فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهل و شش داستان عاشقانه

کتاب چهل و شش داستان عاشقانه

نسخه الکترونیک کتاب چهل و شش داستان عاشقانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهل و شش داستان عاشقانه

داستان‌های عاشقانه این کتاب چرخ و فلک احساسات‌تان را به چرخش درمی‌آورد. لبخند به روی لبان‌تان می‌نشاند. قطرات اشک را از چشمان‌تان جاری می‌سازد، عاشق‌تان می‌کند، و... گاهی اوقات بیش از حد شاد می‌شوید، گاهی اوقات بیش از حد دلسرد و نومید. شما با همه نوع آدم در این کتاب روبه‌رو می‌شوید، انسان‌هایی که عشق‌های گم‌شده قدیمی‌شان را یافته‌اند، و انسان‌هایی که عشق‌های‌شان را از دست داده‌اند. این کتاب شامل اشتباهات عشقی، اشک‌های درد و رنج، گرما و لطافت، و لحظه‌هایی‌ست که به ظاهر دنیا از حرکت بازایستاده؛ کودکانی که پس از مدت‌ها دوری، در بزرگسالی به یک‌دیگر می‌رسند، و شعله عشق‌شان گُر می‌گیرد. پس از خواندن داستان‌های این کتاب این نکته در ذهن انسان تکرار می‌شود که هیچ‌گاه برای عاشق شدن و آغاز رابطه عاشقانه دیر نیست؛ عشق، پیر و جوان نمی‌شناسد. به قول معروف «آدم باید دل‌اش جوان باشد»، و «هرگز نمیرد آن‌که دل‌اش زنده شد به عشق». عشق جادویی خارق‌العاده است. به اعتقاد بَری عشق آن‌قدر زیباست که حتی اگر به دل‌شکستگی نیز بینجامد، باز هم ارزش بارها و بارها تجربه را دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهل و شش داستان عاشقانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بازگشت به خانه

مرد، همسرش را می نگریست، هق هق های پی درپی زنْ بدن اش را به لرزه انداخته بود، و روح و جان مرد با هر هق هق از هم دریده می شد. دستان کوچکی به دور پاهایش حلقه شدند، سپس درحالی که دختر کوچولو به طرف بالا ــ به او ــ نگاه می کرد، متوجه شد که صورت دخترش با اشک های ناشی از عدم درک شرایطْ نمناک شده است. جِس(۱۲) می دانست که مرد ناچار به رفتن است؛ وظیفه اش بود، ماموریت اش بود. هر دو از خانواده ای نظامی بودند، خاندانی که پیش از این در گذشته های بسیار دور بارها و بارها شاهد چنین صحنه هایی مربوط به ترک و جدایی بودند.
زن و شوهر به یک دیگر چشم دوخته بودند، جِس با پشت دستْ اشک چشمان اش را پاک کرد. او می دانست که دِیوْ(۱۳) نباید در چنین وضعیتی از او خداحافظی کند. سپس درحالی که لبخندی زورکی می زد، به شوهرش گفت:
ــ کارت را خوب انجام بده، عزیزم، و صحیح و سالم به خانه برگرد.
دِیوْ لبخندی زد، و دختر کوچولوی هم چنان گریان شان را در آغوش گرفت و به طرف بالا برد. او دخترش را محکم به سینه فشرد؛ می خواست دخترک بداند که میزان عشق پدر به او تا چه اندازه زیاد است.
ــ وقتی که من نیستم، تو باید از مادرت مواظبت کنی، کلِر(۱۴).
دخترک در میان گریه خنده ای سر داد، و دگر بار پدرش را در آغوش کشید.
دِیوْ درحالی که ساک اش را از روی زمین برمی داشت، برای آخرین بار همسرش را بوسید، سپس پشت به آنان کرد، و دو زن زندگی اش را ترک کرد؛ او دیگر نگاهی به پشت سر نیفکند تا انگشتان در حال تکان خوردن دو زن را به نشانه خداحافظی ببیند، دِیو و جِس هر دو به خوبی می دانستند که این کار به دردمندی قلب شان می افزاید.
در آغازین روزهای جنگْ زن با کلی نامه و تلفن مشکوک و عجیب و غریب روبه رو شد. جِس هر روز برای دِیوْ نامه می نوشت، از هر دری حرف می زد، و جای خالی دِیوْ را به او یادآور می شد. برای او می نوشت که عاشق اش است.
سپس پیشروی های جنگی آغاز شد. اخبار مربوط به جنگ و قربانیان در همه جا پخش می شد. جِس تا جایی که می توانست، اخباری را گوش می کرد که پرده از ضد و نقیض ها برمی داشت.
روزها از پی یک دیگر روان بود. او انتظار می کشید و سعی می کرد، روند عادی زندگی اش را ادامه دهد، سعی می کرد، افکارش را با اعضای خانواده، و دیگر آدم هایی که نگرانی ها و احساسات مشترکی داشتند، سهیم شود. صبح یک از روزها خبری را دریافت کرد. اعضای گروهان شوهرش مفقودالاثر شده بودند، اثری از هیچ یک از اعضای گروهان کوچکی که از واحد اصلی جدا شده بود، پیدا نشده بود. جِس نیز هم چون خیلی آدم های دیگر به کلیسای محلی رفت، و دعا کرد که شوهرش پیدا شود، و صحیح و سالم به خانه برگردد.
یک هفته گذشت. گزارش های مربوط به پیروزی عنوان های اصلی اخبار هر روز بود. پیروزی پشت پیروزی. تمام امواج رادیویی خبر از پیروزی می داد. سپس خبری به گوش جِس رسید. خبری که آرزوی شنیدن آن را داشت، و برایش کلی دعا کرده بود. شوهر و اعضای گروهان مفقود شده اش پیدا شده بودند! دِیوْ پیدا شده بود، و در راه بازگشت به خانه بود.
تمام این ماجراها مربوط به گذشته بود. و دیگر او به همراه خانواده اش در انتظار فرود هواپیما در فرودگاه ایستاده بود. در انتظار پرنده بزرگ نقره فامی که دِیوْ را به سوی خانه، به سوی او، باز می گردانْد.
درهای عقبی هواپیمایی باری به آرامی باز شد، و گروهی از سربازان اندوهگین کلاه به دست، در حال حمل تابوتی پرچم پیچی شده به آرامی پشت سر هم از هواپیما پیاده شدند.
بله، دِیوْ به خانه بازگشته بود، به خانه، نزد همسر؛ او به خانه بازگشته بود، به وطنی که زندگی اش را برای خدمت به آن تقدیم اش کرده بود.

پیش گفتار

داستان های عاشقانه این کتاب چرخ و فلک احساسات تان را به چرخش درمی آورد. لبخند به روی لبان تان می نشاند. قطرات اشک را از چشمان تان جاری می سازد، عاشق تان می کند، و... گاهی اوقات بیش از حد شاد می شوید، گاهی اوقات بیش از حد دلسرد و نومید. شما با همه نوع آدم در این کتاب روبه رو می شوید، انسان هایی که عشق های گم شده قدیمی شان را یافته اند، و انسان هایی که عشق های شان را از دست داده اند.
پایان هر رابطه عاشقانه می تواند، آغاز رابطه جدیدی باشد، و این بستگی به نگاه انسان دارد. انسان ها نباید قدردانی بابت رابطه های عاشقانه شان را فراموش کنند، در غیر این صورت پس از ازدست دادن آن دچار حسرت و پشیمانی خواهند شد. البته عشق واقعی رشد و شادی به همراه می آورد، و انرژی بخش و انگیزه بخش است. عشقی که مایه بی انگیزگی و افسردگی شود، در واقع خودْتخریبی تدریجی نام دارد. جالب این جاست که زندگی شخصی خود نویسنده نیز درست هم چون داستان هایش سراسر عشق و هیجان و احساس بوده است ــ به طور مثال نحوه ازدواج دوم اش. مدت زمان خواندن هر یک از داستان های کوتاه او بیش از پنج یا ده دقیقه به درازا نمی انجامد. می توان در زمان های استراحت خود به هنگام نوشیدن فنجانی چای یکی از داستان ها را خواند و لذت برد تا یا لبخندی به روی لبان نشانده شود، یا قطره اشکی از گوشه چشم سرازیر شود.
بَری ایوا داستان های تکان دهنده و احساساتی اش را با واژگانی برخاسته از ژرفنای قلب نگاشته. پس از خواندن هر یک از داستان های عاشقانه بَری احساس هم ذات پنداری با شخصیت ها به انسان دست می دهد؛ طوری که گویی مشابه چنین اتفاقاتی را ما خود نیز تجربه کرده ایم. یکی از اشاره های او تاکید بر روی این مطلب است که فرشته ها همواره در قالب موجوداتی خارق العاده ظاهر نمی شوند، و هر انسانی می تواند، نقش فرشته ای را برای فردی دیگر ایفا کند.
این کتاب شامل اشتباهات عشقی، اشک های درد و رنج، گرما و لطافت، و لحظه هایی ست که به ظاهر دنیا از حرکت بازایستاده؛ کودکانی که پس از مدت ها دوری، در بزرگسالی به یک دیگر می رسند، و شعله عشق شان گُر می گیرد. پس از خواندن داستان های این کتاب این نکته در ذهن انسان تکرار می شود که هیچ گاه برای عاشق شدن و آغاز رابطه عاشقانه دیر نیست؛ عشق، پیر و جوان نمی شناسد. به قول معروف «آدم باید دل اش جوان باشد»، و «هرگز نمیرد آن که دل اش زنده شد به عشق». عشق جادویی خارق العاده است. به اعتقاد بَری عشق آن قدر زیباست که حتی اگر به دل شکستگی نیز بینجامد، باز هم ارزش بارها و بارها تجربه را دارد.

بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی
بند که حسن اش بسته زیور نباشد

شراب بی خمارم بخش یارب
که با وی هیچ دردسر نباشد



نظرات کاربران درباره کتاب چهل و شش داستان عاشقانه

نمونشو خوندم خیلی سطحی وار بود
در 1 سال پیش توسط kimiya a
خیلی خیلی خیلی کتاب مسخره ای بود.
در 1 سال پیش توسط فهیمه