای رنگ باخت، امّا بار دیگر سرخی به چهره اش دوید، و مِن مِن کنان گفت:
«عمل جراحی ناچیز و مختصر من...»
«به دردنمی خورد. بی فایده است. می دانید چرا دنبالتان فرستادم؟ چون وقتی یک نفر در حال مرگ است، رسم است که پزشکی حضور داشته باشد. بفرمایید آن جا بنشینید.»
و همزمان با ادای این فرمانْ با چانه اش به گوشه ای واقع در پشت سر پزشک دهکده اشاره کرد، گوشه ای که در تاریکی مطلق فرورفته بود.
پزشک مات و مبهوت سرجایش میخکوب شده بود، با خود اندیشید که در کمال وقار و متانت از پیرزن خداحافظی کند و برود، چند قدمی عقب عقب رفت، امّا با چهره ای سرخ تر از چند لحظه پیشْ در سکوت مطلق راهیِ نقطه ای شد که چانه توانا و قدرتمند مادربزرگ به او نشان داده بود. کاناپه ای کوچک در آن گوشه پرت و دورافتاده اتاق قرار داشت.
به محض نشستن روی کاناپه زنگی الکتریکی به صدا درآمد، پیرزن زنگ را نواخته بود. او همزمان هر دو ریسمان مخصوص زنگ و چراغ را با همدیگر به لرزه درآورده بود، ریسمان هایی مدفون در زیر پتوها. وکیل دهکده نیز وارد اتاق شد، و سر جای خویش ایستاد، درست همانند پزشک.
«تمام کارهای من منظّم اند، هیچ وصیتی ندارم، امّا این قانون است که وقتی یک نفر می میرد، وکیلی نیز حضور داشته باشد. بفرمایید آن جا بنشینید.»
وکیل دهکده نیز قصد داشت اتاق را ترک کند، امّا سری تکان داد و مانند شخصی درصدد یافتن راهی برای عبور، به طرف کاناپه راه افتاد، و در کنار پزشک نشست.
رفته رفته صدای جیرجیر واضح، ممتد و یکنواختی از بیرون اتاق به گوش پزشک رسید ــ جیرجیر کفش هایی در حال حرکت ــ ابتدا از دور، سپس نزدیک و نزدیک تر، لحظه ای خاموش، و مجدّدا نزدیک تر از پیش. حقّا که این پیرزن مرموز و شگفت انگیز فکر همه چیز را کرده بود. پدر مقدّس وارد اتاق شد، بدون شک قصد داشت که مراسم اعتراف و عشاء ربّانی محتضر ــ ویاتیکو(۲۸) ــ را انجام دهد. به محض ورود پدر مقدس پیرزن کمی لحن مودبانه و احترام آمیز به خود گرفت، امّا از درصد خشونت و جدّیت اش ذرّه ای نیز کاسته نشد. مرد کشیش با لحنی گواهی دهنده از خبری ناخوشایند لب به سخن گشود:
«خواهر، ما هنوز تنها نیستیم، برای اعتراف مقدس باید حتما دو نفری باشیم، من و شما...»
«پدر مقدس، اهمیتی ندارد؛ من چیزی برای اعتراف ندارم، بخشش هم که ظاهرا انجام می شود. مراسم عشاء ربّانی محتضر را پایان حرف هایم برگزار کنید، هر وقت که خودم به شما گفتم. بنابراین، تا آن موقع، لطف کنید حس و حال روحانی گریِ خودتان را در انتظار نگه دارید، و بفرمایید آن جا، کنار آن دو نفر بنشینید.»
جناب پزشک و وکیل خود را تا گوشه های کاناپه کنار کشیدند تا کشیش بتواند در میان آنان بنشیند، و به این صورت کاناپه کوچک پر از آدم شد.
«بسیار خوب، حالا اعضای خانواده هم وارد شوند.»
با صدور اجازه اعضای خانواده وارد اتاق شدند، و کنار لبه های تختخواب مادربزرگ قرار گرفتند ــ مکانی که مادربزرگ قصد داشت در آن جا از دنیا برود.
اعضای خانواده چهار نفر بودند، دو نفر آدم بزرگ و دو نفر کودک: پسرِ پیرزن رو به مرگ به همراه همسر و دو دختر نُه و هشت ساله اش (نوه های پیرزن).
مادربزرگ به عروس خانواده امر کرد:
«ویتّوریا(۲۹)، گریه نکن.»
سپس با اشاره ای به نوه ها ادامه داد:
«احمق های خل و چل شماها هم دهانتان را باز نکنید.»
و سپس سیلوانو(۳۰) را مورد خطاب قرار داد و فرمانش را به اتمام رساند:
«تو هم مثل دکلْ آن گوشه شق و رق نایست.»
سیلوانو نمی دانست کجا را نگاه کند.
مادربزرگ پس از سر و سامان دادن به وضعیت حضّار در مورد آخرین سال های زندگی اش سخنرانی کرد:
«همان طور که می بینید، خیلی منظّم و مرتّب، و شسته و رُفته دارم می میرم، بنابراین جای هیچ گونه بحث بی خود و اضافه نیست. مرگْ هیچ چیز بدی هم نیست، چرا که همه باید بمیرند، اگر کسی نمیرد، تبدیل به پدیده وحشتناکی می شود؛ من هم که دیگر هفتاد سال عمر کرده ام. اگر فردا روزی این و آن از شما سوال کردند که من به چه علّت مُردم، و یا نمی دانم، هر سوال دیگری کردند، به آن ها بگویی که علّتش را فقط من می دانستم و بس؛ به آن ها بگویید که به فکر کار و بار و خانه و زندگی های خودشان باشند، همان طوری که من همیشه به خانواده ام رسیدگی کردم، و هیچ چیز دیگری برایم جذابیت و اهمیت نداشت، مگر خانواده ام؛ خانواده ای که همه اعضای آن اکنون در این اتاق حضور دارند، چون که مطمئنا لیویو(۳۱) مُرده... معلوم نیست چند سال پیش... چه کسی می داند... نوزاد دیگری هم که در این خانواده متولّد نشده. به هر حال همه از این موضوع آگاه هستید، با این دقایقی که به سرعت می گذرند، چهار نفر هم خودش کلّی است، به خصوص آدم هایی مثل شماها که بی خاصیت هستید، و اصلاً و ابدا به درد هیچ کاری نمی خورید، پس از مرگِ من هم که از این چیزی که الان هستید، بی خاصیت تر خواهید شد، بنابراین بهتر است که زاد و ولد در خانواده متوقّف شود، این دو نفر هم وقتی بزرگ شدند، بهتر است تشکیل خانواده ندهند.»
در این لحظه نورا(۳۲) با صدای بلند فریاد کشید:
«ما!»
نورا وحشت زده متوجّه شد که مادربزرگ در مورد او و خواهرش صحبت می کند؛ امّا خواهر بزرگ تر برای آرام نگه داشتن خواهر کوچک تر آن چنان ضربه شدیدی به او وارد کرد که چیزی نمانده بود نورا روی تختخواب مادربزرگش واژگون شود.
تمام افراد حاضر در اتاق حیران و مبهوت بر سر جاهای خود خشک شده بودند. خطر چند لحظه پیش موجبات وحشت همگی را فراهم آورده بود. در این میان صدای نفس وکیل ــ که بیماری آسم داشت ــ شنیده می شد. مادربزرگ نگاهش را به طرف خانواده عزیزش چرخاند، و با دقّت به آن ها خیره شد. سپس با این نتیجه گیری کلّی به صحبت های خود خاتمه داد:
«و دیگر این که... هیچ یک از شما در دوران کهولت نخواهید مُرد، همه شما جوان مرگ خواهید شد.»
دیگر اتاق در تاریکی محض فرورفت، فقط سر مادربزرگ، کلاه بی لبه او، و بالش ها در اثر تابش اندک روشنایی چراغ خواب کوچک رومیزی ــ واقع در روی پاتختی کنار تختخواب ــ روشن و قابل رویت بودند. اقتدار و صلابت کلمات پیرزن نسیم حیرت در فضای اطراف پراکنده بود. لحظه ای در سکوت محض سپری شد، لحظه ای که هم چون گرفتگی شدید عضلانی تیر می کشید، شاید اگر ثانیه ای دیگر این سکوت ادامه پیدا می کرد، اتاق منفجر می شد، و در قالب هزاران تکه به هوا می پرید. امّا مادربزرگ با فشاردادن ناگهانی کلید چراغ اتاق سکوت را شکست. تابش شدید نورِ چراغْ نظم همگان را مختل کرد. اعضای خانواده چند قدمی از کنار تخت دور شدند، و آقای پزشک و وکیل و کشیش دهکده نیز از روی کاناپه پریدند و ایستادند. مادربزرگ با صدای بلند خندید، خنده ای که در روح و جان تمام حاضران وحشت عظیمی ایجاد کرد، چیزی نمانده بود از فرط ترسْ خود را از پنجره به طرف پایین پرت کند، که باز هم یک بار دیگر پیرزنِ رنگ پریده به نجات آن ها شتافت، و حرف زدن را از سر گرفت؛ امّا این بار لحن صدایش عوض شده بود، لرزان هم چون شیشه:
«همه چیز مطابق نظم و قانون پیش می رود؛ چه در زندگی، چه در مرگ.»
متعاقب ادای این جمله، مادربزرگ لحظه ای به بلندای سقف چشم دوخت، و سکوتی طولانی بر کل اتاق حکمفرما شد؛ سپس مجدّدا نگاهش را پایین آورد، و با لحنی بم و گرفته و درونی هر هفت نفر را از اتاق مرخص کرد:
«بروید.»
در این جا بود که هفت نفر موفّق شدند نفسی بکشند. سیلوانو بغض در گلو داشت، و می خواست هق هق گریه سردهد، دیرچه(۳۳) و نورا چند قدمی عقب عقب رفتند، تا این که شانه هایشان به دیوار پشت سرشان برخورد کرد. چشمانشان از فرط حیرتْ درشت و گرد شده بود. عروس خانواده فقط و فقط در حسرت یک چیز می سوخت: آتش اشتیاق شدید دوری از آن مکان. کشیش به خود جرات داد و قدمی پیش گذاشت.
مادربزرگ گفت:
«نه عالی جناب کشیش محترم، خودتان را به دردسر نیندازید. فرض می کنیم که مراسم عشاء ربّانی محتضر ــ Viatico ــ هم مثلاً برگزار شده. من باید همین الان فورا تنهای تنها شوم. در اتاق را ببندید، چراغ را خاموش نکنید، و هیچ کس هم تا فردا صبح ساعت شش وارد این اتاق نشود، تنهایم بگذارید، راحتم بگذارید... بله، بله... الوداع.»
هیچ یک از اعضای گروه هفت نفره هرگز به خاطر نخواهند آورد که چگونه از اتاق پیرزن خارج شدند.
همان طور گروهی در آستانه در اتاق ایستاده بودند. ویتّوریا به شانه شوهرش تکیه داده بود، امّا وقتی هیچ گونه حس آرامش و تسلّی خاطری دریافت نکرد، فورا از سیلوانو فاصله گرفت و از بقیه اعضای گروه نیز چند قدمی دورتر شد. پزشک به آرامی در اتاق را بست، و قفل فنری در را لمس و امتحان کرد. چند لحظه دیگر نیز مکث کردند، همگیْ گوش ها را تیز کرده بودند؛ سپس نوک پنجه نوک پنجه از اتاق مادربزرگ دورتر و دورتر شدند. امّا بارها و بارها به پشت سر خود نگاه کردند، به باریکه پرتوهای نوری که از لولاها، لتّه ها و شکاف های در به طرف بیرون ساطع شده بودند.
دیگر هم چون لشکری کم تعداد امّا هوشیار و محتاط حرکت می کردند. هیچ یک هدایتگر قدم هایش نبود، با این وجود همگی از پلّه ها به طرف پایین هدایت می شدند.
سر راه خود هیچ یک از خدمتکارها را مشاهده نکردند. بی بروبرگرد این امر نیز براساس یکی از فرمان های پیرزن انجام شده بود. تنها کسی که در طبقه پایین ایستاده بود، خادم کلیسا بود ــ پسر بچّه ای که به اجرای مراسم عشاء ربّانی و مراسم مذهبی کلیسا کمک می کند. کشیش که پاک او را از خاطر برده بود، با بداخلاقی و بی احترامی هرچه تمام تر خادم را از خانه بیرون کرد. پسربچّه که به شدت وحشت کرده بود، دوان دوان از عمارت پیرزن خارج شد تا به سایر افراد کنجکاوی بپیوندد که این مراسم متبرک مذهبی را تعقیب کرده بودند.
اعضای گروه تصمیم گرفتند خارج از در اصلی خانه به انتظار بنشینند. میدان کوچکی خارج از خانه وجود داشت که «پهنه پایینْ کوهی»(۳۴) نامیده می شد. این میدان کوچک از یک طرف توسّط دیوارهای کوروناتا و از طرف دیگر توسّط دیوارهای اوّلین خانه های دهکده کولونّا محصور شده بود ــ از مقابل در ورودی خانه هم باریکه راهی با شیب تند به طرف باغچه سرازیر می شد.
گروه هفت نفره ما بار دیگر مکث کرد، امّا فقط لحظه ای، آن هم در مقابل در ورودی خانه؛ هیچ یک دهان باز نمی کردند، فقط و فقط بدن ها به طرف یک پنجره بزرگ یکسره بدون نرده متمایل شده بود. وارد سراشیبی باغ شدند.
باغ دقیقا در لبه کوه قرار داشت، جایی که عمارت از دل خاک سردرآورده بود، باریکه راهی با شیبی تند و صعب العبور. پلّه های سنگی کوچکی به طور نامنظّم در مسیر سراشیبی قرار داشتند که توسط کج راهه هایی پیچ در پیچ به یکدیگر مرتبط می شدند. پلّه هایی نیز در دل سنگ ها کنده شده بود، پلّه هایی با لبه های تیز و بران. بوته ها و درختچه هایی که از قسمت پایین خود نیز به اطراف شاخه دوانیده بودند، و هم چنین برگ های دیگر درختان که در اثر تماس با شعله های سوزان خورشیدِ آن چند روزه به شدّت خشک شده بودند، اکنون با غرق شدن در تاریکیِ دل افزای آن شب گویا نفس کشیدن را بار دیگر از سرگرفته بودند. نور ستارگان چاشنی تاریکی شیرین آن شب بود. هر از گاهی از میان شاخه های بلندتر درختان فریاد زنجره ای شبگرد و بی خواب به گوش می رسید.
ویتوریا گفت:
«بچّه ها باید بخوابند.»
امّا این جمله با لحنی بسیار عجیب و غریب و حیرت آور ادا شد، گویا از دهان انسان خارج نشده بود، با زبانی درک ناشدنی، بی هیچ پژواکی در میان سنگریزه ها خاموش شد. گروه بالاخره به میدان کوچک رسیدند، میدانی که توسط صندلی های سنگی محصور شده بود؛ گوشه ای از میدان درخت بلوط تنومندی از دل خاک سربرآورده بود. تمام اعضای گروه به اتفاق از حرکت بازایستادند. روی یکی از صندلی سنگی ها زوج جوان نشستند، و سپس به ترتیب روی بقیه صندلی ها نیز پزشک، کشیش، و وکیل؛ دختر بچّه ها نیز که از پیش دوان دوان به طرف درخت بلوط شتافته و در میان سوراخ های قدیمی ایجاد شده در قسمت های پایینی تنه درخت، به زور، جای مناسبی برای خود ــ البتّه از نظر خودشان ــ پیدا کرده بودند. به این ترتیب همگی مرتّب و منظّم سر جاهای خود قرار گرفتند، بی این که در مورد واقعه پیش آمده با یکدیگر حرفی بزنند، بی این که متوجّه حرکات خود باشند. شب در زیر نور ملایم ستارگان سپری می شد. امّا این موضوع برای هیچ کس اهمیتی نداشت. هر هفت نفر همان طور که روی صندلی های سنگی خود نشسته بودند، بدنشان را به طرف دیوار خاکستری رنگ خانه برگرداندند، دیواری که در دل شب سر پا ایستاده بود. دیواری خزه پوش ــ خزه ها کل دیوار خانه را خط خطی کرده بودند، از پایین تا بالا. همگی طبقه اوّل عمارت را می نگریستند، مکانی که در آن جا پنج پنجره سیاهرنگ پشت سر هم ردیف شده بودند؛ امّا فورا نگاهشان به سومین پنجره متمایل شد، پنجره ای که درصد سیاهی آن از بقیه کمتر بود، چرا که نوری ملایم امّا در عین حال هراسناک از میان حایل های کرکره ای شکل نیمه باز پنجره به طرف بیرون ساطع می شد.
پس از چند دقیقه کشیش با صدایی آهسته از پزشک سوال کرد:
«حالا بالاخره به چه علّت مُرد؟»
پزشک که ناگهان غافلگیر شده بود، پس از لحظه ای تامّل پاسخ داد:
«اوه شاید هنوز نمرده باشد.»
امّا کشیش بر سوال قبلی خود اصرار ورزید:
«بسیار خوب، امّا به چه علّتی؟»
پزشک پریشان و آشفته حال زیر لب زمزمه کرد:
«مرضی عجیب و ناشناخته... معلوم نیست از چندین سالِ...»
کشیش به طرف صندلی دیگر برگشت، و رو به سیلوانو کرد و گفت:
«شما تنها فرزند خانواده هستید؟»
سیلوانو به دشواری پاسخ داد:
«نه، برادر کوچک تری هم داشتم.»
ویتّوریا خود را وارد بحث کرد و گفت:
«لیویو؛ مگر نشنیدید؟»
«درست است؛ لیویو خیلی کوچک بود که از خانه فرار کرد، فکر می کنم به آلمان رفت. هر چه قدر دنبالش گشتیم، بی فایده بود. احتمالاً خیلی زود مرده بوده... سیزده سال پیش.»
وکیل نیز شروع کرد به اطّلاعات گرفتن:
«او گفت که هیچ قوم و خویش دیگری هم ندارید، درست است؟»
«تنها فامیل ما دختر دایی یتیمم بود که الان همسرِ من است.»
ویتّوریا گفت:
«یعنی من.»
لحن کلام ویتّوریا به حدی اندوهناک بود که کشیش وظیفه خود دانست، آسایش و قوّت قلبی مختصر به او بدهد:
«خدا بهتان صبر دهد، شجاع باشید، خانم.»
جملات بی محتوای کشیش دهکده فقط برای خالی نبودن عریضه بیان شده بودند. برای مدتی هیچ کس جرات نکرد حتی کلمه ای حرف بزند. در زیر نور ملایم شب درخت بلوط تنومند را می نگریستند، درختی که دختر بچّه ها در پای آن به خواب فرورفته بودند، یکی در آغوش دیگری. گویی دو ریشه تازه رشد یافته آن درخت کهنسال بودند. پوسته تنه درخت گاهی در سیاهی شب تَرَق تَرَق صدا می کرد.
به یک باره موجی از سرما در فضای اطرافِ هفت نفر پراکنده شد؛ سیلوانو فریاد زد:
«خدایا!»
و متعاقب آن هر پنج نفر از جا پریدند.
چراغ سوّمین پنجره ناگهان خاموش شده بود.
سیلوانو مات و مبهوت و حیرانْ دستانی را که بالا برده بود، ناگهان رها کرد، و زیر لب نالید:
«آهان، حالا مُرد.»
وکیل نیز اعلان کرد:
«راس ساعت یازده وسی وپنج دقیقه.»
امّا پزشک دهکده فریادزنان کلام وکیل را قطع کرد و گفت:
«چه می گویید؟ او چراغ را خاموش کرده؛ اگر که او خاموش کرده، پس یعنی این که هنوز زنده است، و نمرده...»
بار دیگر همگی سر جاهای خود نشستند، و آهسته نظر پزشک را تایید کردند:
«بله، درست است، درست است.»
دیگر همه اعضای گروه احساس خستگی می کردند.
در مقابل آن ها محوّطه ای قرار داشت وسیع، متروک و سیاهِ سیاه. گویی دیگر هیچ دلیلی برای سپری شدن زمان وجود نداشت، گویی آن شب لعنتی هیچ وقت نمی خواست به انتها برسد. هر یک از پنج نفر پراکنده و دور از هم دستخوش التهاب و بی قراری شده بودند، از امری غیرقابل پیش بینی می هراسیدند، امّا تک تک آن ها فقط اضطراب خاص خود را درک می کرد، و نه دیگری را؛ اندیشه هایی یکسان از ذهن هر یک از آن ها می گذشت: خشم و غیظ، فکر و خیال، تحریک و هیجان، افسردگی و نومیدی، سقوط اخلاق و وجدان، مالیخولیا و بی قراری. گویی همگی در آتش اشتیاق چیزی می سوختند. هر یک مشتاقانه می خواستند، عملی را یافته و به انتها رسانند، امّا هیچ کاری از دستشان ساخته نبود. بالاخره به این نتیجه رسیدند که سرپا بایستند، امّا حتی این کار را نیز در لحظه مناسب خود انجام ندادند. هوای روشن شده از نور ملایم ستارگان در اثر وزش جریانات تند و شدید باد به ارتعاش درمی آمد: ناله هایی گرم، آزاردهنده، و ملالت آور. و به این ترتیب هر یک از گیاهان باغ قادر شده بود که به راحتی رایحه مخصوص خود را آزادانه تر به سوی این ناله های گرم گسیل دارد. عطر تند و تیز صنوبرها، رایحه تلخ evonimi، عطر بد و زننده خرزهره ها؛ رفته رفته در تیرگی غلیظ شب اشکال درختان به هیچ وجه قابل رویت نبود، فقط و فقط از طریق استشمام مخلوط روایح آن ها این یقین حاصل می شد که آن ها وجود دارند. روایحی که به تدریج غلیظ و غلیظ تر می شدند، هم چون بوی تعفّنی بود که از گوشه گوشه زمین برمی خاست تا تک تک ذرّات وجود پریشان و در انزوای پنج بازمانده را در برگیرد، بازماندگانی بی دفاع و بی سلاح.
تا این لحظه همگی یکسان می اندیشیدند، امّا در لحظه ای معین رشته افکار پنج نفر از هم جدا شد و در دو جهت مختلف به مسیر خود ادامه داد. یک جهت مربوط می شد به سلسله افکار سیلوانو و ویتّوریا، جهت دیگر نیز به سه نفر مرد دیگر. هر کدام از این سه نفر در آن لحظه به این امر می اندیشیدند که می توانند به خانه هایشان برگردند، کوچک ترین مانعی نیز برای عدم انجام این کار وجود نداشت. کافی بود از جای خود برخیزند، خداحافظی کنند، با عجله از مسیر سراشیبی به طرف پایین بدوند ــ مسیری که به واسطه برخورداری از سنگریزه هایی سفیدرنگ حتی در تاریکی نیز قابل تشخیص بود ــ به دهکده برسند و دور از آن جهنم سوزان جنون آور، راحت و آسوده در خانه های خویش به خواب فروروند. مشتاقانه در حسرت چنین آرزویی می سوختند، هر سه تن تکان شدیدی خوردند، از فرط تشویش و اضطراب. امّا هیچ کدام جرات انجام این کار را نداشتند. نمی دانستند که به چه علّتی در آن میدان هستند؟ کنجکاوی یا رعایت احترام و اطاعت از خواسته ای فوق العاده قدرتمند.
از طرف دیگر رشته افکار مرد و زن جوان نیز در حال شکل گیری بود، ابتدا آرام و با احتیاط، سپس رفته رفته با قدرت هر چه بیشتر در ذهن آنان چرخید و چرخید و بالاخره در قالب این کلمات خود را معرفی کرد: «شاید نمرده، شاید مرگ او حقیقت نداشته باشد.»
متعاقب این اندیشه هر دو نفر حیرت زده لحظه ای بی حرکت بر جای خود باقی ماندند. از این می ترسیدند که نکند دیگری متوجه این اندیشه شود، آن هم اندیشه ای تا این حد عجیب و غریب. امّا چیزی نگذشت که بار دیگر ذهن آن ها غرق در این مسئله شد و به تحقیق و بررسی پرداخت: «چه کسی این موضوع را به ما گفته؟ او، فقط خود او، این کافی نیست؛ از کجا می داند؟ چگونه می تواند از این مسئله مطّلع باشد؟ اصلاً چرا به این فکر افتاده؟ چرا تا این حد به این موضوع ایمان داشت؟ شاید مالیخولیایی شده باشد. شاید هم شکل تازه ای از اِعمال قدرتش است. امّا هیچ دلیلی مبنی بر صحت این موضوع وجود ندارد. نه، حقیقت ندارد، ندارد.»
سیلوانو و ویتّوریا هر دو به موضوعی واحد می اندیشیدند، بی این که از یکدیگر آگاه باشند. لحظه ای با کسب شهامتی دوباره از این فکر، در ذهن خود تکرار می کردند: «آهان، الان این موضوع را به بقیه می گویم، با صدای بلند. مطمئنا همه حق را به من می دهند. و از این زودباوری حیرت زده می شوند. دیگر به این راحتی، به این زودی تحت تاثیر ادّعایی پوچ و واهی و غیرمنطقی قرار نخواهند گرفت، تحت تاثیر یک شوخی لوس و بی مزّه.»
ناگهان هر دو با هم از جای خود برخاستند؛ متعاقب این حرکتْ سه نفر دیگر نیز صندلی های خود را ترک کردند. سه نفری که غرق در افکار و رویاهای خود سر به گریبان فرو برده بودند. از جا پریده، سوال کردند:
«چه شده؟»

نظرات کاربران درباره کتاب آدمها در گذر زمان